تولد محمدصدرا-قسمت دوم:

دوم مهر بود که علی گفت می‌خواد بریم بانک خون بند ناف ثبت نام! بعداز ظهر بود که رفتیم و گفتند خیلی دیر اومدی، ولی مدارک رو بهمون دادن و گفتن: هرچه سریعتر تصمیمتون رو قطعی کنید و بیاید کارهاش رو انجام بدید. چهارشنبه صبح رفتیم دکتر تا آزمایشهای لازم رو بنویسه و بعد رقتیم آزمایشگاه. قرار شد فردا صبح فیشهای پرداختی رو ببریم و کلمن رو تحویل بگیریم. شب بود، من از آرایشگاه برگشته بودم خونه مامان‌اینا! علی افطار خونه مامانش بود، دیر کرده بود و نیومده بود، دلم بدحوری به شور‌شور افتاده بود! بالأخره SMS و تلفن‌های مکررمن علی رو نگران کرد و زود خودش رو رسوند خونه و من با دیدنش آروم‌تر شدم.صبح پنج‌شنبه علی رفت برای تحویل مدارک به آزمایشگاه و گرفتن کلمن. من هم با مامان رفتم بیمارستان. حدودای ۱۲/۵ هست که پذیرش می‌شم، و میرم بخش زایمان برای چکاپ و معاینه و نوار قلب بچه. دو نفر قبل از من بودن، اولی بعد از مشاهده نوار قلب بستری می‌شه، و دومی هم باید بره ناهار بخوره و برگرده. نوبت منه، نوار قلب خوبه، دهانه رحم ۲ سانت باز شده، اما چون علامت خاصی از زایمان ندارم، می‌تونم برم خونه ولی توصیه اکید می‌کنن به محض مشاهده کوچکترین علامتی، سریع مراجعه کنم.

ظهر که اومدیم خونه، علی تماس گرفت و گفت باید بره تهران، مجبوره که بره! اونم تو این اوضاع! بعد از اینکه با مامان هم صحبت کرد، مامان گفتن که مادربزرگش سکته کردن و بیمارستان هستن! پس منم راضی شدم که علی بره و قرار شد شنبه زود برگرده و اگه هر خبری شد، فورا بهش اطلاع بدم. راستش ته دلم فکر می‌کردم، حتما اتفاق بدتری افتاده و به من نمی‌گن! ولی از من اصرار بود و از مامان انکار! بعداز ظهر، علی کلمن رو آورد و همراه مامان، بابا و خواهرش راهی تهران شدند.

شب افطار خونه عمه دعوت بودیم و همه خوشحال بودند که من بیمارستان نموندم و شب اونجا هستم.

تا شنبه که باید می رفتم برای سونو هنوز هیچ علامتی از زایمان نداشتم!

صبح شنبه هست، من هم با مامان دارم می‌رم بیمارستان که علی زنگ می‌زنه که رسیده، میریم بیمارستان. سونو نشون میده که بچه و جفت هردو رسیدن و آب دور بچه هم کمه؛ میگه به نظر من باید بستری بشی، ولی با دکترت هم صحبت کن. زنگ میزنم برای دکتر، و اونم میگه بهتره بستری بشی. کارهای پذیرش رو انجام میدیم، می‌خوان منو ببرن بخش زایمان، ازشون می‌خوام صبر کنن تا علی برسه. علی که میاد، با هم خداحافظی می‌کنیم، با مامان هم خداحافظی می‌کنم و میرم بالا. ساعت حدودای ۱۲/۵ هست، لباسام رو عوض می‌کنم، و می‌خوابم روی تخت، سرم رو بهم وصل می‌کنن و اطلاعاتم رو می‌گیرن برای تکمیل پرونده. طولی نمیکشه، حدودای ۱/۵ هست که یکی میره تو اتاق زایمان و بعد از مدت کمی صدای گریه یه فرشته کوچولو بلند میشه، و من انگار که ذوق می‌کنم! حدود ۲/۵ باز هم یه تولد! من اما راحت و بی‌خیال دراز کشیدم! ناهار یه کاسه آبگوشت می‌دن، انگار که به گنجشک غذا میدن!! آخه این که آدم رو سیر نمیکنهL. ساعت ۴:۲۰، دکترم میاد و معاینه می‌کنه، همون دوسانته، بیشتر نشده! میگه اصلا به امشب و فردا فکر نکن، ممکنه تا سه روز دیگه زایمان نکنی!!! شب ساعت ۷ میری توی بخش و فردا صبح دوباره برمیگردی. شام رو با ولع و اشتهای زیاد خوردم. ۷:۲۰ بود که یکی از ماماها اومد گفت آماده بشو که بری بخش، اما قبلش معاینت می‌کنم. وقتی معاینه کرد، گفت ۵ سانت شده و دیگه از رفت به بخش خبری نیست! هول کرده بودم!

...

...

تولد محمدصدرا-قسمت اول


سلام، من مامان یه پسر ناز و دوست‌داشتنی به اسم «محمدصدرا» هستم. اما قبل از اینکه خاطره تولد صدرا کوچولو رو براتون بگم: اول از همه از «مامان فراز» عزیز ممنونم که این امکان رو برای من فراهم کردن تا خاطره شیرین‌ترین سختی‌ای رو که تجربه کردم با شما به اشتراک بذارم؛. و از همه دوستان خوبی که من رو در خاطرات خوبشون سهیم کردن و باعث ایجاد حس بسیار خوبی نسبت به این معجزه بزرگ در من شدن، تشکر می‌کنم.

 

اینم از خاطره من و صدرا:

 

چند روزی می‌شد که احساسی متفاوت با بقیه روزها داشتم، و خودم هم نمی‌دونستم چرا اینجوری شدم، هنوز به موعد پر.یو.دم مونده بود، بی‌بی‌چک می‌ذاشتم و می‌دیدیم که خبری نیست! دو-سه روزی از موعد گذشته بود که باز هم بی‌بی‌چک گذاشتم، بعد از حدود نیم ساعت خط دوم خیلی کمرنگ ظاهر شد و با مشورتی که با دوستان مجازی در «نی‌نی‌سایت» انجام دادم، احتمال خطا دادم، اما دلم چیز دیگه‌ای می‌گفت! یه ده روزی که گذشت، دوباره تست کردم، اینبار هر دوخط پررنگ ظاهر شدند و من نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، گیج گیج بودم، دست علی رو گرفتم و بردم بی‌بی‌چک رو بهش نشون دادم!!! او هم احساس مبهمی داشت، اما خوشحال‌تر از من! سه-چهار ماه اول ویار وحشتناکی داشتم، به طوری که کارم به سرم و بیمارستان کشید! ماه‌های بعد بهتر بود، زیاد نمی‌تونستم کارهای خونه رو انجام بدم، علی خیلی توی کارها به من کمک می‌کرد، اصلا انگار اغلب کارها رو اون انجام می‌داد! ماه آخر، کمردرد زیاد داشتم...

 

سونوگرافی اول ماه چهارم- ۱۲ مهر و دومی ماه نه- ۱۵ مهر رو برای زایمان نشون می‌داد، و چون دکتر خودم و سونوگرافی، خواهر بودن، تصور می‌کردم باهم هماهنگ می‌کنن ونظر دکتر هم برای تاریخ زایمان همونه، برای همین هم درباره تاریخ زایمان از دکترم سوالی نمی‌پرسیدم!

 

۱۱ شهریور دکتر بهم گفت رشد بچه یه‌خورده کمه و بیشتر استراحت کن. ۱۸ شهریورکه رفتم سونو، گفت آب حداقل نرماله و اکیدا توصیه کرد که استراحت کنم تا هم آب زیاد بشه و هم رشد پسرم بیشتر بشه. ۲۰ شهریور بود که برای افطار رفتیم خونه مامان و به توصیه مامان قرار شد ۲۰ روز باقیمونده رو اونجا بمونیم تا من در استراحت کامل باشم. ۳۱ شهریور رفتم که رفتم دکتر، گفت که رشد بچه خوب بوده و استراحت‌ها جواب داده J. کارت ویزیت رو بهم داد و گفت: اگه تا پنج‌شنبه، چهار مهر، زایمان نکردی، برو بیمارستان و بگو امروز روز زایمان منه! اونجا بعد از معاینه، بهت می‌گن که باید بستری بشی یا بری خونه، و تا ۱۱ مهر بهم فرصت داد که سه روز یه بار برم بیمارستان و چک کنم! معنی حرفاش این بود که من عملا حداکثر تا ده روز دیگه باید زایمان کنم! تا حالا اینقدر جدی بهش فکر نکرده بودم، شوکه شده بودم و می‌ترسیدم!

...

تولد لولک کوچولو

30 تير سال 85 کنار درياچه زاينده رود توي يک ويلاي قشنگ يک تولد خيلي عالي براي ياسين گرفتيم . ديگه اون حالتهاي غير طبيعي من نرمال شده بود و پسرکم شده بود عزيز دردونه خونمون . مامان زياد ياسين رو دوست نداشت . بلکه ياسين رو مي پرستيد . اونقدر خوشگل و ناز و ملوس شده بود که مي خواستي درسته قورتش بدي . شهريور 85 رفتيم مشهد . از مشهد که برگشتيم خيلي درگير مشکلات زندگي بودم .اواخر شهريور بود که احساس کردم زياد حالم خوب نيست . سرگيجه و گاها تهوع داشتم . يک شب ياد ع ا د ت م ا ه ي ا ن ه ا م افتادم . همسرم خواب بود . يکدفعه با کمي حساب و کتاب متوجه شدم که 10 روزه که تاخير داشته . از ترس داشتم سکته مي کردم . همسرم رو بيدار کردم . بهش جريانو گفتم و فردا بعد از ظهرش رفتيم دکتر . برام آزمايش نوشت . رفتم يک آزمايشگاهي تا برام اورژانسي انجام بدن . حدود ساعت 10 شب بود . آخرين قسمت سريال نرگش پخش مي شد . مردي که اونجا بود ازم نمونه خون گرفت و گفت ساعت 2 شب برم نتيجه اش رو بگيرم . برگشتيم خونه . من ديگه خوابيدم و نيمه هاي شب توي تاريکي مطلق اتاق همسرم رو ديدم که بالاي سرم نشسته . نتيجه مثبت بود.

اصلا نمي دونم چي شد؟ حتي تو يک مورد هم شک نداشتم . واقعا برام عجيب و غريب بود . من اين بچه رو نمي تونستم قبول کنم  . اول از همه من به جاي ياسين به اون مهمان تازه وارد حسودي مي کردم . همش با خودم مي گفتم ياسين گناه داره . حس مي کردم يکي اومده و مي خواد پسرکم رو از من جدا کنه .همسرم هم بچه رو نمي خواست . به هيچ کس چيزي نگفتيم . ده تا دکتر رفتيم براي سقط . يکي با ملايمت مي گفت نه . يکي نصيحتمون مي کرد . يکي داد مي زد . تو تموم اين مدت که براي سقط مي رفتم با اينکه هنوز بچه رو قبول نکرده بودم ولي از اينکه دکتر قبول نمي کرد نفس راحتي مي کشيدم . مامانم مسافرت بود . بالاخره از يکي از همکارام آدرس يک ماما رو پيدا کرديم . عصر يک روز پاييزي ياسين رو گذاشتم خونه پيش خواهرم و با همسرم راهي شديم . يک خونه قديمي بود با درختهاي بلند . در رو زديم و وارد شديم . به خانم گفتم منو کتايون معرفي کرده . گفت مي دونم . خودش باهام تماس گرفت . گفت بايد برين سونو تا ببينم هفته چندمي و احتياج به بيهوشي داري يا نه ؟

رفتيم سونو . خوابيدم روي تخت . وقتي دکتر مشغول سونو بود دکتر همسرم رو صدا زد که بياد جلو . ساک حاملگي رو نشون داد . گفت هفته 9 هستي و بعد سکوت . خدايا ...خدايا ... سه بار قلب جنين تشکيل نشد . اين بار هم تشکيل نشده . مطمئنم .خدايا...خانم دکتر بالاخره بعد از کمي مکث يک نقطه کوچولو رو نشون داد و گفت خب اينم قلبش ! من و همسرم نتيجه سونو رو برديم تو همون خونه قديمي . همه نوع اسباب پزشکي مهيا بود . روي ديوار پر از عکس ني ني هاي کوچولو و ملوس بود . من و همسرم غرق سکوت بوديم . مثل اينکه روزه سکوت گرفته بوديم . خانم ماما از من خواست که منتظر بمونم تا کار يک خانم ديگر که براي انجام آي يو دي اومده بود تموم بشه . من و همسرم نشسته بوديم روي صندلي و من سرمو انداخته بودم پايين و منتظر يک معجزه بودم . ناگهان همسرم دستمو گرفت و بلند شد و راه افتاد . منم به دنبالش . به حياط که رسيديم هر دو مي دويديم . حس مي کردم دارن ما رو تعقيب مي کنن . دويديم و دويديم تا رسيديم به کنار زاينده رود . هر دو ولو شديم رو چمنها و ديگه اون موقع بود که اش هر دومون جاري شد .

