تولد شازده کوچولو-بهمن 87- ایران- قسمت دوم و پایانی

...

احساس خوشایندی نبود، بخصوص که حامی هم باید تنهام میذاشت. یکباره تمام خستگی ای رو که از صبح با ذوقی که داشتم حس نکرده بودم توی تنم احساس کردم. اشکام ناخوداگاه سرازیر شدن و با دیدن پدر و مادرو خواهر و مادر حامی و خالم توی راهرو بیشتر و بیشتر جاری شدن. توی اتاق عمل واسه دلداری به خودم و قبول اینکه ، اگر امید صبح تا الان من واسه زایمان طبیعی که به اینجا ختم شده تقصیر من نبوده و من تلاش خودم رو کردم، زمان بسیار کمی داشتم.

آخرین دوز اپیدورال من ساعت 5 تزریق شده بود. چیزی که روحیه منو دو چندان در آخر کار تضعیف کرد گازی بود که با ماسک اکسیژنم بدون هماهنگی با من برام گذاشتن و باعث شد من چیزی رو حس نکنم. قبل از اینکه بیهوش شم فک کنم پامو به تخت بستن و جای برش رو زیر شکمم حس کردم اما دردی رو نه .ماسک رو که گذاشتن فقط صدای نفس هامو میشنیدم. میدونستم بیمارستانم اما نمیدونستم چرا . نزدیک سقف شناور بودم و با سرعت از همه اتاقها و راهرو ها عبور میکردم...نمیدونم چقدر طول کشید تا صدای گریه یه بچه رو شنیدم . یادم اومد که بخاطر یه بچه اومدم بیمارستان . اما مطلقا فکر نمیکردم بچه خودمه. یک آن سر یک بچه رو دیدم اون هم نه واضح بلکه مثل یه انیمیشن و سرش چند برابر هیکلش بود.

توی این برزخ بودم که این بچه منه یا نه . میخواستم فک کنم و به یاد بیارم اما نمیتونستم . انگار وجودم دوگانه شده بود. یکی توی وجودم بود که میدونست این بچه سیاه با این سر مال منه و خود دیگری توی وجودم اصلا از وجود بچه بیخبر بود و سعی میکرد بفهمه که این بچه مال کیه و چرا من بخاطرش اومدم بیمارستان. بعد که فیلم ها رو دیدم ، دیدم که سر پسر نه سیاه بلکه سرخ منو بعداز تولد درحالیکه بشدت گریه میکرد کنار سر من گذاشتن و اون عزیز من وقتی اومد کنار من آروم شد. و من به سختی توی فیلم چشمم رو یه لحظه باز کردم و .... حسی که توی اون لحظه داشتم رو هم که وصف کردم. بار بعدی که به هوش اومدم توی ریکاوری با صدای حامی بود و اینکه همه چیز یادم اومد و گریه بی اختیارم که حس میکردم بچم شکل اون چیزیه که دیدم و میخواستم ببینمش تا مطمئن شم که همه دارن راست میگن که سالمه و سرش چند برابر هیکلش نیست.

خلاصه شازده ما ساعت ۶ عصر با وزن ۳کیلو ۹۲۰ گرم و قد ۵۲ سانت بعر از ۲ روز تاخیر بدنیا اومد.

 

خلاصه بعد از اینکه به اتاق خودم منتقل شدم و همراهانم که از صبح اومده بودن رفتن ، (بجز مامانم که شب موند) و بعد از شیر دادن به پسرم تقریبا از بیخوابی و خستگی غش کردم . تا صبح درد خاصی نداشتم و صبح  چون احساس دستشویی داشتم خودم با کمک مادرم و حامی پایین اومدم و تا دستشویی رفتم . واما از سختی های سزارین که بعضی میگفتن داره و بعضی نه ، من جز اون دسته بودم که بسیار اذیت شدم . تا روز دهم از سوزش بخیه ام گریه میکردم و توی این ده روز نقاهت و با هربار بلند شدن که نفسم میگرفت فکر میکردم که دیگه مثل سابق نمیشم . شاید یه دلیل ناراحتی من از خوب نشدنم این بود که از خیلیا شنیده بودم که روز سوم خوب شدن و فک میکردم منم باید 3 روزه خوب شم. اون دختری رو به یاد میاوردم که میگفت سزارین براش به راحتی یه دندون کشیدن بوده!

