تولد آرتین کوچولو- دی 86- تهران- (قسمت اول)

  نوروز هشتادوشش برای من و همسرم آغاز یک تصمیم بزرگ بود:بچه دار شدن!انموقع ما به همراه خانواده من به سفر مشهد رفته بودیم و البته تصمیم گرفتیم که پس از پایان تعطیلات و بازگشت به تهران اقدام کنیم.

بعد از گذشت یکماه از اخرین پ*ری*ودم که از ۲۷اسفند بود متوجه عقب افتادن ان شدم وبعد از یک هفته از عقب افتادن ان به دکترم مراجعه کردم.دکتر احتمال حاملگی داد و ازمایش نوشت(البته خودم قبلا بیبی چک خانگی داده بودم که نتیجه منفی بود)همانروز خود را به نزدیکترین ازمایشگاه رسوندم وازمایش دادم وبا اصرار من قرار شد یک تا دو ساعت بعد برای گرفتن جواب بروم.به همسرم هم زنگ زدم تا موقع گرفتن جواب باهم باشیم.روز پنجم اردیبهشت بود وساعت هفت بعدازظهر جواب را گرفتم:منفی بود!سریعا به همراه همسرم خودم رو رسوندم به مطب و دکتر هم گفت منفیه وگفت شاید هنوز ک یست داری(چون قبلا هم ت*خم/دان پلی کیستیک داشتم)پس سونوگرافی نوشت و سونو گرافی هم همان تشخیص پلی کیستیک را داد.دکتر هم چون من قصد بارداری داشتم به جای قرص جلوگیری قرص متفورمین تجویز کرد.

خلاصه دوهفته از مصرف قرصها نگذشته بود که من پر*ی*ود شدم واینبار دیگه پ*ریودم قطع نمیشد.بعد از گذشت ده روز هنوز لکه بینی داشتم.تو این مدت از خانم دکتر شریفی که خیلی تعریفش را شنیده بودم وقت گرفتم که چون سرشون شلوغ بود برای یک ماه بعد وقت دادند: ششم خرداد.ناگفته نماند که در این مدت من وهمسری بیخبر از همه چیز دوبار رفتیم کوه!یکباررفتیم اطراف کوه دماوند ویکبار هم رفتیم دیزین وبماند که من چه گانگستربازیها که نکردم وبار اول بالای کوه فشارم افتاد و تقریبا غش کردم و بار دوم هم پس از خوردن کمی ریواس حالم بد شد و...از انجا که خودم نسبت به بارداری خیلی مشکوک بودم دوباره بیبی چک گرفتم واینبار دو خط کاملا قرمز  نشان میداد که من باردارم.هم متعجب بودم وهم ترسیده بودم.دیگه به دکتر خودم اطمینان نداشتم و وقت دکتر شریفی هم برای چهار پنج روز دیگه بود.مصرف قرصها را قطع کردم و منتظر یکشنبه ششم خرداد شدم.

یکشنبه برای ساعت سه وقت داشتم.دکتر شریفی گفت که صحت جواب منفی بیبی چک صددرصد نیست ولی اگر مثبت باشد کاملا درست است!پس دوباره ازمایش و سونوگرافی از ر حم نوشت.اینبار تصمیم گرفتم که در گرفتن جواب صبور باشم وتا فردا صبر کنم .فردا صبح اول رفتم سونو گرافی و همانجا معلوم شد که من در هفته ششم بارداری هستم یعنی بار اول که تست داده بودم دو هفته باردار بودم.پس دیگه جواب ازمایش هم معلوم بود.وهمه انروزها یک نقطه تپنده کوچک در من جان گرفته بود ومن از وجودش بی اطلاع بودم.من مادر میشدم وشاید هم شده بودم شش هفته بود که من مادر بودم!با خوشحالی به همسرم تلفن زدم و خبر را دادم  او هم از نتیجه تست خوشحال متعجب ونگران شد.والبته از دست دکتر و ازمایشگاه قبلی هم کلی عصبانی شد(البته حالا که فکر میکنم میبینم که شاید تقصیر خودم بود که بار قبل در گرفتن جواب عجله کردم).

خلاصه جواب ازمایش را هم گرفتم و رفتم پیش دکتر شریفی.دکتر هم به خاطر لکه بینی ها استراحت مطلق تجویز کرد به همراه شیاف هرمونی(که متاسفانه نامش را بخاطر نمیاورم)والبته چند نوع قرص تقویتی شامل اسیدفولیک کلسیم وقرص پریناتال که شامل ۱۸ نوع ویتامین و املاح معدنی مورد نیاز است ومصرفش برای هم مادران باردار حتی تا پایان دوران شیردهی توصیه میشود.درضمن دکتر هم علت لکه بینی را به احتمال زیاد همان کوه رفتن و ورجه وورجه زیاد تشخیص داد!استراحت مطلق برای من از همه چیز دست نیافتنی تر بود چراکه من در تهران بجز خانواده همسرم کسی را نداشتم.به مادرم زنگ زدم و ماجرا را گفتم و البته انها هم کلی خوشحال شدند والبته نگران وضعیت من!فصل امتحانات بود و مادرم مستاصل با این حال گفت که هرجور شده تا اخر هفته خواهد امد.

دوروز گذشت ومن بجز غذا پختن کاری نمیکردم تا اینکه غروب روز دوم یعنی دوشنبه در حالی که در حال سیب زمینی سرخ کردن بودم احساس کردم که شلوارم خیس شد!فکر کردم که دچار بی اختیاری اد*رارشدم و  دستم را به شلوارم زدم وناگهان دیدم که دستم غرق در خون شد وحشت کردم وهول شدم زیر سیب زمینی را خاموش کردم و به سمت اتاق دویدم همینجور نوار بهداشتی میگذاشتم و با نوار کاملا خیس قبلی عوض میکردم بعداز سه بار تعویض(در عرض کمتر از ۵دقیقه)رفتم دستشویی وهمینجور نشستم اونجا.مثل شیر ابی که باز شود خون ازمن میرفت ومن فقط میلرزیدم وگریه میکردم.کمی که خون بند امد امدم بیرون وبه همسرم زنگ زدم واو هم که درمیان هق هق من چیزی نمیفهمید گفت که خودشو میرسونه ضمن اینکه مادرش روهم خبر میکنه ولی مادر و پدرش رفته بودند فرودگاه استقبال یکی از فامیل که به مکه رفته بود وتا امدن همسرم هم نیمساعت طول کشید.

به دکترم زنگ زدم که کسی برنداشت چون ساعت هشت و نیم شب بود.به این نتیجه رسیدم که در صورت به پهلو خوابیدن وتکون نخوردن خونریزی بند میاد وهمینطور هم شد.همسرم امد وخواست که به بیمارستان برویم ولی من گفتم که فعلا که بند اومده اگه دوباره شروع شد میریم!خون زیادی از من رفته بود ومن حتی نمیتوانستم درست حرف بزنم.همان موقع مامانم هم تلفن زد وازماجرا باخبر شد وگفت که به هر طریق فردا میاید.من هم تافردا صبح بدون تکون خوردن همانجا خوابیدم.

صبح روز بعد به مطب دکترم تلفن کردم  ومنشی با کلی ناز گفت که دکتر الان بیمارستانه وبعداز ظهر میتونید بیایید.خلاصه که بعدازظهر با سلام و صلوات رفتیم دکتر وبماند که چه حالی داشتم وچه قدر منتظر شدم.دکتر سونو نوشت و گفت اکیدا نباید تکون بخوری نتیجه سونو هم بده کسی بیاره ببینم و اگه مشکلی داشتی فقط تلفن بزن ودر ضمن از ان شیافها هم به جای روزی یکی روزی دو تا مصرف کن.

بیشتر از هر زمان احساس غربت و بیکسی میکردم وبی اختیار اشک میریختم.خلاصه اینکه فردایش مادرم هم امد ودوهفته پرستاری کامل مادر مهربانم مرا ونقطه طپنده وجودم را به زندگی برگرداند.خوشبختانه در بقیه مدت بارداری مشکل خاصی نداشتم فقط گاهی موقع نشست و برخواست سرگیجه میگرفتم که ان هم طبق نظر دکترم به خاطر از دست دادن خون زیاد وکمخونی بود.در ماه پنجم بودم که نامزدی خواهرم پیش امد دکتر میگفت که با شرایط من مسافرت بصلاح نیست ولی چون از ماه چهارم گذشته ام اگر اصرار دارم باید جای خوابی در ماشین درست کنم و بدون اینکه زیاد تکان بخورم یا بنشینم و به شرطی که در فواصل زمانی یک تا دو ساعت توقف داشته باشیم میتوانم بروم(در شرایط من سفر با هواپیما قدغن بود).یکماهی را در شهرستان وخانه مادرم گذراندم و بعد از بازگشت به تهران هم دوبار هر بار به مدت دو هفته هم خواهرانم امدند پیشم و من هر روز بیقرار تر از دیروز در انتظار ورود هدیه بزرگ خداوند که اسان امده بود و خیلی سخت ماندنی شده بود،لحظه شماری میکردم...

از ماه ششم کپسول امگا۳ هم به داروها اضافه شد و من هر ماه برای چکاپ میرفتم پیش دکتر ولی هنوز با گذشت هشت ماه در انتخاب نوع زایمان مردد بودم.ازطرفی میخواستم که همه چیز سیر طبیعی خود را داشته باشد واز طرفی هم به شدت از زایمان طبیعی میترسیدم.بیش از نود درصد اطرافیانم از جمله خواهرم سزارین کرده بودند و مابقی هم تقریبا خاطره خوشی از زایمان طبیعی نداشتند.هربار هم که از دکترم در این مورد میپرسیدم میگفت که تفاوت چندانی ندارد وانتخاب با خودم و همسرم است.همه چیز برایم گنگ بود.اکثر مریضان دکترم سزارینی بودند ومن هنوز مردد بودم. با معرفی یکی از دوستانم که پرستار بود از یک دکتر دیگر که اکثر بیمارانش را طبیعی زایمان میکرد وقت گرفتم.بعد از معاینه او گفت که شرایطم برای زایمان طبیعی خوب است ولی من همچنان میترسیدم.اطرافیان هم میگفتند که تو که میترسی برو سزارین کن تا راحت باشی!

....

ادامه دارد

 

ممنون از مامان آرتین عزیز برای نوشتن این خاطرۀ  پر ماجرا و قشنگ. قسمت دوم این خاطر ه هم فردا ارسال میشه.

مشکلات رایج دوران بارداری ـ قسمت اول

ترش کردن(سوزش معده)، خستگی، داغ شدن کف پا و ......معمولاً هیچ بارداری بدون شکایت از یکی یا تمامی این مشکلات به پایان نمی رسد. اما نگران نباشید: پس از زایمان تمامی این مشکلات بدون باقی گذاشتن ردپایی بر طرف می شوند. اما برای اینکه شما 9 ماه منتظر نشوید تا بر این مشکلات غلبه کنید، می توانید به این توصیه ها عمل کنید.

 

فشار خون پایین

در دوران بارداری فشار خون اغلب خانمها کاهش می یابد. بخصوص خانمهای باردار خیلی لاغر صبحها برای شروع فعالیتهای روزانه با مشکل مواجه می شوند. تحرک و ورزش بیشترین کمکی است که این افراد می توانند به خود بکنند. دوش آب سرد پس از حمام نیز توصیه می شود.

 

کف پای داغ

بخصوص در تابستان برخی از خانمهای باردار از بی خوابی ناشی از کف پای داغ و سوزان شکایت می کنند. می توانید کنار تخت خود سطل آب سردی قرار دهید و پای خود را در آن فرو کنید و سپس چند قدمی راه بروید.

 

کمر درد

تقریباً تمامی خانمهای باردار با این درد آشنا هستند. دلیل کمردرد در دوران بارداری چیست؟ هورمونهای بارداری باعث شل شدن مفاضل و غضروفهای بین مهره های کمر می شوند که این شل شدن برای کمک به پیشرفت زایمان می باشد. همچنین وزن جنین باعث ضعیف شدن عضلات شکم و فشار بر روی ماهیچه های محافظ مهره های کمر می شود.

شما می توانید:

  • سعی کنید همیشه صاف بایستید
  • زمانیکه جسم سنگینی را بلند می کنید کمر خود را صاف نگاه داشته و با زانوها خم شوید و همزمان عضلات باسن را منقبض کنید
  • یوگا به کمردرد دوران بارداری کمک می کند
  • گاهی طب سوزنی برای درمان کمردردهای شدید دوران بارداری توصیه می شود

  

داغ شدن بدن

در دوران بارداری خون بیشتری در بدن جریان می یابد، رگهای خونی زیر پوست گسترش می یابند و با افزایش سوخت و ساز بدن در این دوران گرمای بیشتری هم تولید می شود و در نتیجه احساس گرما بخصوص در فصل تابستان بیشتر می شود. در واقع هیچ چاره ای جز پوشیدن لباسهای نازک و خنک، دوش آب سرد و نوشیدن فراوان مایعات وجود ندارد.

 

خارش

شکم بزرگ و پوست کشیده آن در دوران بارداری می توانند منجر به خارش شدید شوند. هر چه پوست خشک تر باشد این حالت تشدید می شود. استفاده مکرر از کرمها و روغنهای مرطوب کننده می تواند کمک کند. همچنین باید از مواد شوینده که منجر به خشکی پوست می شوند اجتناب کرد.


خستگی

خستگی در سه ماهه اول بارداری طبیعی می باشد. قلب شما خون را با سرعت بیشتری در بدن پمپ می کند و شما بیشتر نفس می کشید و بدن خود را برای بارداری آماده می کند که این باعث احساس خستگی در شما می شود. از ماه چهارم بیشتر خانمها سرحال تر و پر تحرک تر می شوند. در سه ماه پایان بارداری  زمانیکه بار زیادی را در شکم خود جا به جا می کنید باز هم بیشتر خسته می شوید. با خستگی دوران بارداری مبارزه نکنید، بلکه سعی کنید علاوه بر شب درطول روز هم استراحت کنید.


واریس

از جمله شکایات رایج دوران بارداری واریس می باشد.اگر شما با سن بالاتری باردار شده اید یا اضافه وزن دارید، احتمال ابتلا به واریس بالا می رود.

شما می توانید:

  • پاهای خود را چندین باردرطول روزدرارتفاع بالاترازبدن خود قرار دهید
  • در هنگام خواب هم پاهای خود را بالاترازسطح بدن قراردهید
  • مدت طولانی سرپا نمانید
  • از جوراب شلواری مخصوص استفاده کنید
  • ورزشهای مخصوص پا انجام دهید
  • تحرک خود را افزایش دهید

 

کم نفسی

هر چه بارداری پیش می رود بیشتر جنین به قفسه سینه فشار می آورد. ممکن است هنگام بالا رفتن از پله نفس شما بند بیاید و ضربان قلب شما افزایش یابد. آهسته تر از پله ها بالا بروید و در مجموع فعالیت های خود را آرامتر دنبال کنید و در صورت نیاز بیشتر استراحت کنید.

ترجمه از www.urbia.de

پست خبری و نظرسنجی- 5

و اما پست خبری و نظرسنجی ایندفعه:

قسمت خبری:

تنها خاطره ای که الان دارم، خاطرۀ تولد آرتین کوجولوئه که فردا پابلیشش میکنم.

در جریان باشید که خاطرۀ دیگری نداریم. بنابراین منتظر خاطرات شما هم هستیم مادر عزیز.

 -دوم اینکه همونطور که میبینید  سارای عزیز مامان محمد حماد زحمت کشیده و مطالبی رو راجع به بارداری و نکات مرتبط  تهیه کرده که چند نمونه اش رو خوندید و امیدوارم استفاده کرده باشید. چند مطلب دیگه هم هست که بعد از خاطرۀ تولد آرتین کوچولو منتشر میشه. 

-آناهیتای عزیز هم  که از نویسندگان وبلاگ "بریم بازی "  بودند و هستند قراره اگر مطلب جالبی رو از سایتهای مختلف پیدا کردند برای این وبلاگ ترجمه کنند و در اختیار همه قرار بدند. خیلی  ممنونیم ازشون. البته همونطور که همه میدونیم  کار ترجمه و ویرایش ترجمه کار وقت گیریه و هر زمان که فرصت کردند ما منتظر مطالب مفیدشون خواهیم بود.

خبر دیگه اینکه یکی از نویسندگان بسیار عزیز اینجا  در فکر راه اندازی یک وبلاگی در مورد "کودک داری و مسائل مرتبط" هستند. ولی مردد هستند در مورد ایجاد این وبلاگ از این نظر که تداخلی نداشته باشند این مطالب با هم.

به نظر من ایجاد یک وبلاگ در مورد کودکیاری  فکر بسیار خوبیه . در اونصورت وبلاگ "زایمان، شیرین ترین سختی دنیا "میتونه منحصر بشه به مطالب و خاطرات و تجربیات مربوط به دوارن بارداری و زایمان.

ولی نظر شما چیه در این مورد؟.

اگرشما خوانندۀ عزیز نظرتون رو در این مورد بگید خیلی ممنون میشم.

 

-امیدوارم با نظرات خوب شما  بشه بهتر تصمیم گیری کرد و از مطالب استفاده کرد

 

 پیشنهادات 

تو قسمت نظرخواهی پست قبل خواسته شده که در مورد  سندروم مرگ ناگهانی نوزاد (Sudden infant death syndrome (SIDSدر اینجا نوشته بشه. به دلیل اینکه شاید بعضی از مادرها از اینکه ممکنه خوابوندن نوزادشون روی شکم ضرر داشته باشه مطلع نباشند . اینطور که این خوانندۀ عزیز در قسمت نظرخواهی پست قبل اشاره کردند  در آمریکا ظاهراً یک کمپینی راه اندازی شده برای اطلاع مادرا از این پوزیشن و خطرات اون و بعد از این کمپین ، مرگ نوزادا 50% کاهش پیدا کرده.

نمیدونم اگر کسی مقاله ای یا مطلبی در این مورد داره و بشه این مطلب رو در اینجا به صورت یک پست درآورد بسیار ممنون میشیم و یا اگر موافق وبلاگ کودک داری هستید، میشه مطالبی از این دست در اونجا گنجونده بشه.  

 -مثل همیشه منتظر پیشنهادات سبز شما هم برای بهبود این وبلاگ  هستیم.

 

انتقادات:

منبع مورد استفاده در نوشتن مطالب ذکربشه .

از نویسندگان عزیزی که مطالبی رو مینویسند و یا جمع بندی میکنند  از سایتهای مخلتف  و یا خواهند نوشت خواهش میکنم که یه این موضوع توجه داشته باشند وسعی کنند  منابع مورد استفاده رو ذکر کنند  تا از ناراحتیها و  مشکلات بعدی جلوگیری بشه (مشکلاتی نظیر حق  کپی رایت و ...)و در ضمن اگر احیاناً خواننده ای خواست اطلاعات بیشتری رو  در اون مورد کسب کنه از طریق منابع نوشته شده بتونه بهتر اینکار رو انجام بده.