خدايا ما رو ببخش . خدايا ببخش که تو رو مسخره کرده بوديم . ببخش که يه روز به زور ازت بچه مي خواستيم و يه روز مي خواستيم هديه ات رو به زور پس بديم . خدايا ما رو ببخش !

چند روز بعد مامان از سفر برگشت . جريانو بهش گفتم و خيلي ناراحت شد . همه ناراحت بودند . مثل اينکه هيچ کس منتظر اين مسافر کوچولو نبود . هر روز يک بچه 12 کيلويي رو بغل مي کردم و از اينور به اونور مي رفتم . روزي دو سه بار بچه به بغل 13 تا پله رو بالا و پايين مي رفتم . خبري از مراقبت ها و توصيه هايي که سر ياسين بهم مي کردند نبود . انگار براي کسي مهم نبودم . باز هم ويارم شروع شده بود . اما بسيار وحشتناک تر از قبل . هر ماه دو کيلو يا کمي بيشتر وزن کم مي کردم . اما وضعيت بچه نرمال بود . تنها کمکم همسرم بود که منو تو نگهداري يک پسرک يکسال و خورده اي ياري مي کرد . ياسين هنوز شير مي خورد و روزي که اونو از شير گرفتم مامان اشک مي ريخت و به من به چشم يک مجرم نگاه مي کرد . دوران بدي بود . حال جسماني ام به حد وحشتناکي بد بود . همه نوع غذايي ذلم مي خواست اما معده ام فقط 5 دقيقه تحملش مي کرد . تعجب مي کردم که چرا ماماني که اين همه سر ياسين مراقب من بود اينبار اينطوري رفتار مي کنه . اما تعجبي نداشت . چون خودمم هيچ حسي به بچه ام نداشتم . حتي وقتي تکون خورد . حتي وقتي لگد زد . هنوز نمي تونستم باورش کنم . اين احساس اون روزهاي من بود . اما حالا مي فهمم که اون روزها هم ديوانه وار عاشق جوجه کوچولوم بودم . همين عشق بود که با کوچکترين تغييري در وضعيت حرکتاش منو به مطب دکتر مي رسوند . بالاخره 9 ماه گذشت و روز 3 ارديبهشت 86 من و مامانم و همسرم راهي بيمارستان صدوقي اصفهان شديم . تو طول مدت حاملگي ام 8 کيلو وزن کم کرده بودم . دکترم پيشنهاد داد که يک هفته ديگه هم صبر کنم و من طاقت نداشتم . بالاخره قرار شد روز دوشنبه 3 ارديبهشت 86 منو سزارين کنه .ديگه اون اواخر هممون اين مهمون کوچولو رو باور کرده بوديم و مامان هم رفتارهاش خيلي بهتر شده بود. دانيال قشنگ و عزيز من ساعت 9:30 صبح به دنيا اومد . حين عمل به من يک کيسه خون وصل کردند و همين موضوع باعث شد که منو دير از ريکاوري بيرون بيارن . بعد که به اتاقم منتقل شدم وقت ملاقاتي بود . به همين دليل باز هم بچه رو نياوردند . حدود ساعت 5 بود که ديدم مامانم سراسيمه داره از پرستار سراغ بچه رو مي گيره و مي ديدم که چقدر نگران نوه کوچولوشه . دانيال رو آوردند . 3 کيلو صد گرم وزنش بود . يک پسرک سفيد و تپلي و پفالو .

الان ياسين سه سال و سه ماه و 27 روزشه و دانيال يک سال و شش ماه و 24 روز .

دو تا جوجه کوچولو و ناز که شدن عزيز دردونه هاي خونه ما . مامان عاشق داني کوچولوهه و داني اونقدر عزيز و خواستنيه که گاهي باعث مي شه ما ياسين رو فراموش کنيم . هميشه سعي کرديم بين اونها تفاوتي در ابراز محبت قائل نشيم. یاسین هدیه ای بود که بارها و بارها از خدا طلبش کردم و خداوند از روی محبت بی شائبه اش مهر بطلان کشید بر روی همه نظریه های پزشکی و اونو تقدیم به من و پاپی اونا کرد و دانیال مثل یک رایحه یک عطر خوشبو و کمیاب و بهتره بگم نایاب بود که از طرف عزیزترین دوستت در حالی که اصلا انتظارش رو نداری تقدیم به   تو بشه . حالا مني که يه روز به خواب شبم هم نمي ديدم که مادر بشم دو تا جوجه کوچولوي ناز و ملوس و با نمک دارم که روز به روز بيشتر از قبل دوسشون دارم . خدايا شکرت !

 

تولد بولک کوچولو ، قسمت آخر

ياسين کوچولوي من به دنيا اومد . با اينکه بي حسي موضعي شده بودم اما بعد از اتمام سزارين در حالتي بين بيهوشي و هوشياري بودم . از ريکاوري که خارج شدم متوجه بودم که همسرم و مادرم کنارم هستند . همسرم دستم رو توي دستاش گرفته بود و بهم تبريک مي گفت . درد زيادي احساس مي کردم . اما خب تحملش خيلي سخت نبود . وقتي منو روي تخت منتقل کردند ديگه کاملا به هوش بودم . پرستار اجازه نداد زير سرم بالش بگذارن . يک کاغذ هم بالاي سرم زد که روش نوشته بود استراحت مطلق ! از اين واژه حالم بد مي شد . چون با روش بي حسي موضعي زايمان کرده بودم مي بايست تا 24 ساعت هيچ حرکتي حتي باز و بسته کردن زانوم يا دنده به دنده شدن انجام نمي دادم . مي گفتن روي سيستم عصبي ام اثرات بدي مي گذاره .ياسين قشنگ من در ساعت 12:10 ظهر پنج شنبه 30 تيرماه 1384 به دنيا اومد . 18 روز زودتر از تاريخ تعيين شده توسط دکتر . اما خدا رو شکر همه اعضاي بدنش کامل بود جز زير ناخنهاي کوچولوش که آبي رنگ بود . خوشبختانه احتياجي به مراقبت ويژه نداشت و وقتي که من د راتاق خودم حدود نيم ساعتي خواب بودم و چشمامو باز کردم متوجه بوي خاص بهشتي اش شدم . سرمو چرخوندم و يک گهواره کوچولو کنار تختم ديدم . به زحمت نيم خيز شدم و سرمو بالا گرفتم و يک عروسک ناز و قشنگ ديدم که بالاخره خداي خوب و مهربون تقديم به من و همسرم کرده بود . آهاي کسي که داري اينها رو ميخوني و مشکل بچه دار شدن داري تا حالا چند بار از خدا خواستي که اون لحظه رو تجربه کني ؟ مي دونين چقدر سخته که آدم باردار بشه ولي هر روز و هر لحظه اضطراب اين رو داشته باشه که بچشو از دست مي ده . مي دونين چقدر سخته که آدم تو آخرين لحظات بارداري اش بهش بگن ممکنه بچش مرده باشه . اون لحظه اي که صورت قشنگ پسرکم رو ديدم بغضم ترکيد و چنان با صداي بلند باهاش حرف مي زدم و باهاش احوالپرسي مي کردم که مامانم و بابام و همسرم و هم تختي هام و همراهاشون هم اشک مي ريختند . اون لحظه اي که اونو روي سينه ام گذاشتند تا شيره جونمو تناول کنه روي ابرها بودم.24 ساعت بي حرکت بودن باعث شده بود درد وحشتناکي رو تحمل کنم . تمام عضلاتم کرخت شده بود. تمام طول شب مامانم دست وپامو ماساژ مي داد و من از درد مفاصل فرياد مي زدم . با خودم عهد بستم که براي اولين و آخرين بار باشه که خودمو مجبور به تحمل اين درد بکنم .از همون ثانيه هاي اول دلواپسي هاي من شروع شد . مامان چرا بچم همش خوابه؟ چرا پف داره؟ چرا قرمزه؟ چرا ؟چرا؟چرا؟

مامانم طفلکي هم مرتب ياسين رو مي برد بخش نوزادان .

ساعت 11 صبح روز جمعه من با سرگيجه فراووني از تخت پايين اومدم و ظهرش زمان ملاقاتي همسرم و کلي از فک و فاميل براي ديدن من اومده بودن . به خودم مي باليدم . همه سختي هاي گذشته فراموشم شده بود . همسرم هم با افتخار فيلم و عکس مي گرفت و يک انگشتر زيبا براي من و يک موتور اسباب بازي براي ياسين هديه آورده بود .

ياسين روزهاي اول کمي زرد شد . اما خدا رو شکر چيز زياد مهمي نبود . دردهاي بعد از سزارين سخت بود اما چيزي که هم من و هم اطرافيانم رو مي رنجوند حساسيت بيش از حد من نسبت به پسرم بود . طوري که اگر کمي سرفه مي کرد من وحشت مي کردم . ترس از دست دادن او با من بود همچنان . اوايل خودم و بقيه فکر مي کرديم که کم کم خوب مي شوم . اما روز به روز بدتر مي شدم . يادمه يک بار با مامان ياسين رو برديم حموم و کمي آب گير کرد تو گلوي پسرک . من اونقدر حالم بد شد که مامان مجبور شد پسرک رو رها کنه و بياد سراغ من . يواش يواش خودمم متوجه شده بودم که حالتهام عادي نيست . اين همه اضطراب روي شيرم هم اثر گذاشته بود . بالاخره مجبور شدم برم دکتر و به دستور دکتر شروع به روان درماني کردم . يکي از روشهايي که بهم پيشنهاد شد نوشتن بود . و همون روزها بود که شروع به وبلاگ نويسي نمودم . عنوان وبلاگ رو يادتونه ؟پسرم ، عمرم ، همه زندگيم ياسين

از عنوان مي تونين بفهمين که چقدر احساسات من نسبت به پسرک افراطي بود .

