روز دوشنبه ٨ سپتامبر  ٢٠٠٨( ١٨شهریور ١٣٨٧ ) که ۴١ هفته و ٣ روز از بارداری من میگذشت, طبق قرار قبلی که دکتر تعیین کرده بود باید میرفتیم بیمارستان جهت انجام القا شروع زایمان به روش طبیعی. صبح حدود ساعت ٩:٢٠ دقیقه مراحل پذیرش بیمارستان انجام شدو وارد اتاقمان شدیم. پرستار آمد و یک لباس به من داد که بپوشم و آماده شوم برای رفتن به اتاق اینداکشن. آنجا دستگاه(Non Stress Test) NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه ثبت ضربان قلب جنین و انقباضات, ساعت ١٠:٣٠ اولین قرص نیم میلی گرمی پروستاگلندین 2 E شروع شد. هر یک ساعت قرص تکرار میشد و قرار بود کلا ۶ قرص مصرف شود. ساعت ١٢ ناهار خوردیم و تا ساعت٣٠: ۴ که نوبت آخرین قرص بود با کریم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم , ولی هنوز از درد خبری نبود. انقباض ها منظم به فاصله ١٠ دقیقه شروع شده بودند ولی من دردی احساس نمیکردم انقباض ها را حس میکردم ولی بدون درد. مثل حرکت جنین می ماندند.( انگار کیسه ای را فشار می دهی و چیز های درونش  بیشتر قابل لمس می شوند . (بعد از قرص آخر هم باید یک ساعت صبر میکردیم که ناگهان ضربان قلب جنین افت کرد. هر دو ما نگران, پرستار را پیج کردیم وپرستار فوری اومد و سعی کرد با تغییر محل دتکتور قلب جنین رو پیدا کنه که موفق نشد و کمی دسپاچه شد. خواست ماسک اکسیژن برای من وصل کنه بعد منصرف شد و رفت دکتر رو خبر کنه که از اون هم منصرف شد و برگشت نشت نبض من رو گرفت و دوباره دنبال قلب جنین گشت. من هم فقط داشتم نفس عمیق می کشیدم که بچه بی اکسیژن نمونه. کریم هم نگران وایستاده بود که ناگهان صدای قوروپ قوروپ ضربان قلب نی نی رو شنیدیم!!!! مثل صدای ۴ نعل رفتن اسب. ١۴٠ ضربه در دقیقه میزد. اگه کمی بیشتر طول میکشید این وضعیت من اشکم در میومد!!!

قرار شد ١ ساعت بیشتر بمانیم تا دکتر هم بیاید. بعد که دکتر آمد در مورد قلب جنین گفت که جای نگرانی نیست. همینطور در مورد برنامه فردا گفت که می خواهد با پروستاگلندین F2 آلفا ادامه بده و اینکه بین قرص و انفوزیون ) تزریق از طریق سرم ) من کدامیکی رو ترجیح میدم. من هم انفوزیون رو قبول کردم .دکتر رفت ولی ایندفعه نی نی جون خوابیده بود و قرار شد صبر کنیم تا از ریتم ضربان قلبش در حالت بیداری هم مطمءن بشیم. خلاصه که ساعت ٧ به اتاقمان برگشتیم ولی قرار شد از ساعت ٨ مجددا NST تکرار شود.

 تا ٧:١۵ سریع شام خوردیم و بعد من رفتم دوش گرفتم و برگشتم چند دقیقه هم قدم زدم. باز از ساعت ٨ NST وصل شد و قرار شد نیم ساعت ادامه داشته باشه. بعد از نیم ساعت پرستار اومد و قسمتی از برگه نتیجه رو برد و بعد از چند دقیقه اومد و گفت که بهتره یکم بیشتر منتظر بشیم تا ضربان قلب نی نی منظم تر بشه! بعد از یک ساعت پرستارمون شیفتش تموم شده بود و پرستار جدید که به نظر با تجربه تر میومد اومد و گفت که ضربان قلب نی نی بنظر نرمال نمی آد و می خواهد با دکتر مشورت کند. او هم برگه نتیجه تا اون لحظه رو جدا کرد و برد. ساعت حدود ١١ اومد و گفت که دکتر گفته مشکلی نیست و میتونین NST را جدا کنین. شب تا صبح صدای قلب نی نی که از صبح شنیده بودم تو گوشم بود و یهویی که فکر میکردم قطع شده از خواب می پریدم! یه بار هم که خواب دیدم با شکمم از رو تخت افتادم پایین و بچه له شده!!! ولی تا صبح درد و انقباض نداشتم.