 

 

-در پایان هم تشکر میکنم از همۀ خوانندگانی که باعث دلگرمی ما میشند با نوشتن خاطرات، نظرات، پیشنهادات ، انتقادات و خوندن این پستها. امیدوارم از مطالب اینجا  استفاده کرده باشید.

 

پی نوشت:

نکته ای رو پروین عزیز تو قسمت نظرخواهی اشاره کرده بودند که فکر من رو هم کمی مشغول کرد. من هم الان فکر میکنم نکنه تاکید بر علمی بودن خاطرات باعث شده که تعداد خاطرات ارسالی کم بشه. اینطوره؟

اگر نظر من رو بخواهید. من هر نوع این خاطره ها  رو دوست دارم و فکر میکنم خیلی ها هم با من همعقیده باشند. از این نظر که این خاطره ها هرجور که نوشته باشند یکی از مهم ترین رخدادهای زندگی مادرا ست . حالا کسی قلم طنزی داره، شخص دیگه با تمام احساسش این رو مینویسه، شخص دیگه میتونه با معلومات علمی خودش مطالبی رو بنویسه و ...... خلاصه هرجور که نوشته بشند قشنگه، من حتی اگه کارم پست کردن مطالب ارسالی نبود، باز هم میخوندم، چون به تعریف ماجراها و تصور اون فضاها و شنیدن تجارب جدید  علاقه دارم. اینه که اگر این رویداد و تجربۀ مهم زندگیتون رو میخواید با دیگران به اشتراک بگذارید کاملاً راحت باشید و از دید خودتون بنویسید. 

 پی نوشت دوم (نتیجه گیری)

با نظراتی که داده شد اکثراً موافق وبلاگ جدید در مورد کودک داری هستند.

به نظر من برای دسترسی آسون از این وبلاگ به وبلاگ مورد نظر، میشه یکی از چهار آیتم بالای این قالب ( مثل نی نی به به و بریم بازی و حرفهای مادران و مثلاً وبلاگ کودک داری به جای خانه) تغییر کنه. یوزرنیم و پسورد نویسنده ها هم میتونند مشترک باشند با تبادل یوزرنیم و پسورد مدیران وبلاگ(مثل اون چیزی که قبلاً این وبلاگ و وبلاگ نی نی به به داشت).

البته اینها نظر منه به دلیل اینکه نویسند های این وبلاگهای مشترک، دچار تعدد یوزرنیم و پسورد نشند. ولی باز هم نظر بقیۀ دوستان.  

 

تغذیه دوران بارداری 2

تغذیه دوران بارداری

در مطلب قبلی در رابطه با تغییرات دوران بارداری و نیازهای مادر باردار سخن گفتیم . در ادامه ی مطلب، درمورد عوارض دوران بارداری و رژیم غذایی مادر باردار و آنچه یك مادر نباید مصرف كند، توضیح داده خواهد شد.

عوارض مرتبط با رژیم غذایی در دوران بارداری

1) حالت تهوع

سه ماه اول بارداری، حالت تهوع واستفراغ بخصوص درهنگام صبح شایع تر است . استفراغ و تهوع شدید اوایل بارداری با كمبود حاد انرژی و پروتئین همراه می شود . راهكارهای مناسب برای برطرف كردن آن به قرار زیراست : تازه بودن هوای اتاق ، جلوگیری از هر نوع بو ، خوردن غذاهای سرد، آهسته بلند شدن از رختخواب ، گذاشتن كمی بیسكویت خشك د ردهان قبل از بر خواستن از رختخواب ، مصرف نمودن شش وعده غذا بجای سه وعده ، پرهیز از غذاهای پر چربی و ادویه دار و نفاخ و غذاهای برطرف كننده تهوع؛ آب میوه ، نوشابه گاز دار ، دوغ ، لواشك ، آلو یا آلبالو ، نان خشك و آبلیمو هستند. شما باید دراین مدت از گرسنگی اجتناب كنید و از مصرف آشامیدنی ها با غذا و غذاهای سرخ كرده پرهیز كنید.

2) ترش كردن یا سوزش معده

این حالت درماههای آخر پس از صرف غذا ایجاد می شود و راه حل آن افزایش تعداد وعده های غذا ، پوشیدن لباسهای گشاد و آهسته جویدن غذاست . زنان باردار درماههای آخرپس از صرف غذا نباید دراز بكشند.

3) یبوست

مشكلات دفعی دراواخر دوره بارداری مشاهده می شود و بیشتر به علت كاهش فعالیت فیزیكی و بزرگ شدن رحم وجنین است . از این رو مصرف مایعات زیاد ، غذاهای غنی از فیبر مثل سبزیجات خام ، میوه های خام و نانها ی سبوس دار (سنگك و جو) و همچنین مصرف آلو ، انجیر و دیگر خشكبار خیس خورده مفید است. همچنین پیاده روی برای برطرف كردن این حالت مؤثر است.

بیماری هایی مانند بیماری قند دوران بارداری و فشار خون دوران بارداری امكان دارد بوجود آید كه باید تحت نظر پزشك و متخصص درمان شوند.

برنامه غذایی یك مادر باردار

یك مادر باردار باید از كلیه مواد غذایی به میزان مورد نیازش مصرف كند تاهم جنین رشد مناسبی داشته باشد و هم ذخائر بدن مادر تخلیه نشود. اگر مادر بیش از اندازه غذا مصرف كند، چربی های موجود در بدنش زیاد شده و زایمان او سخت تر خواهد بود. پس از زایمان نیز خیلی مشكل تر به وزن پیش از بارداری باز خواهد گشت ویا هیچ گاه به وزن قبل از بارداری باز نخواهد گشت.

نمونه برنامه غذایی مناسب یك مادر باردار:

نان سنگك یا جو ( سبوس دار) 3 برش + پنیر 30 گرم + عسل یا مربا 2 قاشق مرباخوری + خامه 3 قاشق سو پخوری + شیر كم چربی 1 لیوان

صبحانه

2 عدد میوه مثل یك سیب ترجیحاً با پوست و یا یك عدد گلابی ، انار، یا یك برش طالبی یا هندوانه و ... + 4 قاشق سوپخوری مخلوط بادام ، بادام زمینی ، فندق ، گردو و ...

ساعت 10

عدس پلو: گوشت 120 گرم + كته 10 قاشق غذا خوری + عدس پخته یك سوم لیوان + كشمش 1 قاشق غذاخوری + سبزی خوردن یك پیش دستی + ماست كم چربی یك دوم لیوان و مجاز به استفاده از 2 قاشق غذا خوری روغن مایع د رغذا هستید

نهار

2 عدد میوه تازه یا یك پنجم لیوان آب میوه تازه

عصرانه

كوكو سیب زمینی : تخم مرغ 1 عدد ( برای مادر باردار) + سیب زمینی 1 عدد متوسط + نان سبوس دار 2 برش+ روغن مایع یك و نیم قاشق غذا خوری برای پخت + ماست كم چربی 1 لیوان + سالاد فصل 1 كاسه (حاوی اسفناج و گوجه و فلفل سبز)

شام

شیركم چربی 1 لیوان + عسل 4 قاشق مرباخوری

قبل از خواب

اگر در برنامه ی زیر دقت كنید متوجه می شوید كه كل مواد غذایی كه مادر باردار باید درطول روز مصرف كند چه میزان است. این یك برنامه ی كلی جهت تعیین مقدار دریافت مواد غذایی یك مادر باردار در طی یك روز است.

3 تا 4 لیوان

شیر كم چربی

120 تا 180 گرم

گوشت ( لخم) ، ماكیان و ماهی

1 عدد

تخم مرغ

3 تا 5 لیوان بصورت خام(سبزیجات)

سبزی های دارای برگ سبز یا زرد تیره ، پخته یا خام ، سبزیجات نشاسته ای شامل سیب زمینی

1 لیوان پخته

لوبیا ، عدس و حبوبات دیگر

3 تا 4 عدد

میوه تازه یا كمپوت با رنگ نارنجی تیره شامل زرد آلو، هلو، طالبی

210 تا 320 گرم درطول روز

غلات كامل ، نانهای غنی شده ، غلات صبحانه ، شیرینی های خشك و بیسكویت های سبوس دار

این برنامه برای اكثر افراد كافی است ، فقط مادران قد بلند ( بلندتر از 163 سانتیمتر ) نیازشان كمی بیشتر از مقدار ذكر شده است.

آنچه مادر بادار نباید مصرف كند:

1) كافئین : نوشیدنی های كافئین دار مانند چای ، قهوه ونوشابه های كوكا با ید به 2 لیوان درروز محدود شوند. زیرا می توانند موجب تولد نوزاد كم وزن تا نوزاد با عوارض عصبی شوند. دم كرده های گیاهی ( مانند چای نعناع و یا گل گاو زبان ) كه اغلب جانشین نوشیدنی های كافئین دار می شوند، گاهی اثرات جانبی مانند حالت تهوع و استفراغ بوجود می آورند كه درزنان باردار باید با احتیاط مصرف شوند. 2)

الكل : مصرف الكل درهنگام با رداری با افزایش خطر تولد نوازد كم وزن و یا بروز سندرم الكلی جنین همراه است.

3) شكلات : شكلات علاوه بر اینكه مقداری كمی كافئین دارد ، حاوی تئوبرومید نیز می باشد كه شبیه كافئین است . بنابراین مصرف شكلات باید محدود شود.

4) تركیبات حاوی قند ساده : مواد قندی ساده دراین دوران در حد اعتدال مصرف شوند

 

 

نوشته شده توسط سارا مامان محمد حماد

 

تغذیه دوران بارداری 1

تغذیه دوران بارداری

بدون شك یكی از بزرگ ترین آرزوهای تمامی زنان، داشتن نوزادی سالم و تندرست است. به این جهت تمامی مادران سعی بر آن دارند تا عوامل موثر بر بهبود روند بارداری و نتیجه آن را مورد بررسی قرار دهند و تا حد ممكن از عوامل زیان آور دوری جویند. تغییرات زیادی در اثر بارداری در بدن مادر به وجود می آید و عوامل زیادی در تعیین روند صحیح بارداری ونتیجه بارداری موثر هستند. از جمله تغییراتی كه دربدن مادر حاصل می شود، تغییر درهضم و جذب غذا ( جذب غذا از روده ها بهتر و بیشتر می شود )، افزایش حجم خون مادر و افزایش چربی های ذخیره ای بدن مادر است . برای اندازه گیری رشد مناسب جنین و سلامت مادر، بهترین و آسان ترین راه، كنترل افزایش وزن مادر است .

 یكی از مهمترین واصلی ترین نكات، تغذیه ی مادر باردار می باشد، زیرا رشد و نمو كامل جنین رابطه تنگاتنگی با تغذیه مادر داشته و تامین نیازهای او با دریافت مواد مغذی مادرعجین شده است و تنها راه برآوردن نیازهای انرژی و ساختاری جنین به واسطه جفت است.

بنابراین توجه به این تغییرات و تنظیم یك برنامه غذایی متناسب با آن، در این دوران ضروری به نظر می رسد. هرچه رژیم غذایی مادر كامل ترو متناسب تر باشد، كودك بهتر رشد خواهد كرد، البته كمبود غذایی مادر درحد خفیف اثر چندانی بر رشد كودك ندارد زیرا كودك نیازش را از ذخائر بدن مادر تامین می كند، پس این مادر است كه دردرجه اول لطمه می بیند . از این رو، مادران باردار باید هم برای حفظ سلامت كودكشان و هم خودشان، توجه زیادی به امر تغذیه داشته باشند.

هیچ تغییر وزنی در طول بارداری را نمی توان به عنوان الگوی طبیعی تعیین كرد و دیگران را نسبت به آن سنجید، زیرا الگوهای تغییر وزن بسیار متنوع هستند.

به طور معمول زنان باردار در طول حاملگی حدود 12-10 كیلوگرم اضافه وزن دارند، البته برای خانم های لاغر تا 18 كیلوگرم و برای خانم های چاق تا 11 كیلوگرم در نظر گرفته شده است.

این تقسیم بندی ها بر اساس شاخص جرم بدن(BMI) به دست می آید كه از تقسیم كردن وزن پیش از حاملگی بر مجذور قد مادر حاصل می شود.

افزایش وزن بدن در طول حاملگی به صورت یكنواخت نیست. در 3 ماهه ی اول افزایش وزن آهسته و حدود 2-1 كیلوگرم است. در طول 6 ماهه ی آخر، افزایش وزن حدود 5/0 كیلوگرم در هفته می باشد. البته هر گونه تغییر وزن ناگهانی باید گزارش داده شود.

سوالی كه برای بسیاری از خانم ها مطرح می باشد این است كه افزایش وزن دوران بارداری به چه صورت كاهش می یابد؟

قسمت اعظم كاهش وزن مادر در زمان زایمان( حدود 5/5 كیلوگرم) و در دو هفته اول بعد از زایمان ( حدود 4 كیلوگرم) است. 5/2 كیلوگرم باقی مانده از هفته دوم تا ماه 6 بعد از زایمان كاهش می یابد، البته زنانی كه قبلاً زایمان داشته اند، میزان بیشتری از افزایش وزن زمان حاملگی خود را حفظ خواهند كرد.

نیاز مادر در دوران بارداری به پروتئین ، ویتامین ها، املاح و انرژی افزایش می یابد.

انرژی

نیاز مادر به انرژی درسه ماهه ی اول مثل دوران پیش از بارداری است، ولی درسه ماهه ی دوم و سوم باید روزانه 300 كالری بیشتر مصرف كند . مصرف زیاد كالری موجب چاقی مادر و بازگشت مشكل تر به مقدار وزن پیش از بارداری خواهد شد.مصرف كم انرژی نیز موجب تحلیل بدن مادر خواهد شد.

ورزش سنگین دربارداری توصیه نمی شود زیرا این گونه ورزش ذخائر چربی بدن مادر را مصرف كرده و موجب كاهش ذخایر برای دوران شیردهی می شود.

پروتئین

به طورمتوسط مادر باردار، باید 10 تا 16 گرم پروتئین علاوه بر نیاز پیش از بارداری مصرف كند كه بطور معمول 60 گرم كافی است .

ویتامین ها

دربین ویتامین ها، افزایش نیاز به اسید فولیك از همه بیشتر است كه موجب رشد مغزی مناسب كودك شده  و مادر باید از زمانی كه تصمیم به بارداری می گیرد قرص اسید فولیك مصرف كند و مصرف آ ن را تا پایان ماه دوم بارداری ادامه دهد. نیاز به ویتامینهای گروهB خصوصاًB6 هم زیاد می شود كه با افزایش مصرف منابع غنی از آنها تامین خواهد شد.

ویتامین هایE , D , A هم برای رشد كودك مهم هستند، وی به دلیل ایجاد مسمومیت باید از مصرف بیش از حد آنها اكیدا پرهیز كند. پس اگر مكمل ویتامینی مصرف می كنید، حتما به دستورآن یا به میزان این ویتامین ها توجه كنید.

مواد معدنی

مهمترین آنها كلسیم است. اگر مادر از منابع كلسیم به مقدار كافی و مناسب مصرف نكند، به زودی  دچارپوكی استخوان و خرابی دندان خواهد شد و رشد قدی كودك كمتراز حد معمول می شود. عنصر مهم دیگر آهن است كه اكثر پزشكان ازماه چهارم بارداری مكمل آهن را توصیه می كنند.

كدام مادران در معرض خطر هستند؟

مادرانی كه سن آنها كمترا ز 18 سال یا بالای 35 سال باشد وهمچنین افرادی كه سابقه سقط جنین و یا نوازد كم وزن داشته اند، معتاد به سیگار هستند ، وزن بیش از بارداری آنها خیلی كم یا خیلی زیاد بوده است ویا بیش از 4 بارداری داشته اند، بیشتر از افراد دیگر در معرض خطر می باشند . این افراد باید تحت نظارت پزشك زنان و متخصص تغذیه باشند.

هر خانم باردار احتیاجات غذایی خود را باید از این 5 گروه مواد غذایی فراهم كند.

1- نان، غلات و حبوبات

2- سبزیجات

3- میوه ها

4- گوشت مرغ ، ماهی، تخم مرغ و دانه های مقوی .

5- شیر و ماست و پنیر

در اینجا به طور خلاصه درباره هر گروه صحبت می كنیم.

1- نان

خانم های باردار تقریباً بیشترین نیاز خود را از این گروه فراهم می كنند. البته این نكته قابل توجه است كه بین نیاز و رفع احتیاج تفاوت قایل شویم. خانم های حامله باید غذاهایی كه احتیاجات انرژی ایشان را برآورده می كنند، به لیست غذاهای خود اضافه كنند. اگر انرژی به میزان كافی نباشد پروتئین به جای آن كه برای نقش حیاتی خود در رشد و تكامل ذخیره شود، به عنوان منبع انرژی مورد استفاده قرار می گیرد. غذاهای این گروه دارای مقادیر بالای كربوهیدرات هستند كه منبع اولیه انرژی می باشند.

حبوبات  منبعی خوب برای تامین پروتئین است كه به عنوان سازنده بافت های بدن برای مادر و بچه می باشد. در طول 6 ماهه آخر حدود 1 كیلوگرم پروتئین توسط مادر ذخیره می شود. البته قسمت عمده پروتئین از منابع حیوانی مثل گوشت و مرغ است . بسیاری از حبوبات غنی از آهن و ویتامینB هستند. نیاز به آهن در طی 4 ماهه اول بارداری كم است، دراین مدت تجویز آهن اضافی ضرورتی ندارد، ولی بعد از این باید علاوه بر رعایت رژیم غذایی، قرص آهن نیز مصرف شود.

2- سبزیجات

سبزیجات می توانند مقدار زیادی از ویتامین ها از جمله ویتامین هایA وC و مواد معدنی و فیبر را فراهم كنند. یكی از مشكلات خانم های باردار در دوران باردای یبوست است كه با مصرف سبزی ها این مشكل برطرف می شود. نیاز به ویتامینC در حاملگی 70 درصد بیشتر از زمان غیر حاملگی است كه یك رژیم معمولی خوب به راحتی این مقدار را در اختیار مادر قرار می دهد. كلم، حبوبات، سیب زمینی ، اسفناج، دانه های سبز و گوجه فرنگی غنی از ویتامینC هستند و به جذب آهن موجود در غذاها كمك می كنند. بدن ما ذخیره ویتامینC ندارد و با مصرف درست مواد غذایی احتیاج به این ویتامین به راحتی فراهم می شود. سبزیجات سبز تیره و زرد تیره مانند هویج یا زردك، سیب زمینی، فلفل سبز، كلم بروكلی، سرشار از ویتامینA هستند كه برای رشد و سلامتی سلول های بدن مادر و جنین لازم است.

3- میوه ها

میوه هایی مثل پرتقال، گریپ فروت، نارنگی، لیمو و انگور منشاء بسیار خوبی برای ویتامینC هستند. هر خانم باردار می تواند در طول روز چندین بار از این گروه استفاده كرده و نیاز خود را به ویتامین هایی مثلA وC برآورده كند. به طور مثال در صبحانه آب میوه یا میوه تازه - بین وعده های غذا میوه تازه یا خشك - به همراه ناهار سالاد میوه و برای دسر و شام كمپوت میوه مصرف كند.