اما خدار و شکر بعد مدتي اوضاع و احوال عادي شد و من تبديل شدم به يک مادر عاشق و معمولي . از زندگي لذت مي بردم و هميشه شاکر بودم که بالاخره من هم مادر شدم و به ذهنم هم نمي رسيد که اين اتفاق باز هم خيلي زود تکرار خواهد شد

 

تولد بولک کوچولو ، قسمت دوم

ظهر وقتي به خونه رسيديم همسرم برايم غذا آورد . نتونستم بخورم .کمي کمپوت سيب خوردم و رفتم که استراحت کنم . فکر مي کردم به خاطر فعاليت سر کار اونقدر بچه بي تاب شده و حرکت مي کنه . همسرم مجبور بود هر روز به خونه اي که در حال ساختنش بوديم سري بزنه . اون روز هم ازش خواستم که نگران من نباشه و بره . هر چي که سعي مي کردم استراحت کنم نمي شد . حرکتها واقعا زياد بود و حس ميکردم ياسين درون شکمم هر دو دست و هر دو پاشو باز کرده و داره فشار مي ده . زنگ زدم به مامانم . گفت که خوبه اتفاقا . بچه که حرکتش کم باشه خطر داره . شکمم مثل سنگ سفت مي شد . تحملش خيلي سخت بود . به قلبم فشار زيادي وارد مي شد و نفسم به شماره افتاده بود . هر طوري بود تحمل کردم تا غروب که همسرم اومد . تا ساعت 10 شب صبر کرديم . اما تحمل اون همه فشار خيلي سخت بود . احساسم بهم ميگفت که اين همه حرکت نشونه بي تابي پسرکه . چون ديگه دکترم تو مطب نبود تصميم گرفتيم که بريم بيمارستان . وارد بخش زايمان که شدم من و مامانم وارد اتاقي شديم . اونجا مامان رو هم از اتاق بيرون کردند . اوايل هفته 37 بودم . يک خانم مامايي اومد و منو معاينه کرد . براي اولين بار بود که معاينه داخلي مي شدم و به نظرم خيلي دردناک و ترسناک بود . دهانه ر ح م باز نشده بود . حتي يک سانت . هيچ نشانه اي از زايمان نبود . اما وقتي شکمم رو دست زد سريع با دکترم تماس گرفت . شکمم دقيقا مثل يک گلوله سنگ شده بود . مرتب نوار قلب بچه رو مي گرفتند . وقتي دکتر خودم اومد و معاينه ام کرد گفت که بايد بستري بشم . معتقد بود که هنوز وقت به دنيا اومدن بچه نيست اما بايد تحت نظر باشم . بابا و همسرم رفتند . مامان هم خارج از زايشگاه بود و من داخل زايشگاه . يک فضاي سرد با کاشي هاي سبز رنگ .

جايي که صداي آه و ناله ها و جيغ هاي خانم هايي که طبيعي زايمان مي کردند منو آزار مي داد . ازشون خواستم که منو به بخش منتقل کنن . گفتن که فردا صبح اين کارو انجام مي دن . تقريبا هر نيم ساعت يکبار ضربان قلب بچه رو چک مي کردند . ويار من همچنان ادامه داشت و حالم از بوهايي که مي اومد بد شده بود . فردا صبح حدود ساعت 8 باز هم دکتر خودم آمد و شرايطم رو چک کرد و دستور انتقالم به بخش رو داد . صبحانه هم خوردم . يک عدد تخم مرغ آب پز . همچنان ضربان قلب بچه چک مي شد . ساعت 9 بود و من همچنان در زايشگاه بودم . خانم هاي هم اتاقي ام يکي يکي روانه اتاق زايمان مي شدند و من منتظر بودم که به بخش منتقل بشم . دفعات آخري که براي چک کردن ضربان قلب بچه مي اومدند حرفهاشون عوض شده بود . با اينکه اصطلاحات پزشکي رو نمي دونستم اما متوجه بودم که اوضاع عادي نيست . حرکتهاي بچه خيلي خيلي خيلي کم شده بود . من که بي صبرانه انتظار مي کشيدم که به بخش منتقل بشم حدود ساعت 11 با پرستاري روبرو شدم که با سوند به سراغم اومد . گفت که براي سزارين آماده باشم . هول شدم . فکر کردم اشتباه شده . گفتم دکترم تشخيص داده بايد يک هفته صبر کنم . اما يک خانم دکتر ديگه اي اومد کنارم و با سنگدلي تمام بهم گفت که بچت در خطره . ضربان قلبش کند شده . بايد سعي کنيم زنده نگهش داريم .

واقعا سر ياسين با پرستارها و دکترهاي دلسنگي روبرو شده بودم . منو سريع آماده کردند . همسرم صبح سري به مامان زده بود و چون فکر مي کرد که يک هفته ديگه وقت زايمان منه و از طرفي نمي تونست وارد بخش زنان بشه رفته بود . وقتي روي ويلچر از زايشگاه خارجم کردند و چشمم به مامان افتاد کمي روحيه گرفتم . مامان فکر کرد مي خوان منو به بخش منتقل کنن . اما من بهش گفتم که دارم مي رم اتاق عمل . مامان هم هول کرده بود و پرستاري که دنبال من در حرکت بود با کمال خونسردي به مامان گفت که بچش معلوم نيست زنده بمونه . داريم مي بريمش اتاق عمل اورژانس . تمام دنيا دور سرم مي چرخيد . 9 ماه انتظار و تحمل اون همه سختي . خدايا !

وارد اتاق عمل اورژانس که شدم يک عالمه دانشجو دورم رو احاطه کردند . من اصرار کردم که بايد دکتر خودم بياد و اجازه نمي دادم شخص ديگري بياد سراغم . با دکترم تماس گرفتند . گويا لجشون گرفته بود از اين برخوردم و منو رها کردند و رفتند . وقتي دکتر اومد با اينکه خانم مهربوني بود اومد و سرم داد کشيد که شرايطم بحراني بوده و اينکه چرا اجازه ندادم سزارين بشم .گفت که به خاطر بدفرم بودن لگن جاي بچه خيلي تنگ شده و احتمال خفگي بسيار بالاست . چون صبحانه خورده بودم بي حسي موضعي شدم و وقتي پرده سبز رنگ جلو چشمام کشيده شد ترس همه وجودم رو گرفت . شرايط روحي بدي داشتم . وقتي ماسک اکسيژن رو روي بيني ام گذاشتند باز هم ويار اومد سراغم و حالم به هم خورد . خوشبختانه يکي از پرستارها متوجه شد و سرمو برگردوند . فشارم افت پيدا کرده بود و دکتر بيهوشي انگار نه انگار که من مي شنوم براي دکتر توضيح مي داد که شرايطم خطرناکه و دکتر مي گفت که تموم شد . صداي پرستارها مي اومد . صدايي که مي پرسيد زنده است؟ زنده است؟ هيچ صدايي نمي اومد . هيچ صدايي . صداي ضربه زدن مي اومد . اما ...صداي پرستاري رو مي شنيدم که مي گفت طفلک خفه شده !

چشمامو بسته بودم و از خدا مي خواستم که منو هم با ياسين ببره پيش خودش . ناگهان صدايي شبيه صداي نيز نيز به گوشم رسيد . بچم زنده بود . اما اون همه فشار عصبي که روي من بود باعث شد که چشمامو ببندم وبا صداي بلند فقط گريه کنم و از ديدن فرزندم امتناع کنم .فکر کنم اون لحظه واقعا ديوانه شده بودم . حتي بعد از شنيدن صداي ضعيف کودکم هم نمي تونستم اون همه فشار روحي رو تحمل کنم .  حسرت از دست دادن اون لحظه هميشه ايام با منه .اما من واقعا دست خودم نبود .

ادامه دارد...

تولد بولک کوچولو ، قسمت اول

سلام . خيلي از دوستان بولک و لولک رو مي شناسند و مي دونن که هر کدوم از اين فرشته هاي آسموني با چه سختي و مشقتي وارد زندگي من و پاپي اونا شدند . اما خب شايد بهتر باشه يک جايي مثل اينجا هم قصه به دنيا اومدن هر کدوم از اونها رو بنويسم . چون فکر مي کنم علاوه بر ثبت خاطرات مي تونه حاوي نکات مفيدي براي دوستان خوبم باشه .

اول از همه بولک کوچولو .

بولک حاملگي چهارم من بود . سه تا حاملگي قبل از اون داشتم که هر کدوم به راحتي انجام مي گرفت ولي بعد از گذشت 8 هفته قلب جنين تشکيل نمي شد و دکتر دستور به صبر کردن مي داد . يک هفته صبر کنيم تا شايد قلب جنين تشکيل بشه . در فاصله اين يک هفته من دچار خونريزي مي شدم و قبل از اتمام يک هفته مجبور به سقط مي شدم.(کورتاژ) . دوران بدي بود . انواع و اقسام آزمايشات رو انجام داديم . همه جوابها خوب و نرمال بود. حتي آزمايش ژنتيکي هم رفتيم . از اون لحاظ هم هيچ مشکلي نبود . بعد از حاملگي سوم حدود دو سال طول کشيد تا من و پاپي اونا تصميم گرفتيم به دوباره امتحان کرد ن شانسمون . وقتي همه آزمايشات نرمال بود من و پاپي اونها نااميد نااميد فقط و فقط به اميد خدا باز هم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم . اما قبل از اين تصميم يکي از دکترهايي که من تحت نظرش بودم يک آزمايش خون برام نوشت و بعد از ديدن نتيجه تشخيص داد که خون من غليظه و همين موضوع مي تونه باعث عدم تشکيل قلب جنين بشه . بنابراين حدود 6 ماه آسپرين مصرف کردم و 15 آبان سال 83 نتيجه آزمايش حاملگي ام مثبت بود . تصميم گرفتيم تا مطمئن شدن از تشکيل قلب جنين موضوع رو به کسي جز مادر من نگيم . روزهاي پراسترسي بود . يادمه که همش تو دستشويي بودم و مرتب چک مي کردم که نکنه خونريزي داشته باشم . 5 آذر 83 من و همسرم و مادرم براي سونو راهي مطب دکترم شديم . اون لحظه اي که من مي خواستم وارد اتاق دکتر بشم رو فراموش نمي کنم . مامان و همسرم با نگاهي نگران در اتاق انتظار نشسته بودند . روي تخت که دراز کشيدم تمام بدنم يخ کرده بود . خانم دکتر مشغول به انجام سونو شد و فقط سکوت بود و سکوت . جرات پرسيدن نداشتم .صداي ضربان قلبم را مي شنيدم. اما خانم دکترهم چيزي نمي گفت . بالا خره کارش تموم شد و گفت بلند شو . همه چيز نرماله . با ترس و لرز و من و من پرسيدم همه چيز؟ گفت بله . گفتم قلبش هم تشکيل شده ؟ باز پاسخ داد بله .

اينجا بود که اشک هايم جاري شد . اونقدر هيجان زده بودم که نمي تونستم جلو اشکامو بگيرم . خانم دکتر وقتي دليل اين خوشحالي ام رو فهميد ازم خواست دراز بکشم تا با يک گوشي فوق العاده قوي صداي قلب جنين 8 هفته اي رو بشنوم . دراز کشيدم و شنيدم .

تاپ تاپ ... تاپ تاپ

اين صداي قلب جنيني بود که آرزوي چندين و چند ساله من شده بود .

اون روزها روي ابرها پرواز مي کردم . ما حدود 4 سال بيشتر نبود که ازدواج کرده بوديم .حاملگي اولم ناخواسته بود . دومي و سومي به دستور دکترم بعد مصرف يک سري دارو بود .اما بعد از سومين سقط ديگه اونقدر از لحاظ روحي ضعيف شده بودم که تصميم گرفتم درمانم رو متوقف کنم . شايد خندتون بگيره از اين همه دلواپسي من . اما خب اون سه بار سقط پياپي باعث شده بود که من نگران باشم . اما اين همه سرخوشي من 3 روز بيشتر طول نکشيد!

بعد از ظهر 8 آذر 83 در حاليکه تنها توي خانه نشسته بودم يک لحظه تمام بدنم داغ شد . حس کردم مايعي از بدنم خارج شد. با دلهره خودم رو به دستشويي رسوندم و ديدم بله ...

باز هم خونريزي .

اون روز وقتي همسرم برگشت خونه و موضوع رو فهميد خيلي ناراحت شد . من که فقط اشک مي ريختم . مي خواستيم با مامانم تماس بگيريم که زنگ خونه به صدا در اومد .مامان بود . برام مثلا غذاي هوسونه پخته بود .وقتي با صورت گريان من و چهره غم زده همسرم روبرو شد ماجرا رو فهميد و همون جا دم در روي پله ها نشست . هر سه تايي غمگين و دلواپس راهي مطب دکتر شديم . البته يک دکتر ديگه که يکي از همکارام معرفي کرده بود .ايشون منو سونو کرد و گفت که جفت خونريزي کرده ولي جنين مشکلي نداره.دستور داد به استراحت مطلق . يعني به هيچ وجه نبايد حرکت مي کردم . حتي اجازه نشستن نداشتم . حتي اجازه حمام هم نداشتم . 21 روز مي بايست فقط دراز مي کشيدم .به جاي آمپول پروژسترون شيافش رو برام تجويز کرد که خيلي قوي تر بود . روزي يک شياف استفاده مي کردم .