در نهایت من بارداری بسیار راحتی داشتم و زایمان بسیار سختی. تا روز آخر بارداری تریدمیل زدم و هیچ ویاری نداشتم و هیچ مشکلی بجز خستگی و سنگینی وانتظار 3 هفته آخر که بیتابم کرده بود.

بعد از زایمان تا 10 روز نتونستم پسرم رو بغل کنم. و این مادرم بود که مثل یه فرشته از من و پسرم مراقبت کرد تا هفته سوم  کاری بجز شیر دادن انجام ندادم.

 

الان که 2 ماه و نبم از اون روزها میگذره ، کاملا سرحالم .

چند تا توصیه هم دارم واسه اونایی که قراره مامان شن  و مامانای جدید( اینا موردایی هست که واسه خودم پیش اومد)

از همون ماه های اول تا روز آخر یا کرم یا روغن زیتون رو برای جلوگیری از ترک استفاده کنید، خیلی موثره

اگه سر سی نه هاتون روزای اول شیردهی درد گرفت از رابط استفاده کنید

کالری بیش از چیزی که توصیه شده مصرف نکنید.

ورزش یادتون نره

اگه دچار یبوست خیلی حاد شدید روزی 2بار خاکشیربا شکر یا 3قاشق عسل درروز چاره سازه

شیردوش برقی مارک مدلا حرف نداره

اگه بعداز زایمان بدنتون همچنان خشک بود بدکترتون بگید حتما

 

اگه بازم چیزی به ذهنم رسید باهاتون در میون میذارم

پایان

 

 

مرسی از بهار عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ پرفراز و نشیب.

 

 

خبر جدید: ترمه ، دختر کوچولوی مهساهم به سلامتی  چند روز پیش به این دنیا پا گذاشته و پدرو مادرش رو از  انتظار دیدنش خارج کرده.  به مهسا تبریک میگم و آرزوی سلامتی و  خوشی میکنیم براشون.

 

پی نوشت خبری: الان من بین وبلاگهای مامانهای منتظر نی نی که میگشتم، متوجه شدم که:

 مهرنوش، پسر کوچولوش رو به اسم امیرسام، روز دهم فرودین به دنیا آوردند.

درسا، دختر کوچولوی پرستو،هم روز هفتم اردیبهشت به دنیا آمدند

ضمن اینکه تبریک میگم بهشون، تولد کوچولوهای نازشون رو، بابت تاخیر در اعلام این اخبار پوزش میخوام.

تولد شازده کوچولو-بهمن 87- ایران- قسمت اول

بعد از مدتها انتظار و استرسی که هفته آخر بدلیل سفر دکترم واسم پیش اومد ، شازده پسر ما شب شنبه 26 بهمن مصادف با 14 فوریه 2009 .درست شب ولنتاین آمادگی خودش رو واسه ورود به این دنیا با پاره کردن کیسه آبش رسما اعلام کرد. ساعت 3 شب. و این در حالی بود که صبح جمعه طی تماسی که با دکترم که همونروز از سفر برگشته بود داشتم قرار بود یکشنبه برم مطب تا وضعیت شازده بررسی و تصمیم گرفته شه. چرا که 24 ام 40 هفته من تمام شده بود.

اون شب ساعت 2 خوابیده بودیم و ساعت 3 خروج یه مایع از بدنم بیدارم کرد . شدتش به حدی بود که حس کردم با بلند شدن و رسیدن به دستشویی همه جا خیس خواهدشد. بالاخره بلند شدم و بعدش هم حامی رو صدا کردم و سعی کردم به آرومی بهش بگم.  دیگه به خودم مسلط شده بودم . از حامی خواستم دوش بگیره خودم قبل از خواب دوش گرفته بودم. خلاصه تا آماده شدیم ومثل رفتن به مهمونی خودمون رو آماده کردیم وتا موهامون رو اتو کشیدیم شد ساعت 4.

بیمارستان که رسیدیم سریع منو بستری کردن و کارای پذیرش انجام شد. اما بجز حامی اجازه نمیدادن کسی توی اتاقم بیاد. در نتیجه بابا و خواهرم برگشتن خونه ولی مامانم نه. اتاق ما یه تخت داشت با 2 تا صندلی و 3تا قاب عکس خوشگل از بچه های خوشگل. ویه دستشویی. تا بستری شدم دستگاه کنترل قلب جنین و انقباضات رو به شکم من وصل کردن و یه پرستار سرم به دست من وصل کرد که تا یک هفته بعد دست من بابت ورمش ناکار شده بود.  تا ساعت 6 که حامی درگیر گرفتن اتاق و کارای دیگه بود منم گذشت زمان رو حس نکردم.  6:30 از حامی خواستم بره توی اتاقی که برای بستری من گرفته بود استراحت کنه . چون اتاقی که بودیم جای استراحت واسه اون نداشت و میدونستم که هردومون به انرژی اون احتیاج داریم و اون هم مثل من شب فقط 1 ساعت خوابیده بود. اون رفت و ساعت 10:30 درحالیکه دردهای من شروع شده بود برگشت .