4- گوشت

پروتئین كه  ماده غذایی اصلی برای مادر و نوزادش است، به طور مشخص در این گروه وجود دارد. تنها ویتامینی كه دراین گروه وجود دارد، ویتامینB12 است. در مادرانی كه گیاهخوار هستند، ذخایر ویتامینB12در نوزادان آنها پایین است. این گروه جزو گروه های اصلی غذایی برای مادران باردار به حساب می آید كه باید در وعده های غذایی آنها گنجانده شود.

5- شیر و ماست

محصولات لبنی میزان زیادی از احتیاجات غذایی را برآورده می كنند به خصوص كلسیم و پروتئین را كه دراین مواد می باشد. در طول حاملگی حدود 30 گرم كلسیم در بدن مادر تجمع می یابد كه اكثر آن در اواخر حاملگی در جنین ذخیره می شود.

كلسیم ، ماده اصلی در تشكیل استخوان و دندان است. اگر جذب كلسیم مادر كافی نباشد، جنین از كلسیم استخوان های مادر استفاده می كند كه این باعث می شود مادر در آینده زودتر دچار استئوپروز یا پوكی استخوان شود.

هر خانم باردار باید سعی كند در روز حداقل یك لیوان شیر مصرف كند. اگر مادری از مزه شیر راضی نیست، باید آن را با اضافه كردن موادی مانند كاكائو و امثال آن برای خود قابل قبول سازد. البته این شامل آن دسته از افرادی كه مشكل گوارشی داشته و قادر به تحمل شیر نیستند، نمی باشد كه در این صورت به جای یك لیوان شیر می توانند یك فنجان ماست یا پنیر مصرف كنند.

اگر چه بستنی به علت شیر موجود در آن كلسیم دارد، ولی برای تامین كلسیم لازم یك خانم باردار باید یك و نیم فنجان از این مواد مصرف شود، زیرا در بستنی علاوه بر شیر مقدار زیادی شكر و هوا است كه این باعث كاهش میزان شیر و كلسیم لازم می شود. البته منابع غیرلبنی كلسیم شامل ماهی ساردین و ماهی آزاد نیز می باشد.

باید توجه داشت كه چربی ها ، روغن و شكر با احتیاط مصرف شوند. در هرم غذایی با استفاده از جایگزین كردن غذاهایی كه دارای خواص مشابه به هم هستند ، احتیاجات دوران بارداری به راحتی فراهم آمده وسلامت مادر و نوزاد تضمین می شود.

درمطلب بعدی، در رابطه با بعضی مشكلات دوران بارداری و راههای درمان آنها ، برنامه غذایی دوران بارداری ومواد غیر مجاز دردوران بارداری توضیح خواهیم داد.

...... ادامه دارد ...

نوشته شده.... توسط سارا مامان محد حماد

تولد کیاراد کوچولو- شهریور 87- ژاپن- (قسمت دوم و پایانی)

....

اتاق زایمان اتاق کناری بود. ماما دستگاه NST رو باز کرد و کریم کمک کرد که از تخت بیام پایین. حتی حوصله کفش پوشیدن هم نداشتم و پا برهنه در حالی که آویزون بودم از کریم راه افتادیم. قبلا درزمان کلاسهای بارداری اتاق زایمان رو دیده بودم و الان داشتم میرفتم که رو همون تخت صورتی رنگ پر ابهت بچه ام رو دنیا بیارم. روی تخت خوابیدم و دیگر کریم نمی تونست به کمرم دسترسی داشته باشه. بشدت میلرزیدم.پرستار برام پتو آورد و کریم رفت لحاف اتاق اینداکشن رو آورد که واقعا اگه لحاف نبود نمی تونستم با لرزش ها کنار بیام.دست چپم رو که آزاد بود زیر کمرم گذاشتم و با دست راستم که آنژیوکت داشت کنار تخت رو گرفتم. کریم دست مرا تو دستش گرفته بود و من انگشت شصتش رو با ٢ انگشتم گرفته بودم و وقتی انقباضی شروع میشد چنان انگشتش رو فشار میدادم که گاه فکر میکردم ممکنه بعدا کبود بشه!!! دست دیگر کریم رو پیشونیم بود که از یک طرف گرمای دستش کل وجودم رو گرم میکرد و از طرف دیگه نمیذاشت نور چراغ های بالای سرم اذیتم کنن.  اینجا دستگاه NST مجددا وصل شد.با هر انقباض ٣ مرتبه احساس فشار دادن داشتم که با یک نفس عمیق از هم جداشون میکردم.بین انقباض ها حدود ١ دقیقه دردی نداشتم که به طرز باور نکردنی به حالت خلسه میرفتم. چشمام بسته بودند و در این بی دردی استراحت لذت بخشی میکردم.

جایی خوانده ام که حین زایمان بعد از این که دهانه رحم ٨ سانت باز شد بدن شروع به ترشح اندروفین که چند برابر از مورفین قویتر هست میکنه تا با درد مقابله بشه. شاید خلسه ها هم نتیجه همین اندروفین بوده .

بعداز چند انقباض در حین یکی از فشارها کیسه آب با صدای پققق پاره شد. صدا بنظرم چنان بلند بود که فکر کردم همه شنیدند ولی ظاهرا فقط خودم متوجه شده بودم. وقتی گفتم کیسه آب پاره شد؛ ماما ساعت رو اعلام کرد و همکارش که داشت پرونده رو تکمیل میکرد یادداشت کرد ٧:١۴ . در این لحظه لحاف رو جمع کردند روی سینه ام و پایین تخت مثل این ماشینهای ترانسفورمر قسمتهایی باز شدو تغییر کرد به شکل تخت زایمان. پاهای من در جای مخصوص بسته شد و ارتفاع تخت بالاتر رفت. یک کاوری هم روی پاهام (از زانو به پایین) بسته شد که باعث شد از سرما نلرزم. حین یک فشار ماما موقعیت بچه رو چک کرد و گفت ١+ِ یعنی هنوز وارد حلقه استخوان لگن نشده بود. و یعنی اینکه من یک درد شدید رو در پیش داشتم. بعد از چند فشار قوی مجددا معاینه کرد و با حلقه کردن دستش گفت که چقدر از سر بچه دیده میشه. کریم با خوشحالی گفت پروین نگاه کن اینقدر از سر بچمون دیده میشه!! و من چشمم رو باز کردم و حلقه ای که دیدم شاید به اندازه ۵ ریالی بود و دوباره چشمام رو بستم.

در حین فشار دادن کریم و پرستارها هم همزمان با من نفس میکشیدند و تشویقم می کردند که قویتر فشار بدم.

پرسیدم چقدر دیگه مونده و پرستارها ضمن کج کردن سرشون به یه طرف با تردید گفتند که شاید ١ یا ٢ ساعت. بنظرم زمان خیلی زیادی میومد. همون لحظه دکترم آمد.از اون هم پرسیدم که چقدر مونده و گفت ١۵ یا ٢٠ دقیقه!!!!!!!!! با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی داری منو دلداری میدی؟!!! اونم با خنده گفت میدونم که الان حتی ١٠ دقیقه برات یه سال هست؛ و من تا بخوام جواب بدم یه انقباض قوی شروع شد. دکتر گفت پروین ٢ تا نفس عمیق بکش سومین نفس عمیق رو نگه دار دهنت رو ببند و محکم و طولانی تا جایی که میتونی فشار بده اینطوری انرژیت بیشتر میشه. بعد از اون طبق گفته دکتر فشار میدادم و البته کریم و پرستارها هم همراهیم میکردند .

دکتر دستکش پوشید و دکتر نوزادان هم اومد. همه چیز برای ورود دردانه ام آماده شده بود. انگار همه باهم سوار بر موج انقباض ها بودیم. باهم نفس میکشیدیم و زمانی که من فشار میدادم بقیه تشویقم میکردند. گاه که گوشه چشمم رو باز میکردم چشمم به ٣ تا دانشجوی پزشکی می افتاد که اونروز برای آموزش اومده بودند. پشت سر دکتر و ماما ها ایستاده بودند و انگار داشتند فیلم ترسناک میدیدند.

٢ انقباض نزدیک بهم آمد که هر کدام با ۴ احساس فشار قوی همراه بود. با هر فشار احساس میکردم بافتهای بدنم در مسیر خروج بچه دارند از هم جدا می شوند. چشمهایم را بسته بودم و فشار میدادم؛ هر چند می سوختم ولی صدای شادی کریم و ماماها  را می شنیدم که می گفتند یکم دیگه یکم دیگه بچه بیرون اومد اومد اومد و کریم دستم را رها کرد و رفت بسمت دوربین و من بدون باز کردن چشمهایم فشار میدادم تا اینکه حس کردم تمام هر چه درونم بود بیرون کشیده شد. سبک شدم. خالی شدم. دردهایم تمام شد. دکتر گفت شگفت انگیزه ساعت دقیقا ٨:٠٠ است. کریم گفت پروین نگاه کن و وقتی چشمهایم را باز کردم نمی توانستم باور کنم که من در وجودم او را پرورش داده ام. یک کودک نازنین و واقعی که داشت گریه میکرد. پسر من بود با همان قیافه ای که صبح تو مانیتور سونوگرافی دیده بودم. چشمهایم را لغزاندم بطرف ساعت ٨:٠٠:١۵ بود دوباره پاره تنم را نگاه کردم که همچنان مقابلم بود و بلافاصله پایین برده شد. برگشتم به طرف کریم که دوربین به دست و با شادی فراوان داشت میگفت وای خدای من!!!!! و من خوشحال و هیجان زده گفتم اصلا باورم نمیشه!! انتطارمون تموم شد!! کیارادمون دنیا اومد .!!

بعد از تولد کیاراد هیجان زده و بسیار خوشحال بودم و دلم میخواست خوشحالیم را فریاد بزنم. تمام استرس هایم تمام شده بود و روحم به آرامش رسیده بود. شاید شبیه آرامش پس از طوفان!!!

بعد از تست آپگار کیاراد را به کریم سپردند و او هم آورد برای من. بوسیدمش و سعی کردم کمی شیر بهش بدم .بعد از حدود نیم ساعت ماما آمد که کیاراد را ببرد به اتاق نوزادان. طبق قوانین بیمارستان قرار بود شب اول بچه انجا بماند.

 ساعت٣٠: ۶ صبح با کریم رفتیم اتاق نوزادان. آرام خوابیده بود. گفتند آب قند خورده و ویتامین K و دستشویی هم کرده که بعد از حمام می آورند پیشمان. خیلی ناز شده بود. رنگش موقع تولد صورتی مات بود ولی صبح درست مثل یک هلو تپل و خوشمزه و خوشرنگ بود. ساعت ١١:٠٠ کیاراد را آوردند. ماما میخواست مطمئمن  شود که من شیر دادن و تعویض پوشک و... را بلد هستم. همان موقع کیاراد عزیزم اولین هدیه اش را به من داد. حدس بزنید چه بود!!! یک عالمه مکونیوم ( مدفوع سیاه ) دفع کرد و من میبایست تمیزش میکردم . چقققققدر هم بد بو بود!!!!!!!!!! کیاراد بیدار بود و بهمین دلیل من سعی  می کردم علیرغم خفه شدنم قیافه آرامی داشته باشم. بعد از آن زندگی سه نفره ما آغاز شد.(کیاراد با وزن 4300 گرم و قد 57 سانتی متر دنیا آمد. من هم قبل از بارداری 57 کیلو و 165 سانت بودم که 13 کیلو وزنم زیاد شده بود و بعد از یک هفته برگشتم به 58 کیلو!! و توضیح دیگه اینکه من و کریم هر دو موقع تولد بالای 4 کیلو بودیم.)

توضیح دیگری که میخوام بگم اینه که زایمان طبیعی اونطورها هم که آدم قبلش فکر میکنه ترسناک نیست. درد داره ولی قابل تحمل و موقتی هست. من 10 برابر بد از این دردی که کشیدم رو فکر میکردم خواهم کشید ولی الان میگم که اگه باز هم باردار بشم حتی تو ایران طبیعی زایمان میکنم. 2 ساعت بعد از زایمان آدم میتونه همه کارهای خودش و بچه رو به تنهایی انجام بده و خیلی زود میتونه نرمش و ورزش رو شروع بکنه.

ما 6 روز بیمارستان موندیم (جزو قوانین اینجا هست) که هر روز بچه توسط متخصص چک میشد و بعد پرستارها حمومش میکردن. من رو هم هر روز ماما چک میکرد (سی.نه و شکم و فشار خون و تب ) و روز 3 و 5 دکتر خودم که روز 6 مرخص شدیم.

 ****

از اینجا به بعد مطالب مفید مربوط به بعد از زایمان را به تفکیک مینویسم و امیدوارم به درد کسی بخورد.

- بعد از ژنتیک که مهمترین عامل موثر در قد و وزن جنین هست؛ تغذیه مادر در دوران بارداری هم مهم هست که تا جایی که من میدونم لبنیات استخوان بندی جنین را محکم میکند و غذاهای نشاسته دار در ماههای آخر وزن جنین را زیاد میکنن.

- در حین زایمان برای من تمرکز روی تک تک انقباض ها و نه درد حاصل از آنها و همینطور فکر کردن به موقعیت جنین که برای تولد در حال تلاش هست در آسان تر شدن تحمل درد خیلی موثر بود.

اگر امکان حضور کسی بعنوان همراه باشد میتواند با ماساژ و حمایت روحی خیلی زیاد کمک کننده باشد. همانطور که همسر من بینهایت کمکم کرد.

-تنفس منظم با شروع انقباض علاوه بر اینکه از هیپوکسی (کمبود اکسیژن) جنین جلوگیری میکند؛ باعث میشود اکسیژن کافی به مغز خودتان برسد و در نتیجه انرژی بیشتری خواهید داشت و درد را کمتر حس خواهید کرد.

توضیح اینکه بهنگام انقباض تبادل اکسیژنی جنین از طریق جفت برای مدت کوتاهی قطع میشود که بهمین دلیل ضربان قلبش افت پیدا میکند. پس به تنفس های مادر بیشتر نیازمند است!!

-اپی زیتیومی اصلا چیز بدی نیست و باعث جلوگیری از پارگی احتمالی بصورت نا منظم میشه. خوب شدن جای بخیه اپی زیتیومی تمیز تر از بخیه مربوط به پارگی هست .

در صورت داشتن اپی زیتیومی برای نشستن در روزهای اول تشکچه های به شکل دونات (دایره با وسط خالی) برای جلوگیری از درد تماس جای بخیه خیییییلی مفید هست. خوشبختانه تو بیمارستانی که من بودم داشتند.

من بخاطر بخیه هام از توالت رفتن میترسیدم که اضافه کردن روغن زیتون به غذا مشکل را رفع کرد!!!!

- برای شب اول بعد از زایمان ماما این نرمش ها رو بهم توصیه کردکه انجام بدم. ١- بطور متناوب چند بار با شکم و چند بار با قفسه سینه نفس بکشم ( بنظرم برای تخلیه خون رحم موثر هست.) ٢- چرخاندن مچ پا و کشیدن پا به سمت بیرون در امتداد ساق پا و به سمت داخل روی ساق پا.( بنظرم برای جلوگیری از ادم و کمک به دفع سریعتر آب جمع شده در بدن و نیز کمک به جریان خون موثر هست.)

- شیر دادن و مشکل خونریزی از س .ی .ن .ه که من هم داشتم و به توصیه ماما چند روز صبر کردم و خود بخود برطرف شد. درد مربوط به ن.و.ک. س.ی.ن.ه  هم بعد از چند روز شیر دادن پیش اومد و با استفاده از یک مخلوط روغنی گلیسیرینه بر طرف شد.همینطور برای رفع درد مربوط به پر بودن س.ی.ن.ه ماما بهم توصیه میکرد هنگام شیر دادن روی گره های ایجاد شده در سینه (ناشی از تجمع شیر) فشار بدم که این موضوع هم در تخلیه س.ی.ن.ه موثر بود.

- بی اختیاری ادرار در اثر شل شدن عضلات کف لگن که با انجام تمرینات کگل قابل برگشت هست.

 

 

مرسی پروین جان بابت ارسال این خاطرۀ پرو پیمون و قشنگ و توصیه ها.

پی نوشت: عکسهای قشنگ کیاراد کوچولو  رو هم ضمیمه کردم. ببخشید پروین جان که زودتر نتونستم این کار رو بکنم.

 

تولد کیاراد کوچولو- شهریور 87- ژاپن- (قسمت اول)

روز دوشنبه ٨ سپتامبر  ٢٠٠٨( ١٨شهریور ١٣٨٧ ) که ۴١ هفته و ٣ روز از بارداری من میگذشت, طبق قرار قبلی که دکتر تعیین کرده بود باید میرفتیم بیمارستان جهت انجام القا شروع زایمان به روش طبیعی. صبح حدود ساعت ٩:٢٠ دقیقه مراحل پذیرش بیمارستان انجام شدو وارد اتاقمان شدیم. پرستار آمد و یک لباس به من داد که بپوشم و آماده شوم برای رفتن به اتاق اینداکشن. آنجا دستگاه(Non Stress Test) NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه ثبت ضربان قلب جنین و انقباضات, ساعت ١٠:٣٠ اولین قرص نیم میلی گرمی پروستاگلندین 2 E شروع شد. هر یک ساعت قرص تکرار میشد و قرار بود کلا ۶ قرص مصرف شود. ساعت ١٢ ناهار خوردیم و تا ساعت٣٠: ۴ که نوبت آخرین قرص بود با کریم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم , ولی هنوز از درد خبری نبود. انقباض ها منظم به فاصله ١٠ دقیقه شروع شده بودند ولی من دردی احساس نمیکردم انقباض ها را حس میکردم ولی بدون درد. مثل حرکت جنین می ماندند.( انگار کیسه ای را فشار می دهی و چیز های درونش  بیشتر قابل لمس می شوند . (بعد از قرص آخر هم باید یک ساعت صبر میکردیم که ناگهان ضربان قلب جنین افت کرد. هر دو ما نگران, پرستار را پیج کردیم وپرستار فوری اومد و سعی کرد با تغییر محل دتکتور قلب جنین رو پیدا کنه که موفق نشد و کمی دسپاچه شد. خواست ماسک اکسیژن برای من وصل کنه بعد منصرف شد و رفت دکتر رو خبر کنه که از اون هم منصرف شد و برگشت نشت نبض من رو گرفت و دوباره دنبال قلب جنین گشت. من هم فقط داشتم نفس عمیق می کشیدم که بچه بی اکسیژن نمونه. کریم هم نگران وایستاده بود که ناگهان صدای قوروپ قوروپ ضربان قلب نی نی رو شنیدیم!!!! مثل صدای ۴ نعل رفتن اسب. ١۴٠ ضربه در دقیقه میزد. اگه کمی بیشتر طول میکشید این وضعیت من اشکم در میومد!!!