راهي خونه مادرم شدم و حدود سه ماه استراحت مطلق بودم . دوران بسيار پر اضطرابي بود . خيلي خسته بودم . خيلي زياد . هميشه خوابيدن و براي انجام هر کاري نيازمند کمک ديگران بودن به علاوه استرس از دست دادن بچه منو بسيار رنجور و خسته کرده بود . بخصوص دوري از خانه خودم و همسرم که فقط روزها سري به من مي زد خيلي سخت و ناراحت کننده بود . همه اينها به يک طرف ويار بسيار وحشتناکي که داشتم . مني که حتي اجازه نشستن هم نداشتم چنان اوغ هايي (ببخشيد از بي ادبي ام . کلمه مناسبي پيدا نکردم)مي زدم که هر لحظه مي گفتم بچه کنده شد . اما گويا خدا مواظب همه چيز بود .و بعد از خدا مادرم . تا آخر عمرم ممنون دار او خواهم بود . يادم نمي ره که چگونه از من مراقبت وپرستاري مي کرد. همون روزهاي اول بود که يکي از دوستان مادرم به ديدار من آمد . از من خواست که نذري بکنم . من که زياد آدم مذهبي نبودم . اما خب توي اون روزهاي خاص ارتباط عجيبي با خداي خودم پيدا کرده بودم .هر روز زيارت عاشورا مي خوندم . هر روز قرآن مي خوندم .يک روز وقتي کتاب خدا رو باز کردم سوره ياسين اومد . خيلي به دلم نشست . نذر کردم هر روز سوره ياسين رو براي سلامتي فرزندم بخونم و اگر فرزندم پسر شد اسمش رو بذارم ياسين .

اون روزها من هنوز قراردادي بودم و از طرف سر کارم بهم اولتيماتوم داده بودند که هر جوري هست مي بايست بعد تعطيلات نوروز برم سر کار .اواخر اسفند در حاليکه انتظار داشتم همه چيز نرمال باشه دکترم نظر داد که جفت پايينه و بايد باز هم استراحت کنم و اجازه نداد برم سرکار . يادمه اون روزها مشغول ساخت و ساز خونه شخصي خودمون بوديم و بحران مالي بدي داشتيم و من از اين بابت هم خيلي ناراحت بودم . اما خب بچه مهمتر از کار بود . اما خوشبختانه وقتي 7 فروردين براي سونوي مجدد رفتم به طرز حيرت آوري همه چيز نرمال بود . همون روز فهميدم که قراره صاحب يک پسر بشيم . موضوع سر کار رفتنم حل شده بود . قراردادم هم تمديد شد و همسر مهربانم صبح ها براي اينکه من راحت برم منو ميرسوند و براي انکه خودشم به کارش برسه مجبور بودم نيم ساعت زودتر از بقيه برم سر کار . مي نشستم ودعا مي خوندم تا بقيه همکارا بيان . يادم نمي ره چقدر دعا مي خوندم و چقدر اون روزها ارتباطم با خدا پررنگ شده بود . همه رعايت حالم رو تو اداره مي کردند . اين بچه بچه اي بود که همه و همه منتظر آمدنش بودند . تاريخ زايمان رو دکتر 17 مرداد زده بود . همه روزها به خوبي سپري مي شد و تنها مشکل من وياري بود که خيال نداشت دست از سرم برداره .هر روز با ياسينم صحبت مي کردم و صدامو ضبط مي کردم . توي اتاقش مي رفتم و هنوز نمي تونستم باور کنم که اين لباسهاي کوچولو مال پسرک منه . چشمامو مي بستم و تصور مي کردم که يک فرشته کوچولو توي اين تخت خوابيده و داره دست وپا مي زنه .ويارم خيلي اذيتم مي کرد . اما من به خاطر ياسينم با سختي هم که بود نمي گذاشتم بدنم کمبود مواد غذايي پيدا کنه . روزهاي آخر رو با خوشحالي سپري مي کردم . حرکتهاي بچه خيلي زياد شده بود و دکترم معتقد بود همه چيز طبيعيه . 29 تير 84 وقتي ظهر مي خواستم از همکارام خداحافظي کنم بوضوح رنگم پريده بود . اون روز ياسين خيلي خيلي حرکت مي کرد و شکمم مرتب سفت و محکم مي شد . با حال و احوالي آشفته سوار ماشين همسرم شدم و از زور فشاري که بهم وارد مي شد به سرعت قطرات اشکم جاري شد .

ادامه دارد...

پست خبری و نظر سنجی-6

-   اول اینکه ، همونطور که ممکنه از پی نوشت چند پست قبل متوجه شده باشید، به همت پروین عزیز و بنا به نیازی که حس میشد و درخواستهای شما، وبلاگ "کودک شیرین من" با هدف اطلاع رسانی در مورد امور مربوط به بچه داری و تجارب و اطلاعات مربوطه ایجاد شده است. شما مادران عزیز  و خوانندگان گرامی علاوه بر مطالعۀ پستهای اون وبلاگ ، میتونید تجارب ، مقالات، و اطلاعاتتون رو در این زمینه  در این وبلاگ با دیگران به اشتراک بگذارید تا به این ترتیب بتونند مورد استفادۀ بیشتری قرار بگیرند. 

 اگر مطلبی دارید و میخواهید در اون وبلاگ قرار داده بشه، میتونید به ایمیل اون وبلاگ بفرستید و یا با در اختیار داشتن یوزرنیم و پسورد خودتون از نویسندگان اون وبلاگ بشید. ممکنه شما از نویسندگان این وبلاگ یا وبلاگ "نی نی به به" باشید که در اونصورت میتونید یوزرنیم و پسورد ی که در این وبلاگها دارید به اطلاع پروین عزیز برسونید تا به این ترتیب هم از نویسندگان اون وبلاگ باشید و هم با تعدد یوزرنیم و پسورد مواجه نشید.

منتظرحضور همۀ شما دوستان در اون وبلاگ هم هستیم و امیدواریم با کمک شما ، شاهد پرباتر شدن اون وبلاگ باشیم.

 -    دوم اینکه سایتی به نام پارس درگاه وجود داره که تشکیل شده از مجموعه سایتهای علمی در فیلدهای  مختلف. با  صلاحدید مدیران اون سایت، وبلاگ زایمان، شیرین ترین سختی دنیا" به عنوان یک وبلاگ اطلاع رسانی  درپایگاه مامایی این سایت قرار گرفته. در این پایگاه یکسری مقالات هم وجود داره (حدود 550تا) که میتونه مورد استفادۀ خواننده ها قرار بگیره و این کار با نصب بنرسایت مورد نظر در این وبلاگ تسهیل میشه. 

     من به دلیل سرعت پایین اینترنت و ناتوانی خودم هنوز  موفق نشدم بنر اون سایت رو در اینجا قرار بدم و خواستم بدین ترتیب اطلاع رسانی کرده باشم و امیدوارم خوانندگان این پایگاه (مامایی ) و این وبلاگ بتونند به نتایج خوبی در مورد کسب اطلاعات مورد نظرشون برسند.

 

-  متاسفانه بلاگ رولینگ خراب شده و من نمیتونم لینکی رو داخلش قرار بدم. همونطور که اوایل ذکر شد، هدف از ایجاد این دو نوع لینکدونی (یکی مربوط به مادران منتظر و دیگری وبلاگهای کوچولوهای متولد شده)، این بود و هست که پیدا کردن و تبادل نظر مادرا در وضعیتی مشابه آسونتر بشه و به این ترتیب بتونند تجاربشون رو در مراحل مختلف مادری با هم قسمت کنند .  بعضی از وبلاگهای مامانهای منتظر نی نی که از طریق قسمت نظرات پستهای اخیر متوجه وجودشون شدم رو به این ترتیب اینجا اعلام میکنم که خراب بودن بلاگ رولینگ جهت معرفی این وبلاگها رو جبران کرده باشم.

-    غزال

-    مهشید

-   مهسا

-      لیست خاطرات و مطالب  ایدۀ رویا مامان عرفان کوچولوبود که خودش زحمت مرتب کردن تعدادی از اینها رو هم کشید. من هم تعدادی رو انجام دادم ولی بنا به دلایل مختلف موفق نشدم که همۀ خاطرات رو در این لیست بگنجونم تا برای خوانندگان آیندۀ این خاطرات از نظر سهولت دسترسی به خاطرات مربوطه مشکلی پیش نیاد. اینه که از عزیزانی که تمایل دارند این کار رو انجام بدند ، سرعت اینترنتشون بالاست، و وقت کافی دارند ممنون میشم که به مرتب کردن خاطرات مربوطه کمک کنند. 

 

-   از ظاهر جدید وبلاگ (عکس نی نی و کلاً قالب وبلاگ (که خوشتون میاید. درسته؟ این عکس رو ساناز عزیز، مامان دانیال زحمتش رو کشیده و مامان الا داخل وبلاگ قرارش دادند. دست هر دوشون درد نکنه.

 

- مطلب بعدی خاطرۀ تولد لولک و بولک هست که مامی بولک و لولک زحمتش رو میکشند. پیشاپیش ممنونیم ازشون و منتظر مطالب و خاطرات خوب شما هم در ادامه هستیم.  

 

باز هم از همۀ دوستان و مادران عزیز که وقت میگذارند و اینجا رو یا نوشتن خاطرات ومقالات و تجاربشون و ارائۀ نظرات و پیشنهاداتشون مزین میکنند تشکر میکنم و امیدوارم کوتاهی های من رو در ادارۀ این وبلاگ ببخشید. راستش رو بخواید، ایدۀ اولیۀ این وبلاگ با من بود، ولی اونچه که الان میبینید چیزی هست که همه تون با هم زحمت ایجادش رو کشیدید در حقیقت تار و پود و نقش و نگار این وبلاگ کار همۀ شما بوده و خوشحالم که میشنوم این کار دسته جمعی ، تونسته مفید واقع بشه.  امیدوارم که باز هم به کمک شما  این وبلاگ پربارتربشه.  

 

-من در یکی دو هفتۀ آینده فرصت کمتری برای سرزدن به اینترنت خواهم داشت و لی  سعیم رو میکنم که حضور کمرنگ خودم رو همچنان حفظ کنم.

 

خوش باشید همیشه و مستدام

 

تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت پایانی)

ماني در اولين روز زندگي 

بعد از زايمان درد نداشتم تنها احساس خلا ميكردم . پرستارها مرا چنان روي تخت اتاق خودم گذاشتند كه كوچكترين چيزي حس نكردم و بعد از اينكه ماني را ديدم انگار اصلا روي زمين نيستم . ماني عسلي 3400 وزن وقدش 51 بود صورت سفيد وتپل مپلي داشت سرش خيلي كم موداشت و دستان سفيد مردانه اي كه از همان روز جاي رويش مو رويشان مشخص بود . من هرچقدر نگاهش ميكردم سير نميشدم . اولين گريه ماني را وقتي شنيدم كه داشتيم براي رفتن به خانه آماده ميشديم و پرستار  گفت بايد اول به ماني قطره فلج اطفال و واكسن هپاتيت و يه واكسن ديگه كه يادم نيست بزنيم وقتي به دست وپاي ماني واكسن زدند تازه من گريه نوزادم را شنيدم. از شب قبل تا صبح آن روز ماني اصلا گريه بي تابي و يا بي قراري نكرده بود .