 در این فاصله مامای همکار دکترم 2 بار اومد و سعی کرد که آب باقیمانده کیسه آب رو به زور خارج کنه که بدترین دردهای اون روزم بود و هنوز هم نفهمیدم که دلیل این کار غیر انسانی که جایی مشابهش رو نخونده بودم چی بود و آیا این کار تاثیری در زمان روند زایمان داشت یا نه. وقتی حامی اومد یه ملین بهم دادن و با کمک حامی تا دستشویی رفتم. دردهام ساعت 11 داشت شدید میشد که ماما گفت 3.9 دایلایت شدی و میتونی واسه اپیدورال بری. رفتم توی اتاق زایمان و دکتر بیهوشی اومد با 2 نفردیگه که نفهمیدم همکارش بودن یا دستیارش. در هرصورت خواستن واسم توضیح بدن که چطوریه و باید چکار کنم که وقتی دیدن همه رو میدونم، خلاصه گفتن.

ازم خواستن که وقت تزریق آمپول بی حسی تکون نخورم که من هم گفتم باشه . غافل از اینکه پریدن ناشی از آمپول دست خود آدم نیست. بعد از اون تزریق اپیدورال رو دیگه حس نکردم. اما نمیدونم بخاطر شوک تزریق اول یا بدلیل حساسیت به اپیدورال قبل از اینکه چسب های ملحقات اپیدورال رو بزنن ، فشارم افتاد و واسه مدتی که نمیدونم چقدر بود چیزی رو حس نکردم. یه وقت صدای دکتر رو شنیدم که میگفت صدامو میشنوی خانوم .... و من دیدم که ماسک و یه دستگاه دیگه به بازوم وصله و صدای ماما رو شنیدم که میگفت ضربان قلب بچه افت پیدا کرده...

 نمیگم نگران نشدم اما یه حس عجیب داشتم که خدا مراقب پسرم هست. کسی که تمام این راه با من بوده و حضورش رو بیشتر از همیشه تو زندگیم حس کرده بودم. بالاخره ضربان قلب پسرکم از  110و115 به 130 و 140 رسید و خیال همه رو راحت کرد.چسب ها رو برام زدن. واسه برگشت به اتاقم اما منو با ویلچر بردن. اصطلاحی که بچه های سایت بکار بردن که دنیا بهشت شد عین واقعیت بود. دیگه از درد و حتی درد خالی کردن آب کیسه آب هیچ خبری نبود. تا عصر به من یه سری آمپول دیگه تزریق کردن که نمیدونم اکسی توسین بود یا چیز دیگه. اما قطعا واسه تسریع روند زایمان بود. توی این مدت وضعیت انقباض ها رو میدیدم و صحبتهای کلاس بارداری و خاطرات بچه هایی که از درد این انقباض ها گفته بودن رو به یاد میاوردم . چرا که این شبهای آخر 2باره و 3باره و 4 باره اونها روخونده بودم. جمله های لیلی و نونوش و بقیه ای که این دردهایی که من فقط پرینتش رو میدیدم رو تجربه کرده بودن با خودم مقایسه میکردم. اما ناراضی نبودم . توان تحمل این همه درد رو در خودم نمیدیدم. هرچند که اونهایی که این انقباض ها رو حس کردن رو از خودم قویتر میدیدم.

از ساعت 3 دهانه رحم من 10 سانت باز شد. و این وقتی بود که دکترم هم اومد . و با هماهنگی با ماما از مسئول موسسه رویان هم خواسته بودیم که 3:30 بیمارستان باشه که البته از تاخیری که بعد پیش اومد شاکی بود و دکتر و مامای من هم که رویان رو قبول نداشتن اصلا به اعتراض های اون توجهی نکردن. ساعت 4 منو بردن اتاق زایمان درحالیکه سر پسرم هنوز بعد از یکساعت در کانال زایمان قرار نگرفته بود. تنها پیشرفتی که باعث امیدواری شده بود که منو بردن اون اتاق این بود که از وضعیت منفی یک سر پسرم اومده بود روی صفر ( این اصطلاح خودشون بود) درحالیکه گویا برای شروع زایمان ، سر جنین باید در وضعیت مثبت دو قرار بگیره . که این اتفاق تا ساعت 5:30 نیفتاد .