قرار شد ١ ساعت بیشتر بمانیم تا دکتر هم بیاید. بعد که دکتر آمد در مورد قلب جنین گفت که جای نگرانی نیست. همینطور در مورد برنامه فردا گفت که می خواهد با پروستاگلندین F2 آلفا ادامه بده و اینکه بین قرص و انفوزیون ) تزریق از طریق سرم ) من کدامیکی رو ترجیح میدم. من هم انفوزیون رو قبول کردم .دکتر رفت ولی ایندفعه نی نی جون خوابیده بود و قرار شد صبر کنیم تا از ریتم ضربان قلبش در حالت بیداری هم مطمءن بشیم. خلاصه که ساعت ٧ به اتاقمان برگشتیم ولی قرار شد از ساعت ٨ مجددا NST تکرار شود.

 تا ٧:١۵ سریع شام خوردیم و بعد من رفتم دوش گرفتم و برگشتم چند دقیقه هم قدم زدم. باز از ساعت ٨ NST وصل شد و قرار شد نیم ساعت ادامه داشته باشه. بعد از نیم ساعت پرستار اومد و قسمتی از برگه نتیجه رو برد و بعد از چند دقیقه اومد و گفت که بهتره یکم بیشتر منتظر بشیم تا ضربان قلب نی نی منظم تر بشه! بعد از یک ساعت پرستارمون شیفتش تموم شده بود و پرستار جدید که به نظر با تجربه تر میومد اومد و گفت که ضربان قلب نی نی بنظر نرمال نمی آد و می خواهد با دکتر مشورت کند. او هم برگه نتیجه تا اون لحظه رو جدا کرد و برد. ساعت حدود ١١ اومد و گفت که دکتر گفته مشکلی نیست و میتونین NST را جدا کنین. شب تا صبح صدای قلب نی نی که از صبح شنیده بودم تو گوشم بود و یهویی که فکر میکردم قطع شده از خواب می پریدم! یه بار هم که خواب دیدم با شکمم از رو تخت افتادم پایین و بچه له شده!!! ولی تا صبح درد و انقباض نداشتم.

نزدیکیهای صبح که رفتم دستشویی متوجه یک ذره خون شدم.صبح ساعت٣٠:۶ که پرستار برای چک آپ اومد جریان رو بهش گفتم و رفت و دوباره با بساط NST برگشت. ساعت ٧ احساس کردم خونریزی دارم. پرستار رو پیج کردیم. رنگ خون روشن بود و از آنجایی که قلب نی نی داشت همون ١۴٠ تا رو میزد من با امیدواری احتمال میدادم که مربوط به جفت نباشه ولی با اینهمه هر دومون (من وکریم) شدیدا نگران بودیم. پرستار فورا چند تا حوله گرم مرطوب و یه لباس تازه آورد که من بجای دوش گرفتن تنم رو با اونا تمیز کنم و زود حاضر شم بریم دفتر پرستاری برای معاینه. اونجا خانوم دکتر مهربون معاینه کرد و گفت دهانه رحم ٣-٢ سانت باز شده که حسابی خورد تو ذوق من. با خودم فکر کردم پس هنوز اول اول راهم! بعد هم سونو گرافی کرد و گفت که جفت هم سالم هست. برای آخرین بار قیافه جنینی نی نی رو ساعت ۵۵: ٨ دیدم. کریم تو سالن منتظرم بود. برگشتیم اتاق خودمان صبحانه خوردیم و بعد هم دکتر اومد و گفت که همه چیز مرتبه و از جریان NST دیشب و خونریزی صبح هم خبر داره. گفت خونریزی مربوط به سرویکس بوده و نشون میده که کم کم زایمان داره شروع میشه!!

بعد که دکتر رفت بلافاصله پرستار اومد وگفت که حاضر بشیم که بریم اتاق اینداکشن. من هر چیزی که فکر میکردم ممکنه لازم بشه (رژ؛ جوراب؛ خوراکی ؛ نوشیدنی و ...)  برداشتم .تو اتاق اینداکشن حدود ساعت ٩:٣٠ NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه سرم محتوی دارو هم تزریق شد. انقباضات به فاصله هر ۵ دقیقه رسیده بودند ولی درد قابل اعتنایی حس نمیکردم!!!!! پرستار مرتب میومد در مورد درد و انقباض ها می پرسید و موزیک ملایمی رو که گذاشته بود رو عوض میکرد و از ما می پرسید که آیا خوشمون میاد یا نه. من و کریم هم داشتیم حرف میزدیم و اصلا حواسمان به موزیک نبود؛ هر چی که می ذاشت می گفتیم خوبه!! هر از گاهی بلند میشدم تو اتاق قدم میزدم ؛ گاه با همون بساط NST و سرم و گاه می گفتم که چند دقیقه بهم استراحت بده و کمر بندهای NST زو باز کنه. ساعت ١٢ ناهار رو  تکمیل خوردم تا برای کاری که در پیش داشتم انرژی کافی داشته باشم. آب هم هر از چندی می خوردم که دهیدراته نشم.

ساعت حدود ١:٣٠ دردها کم کم شروع شدند. تقریبا به اندازه نصف درد پریود. (من پریود چندان دردناکی نداشتم هرگز (.با شروع هر انقباض من میخندیدم و کریم هم میگفت که بنظر میاد حالت خیلی خوبه و حالا حالا ها قصد زایمان نداری. ولی واقعیت این بود که برام باور نکردنی و هیجان انگیز بود که بالاخره بعد از کلی انتظار جدی جدی زایمان شروع شده بود و من باید آماده می شدم برای دنیا آوردن دردانه عزیزم.

رفته رفته فاصله انقباض ها به کمتر از ۵ دقیقه رسیده بود و شدتشون هم بیشتر شده بود طوری که با شروع انقباض خنده های من محو میشدند و من فقط سعی میکردم به طور منظم نفس بکشم. تخت را به حالت نیمه نشسته در آورده بودیم و من به پهلو دراز کشیده بودم و کریم کمرم را ماساژ میداد. با شروع انقباض من تنفس رو شروع میکردم و کریم ماساژ دادن رو. و در فاصله دو انقباض که فرصتی بود برای استراحت من ناله میکردم. جیغ و داد نبود ولی ناله از سر درد که فکر میکنم برای هر کسی آشناست. گاه کریم یادم می اورد که بهتره کمی آب بخورم. یا تغییر پوزیشن بدم. و مهمتر از همه اینکه با حرفهای محبت آمیزش باعث میشد تحمل درد برام خیلی راحتتر بشه.

ساعت٠٠: ۴ دوباره خونریزی داشتم. ماما اومد و بعد از معاینه گفت که ۴ سانت دهانه رحم باز شده. برام خبر بسیار بدی بود. و جای تعجب هم داشت چرا که انقباض ها به فاصله ٣-٢ دقیقه و نزدیکتر بهم و البته با شدت بیشتری می آمدند (شاید بشه گفت ۵ برابر درد پریود)؛ طوری که وقتی کریم لحظه ای از ماساژ دادن می ایستاد تحمل درد ها سختتر میشد و من فورا می گفتم که کریییییم ماسااااااااااژ !!!

فکر میکنم هر یک ربع ماما میومد و می رفت و به من که میله سرم رو گرفته بودم و تند تند نفس میکشیدم می گفت که  خوب داری تلاش می کنی. گاهی هم با حس همدردی نگاهم میکرد و می گفت که درد داری نه؟!!!! البته باید بگم که من اکثرا چشمام رو بسته بودم و هر از گاهی باز می کردم. با چشم های بسته تمرکزم  روی انقباض ها و تنفسهام بیشتر بود و تحمل درد راحتتر. سعی می کردم انقباض ها رو یکی  یکی در نظر بگیرم نه اینکه خودم رو در میان درد غرق شده ببینم. مثل شمارش معکوس که با تحمل یکیشون یک قدم به انتها نزدیکتر میشدم.

ساعت ٠٠: ۵ماما اومد و بعد از معاینه با خوشحالی و تعجب گفت که خیلی خوبه ٨-٧ سانت باز شده. من هم خیلی خوشحال شدم

تا ساعت٠٠: ۶ انقباض ها هر ١ دقیقه می آمدند طولانی و شدید. گاه چند تا انقباض پشت سر هم می اومدند و واقعا کلافه ام می کردند. پرستار پیشنهاد داد که اگه میخوام برم دستشویی. قبلا جایی خونده بودم که حتی وجود یک مقدار اندک ادرار میتواند دردها را شدیدتر کند. در نتیجه گفتم که میخوام ولی نمی تونم. اونم کمر بندهای NST رو باز کرد و با کریم کمک کردند که من از جایم بلند شم . فاصله چند قدم تا دستشویی رو با تحمل ۴ انقباض و در حالی که از کریم آویزون بودم رفتیم. کریم و پرستار) که میله سرم رو می آورد( هم همراه من داخل دستشویی آمدند و نمیدونم چرا من اون موقع اصلا خجالت نکشیدم؛ شاید چون واقعا بهشون نیاز داشتم!! مسیر برگشت خیلی راحتتر بودم. باور نمیکردم دستشویی اینقدر موثر بوده باشه!!

  نزدیکیهای٠٠: ۶ دکترم هم آمد که بهم سر بزنه و من تنها تونستم به احترام حضورش چشمام رو باز کنم و سرم رو تکون بدم. اونم حالم رو پرسید و با خنده همیشگیش گفت که همه چیز خوب داره پیش میره.

معاینه ساعت٠٠: ۶ را یک بار در فاصله  ٢ انقباض و یک بار هم حین انقباض انجام داد که این آخری واقعا دردناک بود و من برای اولین بار جیغ زدم ولی وقتی گفت ۵/٩ سانت باز شده خیلی زیاد خوشحال شدم.

ساعت٠٠: ۴ پرستار گفته بود که اگه زایمان خوب پیشرفت کنه ممکنه ساعت ١٢ شب بچه دنیا بیاد ولی اینبار گفتند که شاید با ٣-٢ ساعت دیگه بچه متولد بشه!!! خیلی خیلی خوشحال کننده بود.

انقباض ها می آمدند بدون اینکه فاصله ای بینشان باشد و من گوشم به صدای قلب بچه بود که از طریقNST می شنیدم و سعی میکردم مرتب نفس بکشم.کریم هم کمرم را ماساژ میداد.

از ساعت ۴ من سردم شده بود؛ جورابهای گرمی رو که آورده بودم پوشیده بودم . بعد از ساعت ۵ بعد از هر انقباض لرز شدیدی سراغم می آمد. لحاف را از زیر گردن تا نوک انگشت پا به خودم پیچیده بودم و حتی اگر گوشه ای از زانو یا پام بیرون می ماند بشدت می لرزیدم و احساس سرما می کردم.

ساعت٣٠: ۶ بود که شکمم شروع کرد بدون اراده من منقبض شدن و با یک حرکت پرتاب به بالا مجبور میشدم فشار دهم. کریم زود پرستار  (ماما) رو صداش کرد. پرستار اومد و می خواست معاینه کنه که از همون انقباض های پرنده ٣ تا پشت سر هم اومد و او هم این وضع رو دید گفت بریم اتاق زایمان!!! ...ژ

ادامه دارد

قسمت اول خاطرۀ تولد کیاراد کوچولو رو خوندید که پروین عزیز زحمت نوشتنش رو کشیدند. فکر میکنم با خاطره های اخیر نظر دوستانی که از کم شدن بار علمی خاطرات و افزایش بار عاطفی برخی خاطرات رو باعث تکراری شدن اونها میدونستند هم تامین بشه. 

 

قس

تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت پنجم)

دخترکم وقت تولد پر بود از چربیهای سفید رنگ که اونا رو از صورتش پاک نکردن.گفتن چون زودتر از موقع دنیا اومده بهتره این چربیها روی پوستش بمونه و خودش جذب پوست بشه.یک ساعتی ما رو با بچه تنها گذاشتن.همه سیمها و کشها رو هم از شکمم باز کرده بودن.اپیدورال هم قطع شده بود.شکمم خارش گرفته بود که من فکر میکردم جای کشها باشه ولی پرستار گفت از عوارض اپیدوراله و جای نگرانی نیست.

هر از گاهی پرستار می اومد و شکمم رو حسابی فشار میداد تا تمام مواد داخل شکم خارج بشه.مثل اینکه هرچی بیشتر شکم رو فشار بدن شکم زودتر برمیگرده به حالت اولیه.سوند رو که الان هر چی فکر میکنم کی بهم وصل کردن یادم نمیاد رو هم ازم باز کردن.یک ساعت بعد یه پرستار دیگه که مال بخش زنان بود (زایمان تموم شد و می خواستن منتقلم کنن به بخش) اومد سراغم.حس پاهام تا حدی برگشته بود.ازم خواست باهاش برم دستشویی تا مطمئن بشه میتونم ادرار کنم.

مطمئن نبودم این آبی که ازم خارج میشه آب کیسه آبم هست یا ادرار که مطمئنم کرد ادراره و بخاطر سوندی که بهم وصل بوده این احساس رو دارم. بهم یاد داد با بطری چه طوری خودم رو بعد از هر ادرار با آب ولرم بشورم.روی صندلی چرخدار نشستم و مایا رو بغل کردم.برام اطاق دو تخته آماده کرده بودن.مایا رو هم بردن تا حمومش بگیرن.خواهرم رفت خونه تا شاینا و مادر شوهر و پدر شوهرم رو بیاره بیمارستان.سر راه هم غذا گرفت و دقیقا بعد از بیست و چهار ساعت (همون چاینیز فود عزیز) من و محمد غذا خوردیم.البته غذای بیمارستان هم بود ولی من کلا غذای بیمارستان رو دوست ندارم.

 از یکی دو ساعت که همه پیشم بودن رفتن.محمد هم شاینا برد همون اورژانس پایین بیمارستان چون بازم تب کرده بود.اونجا وقتی فهمیده بودن من بالا هستم زود کار شاینا رو راه انداخته بودن (انتظار اورژانسهای اینجا خیلی طولانیه و فقط باید خیلی جدی مریض باشی تا همون موقع بفرستنت پیش دکتر)قرار بود محمد برگرده پیشم ولی وقتی ساعت نه دیدم همسایه بغل دستیم چراغش رو خاموش کرد تا بخوابه زنگ زدم به محمد گفتم دیگه نمی خواد بیای.(پدر میتونه تا ساعت یازده و نیم شب پیش مادر توی بیمارستان بمونه)اون شب میتونم بگم اصلا نخوابیدم.مایا دوست داشت تو بغلم بخوابه (از همون روز اول بچه م بغلی بود).همسایه بغل دستیم از شانس من دو قلو داشت و سر و صدای یکی دو تا بچه دیگه هم که مطمئنم کالیکی بودن (بسکه تا خود صبح گریه کردن) و مهمتر از همه نگرانی شاینا و دلتنگی برای شاینا و خونه نذاشت بخوابم.

فقط یکی دو ساعتی چرت زدم.پرستار هر یک ساعت یه بار بهم سر میزد.برام شیر خشک می آورد.بهم پیشنهاد کمک برای عوض کردن مایا میداد.ازم می خواست برم دستشویی .

فردا صبحش تا ظهر همینطوری گذشت.دکتر زنان اومد سراغم و بعد از چند تا سوال بهم گفت بعد از اینکه دکتر اطفال دخترت رو دید میتونی بری خونه.بعد از ظهر دکتر اطفال هم اومد و مایا رو چکاپ کرد و یه مقداری سفارشات لازم رو بهم کرد.دقیقا سر بیست و چهار ساعت که از تولد مایا گذشت اومدن برای ازمایشات خونی بردنش.پنج دقیقه بعدش هم با برگه ترخیص اومدن سراغمون.یه برگه برای بیمه مایا بهمون دادن که تا کارتش به دستمون برسه میتونیم ازش استفاده کنیم.

لباسهای مایا رو عوض کردم و تو کارسیتش گذاشتیم تا بهمون اجازه بدن از بیمارستان خارجش کنیم.در عرض سی ساعت زندگی ما عوض شد.با اومدن مایا خانواده مون چهار نفره شد و به معنای واقعی عیال وار.با وجود دو تا بچه کوچولو خیلی جایی برای استراحت بعد از زایمان برام نموند.هرچند که من خودم هم اهل استراحت خوابیدن توی تخت نیستم.از بیمارستان به سمت خونه رفتم برای مایا شیر خشکش رو خریدم.فردای اون روز بخاطر شاینا و اینکه ازش دور بودم و ظاهرا بچه م تو این یک روزه حسابی مظلوم و بی مادر بوده دخترهام رو گذاشتم توی کالسکه و بردم پارک دم خونه مون.هرچند که تو راه برگشت از کمر درد  به خودم فحش میدادم بخاطر روی زیادم و اینکه حتی بلد نیستم خودم رو لوس کنم.

بعدشم که دیگه خریدهای هفتگی خونه و بردن مایا به دکتر و سرد شدن ناگهانی هوا و در نتیجه رفتن به مال برای خرید لباس گرم برای بچه ها و هزار تا کار دیگه باعث شد تا فراموش کنم من یه زاوو هستم البته شکایتی هم ندارم. بعد از دو هفته متداول خونریزی الان تو حالت  یک روز دارم یه روز ندارم قرار گرفتم.کلا حال و روز خوبی دارم.خدا رو شکر از افسردگی خبری نیست.ذاتا آدم لوسی تو مریضی نیستم و راحت با درد کنار میام. بعد از دو هفته دو تا از شلوارهای قبل از حاملگیم رو تونستم پام کنم.این بزرگترین قرص انرژی به یک زاووست به نظر من.سر شش هفتگی وقت دکتر زنان دارم و اون بعد از معاینه داخلی به من اجازه شروع ورزش رو خواهد داد.ببینم کی میتونم این شکم قلمبه رو از بدنم مهو کنم.

 

 

 

 مرسی از گلدونه جون بابت این خاطرۀ پرو پیمون و جامع . ضمناً خاطرۀ تولد شاینا کوچولو دختر اول گلدونه هم در اینجا و ااینجا ست 

تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت چهارم)

اطاق خیلی قشنگ و نویی بود.کلی کیف کرده بودیم.مخصوصا که من از چند ماه قبل دو دل بودم بیمارستانم رو عوض کنم یا نه چون همراه نمی تونست شب پیشم بمونه و احتمال اینکه اطاق یک تخته که فقط یک اطاق توی اون بخش بود بهم برسه خیلی کم بود. ولی نهایتا تصمیم گرفتم با همین دکتر و بیمارستان بمونم.قرار شد من یک ساعت قدم بزنم تا جاذبه بچه رو به سمت پایین حرکت بده.اگه هم این قدم زدن تاثیر نداشت برم توی جکوزی اطاق بشینم تا شاید اثر بکنه.

آخر های یک ساعت دیگه دردهام خیلی جدی شده بود.به جایی رسید که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و دلم می خواست دراز بکشم.برای خودم آیپاد برده بودم که خیر سرم موسیقی گوش بدم تا آرامش بگیرم.ولی همین که گذاشتمش توی گوشم و صداش در اومد اعصابم بیشتر ریخت بهم و کلی به ریش خودم خندیدم.