من سوند نداشتم. بعد از اينكه به اتاقم منتقل شدم پرستار يه شياف مسكن برام گذاشت كه چندش آور بود و سرم هم وصل كرد .عصر دو تا پرستار اومدند و از من خواستند كه بلند شم و برم دستشويي . من اصلا دلم نمي خواست تكون بخورم چون همش احساس ميكردم الان بخيه هام باز ميشه. اما پرستارا،مامانم و مهدي رو بيرون كردند و منو دو نفري مجبور كردند بلندشم . يكي از پرستارا تختمو مرتب كرد ويكي ديگه باهام راه رفت و بعد منو برد دستشويي و خودشم اومد تو من حسابي از خجالت سرخ شده بودم اما از بس ميترسيدم كه نكنه دستمو ول كنه ومن بيفتم هيچي بهش نگفتم خلاصه كمكم كرد تا كارمو بكنم بعد برگشتم ودوباره خوابيدم . داشتم از گرسنگي و تشنگي مي مردم ولي دكتر گفته بود اجازه ندارم حتي آب بخورم.

تا فردا ساعت نه من هيچي بجز سرم نخوردم.

بعد از اينكه از بيمارستان مرخص شدم تازه يكم درد اومده بود سراغم با هر تكون ماشين من يه جيغ كوچولو ميزدم.

بعد از چند روز من ديگه درد نداشتم و خودم بدون كمك راه ميرفتم و يه هفته بعد از زايمان به تنهايي رفتم مطب دكتر واسه كشيدن بخيه هام. چون مهدي نبود و باز هم رفته بود ماموريت . تو مطب هيچكي باور نميكرد من يه هفته است سزارين شدم . چون مطب دكتر طبقه سوم بود و آسانسور هم نداشت . كشيدن بخيه ها هم درد نداشت . چيزي كه خيلي آزارم ميداد يه شكم سياه و و شل و ول بود كه دلم ميخواست هر چه زودتر به حالت اولش برگرده .بعد از حدود دو ماه من دوباره تقريبا به وزن سابقم برگشتم .

 از اينكه سزارين شدم هم ناراحت نيستم . من پريودهاي بسيار دردناكي رو تجربه كردم جوري كه گاهي كارم به دكتر و بيمارستان ميكشيد. و وقتي توي خاطرات بعضي از مامانا خوندم كه درد زايمان مثلا 5 برابر در پريودي بوده ، با خودم حساب ميكنم و ميگم پس حتما زير درد ميمردم پس بهتر كه سزارين شدم .

از همتون كه با نظرات طلايي تون منو همراهي كرديد ممنونم از مدير وبلاگ هم به خاطر ايجاد اين وبلاگ ممنونم من در دوران بارداري خيلي دنبال خاطرات زايمان گشتم  خاطرات بعضي از شما عزيزان رو هم توي وبلاگ شخصي تون مطالعه كردم .اما ايجاد اين وبلاگ كار همه رو راحت تر كرده . هزاران بار ممنون مامان فراز عزيز

ماني عسلي شش ماهه من

 

تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت دوم)

صبح روز 20 فروردين بعد از خوندن نماز صبح ديگه نخوابيدم و حاضر شديم براي رفتن به بيمارستان . من وخواهرم ومامانم و مهدي.تا بيمارستان همش خواهرم ازم  مي پرسيد چه احساسي دارم .استرس دارم يا نه كه كلافه شدم. آخه من يه آرامشي داشتم كه نگو اصلا نگران نبودم و همه چيز رو سپرده بودم به خودش.خوده خودش.

بعد از ورود به بيمارستان منو به سمت اتاق انتظار زايمان راهنمايي كردند .

اونجا يه ماما من معاينه كرد وصداي ضربان قلب بچه رو هم چك كرد . بعد يه دست لباس صورتي با يه روسري سبز بهم دادن بپوشم. وبهم گفتند منتظر باشم تا دكتر بياد. منم رويه يه تخت دراز كشيدم . وشروع كردم به دعا خوندن. ساعت تقريبا 9 بود كه دكتر اومد. من رو به اتاق زايمان منتقل كردند . دكتر بيهوشي اومد بالاي سرم و از من پرسيد صبح چي خوردم ومن گفتم كمي آب .دكتر خنديد وگفت اقلا آب قند ميخوردي تا فشارت نياد پايين. وبعد يه ماسك گذاشت روي بيني و دهنم ومن ديگه هيچي نفهميدم .

پسرم 272 روز در بطن من جاي داشت.با من نفس كشيد، از من تغذيه كرد ، با من حركت كرد، در من رشد كرد و خلاصه با من زندگي كردي....

و در ساعت 9:30 روز سه شنبه 20 فروردين 1387 خورشيدي مصادف با 8 آوريل 2008 ، فرشته زميني من بالهاي آسمانيش را جمع كرد و به دنياي دو نفره من و پدرش رنگ تازه اي بخشيدي .

چقدر لحظه ديدارش شيرين بود ...

و چقدر تا رسيدن به اين لحظه ، ماه ها و هفته ها و روزها و دقيقه ها و ثانيه ها را شمرده بودم ...

هنگامي كه براي آخرين بار، در اتاق عمل دستم را بر شكمم گذاشتم تا با او و دوران بارداريم خداحافظي كنم ، تنها آرزويم رو كه سلامتيش بود بار ديگر از خداي مهربانمان خواستم و ديگر هيچ نشنيدم ...

چشمانم را كه باز كردم مرد سبز پوشي كنارم ايستاده بود .حالم را پرسيد وبعداز اين كه مطمئن شد به هوش آمده ام دستور انتقالم را به اتاق بيمارستان داد.

در آن لحظه تنها چيزي كه دوست داشتم ببينم وبشنوم خبر سلامتي كودكم بود .

دهانم را باز كردم تا از پرستار بپرسم ، فرزندم كجاست ؟ سالمه ؟

اما انگار مهري بر لبانم زده بودند و هيچ صدايي از دهانم خارج نميشد!

تنها كاري كه ميتونستم بكنم گريستن بود بر ناتواني و بيخبريم !

پرستار كه اشكايه منو ديد نوازشم كرد و گفت گريه نكنم اما از سلامت پسرم چيزي نگفت و من بيشتر ترسيدم.

صدايي در گوشم زمزمه ميكرد : ناقص است ، ناقص است

و من گويي جز اين صدا ، صداي ديگري را نمي شنيدم !

وقتي در آسانسور باز شد ومرا به بخش منتقل كردند ، اولين كسي را كه ديدم مهدي بود.

تمام اميدم و همراه هميشگي سختي ها وشادي هام.

مثل هميشه شيك و خوش لباس با سبدگلي پر از رز هاي سفيد.

به سمتم آمد ومرا با نگاههاي مهربان و لبهاي گرمش غرق بوسه كرد .اشكهايش با اشكهاي من در آميخت و من دوباره عاشقش شدم درست مثل سالها پيش.

وقتي شادي مهدي را ديدم كمي آرام شدم ،

اما هنوز آن صدا در گوشم زمزمه ميكرد : ناقص است.

مامانم و خواهرم با خوشحالي نگاهم ميكردند. تمام نيرويم را جمع كردم ودر حالي كه گريه ميكردم ، پرسيدم:

كودكم سالمه ؟؟؟

مامانم با بهت به من وپرستار نگاه كرد ؟ در نگاهش اطمينان نبود و من باز دلم لرزيد.

به مامانم گفتم كه صدايي در اتاق عمل ميگفت كه ناقص است .

مهدي با شنيدن حرف من تعادلش را از دست داد و بروي كاناپه داخل اتاق افتاد.

و من هنوز گريه ميكردم !

پرستار يه ليوان آب قند براي مهدي درست كرد.

همه توي اتاق گيج وسر در گم بودند.تا اينكه پرستار ديگري با پسرم وارد شد.

اول او را به پدرش نشان داد و مهدي با ديدنش جان تازه اي گرفت و بعد به من نشانش دادند.

آه ه ه ه ه ه ه  ... چگونه آن لحظه را  توصيف كنم كه در وصف نگنجد....

تمام درد ها ورنجهايم ، تمام سختي هايي كه تا آن زمان كشيده بودم به ناگاه از بين رفتند.

دردهايم خوب شدند. اما اشكهايم هنوز جاري بودند و اين بار از شوق ديدارپسرم بود

آنقدر آن لحظات شيرين بود كه هربار به آن فكر ميكنم تمام وجودم را شادي وصف ناپذيري پر ميكند.

همان لحظه  خدايم رااز اينكه كودكي سالم عطايم كرده ، شكر كردم.

مامانم يادآوري مي كرد كه آرزوهايم را از خدا بخواهم.

من در آن لحظه هيچ آرزويي براي خودم نداشتم گويي با ديدن پسرم به تمام خواسته هايم رسيده ام.

به ياد كساني افتادم كه از من التماس دعا داشتند . به ياد دوستانم كه فرزندي ندارند.

در دلم زمزمه كردم :خداوندا به حق اين لحظه و به خاطر معصوميت كودكم به تمام آنهايي كه فرزندي ندارند ودر آرزويش هستند كودكي سالم عطا كن

براي سلامتي بيماران و مادراني كه نگران بار شيشه ايشان هستند دعا كردم تا به سلامت بارشان را بر زمين بگذارند.

و براي همه آنهايي كه حاجتي دارند تا هر چه زودتر جاجتشان روا شود.

بعد پرستار پسرم را بر سينه ام گذاشت تا شيره جانم را تقديمش كنم و او با آن دهان كوچك و لبهاي نازك شروع به مكيدن كرد.

نه!!! نميتوانم احساسم را از شادي آن لحظات منتقل كنم.

چگونه ميشود آن لحظات را توصيف كرد ؟؟؟

اين لحظات را بايد زندگي كرد! بايد تجربه كرد ! بايد احساس كرد!

دلم مي خواست در آن لحظه زمان با يستد ومن براي هميشه در آن لحظه بمانم.

مهدي كه بعد از آن شوك بهتر شده بود .بالاي سرم آمد . من وپسرمان را در آغوشش گرفت و هر دو به خاطر لطف وعنايت خداوند به خودمان گريستيم و او را شكر گفتيم.

مهدي عزيزم ، پدر شده بود!

و چقدر اين نام براي او كه پدرش را در كودكي از دست داده است پر معناست.

پدرمهدي در روز 21 فروردين 1367 زماني كه او تنها 10 سال داشته ديار زميني مارا ترك كرده است.و خداوند مهدي عزيز مرا درست 20 سال بعد صاحب فرزندي كرده است.

همسرم ، نام پدر برازنده توست .

ميوه عشقمان به دستهاي پدرانه ات محتاج است و من به مهرباني هاي مردانه ات!

هميشه با ما بمان ...

راستي پسرم اولين نوزادي بودي كه در روز 20 فروردين متولد شد!

اميدوارم در تمام زندگيش جزء اولين ها باشد!

نامش را سید مانیگذارديم .

ماني در لغت يعني انديشمند

انديشمند مامان  با بهار آمد و فصل تازه اي را در زندگي ما گشود!

زندگي دو نفره امان را رنگي تازه زد و اميدي مضاعف براي ادامه اين راه دشوار به ما ارزاني كرد . من را مادر و مهدي مهربانم را پدر كرد!

                                                                        ................ادامه دارد

تولد مانی عسلی - فروردین 87 - مشهد (قسمت اول)

دوران بارداري من آن طوري كه قبلا تصورش را داشتم نبود.شايد چون همسرم رو با پدرم مقايسه ميكردم!!!گاهي از خودم مي پرسم دوران خوبي را گذراندم يا نه و هنوز هم جواب قاطعي ندارم تنها چيزي كه ميتونم با قاطعيت بيان كنم اينه كه نوشتن خاطرات اين دوران از بهترين لحظات عمرم بوده است.

من و همسرم( مهدي ) چون با هم يكم فاميل هستيم! قبل از بارداري خيلي برنامه ريزي داشتيم از دكتر زنان گرفته و انواع و اقسام آزمايشها بخصوص آزمايش ژنتيك تا متخصص ارولوژي براي معاينه و اطمينان از سلامت جسمي و جنسي مهدي ! كه خدا رو شكر همه چيز خوب بود و ما بعد از يكسال كه منتظر ني ني كوچولو مون بوديم، مرداد سال 86 متوجه شديم كه به زودي پدر و مادر ميشيم.