نزدیکیهای صبح که رفتم دستشویی متوجه یک ذره خون شدم.صبح ساعت٣٠:۶ که پرستار برای چک آپ اومد جریان رو بهش گفتم و رفت و دوباره با بساط NST برگشت. ساعت ٧ احساس کردم خونریزی دارم. پرستار رو پیج کردیم. رنگ خون روشن بود و از آنجایی که قلب نی نی داشت همون ١۴٠ تا رو میزد من با امیدواری احتمال میدادم که مربوط به جفت نباشه ولی با اینهمه هر دومون (من وکریم) شدیدا نگران بودیم. پرستار فورا چند تا حوله گرم مرطوب و یه لباس تازه آورد که من بجای دوش گرفتن تنم رو با اونا تمیز کنم و زود حاضر شم بریم دفتر پرستاری برای معاینه. اونجا خانوم دکتر مهربون معاینه کرد و گفت دهانه رحم ٣-٢ سانت باز شده که حسابی خورد تو ذوق من. با خودم فکر کردم پس هنوز اول اول راهم! بعد هم سونو گرافی کرد و گفت که جفت هم سالم هست. برای آخرین بار قیافه جنینی نی نی رو ساعت ۵۵: ٨ دیدم. کریم تو سالن منتظرم بود. برگشتیم اتاق خودمان صبحانه خوردیم و بعد هم دکتر اومد و گفت که همه چیز مرتبه و از جریان NST دیشب و خونریزی صبح هم خبر داره. گفت خونریزی مربوط به سرویکس بوده و نشون میده که کم کم زایمان داره شروع میشه!!

بعد که دکتر رفت بلافاصله پرستار اومد وگفت که حاضر بشیم که بریم اتاق اینداکشن. من هر چیزی که فکر میکردم ممکنه لازم بشه (رژ؛ جوراب؛ خوراکی ؛ نوشیدنی و ...)  برداشتم .تو اتاق اینداکشن حدود ساعت ٩:٣٠ NST وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه سرم محتوی دارو هم تزریق شد. انقباضات به فاصله هر ۵ دقیقه رسیده بودند ولی درد قابل اعتنایی حس نمیکردم!!!!! پرستار مرتب میومد در مورد درد و انقباض ها می پرسید و موزیک ملایمی رو که گذاشته بود رو عوض میکرد و از ما می پرسید که آیا خوشمون میاد یا نه. من و کریم هم داشتیم حرف میزدیم و اصلا حواسمان به موزیک نبود؛ هر چی که می ذاشت می گفتیم خوبه!! هر از گاهی بلند میشدم تو اتاق قدم میزدم ؛ گاه با همون بساط NST و سرم و گاه می گفتم که چند دقیقه بهم استراحت بده و کمر بندهای NST زو باز کنه. ساعت ١٢ ناهار رو  تکمیل خوردم تا برای کاری که در پیش داشتم انرژی کافی داشته باشم. آب هم هر از چندی می خوردم که دهیدراته نشم.

ساعت حدود ١:٣٠ دردها کم کم شروع شدند. تقریبا به اندازه نصف درد پریود. (من پریود چندان دردناکی نداشتم هرگز (.با شروع هر انقباض من میخندیدم و کریم هم میگفت که بنظر میاد حالت خیلی خوبه و حالا حالا ها قصد زایمان نداری. ولی واقعیت این بود که برام باور نکردنی و هیجان انگیز بود که بالاخره بعد از کلی انتظار جدی جدی زایمان شروع شده بود و من باید آماده می شدم برای دنیا آوردن دردانه عزیزم.

رفته رفته فاصله انقباض ها به کمتر از ۵ دقیقه رسیده بود و شدتشون هم بیشتر شده بود طوری که با شروع انقباض خنده های من محو میشدند و من فقط سعی میکردم به طور منظم نفس بکشم. تخت را به حالت نیمه نشسته در آورده بودیم و من به پهلو دراز کشیده بودم و کریم کمرم را ماساژ میداد. با شروع انقباض من تنفس رو شروع میکردم و کریم ماساژ دادن رو. و در فاصله دو انقباض که فرصتی بود برای استراحت من ناله میکردم. جیغ و داد نبود ولی ناله از سر درد که فکر میکنم برای هر کسی آشناست. گاه کریم یادم می اورد که بهتره کمی آب بخورم. یا تغییر پوزیشن بدم. و مهمتر از همه اینکه با حرفهای محبت آمیزش باعث میشد تحمل درد برام خیلی راحتتر بشه.

ساعت٠٠: ۴ دوباره خونریزی داشتم. ماما اومد و بعد از معاینه گفت که ۴ سانت دهانه رحم باز شده. برام خبر بسیار بدی بود. و جای تعجب هم داشت چرا که انقباض ها به فاصله ٣-٢ دقیقه و نزدیکتر بهم و البته با شدت بیشتری می آمدند (شاید بشه گفت ۵ برابر درد پریود)؛ طوری که وقتی کریم لحظه ای از ماساژ دادن می ایستاد تحمل درد ها سختتر میشد و من فورا می گفتم که کریییییم ماسااااااااااژ !!!