معاینات داخلی هر نیم ساعت ادامه داشت هر بار از دفعه قبل دردناکتر.دیگه دردهام غیر قابل تحمل شده بود.التماس میکردم دکتر بیهوشی رو خبر کنین تا اپیدورال بهم تزریق کنه ولی متاسفانه دکتر بیهوشی توی اطاق عمل با یه مرض آی سی یویی بود.ساعت نزدیکهای یک و نیم بود که دیگه تمام بخش رو رو سرم گذاشته بودم.پرستارم دائما تاکید میکرد انرژیت رو با داد کشیدن هدر نده چون ممکنه دکتر بهت نرسه و مجبور شی بدون اپیدورال زایمان کنی.منم داد میکشیدم و التماس محمد میکردم که حالیشون کن بهتره من رو بکشن تا بدون اپیدورال بزاوننم.

دیگه به جایی رسیده بود که پرستارم دید من توی دردهام زور هم میزنم.بهم گفت من همینجا پیشت میمونم چون دلم نمی خواد بدون حضور من زایمان کنی.به پهلو خوابونده بودم و زانوهام رو تو شکمم جمع کرده بود.منم همچنان فریاد میکشیدم.یه بار هم یه خانوم پرستار ایرانی اومد که فکر میکرد من انگلیسی نمی فهمم و می خواست حالیم کنه که دکتر بیهوشی توی اطاق عمله.داد و فریادهای من باعث شده بود که با یه دکتر بیهوشی دیگه تماس بگیرن و ازش بخوان خودش رو به بیمارستان برسونه.

همچین که خانوم پرستار ایرانیه این حرفها رو زد دکتر بیهوشی پشت سرش وارد اطاق شد.اینقدر سریع همه چیز رو اماده کردن که  حتی وقتی دکتر می خواست بهم تزریق کنه محمد ازش خواست بذاره این دردم تموم بشه گفت من می تونم تا فردا براش صبر کنم ولی نمی خوام چون بچه هر لحظه ممکنه دنیا بیاد.قبلا هم گفتم سر شاینا اپیدورال رو با چهار سانت باز شدن دهانه رحم بهم تزریق کردن.حتی من رو لب تخت نشوندن و دولا شدم و پیشونیم رو به پیشونی محمد چسبوندم تا اپیدورال رو بهم وصل کردن ولی سر مایا اینقدر عجله داشتن من رو همون طور که به پهلو خوابونده بودن اپیدورال رو وارد کرد.چند دقیقه ای بعد دکتر بهم گفت بهتره چهت خوابیدنم رو عوض کنم و پهلو به پهلو شم تا فقط یک طرف بدنم بی حس نشه و به همه بدنم اپیدورال برسه.

دقیقا پنج دقیقا قبل از تزریق اپیدورال معاینه داخلی نشون داد که دهانه رحم هشت تا نه سانت باز شده.بعد از تزریق اپیدورال سه تا درد دیگه رو حس کردم.اولی به شدت قبلیها دومی و سومی کمتر.پرستارم همون موقع شیفتش تموم شد و همون خانوم ایرانیه شد پرستار جدید من.بعد از ده دقیقه که دردهام آروم شده بود معاینه داخلی نشون داد ده سانت کامل باز شده یا به قول اینا fully dilated.ساعت نزدیک دو و نیم بود.ازم خواستن یه مدت صبر کنم تا سر بچه پایین تر بیاد و بهتره من تو این مدت استراحت کنم چون هنوز انرژی برای زایمان احتیاج دارم.دیگه عجله ای برای زایمان نداشتم.خواهرم هم همون موقع رسید بیمارستان.سه تایی کلی از این ور و اون ور حرف زدیم.به جایی رسیدم که گفتم بچه ها من push ام میاد.یعنی دلم می خواد زور بزنم.

محمد پرستارم رو صدا کرد و تا اومد گفت بعله بچه داره میاد.اینم سرشه.از اینجا به بعد همه چیز خیلی سریع پیش رفت.ازم موقع زور زدنها می خواست تا چونه م رو کامل به بالای سینه م بچسبونم تا قدرتش بیشتر باشه و انرژیم توی صورتم جمع نشه.

شاید درست نباشه این رو بگم ولی فکر کنم این دغدغه همه خانومهاییه که طبیعی زایمان میکنن.اونم اینه که موقع زور زدن اگه مدفوع خارج بشه چی میشه.راستش من خیلی حسش رو داشتم حتی به پرستارم هم گفتم بهم گفت نگران نباش اگه هم بیاد خیلی بهتره چون جا برای بچه باز میشه و بچه راحتتر پایین میاد.به نظر من تو اون لحظات ادم تنها چیزی که واسش مهم نیست همینه.فقط می خواد بچه رو دنیا بیاره و از اون وضعیت خلاص بشه.خلاصه با چهار تا پوش از محمد خواست دکمه زرد رنگی که به  receptionist پرستارها وصل بود رو بزنه.دکتر زنان (که البته دکتر خودم نبود و دکتر شیفت بود) انگار پشت در اطاقم منتظر بود همون موقع وارد شد و گان و ماسک و دستکشش رو پوشید و یک پوش  دو پوش سه پوش سر بچه کامل بیرون اومد.

بند ناف پیچیده شده دور سرش رو باز کرد و با پوش آخری بچه رو کامل بیرون کشید.بازم بر خلاف زایمان شاینا بند ناف رو خود دکتر اون پایین قطع کرد و دیگه به محمد تعارف نزد.ساعت دقیقا سه و سی پنج دقیقه بعد از ظهر روز یکشنبه سی و یکم آگست بود.بچه رو همون موقع بردن روی تخت مخصوصش تا تمیزش کنن و قد و وزنش رو بگیرن تو این فاصله دکتر از من خواست یه پوش دیگه بدم تا جفت رو هم از بدنم خارج کنه.چند تا بخیه کوچولو هم بهم زد.

مایا با قد پنجاه و چهار سانت و وزن سه کیلو و ششصد و هشتاد دقیقا پانزده روز زودتر از روز اصلی که اول حاملگی بهم گفته بودن دنیا اومد....

ادامه دارد

 

 

پی نوشت: مایا کوچولو خواهر شاینا کوچولوست که خاطرۀ تولدش در اینجا و ااینجا ست. 

تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت سوم)

اون روز خیلی خیلی کسل بودم و طبیعتا بی حال.بیشتر وقتم روی مبل دراز کشیده بودم.یه مدتیش هم شاینا تو بغلم بود و محمد برامون بلند بلند داستانهای کوتاه می خوند.ظهر چند ساعتی رو همون مبل خوابیدم و ساعت پنج وقتی بیدار شدم محمد گفت شاینا تب داره.

راه افتادیم به سمت کلینیک که تعطیل بود و قرار شد خودم بهش تب بر بدم.با اینکه پدر شوهرم اهل خوردن این جور غذاها نیست از همون جا  رفتیم رستوران چینی تا هوس من رو بر اورده کنیم.از غذام خیلی لذت بردم و مخصوصا که حسابی تندش کرده بودم و همش هم میگفتم نکنه این تندی ها امشب کار دستم بده.

اون شب تا ساعت یک و نیم تلویزیون دیدم.بچه توی شکمم همش تقلا میکرد.خیلی عجیب بود.تا حالا اینطور طولانی تکون نمی خورد.یکی دوساعتی مشغول بود حتی وقتی که خوابیده بودم.با توجه به نگرانی که از تب شاینا هم داشتم بقیه شب رو زیاد خوب نخوابیدم.چند بار رفتم بالا سرش و چکش کردم.چند بار هم رفتم دستشویی و یه حسی هم بهم میگفت تو امشب دردت میگیره.بخاطر همین حس هر تیر ریز معمولی هم که شکمم میکشید میگفتم آها تموم شد زاییدم.فقط همش میگفتم خدایا بذار خیالم از تب این بچه راحت شه بعد هر بلایی خواستی سرم بیار من آماده م.

ساعت هفت و نیم بود شاینا اومد تو اطاق ما.یه مدتی پیشمون دراز کشید و وقتی سرحال شد ازم خواست براش تلویزیون روشن کنم.افتاده بود رو دنده بلبل زبونیش. دیگه همچین بگی نگی خیالم هم جمع شده بود.بعد از همون یک باری که بهش تب بر داده بودم دیگه تب نکرده بود و صبح هم که بیدار شده بود حسابی سر حال بود.هرچند خیلی زود نسبت به بقیه روزها بیدار شده بود.

همون موقع ها محمد بیدار شد و رفت نشست سر کارش پای کامپیوتر.ساعت حدود های نه صبح هر از گاهی همون تیرهای شبانه می اومد سراغم.عجیب حس میکردم دیگه وقتشه.یه بار محمد رو صدا کردم و گفتم فکر کنم دارم میزام.دقیقا پنج دقیقه بعدش همین طور که دراز کشیده بودم احساس کردم ازم ترشح خارج شد (مثل همون حس همیشگی) ولی طولانی و داغ.آها خودشه دیدی گفتم من دارم میزام.

محمد رو صدا کردم و گفتم بیا که کیسه آبم پاره شد.طبیعتا دست پاچه شد ولی زود خودش رو کنترل کرد.دردم اصلا جدی نبود.در نتیجه سر فرصت همه چیزهایی که یادم بود باید تو ساکم بذارم رو ور داشتم و رفتم دوش گرفتم.یواش یواش دردهام مثل درد پر- یود شده بود.ولی مثل درد زایمان بگیر و ول کن.

محمد هم دوش گرفت و تو این فاصله من یه زنگ زدم بیمارستان و شرح حالم رو دادم که گفتن بیا بیمارستان.یه زنگ هم به خواهرم که شهرشون سه ساعت با من فاصله داره زدم و خبر دادم که خودت رو برسون.خلاصه ساعت ده بود که راهی بیمارستان شدیم.فاصله بیمارستان تا خونه ما ده تا یک ربع بیشتر راه نیست.وقتی رسیدیم محمد برام یه صندلی چرخ دار اورد تا روش بشینم.وقتی رسیدیم به بخش زنان بهمون گفتن تو اطاق انتظار بشینین تا یه پرستار بیاد سراغتون.پرستار که اومد خودش رو معرفی کرد و بهم گفت باید تست کنیم ببینیم واقعا وقتشه یا نه.

وقتی خواستیم به طرف بخش بریم بهم گفت پاشو پاشو از روی این صندلی.خودت میتونی راه بری.خندیدم و گفتم این شوهرم می خواد من رو حسابی لوس کنه.پرستار دستم رو گرفت و گفت خودم مواظبتم.رفتیم توی بخش triage .بهم گفت اول از همه باید نمونه ادرار بهم بدی.بعد هم خوابوندم و کلی کش به شکمم وصل کرد که ضربان قلب بچه و همین طور contraction های من (لحظه ای که دردم میگرفت)رو روی نمودار نشون میداد.

بعد از یک ربع بیست دقیقه ای اومد و گفت زیاد از وضعیت بچه راضی نیست و اون چیزی رو نمیبینه که دوست داره ببینه.خوب نگرانی بازم تو دلم ریخت.بهم گفت این یکی از دلایلش می تونه این باشه که صبحانه نخوردی و قند کافی تو بدنت نیست.واسم یه آب پرتغال آورد تا قند خونم زیاد بشه.بعد از یک ربع برگشت و گفت بچه حرکتهاش نرمال شده و اگه همون طور ادامه میداد مجبور بودیم فوری ببریمت اطاق عمل و سزارینت کنیم.دردهای من همچنان هر از گاهی ادامه داشت ولی خیلی نا مرتب.بهم گفت حالا وقت معاینه داخلیه.دهانه رحم سه سانت و نیم باز شده بود که دیگه مطمئنش کرد وقتشه چون گفت اگه اینقدر dilate نکرده بودی ازت می خواستیم بری خونه و وقتی برگردی که دردهات مرتب شده باشه.دیگه همه چی جدی شده بود و منتقلم کردن به اطاق زایمان.....

ادامه دارد

قسمت سوم خاطرۀ تولد مایا کوچولو رو که گلدونه جون زحمتش رو کشیدند خوندید. این نکته لازم به دکره که خاطرۀ تولد شاینا کوچولو دختر اول گلدونه هم اینجا بوده که میتونید در اینجا و ااینجا مطالعه کنید.

تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت دوم)

دوران حاملگی مایا نسبت به شاینا تا حدودی نگران کننده تر بود.با توجه به همزمانی شروع حاملگی و شروع درس خوندن من و وجود شاینا تو خونه خیلی فرصت این رو نداشتم احساس کسلی یا خستگی بکنم هرچند به خواب ظهر شدیدا احتیاج داشتم.آزمایش خونی که توی یازده ماهگی داده بودم نرمال بود ولی توی هجده ماهگی نشون میداد که پرتئینهای خونم از حد نرمال بیشتره و این میتونه دلیل یه حاملگی با بچه با مونگول یا داون سیندروم  باشه دنیا رو سرم خراب شد.

برای دو روز بعدش بهم وقت آزمایش برای آمینو سنتز دادن.دیگه برام مهم نبود اون دقیقا روز امتحان فاینال یکی از درسهام هست.مهم این بود هر چه زودتر این کار انجام بشه.وقتی جواب منفی رو تلفنی از دکتر ژنتیک گرفتم و از همه مهمتر جنسیت دخترم رو فهمیدم بازم برگشتم به همون دوران خوب و راحت حاملگیم.

وقتی موقع سونوگرافی پنج ماهگیم شد دکتر معتقد بود باید برم پیش سونوگرافی مجهز تر با وجود دکتر سونوگراف نه تکنسین.دلیل این کارش هم بخاطر برادرم (نداشته فعلی من)بوده که در زمان تولد متوجه میشن لوله نای و مریش (؟؟؟) به معده ش وصل نیست و تو همون ده روز اول زندگیش چند تا عمل هم روش انجام میدن ولی بچه نمیمونه.مامانم بعد از این جریان میاد امریکا و کلی آزمایش ژنتیک و غیره انجام میده ولی میگن که هیچی نیست و فقط یک اتفاق بوده و میتونی مجددا بدون نگرانی بچه دار بشی که بعد من دنیا میام.سر همین مساله دکتر من اصرار داشت با این حال با دستگاههای مجهز تر سونوگرافی داخل بدن بچه رو هم چک کنن تا احتمالا بچه مشکلی نداشته باشه.

سونوگرافی پنج ماهگی زیاد موفق نبود و نتونستن به خاطر کوچکی بچه همه چیز رو چک کنن.بخاطر همین تو شش ماهگی بازم بهم وقت دادن و  اونجا بود که فهمیدن با اینکه مشکلی از نظر گوارشی نداره ولی جفت بچه کوچیکه.کوچیک بودن جفت باعث میشه غذای کافی به بچه نرسه و این زیاد اتفاق خوبی نیست.دکتر بهم گفت این سونوگرافیها تا آخر حاملگیت ادامه دار خواهد بود (با توجه به اینکه اینجا فقط دو تا سونوگرافی توی سه ماهگی و پنج ماهگی انجام میدن و اگر مشکلی بود تعداد سونوگرافیها رو بیشتر میکنن) چی بگم زیاد لحظه خوبی نبود وقتی دکتر بهم گفت ممکنه اگه احساس کنیم بچه رشد نمیکنه مجبور شیم زود زایمانت کنیم و به قول خودش It’s the matter of life and death.البته بهم اطمینان داد اینطور نیست تا رفتی سونوگرافی و گفتن بچه رشد نمیکنه بگیم برو بیمارستان بخواب اول یک هفته تا ده روز بهت استراحت یا bed resting میدیم.تو حالت خوابیده خون بیشتری تو ناحیه شکم جمع میشه و به بچه بیشتر خون میرسه اگر این کار هم جواب نداد باید سریع تر زایمانت کنیم.اون موقع هنوز شش ماه رو تموم هم نکرده بودم و میدونستم اگه همچین اتفاقی بیوفته بچه نارسی خواهد بود.علت کوچک بودن جفت هنوز معلوم نیست ولی بالا بودن پروتئین داخل خونم که مشکوک به بچه ای با داون سیندروم بود میتونست یکی از نشانه های کوچک بودن جفت هم باشه.(که بود).

سونوگرافیها هر دو یا سه هفته یک بار تا آخر حاملگیم ادامه داشت.این ماه آخر که بچه بزرگ شده بود هر هفته سونوگرافی داشتم.بهم پانزده سپتامبر تاریخ دنیا اومدن بچه رو گفته بودن که البته میتونست بخاطر زایمان طبیعی دیرتر یا زودتر بشه آخرین باری که رفتم دکتر روز سه شنبه بود.بهم گفت باید بچه رو یک هفته زودتر دنیا بیاریم چون همون قدر که زود دنیا آوردن بچه خطرناک بود دیر دنیا اومدنش هم خطرناکه چون ممکنه جفت مریض بشه.برای تقریبا ده روز بعد که یک هفته قبل از زایمانم میشد وقت بیمارستان گرفت تا بچه رو دنیا بیارن.غافل از اینکه دخترک شیطون ما عجله داشت و پانزده روز زودتر از روز اصلی و یک هفته زودتر از روزی که دکتر برام وقت بیمارستان داده بود دنیا اومد.دخترک کوچک من دقیقا توی همون تعطیلاتی دنیا اومد که یک سال قبلش من بچه قبلی چند روزه م رو از دست داده بودم....

 

ادامه دارد

تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت ا ول)

 

وقتی فقط دو روز پر-یودم عقب افتاد فهمیدم که برنامه ریزیهامون درست کار کرده و من حامله ام.دکتر بهم آزمایش خون داد و  نتیجه مثبتش رو عصر بهم تلفنی خبر داد .یادم نیست گفت یک ماه یا دو ماه دیگه بیا پیشم و الان اینقدر بچه کوچیکه اصلا احتیاج به چکاپ نداری..اون روز جمعه بود و شنبه یکشنبه که تعطیلی همیشگی و دوشنبه هم روز کارگر بود و تعطیل رسمی.قرار بود دوستامون از یه شهر دیگه بیان خونه ما و این سه روز تعطیلی رو باهم باشیم.روز شنبه baby shower یکی دیگه از دوستهامون که دو سه هفته بعد زایمانش بود دعوت شده بودیم (با همون دوستهای مهمان).عجله عجله رفتم حمام گرفتم.اونجا احساس کردم یه مقداری خونریزی دارم.از مهمونی که برگشتیم دیدم قضیه جدیه و خونریزیم زیاد شده.دقیقا علایم پر-یود رو داشتم.همون قدر خونریزی و همون قدر دل درد و کمر درد.با telehealth Ontario (یه خط تلفنی رایگانه که میتونین سوالات پزشکیتون رو ازشون بپرسین و پرستارها بهتون جواب میدن و راهنماییتون میکنن که لازمه خودتون رو به اورژانس یا دکتر برسونین یا نه)تماس گرفتم و بهم گفت اگه تا یه ساعت دیگه دل دردت ادامه داشت برو بیمارستان.شاینا رو که اون موقع یک ساله بود به دوستهامون سپردیم و با محمد راهی بیمارستان شدیدم.اونجا با یه دستگاهی که مشابه سونوگرافی بود ولی خودش نبود (به تایید دکتر که بهم گفت این دستگاه سونوگرافی نیست)سعی کرد اون موجود کوچولوی ذره بینی رو پیدا کنه ولی ظاهرا ازش هیچی نمونده بود و همش اومده بود پایین.خوب اونقدر این ماجرا سریع اتفاق افتاده بود که اصلا وقت این رو نداشتم به این بچه دل ببندم ولی یه حس شکست یا عدم موفقیت یا حتی ناتوانی توی وجودم شدیدا شکل گرفته بود .دکتر بیمارستان بهم گفت این ماجرا خیلی بین خانومها رایج هست منتها اکثرا فکر میکنن پر-یودشون عقب افتاده.معتقد بود اگه تو زودی نمیرفتی آزمایش خون بدی و اینقدر هم پر-یودت عین ساعت کار نمیکرد و برای این بچه برنامه ریزی هم نداشتی فقط مثل این بود که سه روز پر-یودت عقب افتاده که خیلی طبیعیه.خلاصه دو روز باقیمونده تعطیلات رو با دوستامون گذروندیم.اصلا احساس نمیکردم به استراحت احتیاج دارم و همون طور که قبلا گفتم دقیقا حالت پر-یودی داشتم.بعد از تعطیلات رفتم پیش دکتر خانوادگی تا بهم ازمایشات مربوط رو بده.یه آزمایش خون و یه سونوگرافی دیگه.(داخلی و خارجی تا مطمئن بشن چیزی جا نمونده).بهم گفت بعد از سه ماه میتونی بازم برای بچه دار شدن سعی کنی و اصلا مشکلی نداری.دقیقا چهار ماه بعد بازم همون تلفن از دکتر رو داشتم و همون جواب مثبت رو دوباره شنیدم.این دفعه دلم نگران بود.میترسیدم همون اتفاق قبلی بازم پیش بیاد.میدونستم دفعه قبل بی احتیاطی نکرده بودم ولی با این حال این دفعه محتاط تر شده بودم.دو ماه و نیمه بودم که رفتم پیش دکتر زنان.وقتی سونوگرافی سه ماهگی رو انجام دادم و صدای قلب کوچولوش رو شنیدم تازه باورم شد که برای بار دوم باردارم.