روزهاي اول اين دوران پر از تنهايي بود . مهدي مشهد نبود و من تنها بودم.

مهمان داشتيم آن هم از نوع فاميلهاي مهدي و چون مهدي نبود من تنها بودم.

عروسي خواهرم بود و كلي كار داشتيم و چون نمي خواستم مامانم با اين همه كار درگير من هم باشد خبر بارداريم را نگفته بودم و اين باعث شد من بيشتر احساس تنهايي كنم.

نمي دانم چرا دلم نميخواست كسي از باردار بودنم باخبر باشه؟شايد فكر ميكردم اگر به كسي بگم ، بايد اين حس قشنگ را با آنها تقسيم كنم واينطوري سهم من از با او بودن كم ميشه!!!

بعد از گذشت ماه اول من دچار ويار بارداري شدم .چيزي كه خيلي در اطرافيانم ديده بودم ولي هرگز تصور نميكردم اينقدر برايم آزار دهنده باشد. ضعف ، بيحالي، كسلي، خستگي ودل بهم خوردنهاي گاه وبيگاه كه بعضي وقتها مرا به شدت نگران كودك درونم ميكرد.

اما با اين وجود چون ميدانستم درونم كسي هست كه از همه چيز اين دنيا ارزشمندتراست تحمل ميكردم.

ويار من تا 4 ماهگي كودكم ادامه داشت و من به جاي اينكه با او از زنگي جديد لذت ببرم ، فقط نگران اين بودم كه اين حالتهاي من خطري براي كودكم نباشد.

اگر دلداريها و شكيبايي ها و همراهيهاي همسرم نبود بيشك من اين دوران را به آخر نمي رساندم.

از ماه پنجم هم حال جسميم و هم حال روحيم بهتر شد .

حالا همه از بارداريم خبر داشتند و بي اندازه در حقم لطف ومحبت ميكردند . كارهاي خانه را خودم انجام ميدادم و در ضمن اين كارها با كودكم حرف ميزدم برايش لالايي ميخواندم ونوازشش ميكردم. برايش از خاطرات كودكيم ميگفتم و اينكه من و پدرش چه آرزوهايي براي آينده طلائيش داريم.

باهم موسيقي گوش ميداديم و قرآن ميخوانديم ..

همسرم هميشه ميگفت كه برايش هيچ فرقي نميكند كه كودكمان دختر باشد يا پسر و من هميشه با خودم ميگفتم بالاخره بايد يكي را بيشتر دوست داشته باشد. وهر ترفندي ميزدم تا از زبانش بشنوم كه چه ميخواهد . اما او هميشه ميگفت " دلم كودكي شاد وسالم ميخواهد " .

از من خواسته بود تا جنسيت جنين را به او نگم .دلش ميخواست در بيمارستان بفهمد كه خداوند كودكي سالم و با چه جنسيتي به او عطا كرده است.

هر روز براي كودكمان نامي انتخاب ميكرد و از صبح تا شب او را به اين نام صدا ميزد.

اما آخرين باري كه به سونوگرافي رفته بودم ، دلش طاقت نياورد .

با اينكه مهمان داشتيم .مرا در گوشه اشپزخانه غافلگير كرد وگفت بگو كودكمان زني خواهد بود مثل مادرش يا مردي مثل من و من گفتم كه آرزويم اينست كه مردي باشد مثل تو ، صبور و مهربان.

چه لحظه شيريني بود براي هر دويمان . گويي سنگيني باري را كه من تنهايي به دوش مي كشيدم ، حالا با كس ديگري تقسيم كرده بودم .

سه ماه دوم بارداريم نيز گذشت. ومن هر روز سنگين تر از قبل ميشدم.

تا چند روز ديگر من رسما مادر كودكي ميشدم كه فكر نمي كردم وجودش اينقدر در من تغيير ايجاد كند....

من خيلي براي پيدا كردن يه دكتر خوب جستجو كرده بودم كه هم با تجربه باشه و هم جوون و ازطرفي مهربون و با حوصله كه بعد از پرس و جوهاي فراوان بالاخره پيدا كردم تا اواخر ماه هشتم هم پيش همين دكتر ميرفتم تا اينكه در آخرين ويزيت سال 86 خانم دكتر فرمودند كه براي مسافرت تشريف ميبرند استراليا و موقع زايمان من نيستند!!! بگذريم از اين كه اين كار دكترا حرفه اي هست يا نه ! اما من خيلي ناراحت شدم چون شنيده بودم دكترا معمولا زايمان كسي رو كه نه ماه پيش كس ديگه اي واسه ويزيت ميرفته قبول نميكنند! البته خانم دكتر يكي از دوستاشو به من معرفي كرد كه من بعد از اولين ملاقات ازش خوشم اومد.با اينكه زياد ازش تعريف نشنيده بودم ولي حوصله نداشتم هي از اين مطب به اون مطب برم. در آخرين ويزيت دكتر به من گفت پسر خوبي دارم!(با خودم گفتم اينو كه خودم ميدونستم !!!)و اضافه كردكه كوچولويه من با اينكه به نظر درشت مي ايد ولي احتمالا وزنش 3 كيلو بيشتر نيست .

و من كلي غمگين شدم كه عزيز دلم تپل و مپل نيست .

مهدي كلي دلداريم داد وگفت مهم اينه كه سالم باشه وزن زياد تعيين كننده سلامتي نيست! و من كمي آروم شدم!

دكتر گفت چون سر پسرم توي لگن نيومده احتمالا بايد سزارين بشم ! و اين يعني من لذت طبيعي مادر شدن رو از دست ميدادم!

بنابراين قرار شداگر تا روز 20 فروردين آقا كوچولو دنيا نيومد من برم بيمارستان تا خودم فرشته كوچولو رو دعوت كنم بياد روي زمين .

20 فروردين شد ومن در هفته 39 بودم شازده افتخار ندادكه پا به دنياي من وپدرش بذاره.

بذاريد براتون از وقتي بگم كه تا لحظه آغاز چند ساعت بيشتر نمانده بود.

شب نوزدهم فروردين به توصيه دكتر كه گفته بود يك شام ساده بخورم عمل نكردم!!!يعني مهدي ميگفت چون فردا قراره عمل مهمي انجام بدم بايد يه غذايه مقوي بخورم. بعد از خوردن يه مرغ بريان توسط من و مهدي ، وسايلمون رو جمع كرديم تا بريم خونه مامانم و صبح از اونجا بريم بيمارستان.  توي راه من از مهدي خواهش كردم تا منو ببره حرم امام رضا . چون خيلي دلشوره داشتم گفتم برم حرم واز آقا حاجتم رو بخوام شايد اينجوري كمي آروم بشم. مهدي عزيزم قبول كرد . وقتي رسيديم حرم ساعت 11 شب بود وحرم نسبتا خلوت. چقدر دلم براي گلدسته هاي طلايي حرمش تنگ شده بود. چقدر دلم هواي گريه روبرويه ضريحش رو داشت ، آخه خيلي وقت بود كه حرم نيومده بودم.

وقتي چشمم به ضريح خوش نقش ونگارش افتاد ، يه هو دلم ريخت واشكهام جاري شد.

ياد قبل از بارداري  افتادم كه اومده بودم حرم وكودكم رو از آقا طلب كردم و حالا با او ، اومدم اينجا و دلم ميخواست ازش تشكر كنم ولي راهي براي اينكار بلد نبودم. فقط اشك ريختم و دوباره ازش خواستم تنها آرزوم رو كه سلامتي پسرم بود بهم بده. وبعد براي همه اونايي كه بهم التماس دعا كرده بودند ، دعا كردم. و خواستم تا حاجت اونها رو هم روا كنه.

وقتي رسيديم خونه مامانم ساعت از 12 گذشته بود و همه منتظر ما بودند. من كه اصلا خوابم نميومد. يعني دلم نميومد بخوابم .آخه اون شب آخرين شبي بود كه من وپسرم يكي بوديم . از فردا او يك انسان مستقل ميشد  و انگار همه اين نه ماه انتظار جمع شده بود توي يك شب.

 از طرفي دلم نميخواست اون شب تموم بشه و از طرفي انتظار ديدنش ،طاقتم رو تموم كرده بود.

                                                                         .............. ادامه دارد

تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت دوم و پایانی

 .....

صداهای مبهمی می‌شنیدم. یکی گفت به‌هوش اومده. بلندش کنین. حجمهای سبز و آبی، ثابت و متحرک، بهم گفتن خودتو بکش روی برانکار... یه درد کشنده‌ی وحشت‌ناک توی تمام بدنم بود. یادم اومد من زایمان داشته‌ام. پرسیدم بچه‌ام سالمه؟ جواب رو یادم نیست... فقط یادمه یکی دوباره گفت خودتو بکش رو تخت... لطفن از اتاق برین بیرون... یکی برام شیاف گذاشت... یکی یه چیزی گذاشت زیرم و شکمم رو فشار داد. آخ... چند دقیقه نگذشته بود که آروم شدم.

فاصله‌ی اون سوال تا انتقالم روی تخت رو یادم نمی‌آد. لی‌لی‌بیت می‌گه وقتی منو از ریکاوری آورده‌ان لی‌لی‌بیت و مامانش بالای سرم بوده‌ان و هی می‌پرسیدم بچه‌ام سالمه؟ جواب داده‌ان سالم سالم... باز پرسیده‌ام: دستاش سالمه؟ پاهاش؟ همه جاش سالمه؟ لی‌لی‌بیت گفته نگران نباش... سالم سالمه. بعد هم گفته‌ام: خیلی درد دارم... می‌شه یه مسکن به من بزنین؟!!!

توی اتاق، تو فاصله‌ی اون حالت منگی تا رسیدن به هوشیاری، صدای مامانم می‌اومد که می‌گفت: بلفی... دخترت نازه... بذار الان می‌آرنش می‌بینی...

کمی بعد، یه چیز پف‌آلود قرمز رو که تو پارچه‌ی سفید پیچیده بودن گذاشتن رو سینه‌ی من. گفتم پشت تخت رو برام بیارن بالا تا راحت باشم.  دست راستم زیر تن بچه بود و مامانم بچه رو نگه داشته بود و سینه‌های منو فشار می‌داد. نگاهش می‌کردم... این دختر منه؟ موهای سیاهش از زیر کلاه معلوم بود... چه‌قدر مو داره! چه ابرویی! واای چه دماغ گنده‌ی پف‌آلودی! نیم وجبی خوب بلد بود مک بزنه. عین گرسنگان آفریقا دنبال سینه می‌گشت. مامانم گفت سه کیلو و صد گرم بوده. خوب دست‌کم خوب منو  روسفید کرد. آخه خیلی‌ها و بیش‌تر از همه لی‌لی‌بیت می‌گفتن با این شکم کوچیک و فقط ده کیلو اضافه وزن، بچه زیر سه کیلوئه. قدش هم 50 سانتی‌متر بود.

بعد هم فیلمی رو که تو اتاق عمل گرفته  بودن دیدمو گویا مامان دوربین رو گذاشته بوده رو حالت فیلم‌برداری. توی فیلم ضربه‌ای رو که دکتر به کمر دخترم زد، لحظه‌ی گریه و تمیز کردنش رو دیدم.

 ساعت 1: 15 دقیفه بود و من به لی‌لی‌بیت و مادرش گفتم به‌تره برن ناهار بخورن و برای ساعت ملاقات برگردن. کم‌کم غذای بیارها و همراهان سرو می‌شد. غذای من ژله و آب‌میوه بود که البته خودم هم آورده بودم. ساعت 2 ملاقاتی‌ها رسیدن. هم‌کارها، یکی دو تا از دوستام، خواهرشوهرم و خیلی‌های دیگه. هرکس از راه می‌رسید می‌گفت واای... چه‌قدر شبیه خودته!!! سیل تلفن و اس‌ام‌اس بود که منو شاد می‌کرد. ساعت ملاقات که تموم شد، داداشم و خانومش رسیدن. از سر کار می‌اومدن. و مامان قاچاقی آوردشون داخل. زن‌داداشم ذوق می‌کرد و می‌گفت لباش و ابروهاش به داداشت رفته. کم‌کم همه می‌رفتن... هرچی مادرشوهرم اصرار کرد که پیش من بمونه مامانم زیر بار نرفت. گفت حداقل تا شب... شما شب برگردید... باز هم مامان قبول نکرد. 