فکر میکنم هر یک ربع ماما میومد و می رفت و به من که میله سرم رو گرفته بودم و تند تند نفس میکشیدم می گفت که  خوب داری تلاش می کنی. گاهی هم با حس همدردی نگاهم میکرد و می گفت که درد داری نه؟!!!! البته باید بگم که من اکثرا چشمام رو بسته بودم و هر از گاهی باز می کردم. با چشم های بسته تمرکزم  روی انقباض ها و تنفسهام بیشتر بود و تحمل درد راحتتر. سعی می کردم انقباض ها رو یکی  یکی در نظر بگیرم نه اینکه خودم رو در میان درد غرق شده ببینم. مثل شمارش معکوس که با تحمل یکیشون یک قدم به انتها نزدیکتر میشدم.

ساعت ٠٠: ۵ماما اومد و بعد از معاینه با خوشحالی و تعجب گفت که خیلی خوبه ٨-٧ سانت باز شده. من هم خیلی خوشحال شدم

تا ساعت٠٠: ۶ انقباض ها هر ١ دقیقه می آمدند طولانی و شدید. گاه چند تا انقباض پشت سر هم می اومدند و واقعا کلافه ام می کردند. پرستار پیشنهاد داد که اگه میخوام برم دستشویی. قبلا جایی خونده بودم که حتی وجود یک مقدار اندک ادرار میتواند دردها را شدیدتر کند. در نتیجه گفتم که میخوام ولی نمی تونم. اونم کمر بندهای NST رو باز کرد و با کریم کمک کردند که من از جایم بلند شم . فاصله چند قدم تا دستشویی رو با تحمل ۴ انقباض و در حالی که از کریم آویزون بودم رفتیم. کریم و پرستار) که میله سرم رو می آورد( هم همراه من داخل دستشویی آمدند و نمیدونم چرا من اون موقع اصلا خجالت نکشیدم؛ شاید چون واقعا بهشون نیاز داشتم!! مسیر برگشت خیلی راحتتر بودم. باور نمیکردم دستشویی اینقدر موثر بوده باشه!!

  نزدیکیهای٠٠: ۶ دکترم هم آمد که بهم سر بزنه و من تنها تونستم به احترام حضورش چشمام رو باز کنم و سرم رو تکون بدم. اونم حالم رو پرسید و با خنده همیشگیش گفت که همه چیز خوب داره پیش میره.

معاینه ساعت٠٠: ۶ را یک بار در فاصله  ٢ انقباض و یک بار هم حین انقباض انجام داد که این آخری واقعا دردناک بود و من برای اولین بار جیغ زدم ولی وقتی گفت ۵/٩ سانت باز شده خیلی زیاد خوشحال شدم.

ساعت٠٠: ۴ پرستار گفته بود که اگه زایمان خوب پیشرفت کنه ممکنه ساعت ١٢ شب بچه دنیا بیاد ولی اینبار گفتند که شاید با ٣-٢ ساعت دیگه بچه متولد بشه!!! خیلی خیلی خوشحال کننده بود.

انقباض ها می آمدند بدون اینکه فاصله ای بینشان باشد و من گوشم به صدای قلب بچه بود که از طریقNST می شنیدم و سعی میکردم مرتب نفس بکشم.کریم هم کمرم را ماساژ میداد.

از ساعت ۴ من سردم شده بود؛ جورابهای گرمی رو که آورده بودم پوشیده بودم . بعد از ساعت ۵ بعد از هر انقباض لرز شدیدی سراغم می آمد. لحاف را از زیر گردن تا نوک انگشت پا به خودم پیچیده بودم و حتی اگر گوشه ای از زانو یا پام بیرون می ماند بشدت می لرزیدم و احساس سرما می کردم.

ساعت٣٠: ۶ بود که شکمم شروع کرد بدون اراده من منقبض شدن و با یک حرکت پرتاب به بالا مجبور میشدم فشار دهم. کریم زود پرستار  (ماما) رو صداش کرد. پرستار اومد و می خواست معاینه کنه که از همون انقباض های پرنده ٣ تا پشت سر هم اومد و او هم این وضع رو دید گفت بریم اتاق زایمان!!! ...ژ

ادامه دارد

قسمت اول خاطرۀ تولد کیاراد کوچولو رو خوندید که پروین عزیز زحمت نوشتنش رو کشیدند. فکر میکنم با خاطره های اخیر نظر دوستانی که از کم شدن بار علمی خاطرات و افزایش بار عاطفی برخی خاطرات رو باعث تکراری شدن اونها میدونستند هم تامین بشه. 

 

قس