 

اولین قسمت خاطرۀ تولد مایا کوچولو رو خوندید که گلدونۀ عزیز زحمت نوشتن و تقسیم بندی این خاطره رو به قسمتهای مختلف کشیدند و صد البته که خاطرۀ پرو پیمون و جامعیه . قسمتهای بعدیش روزهای بعد منتشر میشه.

تولد دوقلوهای آریو و آرشا- اردیبهشت 86- تهران

 خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم یعنی از وقتی که فهمیدم باردارم تصمیمم این بود  که طبیعی زایمان کنم . دکترم هم می گفت باید صبر کنی از الان هیچی معلوم نیست و خب هفته 14 که برای تعیین جنسیت رفته بودم سونوگرافی با کمال ناباوری دکتر بهم گفت که دوقلو هستند راستش روی تخت شوک شده بودم فکر کنم یه دادی هم سره خانوم دکتره کشیدم که من هفته 7 که برای تشکیل قلب اومدم گفتی یک دونه است حالا شد دوتا ؟؟؟؟  خلاصه که وقتی دوقلو شدند دکتر گفت دیگه حتما باید سزارین بشی . این آقای دکتر ما هم چون می خواست بره مسافرت تاریخ زایمان رو هم سه هفته جلو انداخت البته اگه اون بنده خدا هم اینکار رو نمی کرد خودم حتما می خواستم چون این اواخر(ماه آخر) با 27 کیلو اضافه وزن حتی نمی تونستم دراز بکشم و شب تا صبح تو خونه راه می رفتم و از 27 فروردین هم استراحت داده بود که دیگه سرکار نرم. تاریخ زایمان رو هم 27 اردیبهشت تعیین کرد.

ساعت 7 صبح 27 اردیبهشت 86 من و همسر و مامان به بیمارستان پارس رفتیم .تا وارد شدیم دیدم عمه ام هم اومده که خیلی خیلی دوستش دارم کلی کمکم کرد . بابا تو راه بود . مامان همسر هم پروازش ساعت 7صبح می نشست و بنده خدا بعد از 24 ساعت پرواز مستقیم اومد بیمارستان .

 بعداز امضا کردن کلی ورقه  منو بردن داخل بخش و گان پوشیدم و سوند وصل کردن و یه کلاه مسخره سرم گذاشتند و روی تخت خوابوندن و با یه پرستار مردو یه پرستار زن بردنم تو آسانسور به سمت بخش جراحی . البته چون سفارشی بودم (پدر آقای همسر همکار و دوست صمیمی دکترم هستند) کلی تحویلم می گرفتند . از کنار مامان و همسرو عمه رد شدم خیلی هیجان زده بودم . 

 رسیدیم به اتاق عمل دکتر بیهوشی و دستیارش تو اتاق بودن و خودم از قبل گفته بودم بیحسی موضعی می خوام و نمی خوام بیهوش بشم دوست دارم بچه هام رو همون لحظه ببینم نه اینکه آخرین نفر باشم .دکتر بیهوشی هم که دوست پدر همسر بود کلی سربسرم گذاشت و اینکه پدرشوهرت رو راه ندادم هولم می کنه هی میگه اینکار رو بکن اینکار رو نکن   . هر چی دستیارش می گفت دکتر بذار آنژیو من وصل کنم می گفت نه سفارشیه البته به نظر من بهتر بود دستیارش وصل می کرد چون بهرحال تو این موارد واردترهستند .

اول پوست پشتم رو بیحس کرد بعد کیت اپیدورال هم وصل کرد و بعد از اون آمپول بیحسی رو زد که من هیچی نفهمیدم . چند دقیقه بعد دکترم و یه متخصص زنان دیگه باز از دوستای آقای همسرو یه متخصص جراحی عمومی و دستیارش اومدند . با کلی شوخی و خنده کارشون و شروع کردند راستش اولش یک کمی ترسیدم به دکترم گفته من هنوز بیحس نشدم یهو شروع نکنی اونم گفت نه اما همون موقع احساس کردم خالی شدم و صدای شرشر آب شنیدم  پس شروع کرده بودن چند لحظه بعد یک کشیدگی تو شکمم بدون هیچ دردی و صدای جیغ و ماما تو اتاق گفت اولیش اومد . ..

پیچیدش تو پارچه و دوباره یک کشیدگی دیگه و دومی با یه جیغ کوتاه  و سریع ساکت شد طوری که ماما یک کمی به پشتش زد و گفت گریه کن پسرک یادمه همچین دورو برش رو نگا میکرد که ماما هم گفته عجب فضولیه ها . بعدش هم که شکمم رو بخیه زدند و من از بس حواسم پیش پسرا بود که نفهمیدم کی تموم شد . و دو تا پرستار مرد گذاشتنم تو یه تخت دیگه و بردنم تو ریکاوری اونجا هم شاید 20 موندم و البته خیلی سردم بود جوری که یه سشوار گذاشتند زیر پتوم . وقتی هم گرمم شد دکترم اومد و گفت دیگه برو تو بخش همه منتظرند .

 وقتی بردنم تو بخش با دیدن همه کسانی که دوستشون دارم زدم زیرگریه . مادرهمسرو که یکسالی بود ندیده بودم تو بغل هم کلی گریه کردیم تا اینکه پسرا رو آوردن دو تا نخودچی قل بزرگتر 710/2 و قل کوچکتر 100/2 بود . (که همه می گفتن با دوقلو بودن خیلی هم خوبه البته اگه اون سه هفته هم تو شکمم می موندن بیشتر وزن می گرفتند) الان 1 سال و 4 ماهشونه . زایمان خیلی خیلی خوبی داشتم بعدش هم به هیچ وجهی درد نداشتم از روزی هم که اومدم خونه شکمم رو با کمر بند های بعد از زایمان محکم می بستم و الان به وزن قبل از زایمانم هم به راحتی برگشتم و خط برش سزارینم هم خیلی محوه و اصلا حتی اگه بیکینی هم بپوشم معلوم نیست . اگه می خواهید سزارین کنید خیالتون راحت باشه که هیچ دردی نمی کشید به شرط اینکه به دکترتون سفارش 24 ساعت کیت اپیدورال رو بکنید که معجزه است .

 

 این هم از خاطرۀ تولد دوقلوهای آریو و آرشا. ممنونم از مامان آریو و آرشا بابت ارسال این خاطرۀ قشنگ.

راستی میخواستم بدونم چطوری با بزرگ کردن بچه ها کنار اومدید؟ کسی دور و برتون بود؟ پرستار داشتید؟ سخت نبود؟ برام خیلی جالبه که بدونم.

باید و نباید های دوران بارداری..

تیتر : نگراني هاي دوران بارداري
خلاصه : در اين مقاله با عوامل خطرساز براي جنين در دوران بارداري آشنا مي شويم.
متن کل خبر : آيا استفاده از ماكروفر يا microwave oven در بارداري مناسب است؟ مدارك مستدلي براي مضر بودن اشعه مايكرو فر(Microwave oven) براي جنين وجود ندارد ولي در همه مطالعات تاكيد شده كه زماني كه مايكرو ويو روشن است مقابل آن نايستيد!!

اشعه X؟ تحقيقات حاكي از مضر بودن اشعه Xبراي جنين مي باشد. ولي در موارد اورژانسي دستگاههايي وجود دارد كه كمترين اشعه را به
بدن مي رساند و همچنين فقط ناحيه مورد نظر تحت اشعه قرار مي گيرد و بقيه قسمتها ايمن مي ماند استفاده از مواد شوينده؟ استفاده از اين محصولات در بارداري مانعي ندارد ولي هنگام استفاده, دستكش بپوشيد و حتما در محل از تهويه مناسب استفاده كنيد و دقت داشته باشيد هيچ گاه محصولات شوينده مثل وايتكس و جوهر نمك (تركيبات آمونياك دار) را با هم مخلوط نكنيد. آيا افتادن مادر باردار باعث آسيب به جنين مي شود؟ جنين بوسيله مايع آمنيوتيك محافظت مي شود و اكثر افتادن ها ضرري به جنين نمي رساند ولي اگر شما يك ضربه شديد يا تصادف را تجربه كرديد حتما بايد جنين مانيتور شود

*علايمي مانند خونريزي ,درد شكم, ليك مايع امنيوتيك و كاهش حركت جنين بايد اطلاع داده شود آيا ماساژ تراپي در بارداري مناسب است؟ ماساژ دادن اعضا باعث افزايش جريان
خون شده و بسياري از دردها را كاهش ميدهد ولي جريان شديد و يا ماساژ شكم نبايد انجام شود و همچنين قبل از شروع ماساژ تراپي با پزشك خود صحبت كنيد. لوازم و كرمهاي آرايشي؟ اگر اين تركيبات حاوي جيوه نباشند مجاز هستند. استفاده از موبر ها؟ استفاده موم, شيو كردن و كندن مو مجاز است ولي استفاده از كرمهاي موبر براي جنين مضر مي باشد. اين كرمها حاوي سولفات باريم و تيو گليكلات كلسيم است و استفاده انها در بارداری مجاز نيست.

*استفاده از اپي ليدي و الكتروليز مانعي ندارد ولي روي شكم و برست انجام ندهيد. آيا حمل وسايل يا كودك در بارداري مجاز است؟ بعلت تغيير هورمونها عضلات بافت همبند تاندونها در بارداري سست تر از گذشته مي شود و ريسك آسيب بالا مي رود ولي با اين حال وسايل با وزن متوسط و كودك در صورت بلند كردن صحيح مجاز مي باشد روش مناسب:خم كردن زانو ونه كمر در حين بلند كردن است. از طرفي چون مركز ثقل
بدن شما به جلو رانده مي شود در راه رفتن مراقب سر خوردن و افتادن باشيد. استفاده از حشره كش ها و ضد آفت گياهان در حاملگي: اين تركيبات حاوي موادي هستند كه سيستم عصبي حشرات را مورد حمله قرار مي دهند و باعث مرگ آنها مي شوند. در سه ماهه اول حاملگي سيستم عصبي در جنين بسرعت در حال رشد مي باشد و شما بايد در اين دوران از استفاده هر گونه حشره كش و ضد آفت جلوگيري كنيد و در ماههاي ديگر هم تا حد ممكن با اين تركيبات تماس نداشته باشيد اگر در خانه از اين تركيبات استفاده شد: 2 تا 3 برابر زماني كه سازنده روي محصول نوشته بيرون از خانه بمانيد تهويه مناسب در فضا استفاده كنيد شنا كردن در استخر: شنا كردن ورزش بسيار مفيد در دوران بارداري مي باشد اگر از قبل شنا مي كرديد مي توانيد در بارداري هم ادامه دهيد البته با احتياط بيشتر. ولي اگر در بارداري براي اولين بار تصميم به شنا كردن داريد از سه ماهه دوم و بصورت آهسته اهسته شروع كنيد. نكته: برخي مطالعات نشان داده كه نوشيدن آب كلروين دار باعث افزايش ريسك مشكلات نخاعي در جنين و تولد نوزاد مرده مي شود ولي اين مطالعات شنا كردن در آب كلروين دار را خطرناك ندانستند!!!

*كلروين يك ماده ضد عفوني كننده است كه به آب استخر اضافه مي شود. ***در طي بارداري از حمام گرم, سونا و حمام بخار به علت بالا بودن حرارت و ايجاد عوارض روي جنين خوداري كنيد بهترين پوزيشن براي خوابيدن: بهتزين پوزيش, خوابيدن به پهلوي چپ و با زانوي خميده است بك بالش كوچك هم بين دو زانو ويك بالش زير شكم بگذاريد تا مهره هاي كمر در موقعيت مناسب قرار گيرند. مصرف دارو: براي مصرف هر دارويي اعم از گياهي ,شيميايي و دارو هاي بدون نسخهOver the Counter)حتما با پزشك خود صحبت كنيد.

*تنها مسكن مجاز در بارداري استامينوفن ساده است بدون كدئين(tylenol) مراجعات به پزشك در بارداري: اگر شما يك حاملگي بي خطر داشته باشيد تا ماه هفتم ماهي يكبار ,ماه هشتم 2 هفته يك بار و ماه نهم هفته اي يكباربايد مراجعه داشته باشيد. نزديكي در حاملگي: بجز در مواردي كه پزشك به شماسفارش كرده و شما يك حاملگي پر خطر داريد در بقيه موارد نزديكي در حاملگي مجاز مي باشد. معمولا در مواردي كه خطر زايمان زودرس وجود دارد وهمچنين مواردي كه احتمال سقط جنين باشد يا مواردي كه ليك مايع آمنيوتيك وجود دارد نبايد نزديكي كنيد

*بعد از 4 ماهگي مادر
باردار در حين نزديكي نبايد به پشت بخوابد مسافرت: مسافرت براي حاملگي هاي بي خطر ,مجاز است. سه ماهه دوم بهترين زمان براي مسافرت است وهر كار ديگر!!!. در ابن دوران هم شانس سقط پايين است هم دوران ويار را پشت سر گذاشتيد. دقت داشته باشيد كه بعضي آژانسها به خانمهاي حامله بيش از 32 هفته اجازه پرواز نمي دهند يك نكته در مورد Security gate كه در فرودگاه ها از آن عبور مي كنيم حاوي اشعه Xنيستندوجاي نگراني نيست فقطMetal Detector هستند ولي چمدانها از مسير حاوي اشعهX عبورمي كنند. همچنين فشار داخل هواپيما تنظيم شده است وضرري براي شما و جنين ندارد.

*در حين نشستن هم مرتب شست پاي خود را تكان دهيد , پا را خم و راست كنيد ,راه برويد تا
خون جريان پيدا كند.

*حاملگي و پرواز طولاني از ريسك فاكتور هاي لخته شدن
خون مي باشد كه می توان از جورابهاي مخصوص براي افزايش جريان خون استفادده كرد (از دارو خانه تهيه مي شود)

*از غذاي كم و سبك در حين مسافرت استفاده كنيد.

*آشاميدن در طول مسافرت بسيار مهم است بخصوص زماني كه با هواپيما مسافرت مي كنيد رطوبت هوا در طي مسافرت هوايي در حدود 15 تا 20 درصد نگهداشته مي شودولي وضعيت مناسب حفظ رطوبت هوا بين 40 تا 60 درصد است. رطوبت زير 20 درصد مثل رطوبت صحرا است . با كاهش رطوبت ,رطوبت شما با تنفس كاهش مي يابد واين امر مي تواند باعث كم آبي
بدن مادر شود و كم آبي گاه خطر زايمان زودرس را افزايش مي دهد. زنان باردار بايد طي مسافرت حداقل 2 ليوان آب در ساعت بنوشند.

*اگر با ماشين مسافرت مي كنيددر فواصل كوتاه استراحت كنيد وكمي راه برويد ماهي و محصولات دريايي: مصرف ماهي بعلت پروتيين بالا و همچنين وجود اسيد چرب امگا3 از منابع بسيار ارزشمند غذايي در بارداري است . ولي به توصيه هاي زير حتما توجه كنيد!!!
1. از خوردن ماهي هاي زير پرهيز كنيد زيرا حاوي مقدار بالايي از جيوه هستند كه براي جنين خطرناك است كوسه ماهي( shark), ماهي شمشيري(sword fish), ماهي خال مخالي(king mackerel)و (Tile fish or (deep-sea fish 2. هر نوع ماهي كه خريديد بيش از 2 تا1بار در هفته مصرف نكنيد.
3 در هنگام پخت انواع ماهي ها را با هم ميكس كنيد
4. از از ماهي كه در رودخانه يا دريا توسط خودتان گرفته شده و اطلاعاتي در مورد آن نداريد فقط 1 بار در هفته استفاده كنيد واز ساير ماهي ها در آن هفته مصرف نكنيد ماهي هاي با جيوه كم: قزل آلا (Salmon ),ميگو (shrimp),تن ماهي(canned light tunna), گربه ماهي (cat fish )وpollock(?)