تنها شده بودیم و من دخترم رو نگاه می‌کردم. یعنی این کوچولو تو شکم من بوده؟ باورم نمی‌شد.

باید راه می رفتم. از یک طرف سرم توی دستم بود و ازطرف دیگه سوند بهم وصل بود. از جام بلند شدم و گفتم خودم راه می‌رم. لحظه‌ی اول سخت بود. انگار خشک شده بودم. ولی بلند شدم و توی بخش راه افتادم. خوب... اون‌قدرها هم بد نبود. فقط هرچند ساعت یک بار درد شروع می‌شد که با مسکن ساکتش می‌کردم. جای بخیه‌ها زیاد درد نداشت. فقط موقع دست‌شویی رفتن انگار جاذبه‌ی زمین همه‌ی محتویات شکمم  رو به طرف خودش می‌کشید. و اون موقع بود که کمی اذیت می‌شدم. اصلن از اون دردهای وحشت‌ناکی که خیلی‌ها می‌گفتن خبری نبود.

شب لی‌لی‌بیت دوباره اومد. بابا  شده بود. ذوق داشت و از دخترکش فیلم می‌گرفت. دو سه ساعتی موند و رفت.

‌ نی‌نی تا صبح بیدار بود. مامانم مواظبش بود و من خواب و بیدار بودم و تو این فاصله شیر هم می دادم. یکی دو بار هم راه رفتم. ساعت 5/3 نیمه شب صدای فریادهایی رو شنیدیم. خانومی رو آورده بودن که قرار بود طبیعی زایمان کنه. تا زمانی که وارد اتاق زایمان بشه صدای فریادهاش تن منو می‌لرزوند... با خودم گفتم خوب شد طبیعی زایمان نکردم!

صبح دکترم اومد. سوند و سرم رو در آوردن و من از شر اونا راحت شدم. پرستار پانسمانم رو باز کرد... منتها  چسب رو چنان محکم کشید که پوستم کنده شد. دکتر بخیه رو چک کرد. دوباره پانسمان کرد و بهم گفت:« فرداشب پانسمان رو باز کن و بنداز دور و بر حموم. بعد از حموم می‌تونی شکم‌بند بپوشی.»

مامان رفت دنبال کارهای ترخیص. همه‌ی کارها انجام شد، لباس نی‌نی رو تنش کردیم، لی‌لی‌بیت رسید و توی گرمای ظهر تابستون رسیدیم خونه‌ی مامان. ساعت 2 اون‌جا بودیم و برق هم قطع بود!!!

اینم بگم که بخیه‌هام جذبی بودن و مشکلی باهاشون نداشتم... ولی جای زخم‌های پانسمانم (اطراف بخیه‌ها ) به‌شدت کبود و خون‌مرده و دردناک بود و تا دوهفته اذیتم کرد. هی پماد زدم و هی پوستش کنده شد تا خوب بشه! فکر کنید من روز سوم بچه رو برداشتم بردم مرکز بهداشت برای واکسن و تشکیل پرونده... همون‌جا هم رو صندلی نشستم شیر دادم بهش و همه رو انگشت به دهن گذاشتم! من معتقدم دکتر خیلی مهمه... و من از دکترم خیلی راضی بودم.

روز سوم و چهارم چنان تب کردم که پامو می‌ذاشتم توی تشت یخ و می‌نشستم. می‌گفتن تب شیره... ولی خیلی بد بود.

شکمم که روز اول مثل شکم 5 ماهگی‌م بود در عرض ده روز کوچیک شد و الان فقط یه قلمبه‌ی شل و ول مثل آدمی که دو ماهه حامله‌اس مزاحم منه و دور کمرم 4 سانت پهن شده. اونم برای من که هیچچچچچچچچچچچی شکم نداشتم.

همین.

ببخشید دیر شد.  اگه سوالی بود در خدمتم.

 

 

ممنون از  بلفی جون بابت نوشتن این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن مادران دیگه در این تجربۀ بزرگ مادرانه.  

 

پی نوشت: قابل توجه مامانهای عزیز،  وبلاگ "کودک شیرین من" با مطالب مفید و جدید به روز شده.

تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت اول

صبح شنبه، نهم شهریور ماه 87 ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. چون می‌دونستم که حداقل تا 4 روز دیگه نمی‌تونم برم حموم، می‌خواستم آخرین لحظه حموم کنم (من ملقبم به اردک). مامانم شب پیش اومده بود خونه و قرار بود 5/6 صبح بیمارستان باشیم. آروم بودم. از حموم اومدم بیرون و آماده شدم. به لی‌لی‌بیت گفتم فیلم بگیره. اون توی چنین شرایطی ظاهرن خیلی آرومه ولی از بس در باطن نگرانه حوصله‌ی هیچی رو نداره. هی گفت ولش کن... ولی بالاخره فیلم گرفت.

 از وقتی سوار ماشین شدیم شروع کردم به فیلم گرفتن از مسیر. شب قبلش کارهای پذیرش انجام شده بود و پرستارها پرونده تشکیل داده بودند. اتاقم رو هم دیده بودم. توی محوطه‌ی بیرونی بیمارستان پر از گل و درخت بود و من وایسادم تا لی‌لی‌بیت ازم عکس بگیره. داشتیم می‌رفتیم داخل که یک نگهبان بداخلاق به لی‌لی‌بیت گفت آقایون نمی‌تونن برن بخش زنان! لی‌لی‌بیت گفت  تا طبقه‌ی سوم که می‌تونم برم؟! من هم یک نگاه خشم‌گین بهش انداختم که دیگه حرفی نزد. سر ساعت 5/6 توی بخش بودیم. طبقه‌ی سه شرقی. خانوم پرستار خوش‌اخلاق دیشبی بهم لبخند زد و گفت سر ساعت اومدی. با این‌که به پایان شیفتش فقط نیم ساعت مونده بود خودش منو آماده کرد و لباس اتاق عمل رو به من پوشوند. لباس‌های نوزاد رو تحویل دادیم. رفتم تو اتاق و با مامان وسایل رو توی کمد جا دادیم. لحظات انتظار شروع شد. چون دکترم هفته‌ی پیش مسافرت بود اون‌روز سه تا عمل داشت. نمی‌دونستم چندمی‌ام. لی‌لی‌بیت رفت دنبال مامانش تا بیاردش بیمارستان. من و مامان توی اتاق چند تا عکس گرفتیم و بعد هر کدوم بی‌سر و صدا رفتیم تو فکر.

 مامان گاهی از اتاق می‌رفت بیرون و قدم می‌زد. دلم می‌خواست تنها باشم و مامان فهمیده بود. مادرشوهرم هم رسید. کمی حرف زده بودیم که خبر رسید نفر اول رفته تو اتاق عمل. گویا کیسه‌ی آبش پاره شده بوده. و من منتظر موندم شاید نفر بعدی من باشم. دلم تنهایی می‌خواست ولی مادرشوهرم با من حرف می‌زد. مامانم هم توی اتاق نبود. اون خودش می‌خواست تنها باشه چون به شدت نگران بود. تنها نگرانی من سلامت بچه‌ام بود. نه از عمل می‌ترسیدم نه از بی‌هوشی. فقط از یه چیزی حرصم می‌گرفت. اونم این که همه زودتر از من بچه‌ام رو می‌بینن. به لی‌لی‌بیت هم گفته بودم.

نفر دوم هم رفت توی اتاق عمل. بند ناف دور گردن بچه‌اش پیچیده بود. من شدم نفر سوم. به نفر اول فکر می‌کردم که دیگه کم‌کم بچه‌اش رو می‌بینه. مامان اومدو گفت اولی دختر داشته... و البته بچه‌ی دومش بوده. گویا از اقوام دکتر و در نتیجه از اقوام خودمون بود. مامان می‌شناختش ولی من نه. دخترش سه کیلو و دویست گرم بوده. یعنی وزن بچه‌ی من چه‌قدره؟ چه شکلیه؟ مادرشوهرم حرف می‌زد و من می‌گفتم آهان... البته قصد بدی نداشت. اون عادت داره وقت نگرانی بیش‌تر حرف می‌زنه. لی‌لی‌بیت هم تو محوطه‌ی بیرون از بخش منتظر بود و خبری ازش نداشتم.

مامان اومد تو اتاق و گفت نفر دوم اومد بیرون... دیگه نوبت من بود. آماده شدم و به دوستای نزدیکم اس‌ام‌اس زدم. یه شنل آبی نفتی بهم دادن که روی لباس اتاق عمل بپوشم. آخه پشت لباس باز بود و هی می‌رفت کنار. پرستار اومد و من با مامان و مادرشوهر از بخش رفتم بیرون. بابام هم بیرون بود. همه با هم رفتیم طبقه‌ی اول. جلوی در اتاق‌های عمل پر از صندلی بود و پر از آدم... توی اون هیر و ویر به لی‌لی‌بیت گفتم ازم عکس بگیره که گویا جلوی این همه آدم روش نمی‌شد و با اخم و تخم گرفت.(نمی‌دونم... شاید هم مامانم عکس گرفت. یادم نمی‌آد!) به مامانم سفارش کرده بودم دوربین رو بده به پرستار تا توی اتاق عمل از نی‌نی عکس بگیرن. سوپروایزر اومد و منو عملاً  هل داد توی اتاق عمل. حتی فرصت نشد با لی‌لی‌بیت و مامانم خداحافظی کنم. به سوپروایزر گفتم ببخشید اگه دوربین بیارم می‌تونین عکس بگیرین؟ گفت حالا صبر کن. رفتم داخل و منتظر نشستم. اه... اتاق عمل سبز بود. همیشه دلم می‌خواست آبی باشه. نبود دیگه. یه پسر جوون هم اومد و بغل دستم منتظر نشست. نمی‌دونم چه عملی داشت.

دکترم اومد و گفت به‌به سلام بلفی خانوم... احوال شما؟ کمی بعد پرستار اومد و منو برد تو اتاق عمل. خوابیدم روی تخت. پرستارها منو آماده کردن. سرم زدن. سوند وصل شد... اصلن هم ترس‌ناک و دردناک نبود. چه‌قدر از سوند می‌ترسیدم! دکترم اومد و به شکمم ماده‌ی تمیزکننده زد و پاک کرد. بعد هم منو آماده کرد: بتادین زد، گازاستریل گذاشت، پارچه‌ی سبز کشید... همه‌ی اینا رو توی چراغ بالای سرم می‌دیدم. تو فکر عکس بودم و دیگه ناامید شده بودم. توی همین حین یه پرستار خیلی خوش‌گل اومد تو... دوربینم دستش بود. چنان لبخند سرخوشانه‌ای بهش زدم که فکر کنم تا آخر عمر یادش موند. یه‌پارچه‌ی آبی رو وصل کردن جلوی صورتم-تنها چیز آبی اتاق عمل!- زاویه‌ی چراغ رو هم عوض کردن. دیگه چیزی نمی‌دیدم. ساعت رو که سمت چپم روی دیوار بود نگاه کردم. 11 صبح. دکتر بیهوشی اومد و از همون سمت چپم گفت سلام خااانوم... خوبی؟ چه پیرمرد بامزه‌ای بود. یه چیزی تزریق کرد توی سرمم. یه پرستار هم از سمت راستم یه چیزی گذاشت روی دهنم. احساس تنگی نفس کردم. داشتم خفه می‌شدم. وول خوردم و سعی کردم به زور نفس بکشم.....

ادامه دارد

 

قسمت اول خاطرۀ نی نی بیت کوچولو (اسم مستعار) دختر کوچولوی بلفی جون رو خوندید. ممنون از بلفی برای ارسال این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن ما در این تجربۀ مهم. قسمت دوم این خاطره هم فردا ارسال میشه.