توی این مدت من که انقباض ها روحس نمیکردم اما دکترم و حامی با شروع انقباض ها از روی دستگاه از من میخواستن که پوش کنم. وضعیتم رو هم 2 بار به حالت پهلو تغییر دادم که سر پسرم توی این وضعیت موقع پوش دیده میشد و حامی حسابی از بابت دیدن سر اون ذوق کرده بود. ومن چه خوش باورانه فکر کردم که دارم پسرم رو به دنیا میارم . حیف که ساعت 5:30 عصر، بعد از 15 ساعت انتظار دکترم گفت باید بریم اتاق عمل...

 

ادامه دارد

 

 

بالاخره بعد از مدتها این خاطرۀ قشنگ از طریق ایمیل برای این وبلاگ ارسال شد. ضمن اینکه تشکر می کنم از بهارۀ عزیز برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن ما در این تجربۀ قشنگش، به اطلاع میرسونم که قسمت دوم این خاطره هم فردا یا پس فردا پابلیش میشه. 

پست خبری و نظرسنجی-10

سلام به همۀ دوستان و خوانندگان این وبلاگ.

برای مدتی طولانی این وبلاگ آپدیت نشده بود، دلایلی برای این تاخیر طولانی داشتم که مهم‏ترینش نداشتن خاطره ای  برای گنجوندن در این وبلاگ بود.  دلیل دیگه  هم  این بود که وقت کافی برای به روز کردن این وبلاگ با مطالب ترجمه شده، و یا مطرح کردن سوالات بقیۀ دوستان نداشتم ( و با کمال شرمندگی، ندارم) از این بابت از همگی عذر خواهی می‏کنم؛ چون معتقدم وبلاگی که برای استفادۀ عمومی  ایجاد می‏شه، باید فکری هم برای به روز شدنش برای استفادۀعموم کرد.

مدتی هم بود که منظرۀ وبلاگ به طرز ناجوری، تو ذوق میزد؛ نوشته ها پایین رفته بودند، لینکها کج و کوله به نظر می‏رسیدند و... از شما  چه پنهون، دیدنش برای خودم هم ناخوشایند شده بود. از اونجا که تعداد شکایات از این وضع، به حد نصاب نرسیده بود(!!)، من هم بی خیال شده بودم.  ساعتی پیش بعد از مدتهاکه این وبلاگ رو بازکردم و کامنت دوست عزیزی که پیشنهاد اصلاح اینجا رو داده بود، دیدم، به این فکر افتادم که با همین معلومات بسیار اندک و فله ای،  کارهای کوچولویی برای  برگشتن قالب وبلاگ  به حالت مناسبش- و تا حد امکان قبلیش- صوررت بدم. تغییراتی رو علا ایوحال(املاش درسته!) انجام دادم؛ مثلاً عرض این ستون کناری رو به هوای خودم کم کردم، قسمت "مادران و فرزندان" که پستهای آخر وبلاگها رو نشون میداد حذف کردم، قراره ستون نویسنده های وبلاگ رو هم بردارم،بلاگ رولینگ رو داخل کادر قرار دادم ، ولی راستش با حذف رولینگش موافق نیستم، چون به روز شدن وبلاگها رو به ما اطلاع می‏ده (پیش ترها، سیستم رولینگش با بلاگ رول بود که ماما آلا زحمتش رو کشیده بود و  بعد از خرابی بلاگ رول،  از سیستم بلاگ رولینگ گوگل ریدری استفاده کردم)، حالا هم امیدوارم با قرار دادنش داخل کادر، رولینگش به هم نخورده باشه  . فعلاً اونطور که خودم می‏بینم، بد نشده. به نظر شما چطوره؟ اگر نظری دارید خوشحال میشم که بشنوم.

در ضمن اگر تمایل دارید که برای آشنایی بیشتر با بقیۀ مادرا، اسم وبلاگتون در لیست قرار داده بشه، یک ندایی بدهید!

کلام آخر و لب کلام  اینه که برای زنده نگهداشتن این وبلاگ، نیازمند یاری سبزتان هستیم، اگر هم وقت و  انرژی کافی  برای مدیریت این وبلاگ در خودتون سراغ دارید،  ما رو بی خبر نگذارید.