*البته قابل توجه است كه canned Albacore tunnaوtuna Steakسطح بالايي از جيوه دارند كافئين مطالعات مختلفي در مورد مصرف كافئين در دورن بارداري انجام شده است كه بعضي ازآنها معتقدند مصرف كافئين باعث افزايش سقط جنين و تولد زودرس و تولد نوزاد كم وزن مي شوددر صورتي كه بعضي مطالعات آنرا كاملا تايید نمي كنندولي همه متفق القول هستند كه مصرف بيش از 300ميليگرم كافئين (تقريبا 3 فنجان قهوه در روز ) مي تواند مضر باشد. تركيبات حاوي كافئين:

*قهوه, چاي, شكلات, كولاو تعدادي از Orange Sodas. دندانپزشكي: كارهاي روتين
دندان پزشكي مانند پر كردن بهتر است تا پايان بارداري يا حداقل تا پايان سه ماهه اول به تاخير انداخته شود

*اگر مجبور به انجام اقدامات دندنپزشكي شديد بهترين زمان سه ماهه دوم است

*اقدامات زيبايي
دندان بهتر است بعد از زايمان باشد هنوز مدارك مستدل دال بر عوارض داروهاي بي حسي بر روي رشد جنين وجود ندارد ولي داروهاي استفاده شده بايد حداقل مقدار باشد

*بعضي مواد دندانپزشكي حاوي جيوه هستند كه براي جنين خطرناك مي باشد در اين زمينه از دندانپزشك راهنمايي بخواهيد

* از X-Rayدر بارداري نبايد استفاده شود در موارد ضروري واورژانسي از راديو لوژيست بخواهيد صفحه كاور كننده شكم در اختيار شما قرار دهد پس فراموش نكنيد اقدامات دندانپزشكي حدالمقدور بعد از زايمان وگرنه در سه ماهه دوم انجام شود. چند توصيه از انجمن دندانپزشكي آمريكا:

1. در دوران بارداري رژيم مناسب داشته باشيد
2. حداقل روزي 2 بار مسواك بزنيد و روزانه نخ
دندان بكشيد
3.معاينه روتين ار دندانها و cleaningداشته باشيد
4.حتما به دندانپزشك بگويد كه شما
باردار هستيد
5. در حين نشستن روي صندلي دندانپزشكي براي جريان
خون بهتر پا ها را روي هم قرار ندهيد
6.هدفون و موزيكهاي دلخواه را همراه خود داشته باشيد رنگ مو: نه مدارك مستدلي وجود دارد كه تركيبات شيميايي در رنگ مو باعث نقص در جنين مي شود و نه مداركي كه تاييد كند اين موادsafe هستند. بسياري از پزشكان توصيه به عدم استفاده از رنگ مو در بارداري يا حداقل تاخير آن تا بعد از سه ماهه اول مي كنند.

*حنا و رنگهاي طبيعي در بارداري مجاز هستند

*هاي لايت بعلت تماس كمتررنگ با
پوست سر بهتر از رنگ كردن است

*اگر خود تصميم به رنگ كرن موي سر هستيد حتما از دستكش پلاستيكي براي تماس كمتر استفاده كنيد

*از گذاشتن رنگ به مدت طولاني هم جلوگيري كنيد

*اتاق تهويه مناسب داشته باشد استفاده از كامپيوتر: مدركي دال بر مضر بودن كار كردن روبروي مانيتور براي جنين وجود نداردولي كمر درد از عوارض اين شيوه كار كردن مي باشد كه بهتر است از يك چهار پايه كوچك براي زير پا و يك بالش براي پشت كمر استفاده شود

سارا... مامان حماد

تولد متین کوچولو- فروردین 87- تهران-(قسمت دوم وپایانی)

...

ساعت 11 که شد همه این حرف ها اثر خودشو گذاشت و من شروع کردم به گریه تا ساعت 4 صبح فرداش یعنی عملا خواب بی خواب..

قرار بود ما ساعت 7 صبح بیمارستان باشیم به دکتر گفتم چون من می ترسم تورو خدا زود بیاید بیمارستان وگرنه من از استرس میمیرم و به اتاق عمل نمی رسم ... ساعت 7 که رفتم بیمارستان دیدم دکترم اومده و گفت دیدی الهام خانوم من چه دکتر خوش قولی هستم ... و من وارد بخش شدم و خوب کارهای اولیه قبل از عمل انجام شد 3 تا خانوم دیگه هم اونروز زایمان داشتن که واسه دکترهای دیگه بودن و دکتر قاسمی اون روز فقط منو داشت ... کارهای هر چهار نفر باهم انجام شد ولی دکتر های اونا نیومده بودن و من نفر اول رفتم تو اتاق عمل وقتی می خواستم برم تو اتاق که مستخدمی که منو می برد به اتاق عمل گفت: به شوهرش بگید بیاد باهاش خداحافظی کنه حالا شما همه استرس های منو در نظر بگیرید این جمله رو هم بهش اضافه کنید واقعا وقتی شوهرم اومد من از ترس فقط گریه می کردم می گفتم مگه می خوام کجا برم که خداحافظی لازمه یعنی ممکنه بمیرم و ....

ساعت 8 وارد اتاق عمل شدم خیلی سردم بود و لرز زیادی داشتم به پرستار گفتم من سردمه خواهش می کنم روم یه چیزی بندازید و اونم یه ملحفه سبز انداخت روم ولی بازم سردم بود پرستارا داشتن با من شوخی می کردن که چه مامان خوش هیکلی بابا شکمت اصلا چروک نداره تو مطمئنی نه ماهه هستی؟! و از این حرفا ولی استرس من انقدر بالا بود که نفهمیدم کی سرم رو بهم وصل کردن و کی داری بیهوشی رو بهش تزریق کردن چون فقط یادم میاد که همون موقع که پرستارا داشتن با من شوخی می کردن دکتر اومد تو و با خنده گفت الهام چطوری گفتم خیلی سردمه گفت عیبی نداره آخرین روز دو نفریتون خوش گذشت که دیگه اصلا یادم نمیاد جوابشو دادم یا نه فقط یادمه توی دهنم یه مزه خاصی شد ...

صدای شوهرم میومد که می گفت وای چقدر ریزه میزست ... الهه می گفت خوب از اون شکم الهام دیگه نباید از این بزرگترم بیرون میومد. چشمامو باز کردم گفتم پسرم کو؟ و باز یادم نمیاد نشونم دادن یا نه؟!

دوباره صدای الهه میومد که می گفت اینا چیه که این (معذرت می خوام) پ.ی پ.ی کرده گفتم ساعت چنده؟ شوهرم گفت ساعت 9 و نیمه بیدار شدی؟ گفتم آره پسرم کو؟ شوهرم گفت خواهرت داره پمپرزشو عوض می کنه الان میاردش یه دقیقه نخواب تا بیاردش و باز هم هیچی یادم نمیاد

راستش اصلا احساس درد نداشتم فقط خوابم میومد ...

الان که فیلمو نگاه می کنم می بینم کلی تلفن جواب دادم ولی هیچ کدوم رو یادم نمیاد پسرکم از همون لحظه ای که دنیا اومده شیر خورده و من بازم چیزی یادم نمیاد اما دروغ چرا ناراضی نیستم دلم نمی خواست انقدر درد بکشم که وقتی پسرکم رو می بینم به عنوان منبع درد بهش نگاه کنم .

زایمان سزارین رو من به میل خودم انتخاب نکردم ولی الان خیلی از زایمان سزارینم راضی هستم چون به نظر من بخیه رو که چه تو سزارین و چه توی طبیعی می خوری ... درد جمع شدن ر.حم رو هم می کشیم این وسط فقط میمونه درد زایمان که توی سزارین نداریم و توی طبیعی هست ...

توی یکی از خاطرات خوندم که شیر نداشتن ولی من از لحظه ای که متین دنیا اومده بهش شیر دادم تا 4 ماهگیشم فقط با شیر خودم تغذیه شد و الان یک ماهه که دیگه شیر من واسش کافی نیست و روزی یک وعده شیر خشک می خوره که اینم بخاطر سزارین نیست بخاطر بنیه خودمه که کلا کمه ...

در مورد وزنم هم من سر دو ماه وزنم رسید به 54 کیلو و در واقع به وزن اصلی خودم برگشتم ... در مورد بلند شدن از رختخواب هم من همون روزی که از بیمارستان مرخص شدم آخرین روز خوابیدنم سر جا بود و روز 23 هم که خواهرم برگشت شیراز من خودم از مهمونام که تعدادشون هم کم نبود پذیرایی می کردم ... نمی گم درد نداشتم البته که توی خم و راست شدنم درد داشتم ولی دردش واقعا قابل تحمل بود ...  ضمن اینکه من روزی که از بیمارستان مرخص شدم 70 تا پله خونمون رو خودم بالا اومدم در حالی که همه می گفتن تو سزارین شی عمرا بتونی بری خونتون

اینم بگم خیلی ها رو هم دیدم که سزارین شدن و بقول خودشون مرگ رو جلو چشمشون دیدن ولی من خیلی از زایمانم راضی هستم ... شاید چون دکترم خیلی دکتر خوبی بود بقول خودش می گفت ما قدیمی ها چیزهایی رو بلدیم و در اثر تجربه بدست آوردیم که دکترهای جدید نمی تونن بدست بیارند.

 

قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد متین کوچولو رو هم خوندید. تشکر از مامان متین بابت ارسال این خاطرۀ پرماجرا.

تولد متین کوچولو- فروردین 1387- تهران- (قسمت اول)

 

شش ماه از ازدواج ما می گذشت، شاید اینطور گفتن ناشکری باشه ولی من و همسرم بچه نمی خواستیم یعنی حداقل دو سال اول زندگیمون بچه نمی خواستیم و من با همه علاقه ای که به بچه های کوچولو داشتم و دارم بخاطر ترس از زایمان کلا از خیر بچه گذشته بودم و شوهرم هم گذاشته بود به تصمیم خودم ولی پسرکم باید میومد و اومد چون من بیستم مرداد باید پر.یود می شدم ولی هجدهم مرداد حامله شدم و خوب منو به این نتیجه رسوند که با قسمت نمی شه جنگید.

کلا بارداری راحتی داشتم و ویار من فقط این بود که کلا گوشت و مرغ و ماهی رو نمی تونستم بخورم که به توصیه دکترم با حبوبات جبرانش می کردم.

من  چون قدم بلند بود (173) و وزنم به نسبت قدم کم بود (50) تا 6 ماهگی اصلا مشخص نبود که حامله هستم یادمه که تمام پاییز رو پالتو های سالهای قبلم رو که همه اندامی بودن رو پوشیدم و توی 6 ماهگیم یه بار زن عموی شوهرم که بعد از 5 ماه منو می دید گفت الهام خانوم شنیده بودم که باردارید خدای نکرده اتفاقی افتاده؟!! و وقتی که گفتم نه با تعجب نگام کرد و گفت خوش به حالت اصلا معلوم نیست که حامله هستید.

ولی از ماه هفتم به اون ور فشارم رفت روی 13 و شروع کردم به ورم کردن ...

هفته چهلم من طبق سونو می بایست 5 اردیبهشت تمام می شد. همه هم به من می گفتن که تو زایمان خیلی راحتی خواهی داشت حتما طبیعی زایمان کن (حالا از کجا احساس کرده بودند خدا می دونه)

منتها من بدلیل ترس زیادی که از زایمان داشتم خیلی برای دکتر تحقیق کردم و بالاخره دکتر قاسمی طباطبایی رو انتخاب کردم در مورد زایمان های ایشون چیزهای مثبت زیادی شنیده بودم ولی باز هم می ترسیدم ... این آقای دکتر به گفته خودشون 47 ساله که زایمان می کنن ... مطبشون هم خیابون ولیعصر روبروی بیمارستان دی ساختمان پزشکان دی هستش.

ایام نوروز من توی ماه نهم بودم و خوب سال نوی نسبتا بدی رو گذروندم چون همه خانواده شوهرم رفتن مسافرت و خانواده خودم هم که ساکن تهران نیستن گفتن چون برا زایمانت می خوایم بیایم پس الان نمیایم ... دکترم هم رفته بود مسافرت خارج از کشور و این هم استرس منو بیشتر کرده بود که اگر یه وقتی دردم بگیره چکار باید بکنم؟!

همه دوره بارداری من راحت بود بجز ماه آخر که بعد از ظهر ها درد زیادی بسراغم میومد جوری که شوهرم هم پا به پای من گریه می کرد ولی چون دکترم گفته بود که 17 فروردین برمیگرده منم حاضر نبودم پیش دکتر دیگه ای برم ...

بیستم فروردین تولدم بود و شوهرم هم بگفته خودش می خواست منو سورپرایز کنه روز 16 فروردین مهمون هم دعوت کرده بود ...

روز 18 که رفتیم پیش دکتر با گریه بهش گفتم که خیلی اذیت شدم این روزا و دیگه از خودم و حاملگیم و همه چیزم حالم بهم می خوره ... اونم که این حال منو دید گفت فردا رو با شوهرت خوش بگذرون و از آخرین روز دو نفری بودنتون لذت ببر پس فردا بیا تا زایمانت کنم ... گفتم که ولی من میخوام طبیعی زایمان کنم (حالا از یه طرف گریه می کردم که خسته شدم از یه طرفم می خواستم طبیعی زایمان کنم) دکتر قاسمی هم گفت ببین دخترم من چون وسواس دارم باید از اول تا آخر مرحله زایمان مریضم بالا سرش باشم و چون سنم بالا رفته نمی تونم بخودی خود مریضی که طبیعی زایمان می کنه رو قبول کنم مگه اینکه مریضم زودتر از موعد دردش بگیره (البته از روز اول گفته بود من طبیعی زایمان نمی کنم) شما هم من مطمئنم که اصلا زایمان طبیعی نمی تونی داشته باشی حالا اگه می خوای طبیعی زایمان کنی من تورو به یکی دیگه از دکترای بیمارستان دی معرفی می کنم ولی اگه از من می شنوی بعد از 47 سال زایمان کردن شما درد طبیعی رو می کشید بعد سزارین می شید پس کارتو دو تایی نکن و یه باره سزارین شو با این حال حق انتخاب داری ...

 شوهر من کلا به دکتر ها خیلی اعتماد داره و می گه اگه همه متخصصن پس چرا فقط بعضی ها مطب دارن هرکی فکر می کنه متخصصه و می تونه در مورد یه مسئله نظر بده بره یه تابلو مطب بزنه تا ما بریم پیشش برا معاینه ..

من اصلا حواسم نبود که پس فردا بیست فروردینه و روز تولد خودم قبول کردم و از در مطب که اومدیم بیرون دیدم شوهرم تو فکره ... ازش پرسیدم مشکل چیه؟ گفت هیچی فقط بیستم تولدته و منم برنامه داشتم واست چرا قبول کردی؟!!!! و من تازه فهمیدم که چکار کردم دوباره برگشتیم مطب و به دکتر گفتیم که پس فردا تولدمه و نمی خوام بچه روز تولد خودم دنیا بیاد بذارید بیست و دوم به بعد ... ولی دکتر گفت که با بیمارستان هماهنگ کرده و دیگه نمی شه تاریخشو عوض کنیم بیستم هم حتما بیاید ... (دکتر قاسمی رئیس هیئت مدیره بیمارستان دی هستن)

به مامان که زنگ زدم گفت آخه من یه روزه چجوری بلیط هواپیما پیدا کنم بیام الان همه که بچه ها درس دارن بابات هم باید بمونه پیش بچه ها... ضمن اینکه مادرم بهمن ماه یه عمل دیسک کمر داشتن که 12 ساعت تو اتاق عمل بودن و تا شش ماه نباید حتی یه پله هم بالا می رفتن و خونه ما 70 تا پله داشت بدون آسانسور ... منم گفتم خوب نیاید ولی گویا قسمت بود که بلیط هواپیما گیر اومد مامان اومدن بهمراه خواهرم که دانشجوئه و یکی از امتحانا لغو شده بود و تا 4 روز بعدش یعنی 23 فروردین می تونست تهران بمونه روز 19 فروردین بجای خوش گذرونی ساعت 7 صبح رفتیم فرودگاه دنبال مامان و چون مامان و خواهرم ساعت 5 صبح پرواز داشتن رفتن خوابیدند و من مشغول خونه تمیز کردن شدم و ناهار پختن و از بعد از ظهر دیگه توی استرس عمل فردا بودم ...

 می ترسیدم آخه تا حالا تو اتاق عمل هم نرفته بودم و مامان اینا هم بجای انرژی مثبت همش می گفتن تو باید طبیعی زایمان می کردی من زایمان هام همه راحت بودن خواهرام هم راحت بودن تو هم باید طبیعی زایمان می کردی بعدم تلفن ها شروع شد که آره تو باید طبیعی زایمان می کردی و داری اشتباه می کنی و از این حرف ها ...

پایان قسمت اول

 

با تشکر از مامان متین عزیز برای ارسال این خاطره. منتظر قسمت دوم این خاطره هم فردا باشید

تولد ارشک- اردیبهشت 86- تهران

دكتر من از دكترهاي قديمي بداخلاق بود كه بدون دليل سزارين انجام نمي دهد ، اوايل از اينكه قرار است طبيعي زايمان كنم خيلي خوشحال بودم ولي هرچه به تاريخ به دنيا آمدن ارشك نزديك مي شديم ترسم بيشتر مي شد تا اينكه من وارد ماه هشتم شدم و يك روز كه بيدار شدم تا برم سر كار ديدم خونريزي دارم و نزديك بود از ترس سكته كنم ، چون ساعت 6 بود اولين فكر زنگ زدن به اورژانس بود كه اونا فقط استرسمون رو بيشتر كردن ، نتونستيم دكتر رو پيدا كنيم و آخرش زنگ زديم بيمارستان و از اتاق زايمان يك خانوم مهربوني راهنماييمون كرد و دلمون رو آروم كرد.

 به علت استراحت كم يا هر علت ديگه اي جفت كمي از جاي خودش كنده شده و پايين آمده و وضعيت ارشك خطرناك شده بود و احتمال زايمان زودرس وجود داشت ، در عين حال فشار خون من به شدت بالا رفته بود كه خيلي خطرناك است و بدين صورت بنده استراحت مطلق شدم و همون موقع به من اعلام كردند كه امكان زايمان طبيعي وجود ندارد و هر موقع كه خداي نكرده جفت كنده شه بايد سريع ارشك رو به دنيا آورد ، ولي با كمك خدا و تجربه هاي دكتر خوبم و تعيين دقيق سن جنين ارشك 39 هفته و 2 روز كامل زندگي جنيني داشت و شايد به همين دليل بود كه با وجود وزن كم موقع تولد كاملاً سالم و سرحال و هشيار بود.

 قرار بود ساعت 6 بيمارستان باشيم ، چون همه فاميل يك جورايي خودشون رو مديون مامانم مي دونستن لشگري از همراهان من در بيمارستان منتظر بودند ، منو بردن تا براي عمل آماده ام كنن اول سوند و بعد آنژيوكت كه سوراخ سوراخ شدم تا خانوم پرستار تونست رگ بگيره ، بعدش هم يك ورقه كه اگه مردي مسئوليتش با خودته. 

من خيلي از اتاق عمل مي ترسم و فكر مي كردم به هوش نمي آم و قلبم داشت مي آمد بيرون و از طرفي فكر مي كردم چون سزارين مي كنم ديگه همه اتاق عمل همه جاي منو نمي بينن كه اشتباه مي كردم ، خيلي سرد بود و من داشتم مي لرزيدم دكتر هم داشت با يك مايع خيلي سرد ضدعفوني مي كرد كه يك پارچه سبز كشيدن جلوي صورتم كه مي خورد به بيني ام گفتم اين پارچه رو ببرين عقب تر نمي تونم نفس بكشم ، دكتر بيهوشي گفت باشه و من فقط تونستم ساعت رو ببينم كه 7:20 صبح بود.

 بهم گفته بودن موقع زايمان هر دعايي بكني خدا قبول مي كنه ، داشتم تو يك تونل نوراني با سرعت مي رفتم و مدام براي همه دعا مي كردم و از دست خودم عصباني بودم كه موقع تولد پسرت داري حواست رو به چيزهاي ديگه پرت مي كني ، نگو دارم به هوش مي آم.

 دردناك ترين قسمتش وقتي بود كه احساس مي كردم دارن شكمم را با فشار ماساژ مي دن ، گويا براي بيرون آمدن خون يا بقيه چيزهايي است كه جا مي مونه ، آنقدر درد داشتم كه احساس مي كردم دارم مي ميرم ولي حتي نتونسته بودم ناله كنم و پرستارها هم كه ديده بودن بنده هيچي نمي گم به سفارش دكتر سنگ تموم گذاشته بودن و حسابي خدمت شكم من بيچاره رسيده بودن.

 چند بار بهم گفتن تخت عوض كنم و من نگران بودم نتونم كه البته گويا تونسته بودم ، چشمام كمي باز مي شد و لشگر همراه به سفارش دكتر تونسته بودن بيان بالا ، پرسيدم سالمه؟ ، گفتن بله

پرسيدم چند كيلو؟ ، گفتن 2550 گرم

پرسيدم انگشت داره؟ ، گفتن بله

پرسيدم انگشت داره؟ ، گفتن بله

و آنقدر از همه پرسيدم انگشتاش درستن كه آوردنش تا من ببينمش و من فقط مي تونستم چشمام رو براي 1 ثانيه و خيلي كم باز نگه دارم ، تو يك پتوي نارنجي آوردنش ، چشماي باز و هوشيار كه داشت هم جا رو نگاه مي كرد ، يك جوري شدم ولي هيچ احساسي بهش نداشتم فقط فهميدم كه مادر شدم.

 نمي دونم كي آوردنش كه شيرش بدم ، خيلي كوچولو بود و با كمك يكي از پرستارها بالاخره تونست سينه رو بگيره كه اين كار تا 1 ماه حداقل با 30 ثانيه گريه همراه بود ولي شبش يك پرستار خوب تقريباً هر نيم ساعت آوردش و بهم ياد داد چه طوري شيرش بدم كه خيلي كمكم كرد.

 من در روزهاي بعد از سزارين اصلاً درد نداشتم ولي بي حالي شديد خيلي اذيتم مي كرد ، به اندازه اي كه چند قدم راه رفتن باعث مي شد عرق سرد كنم و مجبور باشم بخوابم ، به همين دليل 10 تا 12 روز اول فقط بهش شير دادم و نمي تونستم كاراي ديگه اش رو خودم انجام بدم.

 اوايل از ارشك و تنها موندن باهاش مي ترسيدم و شايد 2 ماه طول كشيد تا احساس واقعي مادر شدن رو چشيدم.

 با تجربه اي كه من داشتم به نظرم زايمان طبيعي، چون حداقل بعدش اين همه دوران نقاهت نداري.

پایان

  با تشکر از مامان ارشک کوچولو برای ارسال این خاطرۀ قشنگ.

 

پی نوشت مامان محمود عزیز هم به سلامتی برای بار دوم فارغ شدند . زایمانشون هم به صورت طبیعی بوده. بقیۀ اطلاعات رو میتونید از وبلاگ خودشون بخونید.

تبریک میگم مامان محمود شجاع و صبور و مهربون .

پست خبری و نظرسنجی-4

خبری:

1- باز هم طبق روال پستهای گذشته از همۀ مادرانی که وقت میگذارند و برای اینجا خاطراتشون رو ارسال میکنند  و همینطور کسانی که نظر شون رو اعلام میکنند و نکاتی رو متدکر میشند تشکر می کنم.

 خاطرات پستهای آینده به این ترتیب خواهد بود:

تولد ارشک  کوچولو

تولد متین کوچولو

تولد دو قلوها: آریو و آرشا کوچولو

 و تولد مایا کوچولو که گلدونه جون زحمت نوشتنش رو کشیدند و به عنوان خاطرۀ تولد دومین فرزند اونهم با جزئیات کاملی نوشتند و دستشون هم دردنکنه واقعاً.

 و اما ترتیب خاطرات بر اساس اعلام تمایل  که هنوز به دست ما نرسیده و هروقت فرصت کنند برای اینجا میفرستند  اینها هستند:

تولد امیر مهدی کوچولوی تارا،

تولد رایان کوچولوی ندا

تولد روشی و موشی مامان پریسا

تولد هیژا کوچولوی آوات

 در ضمن پروین هم خاطرۀ مربوط به تولد کیاراد کوچولوی رو نوشتند که در وبلاگشون هست.

منتظر خاطرۀ تولد نی نی بیت بلفی جون هم هستیم.

 2-سارای عزیز مامان محمد حماد زحمت نوشتن یک پست رو کشیدند در مورد باید ها و نباید های دوران باردای که بعد از تولد متین کوچولو قصد دارم پابلیشش کنم.

 3- در مورد اخبار تولد ها هم به محض مطلع  شدن دربعضی پستها آمده بوده مثل تولد کیاراد و مایا و سدنا ومارتیا و... اگر بازهم موردی هست لطفاً اطلاع بدید.

پیشنهادات

1-     برای جلوگیری از تکراری شدن،  خاطرات همراه بشه با تجاربی که کسب شده. خاطرۀ صرف نباشه بلکه حاوی نکات و تجربه ها هم باشه.

این نکته ای بود که در پست خبری قبلی هم مطرح شده بود. تقریباً اکثر مادرانی که در اینجا پستهای مربوط به تولد کوچولوهاشون رو نوشتند  سعی کردند در میون پستها به یک سری مطالب اشاره کنند و یا به سوالات که پرسیده میشه پاسخ بدند. ولی شاید نوشتن پستهای جداگانه در مورد مشکلات بچه داری و یا به عبارتی نوزاد داری هم بد نباشه هم از نظر کسب ایده های جدید و هم از نظر تنوع بخشیدن به مطالب  که بین هر یک یا دو پست خاطره بیاد. نظر شما چیه؟

من خودم به عنوان کسی که مشکل زیادی با بچه داری اون اوایلش داشتم میتونم یک پست بنویسم. ممکنه مادران دیگه ای هم باشند که به نوعی با مشکلات مختلف بچه داری درگیر بودند و الان میتونند تجاربشون و راه حل های تجربیشون رو اینجا قرار بدند. خوبه اینطوری ؟ یا اینکه به این ترتیب اینجا شلوغ میشه؟

 

2-     معرفی سایتهای مرتبط به کودک و نوزاد و باردای به زبان فارسی یا انگلیسی.

3-      کسی هست که خوانندۀ اینجا باشه و تجربۀ زایمان در آب رو داشته باشه؟

 

انتقادات:

1- محتوای علمی خاطرات روند نزولی پیدا کرده.به این معنی که اوایل  خاطرات دقیق گاه همراه با توضیح درباره داروها و روش ها و پیامد های مختلف بود ولی بعضی از خاطرات جدید تر  بیشتر به خاطرات عاطفی شباهت داره تا عاطفی و علمی.

 نظر شما در این مورد چیه؟

 

2-  نویسندگان پستها به سوالاتی که ممکنه خواننده ها داشته باشند جواب بدند.

 همونطور که قبلاً هم گفتم  بیشتر نویسنده ها سعی می کنند به سوالات جواب بدند. طبعاً باید در دسترس نبودن نویسنده ها رو هم موقع انتشار نوشته ها در نظر داشت. ولی خوب به محض دسترسی ، به سوالاتی که بقیه داشتند پاسخ داده شده. مثلاً مامان نازگل که قسمت نظرخواهی پست متعلق به خودشون به سوالات جواب دادند

 

تولد باران کوچولو- اسفند 85- تهران- (قسمت دوم و پایانی)

 

روز 20 اسفند 85 رفتم بيمارستان ..... انقدر دلم كوچيك بود كه تا برگه زايمان رو نشون نداديم مسئول آسانسور درب رو برامون نزد ..... رفتم توي اتاق و پرستارها شروع كردند به كار اجازه دادند تا قبل از رفتن همسرم رو ببينم باهاش حرف زدم و نمي دونم چرا اشك هام بند نمي اومدند .....

دكترم اومد _خانم دكتر حاجي باقري .. بيمارستان كسري _ كلي سربه سرم گذاشت و گفت كه بيمار يكي از دكترها دچار زايمان زودرس شده و دكترش نيست و بايد اول اون عمل بشه ..... نمي دونم چه قدر بعد رفتم توي عمل و دكتر بيهوشي اومدو من ديگه هيچي نفهميدم... تا وقتي كه با صداي پرستاري كه بهم مي گفت نكن بخيه هات پاره ميشه .... به هوش اومدم.

 بي نهايت سردم بود واقعا داشتم يخ مي زدم ... من خيلي بد به هوش مي آم و معمولا به تهوع .... همون موقع كه به هوش مي اومدم. انقدر تقلام زياد بوده كه پرستاره بهم گفته نكن .... انگار من دست خودم بود ...فقط از اتاق ريكاوري سرماي بيش از حدش رو يادمه ..... و بعد گذاشتنم توي تخت اتاق خودم كه كلي بد و بيراه به پرستارها و اونهااي كه من رو جابجا كرده اند گفتم ... اومدن و رفتن آدم ها رو اصلا نفهميدم ... ولي ان جور كه تعريف مي كنند فقط مي گفتم من تا 2 ساعت ديگه مي ميرم .... دختركم به دنيا اومده بود ....

وقتي به من نشونش دادند فقط مي گفتم ببين چه قدر خوشگله .... وقتي به بابش نشونش دادند كلي داشته كولي بازي در ميآورده ولي وقتي باباش باهاش حرف زده آروم شده و به باباش نگاه كرده .... وقتي آوردنش كه شير بهش بدم فهميدم كه من هم مشكل مامان محمود رو دارم و اون روز نتونستم كه به دختركم شير بدم و من عاشق شير دادن بودم ...

 فردا صبح دكترم اومد راه رفتم و مرخصم كرد و برايم يك پد براي رفع مشكل شير دادنم گرفت كه البته مشكل من رو حل نكرد .... اينم براي مامان هايي كه  ني ني تو دلشون دارند .بگم كه حتما بعد از عمل كه اجازه پيدا كردند چيزي بخورند راني هلو بخورند كه مشكلات بعد از عملشون خيلي كمتر ميشه ... الان كه فكر مي كنم و خاطرات مامان هاي ديگه رو مي خونم مي بينم هنوز هم دوست نداشتم طبيعي زايمان كنم ولي اپيدورال چرا ... نمي دونم چرا بهش فكر نكردم اون موقع ... شايد به خاطر اين بود كه مي گفتن عوارض زيادي داره .... ولي هميشه حسرت ديدن دختركم در بدو ورودش به اين دنيا در دلم مي مونه ....

تا يك ماه  تمام سعي ام رو كردم تا شير خودم رو به دختركم بدم ولي هم اون خيلي كوچيك بود و هم دهان خيلي كوچكي داشت و هم من مشكل داشتم ... و موقع شير خوردن انقدر گريه مي كرد كه ديگه هيچ تواني براي مكيدن براش باقي نمي موند و خوابش مي برد و مدام وزنش داشت كم ميشد ... وقتي بردمش دكتر گفت تلاشت بي فايده است و بايد بهش شير خشك بدي ....

روز اول كه شير خشك بهش دادم انقدر گريه كردم و اون انقدر با تعجب شير رو خورد و تا خود صبح خوابيد كه خودم هم دلم براي گرسنگي كشيدن هاي اين چند وقتش سوخت  .... اميدوارم دختركم بدونه كه من تمام تلاشم رو كردم كه اون شير من رو بخوره و من بهونه اي براي شير ندادن بهش نياوردم .... ولي شايد اين براي اون بهتر بوده .... بعد از اومدنم به خونه همون روز اول درد وحشتناكي تمام بدنم رو گرفتم طوري كه احساسا كردم ريه هايم هم فلج شده اند و حتي فرياد هم نمي توانستم بكشم ... تمام توانم را جمع كردم و صداي ناله مانندي از گلويم خارج شد كه اصلا گوياي دردي كه مي كشيدم نبود .... ولي غير از اون درد ديگه اي نداشتم و حتي يكي از واكسن هاي دخترك رو كه بيمارستان كسري نداشتند و گفتند بايد برم بيمارستان پاستور نو .... خودم بردم زدم و خيلي زود هم سرپا شدم ... فقط چند روز اول امكان خوابيدن كامل وجود نداشت و بايد نيمه خوابيده بودم تا بتوانم از جام بلند شم ...

 

با تشکر از مامان باران عزیز برای ارسال این خاطره و پاسخی که به سوالات پست قبل دادند. فکر کنم یک سوال باقی مونده فقط.

 

 

تولد باران کوچولو- اسفند 85- تهران- (قسمت اول)

 

چند ماه بود براي باردار شدن تصميم گرفته بوديم .... براي همين رفتم و واكسن MMR زدم .....دكتر بهم گفته بود كه تا 6 ماه بعد از واكسن نبايد باردار بشم ....  چند روز بود كه حالت هاي بدي داشتم كاملا از روي كنجكاوي يك بيبي چك گرفتم ... روز مادر سال 1385 ..... شب مهمون مامان اينها بوديم وقتي برگشتم از بيبي چك استفاده كردم .... باورم نميشد ... دوتا خط قرمز انقدر واضح و پررنگ بودند كه هيچ جوري نميشد نا ديده گرفتشون ...... فقط  يك ماه و نيم از واكسني كه زده بودم گذشته بود .... داشتم رواني ميشدم .... تا صبح گريه كردم  و اشك ريختم .... صبح رفتم بيمارستا ن خاتم الانبيا .... آزمايش دادم و رفتم سركار ساعت 10 رفتم جوابش رو گرفتم گفت كه منفيه .... رفتم    پيش دكتري كه شيفتش بود و جريان بيبي چك رو گفتم ... گفت برو بيمارستان دي و دوباره آزمايش بده .... رفتم ..... گفت ساعت 4 براي جواب برم ..... با همسرم هماهنگ كردم و با هم رفتيم بيمارستان ... همش خودم رو دلداري مي دادم كه حتما منفيه ..... ولي وقتي جواب را خواستند بهم بدند گفتند كه با دكترت صحبت كن ... بارداري ..... و من تا خود شب گريه كردم ....

فرداش رفتم پيش همون دكتركه گفته بود تا 6 ماه نبايد باردار شي .... خودم رو همون دكتر به دنيا آورده بود

و برادرم و خواهرم و خيلي هاي ديگه رو توي فاميل ... خيلي هم معروفه و رئيس گروه پزشكي دانشگاه ... تا قبل از اين انقدر بهش مطمئن بودم كه امكان نداشت اگه كسي همچين چيزي برام تعريف مي كرد باورم نمي شد ....

بهم گفت كه بايد بري پزشكي قانوني و مجوز سقط بگيري و اگه ندادن بايد بري از اين جاها كه غير قانوني سقط جنين انجام مي دن و انقدر با من بد حرف زد كه به شعور و شخصيت و آدم بودن خودم شك كردم  فرداش رفتم پزشكي قانوني _الان كه ياد اون روزها مي افتم چهار ستون بدنم مي ارزه چه قدر روزهاي بدي بود و من چه قدر گريه كردم _اونجا گفتن تا حالا معلوليت جنين به خاطر واكسن نداشتيم و مجوز ندادند زنگ زدم به پسر داييم كه پزشكه و براش گفتم كه چه اتفاقي افتاده .... و اون بهم گفت كه مگه تو پارسال همين واكسن رو نزدي و من تازه فهميدم كه واكسن زدنم چه كار بيخودي بوده ... و بهم اطمينان داد كه هيچ مشكلي برام پيش نمياد ..... و منم كه باورم نميشد همش زار زار گريه مي كردم .... ولي نميدونم چرا يهو آروم شدم ... خودم و بچه ام رو سپردم دست خدا ..... ولي خوب همش نگران بودم و نمي تونم بگم كه اصلا ديگه بهش فكر نمي كردم ...

حالا بايد يه دكتر خوب پيدا مي كردم ... اصرار داشتم كه حتما خانم باشه و من دوستش داشته باشم و به دلم بشينه ... فكر كنم تنها دكتري كه خانم بود و من باهاش راحت بودم .... دوست گلم مصي تلفن خانم دكتري رو بهم داد و بهم گفت با شناختي كه ازمن داره ممكنه ازش خوشم بياد زنگ زدم به مطبش ....با منشي اش صحبت كردم و اول از همه پرسيدم كه خوش اخلاقه يا نه و اون گفت خيلي و واقعا راست مي گفت .... وقت گرفتم و رفتم و اون شد فرشته نجات من از غصه .... بهم گفت كه 1 ماه كافيه براي باردارنشدن بعد از واكسن .... و البته چون من قبلا اين واكسن رو زده بودم ميشه گفت تقريبا اثر اين يكي رو خنثي كرده بود .....

ماههاي اول بارداري وحشتناك بود ويار شديدي داشتم كه بارها به خاطرش رفتم زير سرم .... وزن قبل از بارداري كه 62 بود شد 57 هيچي نمي تونستم بخورم حتي آب ....حتي وقتي زير سرم هم بودم تهوع داشتم .حتي از تصور غذا خوردن حالم بد ميشد .... حتي ديدن غذا خوردن آدم ها حالم رو بد مي كرد ... خونه مون يه بوي بدي مي داد ..... در يخچال رو نمي توشتم باز كنم .... افتضاح بود .... ولي بعد از ماه 5 خوب شدم ولي نمي تونستم خوب غذا بخورم  و حجم غذام كم بود ..... ولي سبك و راحت بودم و از اون به بعد تا پايان ماه 8 بارداري خيلي خوبي داشتم ....

تازه چند روز بود كه وارد ماه 9 شده بود م كه احساس درد در دلم من رو به بيمارستان كشوند .... (البته زياد نبود) همون جا گفتند بايد زنگ بزنيم دكترت بياد ساعت 12 شب بود تا ساعت 12.20 دكترم اومد و گفت كه اينها دردهاي كاذب زايمانه و اگه بيشتر بشه بايد زايمان زودرس داشته باشي ....

 من از اولي كه رفتم بهش گفتم كه به هيچ عنوان نمي خوام طبيعي زايمان كنم و حتما مي خوام كه سزارين بشم  اصلا از لحاظ روحي آمادگي زايمان طبيعي را نداشتم هنوز هم ندارم فكر كنم صد سال ديگه هم دنيا بيام و بخوام زايمان كنم باز هم زايمان طبيعي را انتخاب نمي كنم ... ولي اون روز گفت كه الان بچه هم كوچيكه و راحت مي توني طبيعي زايمان كني .... و من اصلا دوست نداشتم ..... بهم سرم زدند و گفتند مدام بايد بري دستشويي تا موادي كه باعث اين مشكل شده دفع بشه و تا 72 ساعت  بيمارستان بودم و بعد از اون استراحت مطلق توي خونه ...

براي من كه كلا آدم خونه نشيني نيستم خيلي عذاب آور بود يك ماه به كندي مي گذشت و من مدام در استرس سلامت كودكم بودم .... در ضمن من تا آخرش هم نفهميدم ني ني من چيه ... چون هيچ بار جوراب هاش رو بهمون نشون نداد .... البته من هم خيلي فرقي برام نمي كرد و ترجيح مي دادم ندونم .....

ممنون از مامان باران عزیز برای ارسال این خاطره. قسمت دوم این خاطره هم فردا پابلیش میشود.