 

 

پی نوشت: با اجازۀ بلفی جون، از مامان آلای عزیزکه زحمت کشیدند و قالب وبلاگ رو دیروز به این صورتی که میبینید درآوردند(کادر مشخص، فونتهای پررنگ، کدهای راحت تر برای سریع بالاآمدن و..) تشکر میکنم. ممنون مامان آلا

 پی نوشت دوم ( یک مژده و خبر): کودک شیرین من که وبلاگی است در زمینۀ اطلاع رسانی در مورد مراقبت از کودک و مراحل مختلف رشد که  توسط پروین عزیز  به تازگی ایجاد شده . اطلاعات بیشتر رو میتونید از خود وبلاگ کسب کنید. در ضمن منتظر نظرات و پیشنهادان خوب شما مادارن عزیز درجهت هرچه بهتر کردن اون وبلاگ هم هستیم.

مشکلات رایج دوران بارداری ـ قسمت دوم

 بی خوابی

در سه ماهه آخر دوران بارداری خیلی از خانمها از بی خوابی رنج می برند. دلیل اصلی بی خوابی فعال بودن جنین در شب است. از دلایل دیگر بی خوابی، اضطراب و نگرانی زیاد، کمردرد، سوزش معده، انقباض عضلات پا و تکرر ادرار می باشند. خانمهای بارداری که شبها بی خواب هستند در طی روز از خستگی و کسالت رنج می برند.

شما می توانید:

  • در هنگام خواب شب هر گونه اضطراب را از خود دور کنید
  • هنگامیکه شکم شما بزرگتر شده است به پهلو بخوابید و بین رانهای خود و در صورت نیاز زیر شکم یک یا دو بالش قرار دهید
  • پیش از رفتن به رختخواب در وان آب گرم دراز بکشید
  • از تکنیکهای آرامش دهنده استفاده کنید؛ بعنوان مثال عضلات خود را یکی پس از دیگری شل کنید
  • از اطرافیان خود تقاضا کنید که شما را ماساژ دهند
  • فراموش نکنید که استفاده از قرص خواب آور در دوران بارداری مجاز نمی باشد

 

سوزش معده

تکرر دفعات سوزش معده در دوران بارداری احتمالآ بدلیل تغییرات هورمونی در این دوران می باشد. شل شدن دریچه ورودی معده منجر به بازگشت مقادیر اندکی از اسید معده به مری و احساس سوزش سر دل می شود.

شما می توانید:

  • تعداد وعده های غذا را افزایش داده و حجم آن را کم کنید
  • از ادویه های قوی و غذاهای یخ زده اجتناب کنید
  • از نوشیدن قهوه خودداری کنید
  • نوشیدن یک فنجان شیر گرم قبل از خواب می تواند کمک کند هر چند که در بعضی از خانمها اثر معکوس دارد
  • فندق در صورتی که خوب جویده شود و آرام بلعیده شود می تواند کمک کند
  • اگر این موارد به شما کمکی نمی کنند باید به پزشک مراجعه کنید

 

حالت تهوع

در هفته های اول دوران بارداری خانمهای زیادی از تهوع و استفراغ شکایت        می کنند. معمولآ این علایم بعد از سه ماه ناپدید می شوند. اغلب حالت تهوع اولین علامت بارداری است و نشان دهنده ثبات بارداری می باشد، اما اگر شما از استفراغ شدید و طولانی رنج می برید باید با پزشک مشورت کنید.

شما می توانید:

  • صبح پس از بیداری چند دقیقه ای در رختخواب بمانید و تکه ای نان خشک یا نان سوخاری و یک فنجان چای بنوشید
  • در طول روز به دفعات بیشتر و با حجم کمتر غذا بخورید تا معده شما هیچ وقت خالی نماند
  • چای نعنا یا دارچین بنوشید
  • بیشتر استراحت کنید
  • در هوای تازه قدم بزنید

 

ورم

ورم دستها، کف و ساق پاها اگرچه ناخوشایند اما در اغلب موارد بی خطر         می باشد. تجمع آب در دوران بارداری هم ذخیره مایعات بدن در این دوران می باشد، و هم بعدها به شیرسازی کمک می کند.

شما می توانید:

  • پاها را در زمان استراحت از بدن خود بالاتر قرار دهید
  • تغذیه ای متعادل حاوی مواد پروتینی کم نمک (بی نمک) را رعایت کنید
  • به میزان کافی مایعات بنوشید

 

خونریزی لثه ها

در دوران بارداری لثه ها در اثر هورمونهای بارداری نرم و مستعد عفونت می شوند. مخاط حساستر می شود و پس از مسواک خونریزی می کند.

شما می توانید:

  • برای کنترل دندانها و لثه خود در این دوران به دندانپزشک مراجعه کنید فراموش نکید که پزشک را در جریان بارداری خود قرار دهید زیرا در این دوران استفاده از داروهای بی حسی و اشعه توصیه نمی گردد
  • دندانهای خود را با مسواک خیلی نرم و با مراقبت بیشتر تمیز کنید
  • از نخ دندان استفاده کنید

 

انقباض عضلات پا

انقباض عضلات پا بخصوص شبها در هنگام خواب بسیار ناخوشایند می باشد. بلافاصله پای خود را به سمت شکم جمع کرده و سپس باز کنید و سپس کمی قدم بزنید. ماساژ پا هم می تواند کمک کند.

 

یبوست

یکی از هورمونهای دوران بارداری پروژسترون می باشد که ماهیچه های بدن، از آنجمله روده را شل می کند و حرکات روده را کاهش می دهد. به این دلیل خیلی از خانمهای باردار از یبوست رنج می برند. قرص آهن نیز یبوست را تشدید می کند.

شما می توانید:

  • به میزان کافی مایعات بنوشید و از مواد غذایی با درصد الیاف بالا، مثل نانهای سبوس دار استفاده کنید
  • تحرک خود را افزایش دهید و در صورت امکان هر روز ورزش کنید
  • تا حد امکان از ملین های شیمیایی استفاده نکنید و سعی کنید مشکل را با مواد دارویی گیاهی و خوراکی مثل آلو حل کنید
  • در صورت استفاده از قرص آهن آن را پس از غذا و با آب فراوان بنوشید

 

هموروييد

همورويید انقباض عروق خونی ناحیه مقعد که گاهی منجر به خونریزی میگردد،   می باشد. سر جنین به رگهای بزرگ ناحیه مقعد فشار می آورد و در اثر این فشار رگهای خونی منقبض می شوند و سیستم گردش خون دچار مشکل می شود. مدفوع سخت باعث تشدید این مشکل می شود که گاهی بسیار دردناک می باشد.

شما می توانید:

  • از یبوست جلوگیری کنید
  • در هنگام درد، ناحیه مقعد را با کیسه یخ کمپرس کنید
  • تمرینهای تقویت عضلات لگن از همورويید پیشگیری می کنند
  • پزشک می تواند به شما پماد ضد درد بدهد


ترجمه از www.urbia.de

تغذیه با شیر مادر ...

شیر مادر :

شیر مادر از لحاظ تغذیه ای برای شیر خوار کامل است و تمام مواد مغذی مورد نیاز کودک را به مقدار مناسب برایش فراهم   می کند .

 

تغذیه انحصاری با شیر مادر یعنی چه ؟

شیر خوار در 6 ماهه اول زندگی یه هیچ چیز جز شیر مادر نیازی ندارد .یعنی شیر مادر نیاز شیر خوار به آب ،قند و مواد مغذی برای رشد را تامین میکند .لذا فقط شیر مادر در این 6 ماه برای شیر خوار کافی می باشد که این را تغذیه انحصاری با شیر مادر می گویند .

 

مزایای شیر مادر :

الف : مزایا برای نوزاد :

- بهترین غذا است

- آسانتر هضم میشود

- تمام نیازهای غذایی مورد نیاز شیر خوار را تامین میکند (تا 6 ماهگی )

- شیر خوار را در برابر ابتلا به عفونتها حفظ میکند

- به آسانی در دسترس کودک می باشد

 

ب : مزایا برای مادر :

- تقویت رابطه عاطفی بین مادر و نوزاد

- تاخیر در حاملگی مجدد ( در صورت تغذیه انحصاری با شیر مادر )

- تضمین سلامت مادر

- کمک به اقتصاد خانواده

- جمع شدن سریع عضلات رحم پس از زایمان

 

آغوز جیست و چرا اهمیت دارد ؟

شیر که در ابتدای تولد تولید می شدو ( 48- 24 ساعت اول تولد ) را آغوز یا کلستروم یا ماک می نامند . این شیر زرد رنگ و غلیظ است و شباهتی به شیر معمولی ندارد . آغوز به دلیل داشتن مواد مغذی و مفید از ابتلا شیر خوار به عفونتهای تنفسی و اسهالی و بسیاری از بیماریهای دیگر مانند بیماریهای چشمی جلوگیر ی می کند به همین دلیل به آغوز اولین واکسن نیز می گویند .

 

 به نکات زیر درباره تغذیه با شیر مادر توجه کنید :

  • باید بلافاصله بعد از تولد تغذیه با شیر مادر آغاز شود و حتما شیرآغوز به کودک داده شود
  • در ابتدای تولد شیر مادر کم است . ولی مکیدن پستان مادر توسط نوزاد باعث زیاد شدن آن می شود .
  • تغذیه با شیر مادر در هر ساعت از شب یا روز که شیر خوار احساس گرسنگی یا نیاز کند باید انجام شود و نباید زمان بندی برای شیر دادن به کودک در نظر گرفت .
  • به شیر خوار که شیر می خورد نباید شیر با بطری داده شود زیرا باعث کم شدن شیر مارد می شود
  • در زمان شیر د ادن مادر باید از قرص ضد باردایر مخصوص این دوران استفاده کند بهتر است مارد تا پایان دوره شیر دهی حامله نشود
  • نوزاد در روزهای اول تولد بطور طبیعی کمی وزن از دست می دهد که نباید آن را به کمبود شیر مادر نسبت داد
  • مدفوع شیر خوارانی که از شیر مادر تغذیه می کنند شل تر و دفعات آن بیشتر از کودکانی است که شیری غیر از شیر مادر می خورند و این نوع دفع مدفوع را نباید با اسهال اشتباه کرد
  • مکیدن پستان معمولا در روزهای اول بین 5 تا 10 دقیقه است ولی هر چه نوزاد بزرگتر می شود زمان مک زدن پستان بیشتر می شود .

 

چگونه می توان فهمید شیر مادر کافی است یا نه ؟

اندازه گیری رشد یکی از بهترین نشانه های پی بردن به کفایت شیر مادر است .

از راه وزن کردن منظم کودک و رسم منحنی رشد او به وضعیت رشد کودک پی می برید . اگر منحنی رشد شیر خوار بالا رونده باشد و اضافه وزن کودک کافی باشد نشانگر کافی بودن شیر مادر است .

 موراد زیر دلیل برای ناکافی بودن شیر مادر نیست :

گریه زیاد شیر خوار :می تواند بعلت خیس بودن کهنه ،سرد یا گرم بودن ، بیماری کودک ، قولنج و ...باشد .

زود به زود شیر خوردن : شیر مادر آسان هضم می شود و راحت جذب می شود لذا شیر خوا ر زود به زود احساس گرسنگی می کند زمان دادن شیر از هر سینه مادر باید 15 تا 20 دقیقه طول بکشد تا شیر خوار سیر شود

کم بودن شیر در روزهای اول تولد : مقدار شیر روزهای اول ( آغوز ) کم است اما همین مقدار کم برای نوزاد کافی و ضروری می باشد

کوچک بودن پستانها : کوچک بودن پستانها به میزان تولید شیر ربطی ندارد بلکه مکیدن مکرر پستان مادر موجب تولید بیشتر می شود .

  قابل توجه مادران شیر ده

تنها راه افزایش شیر مادر مکیدن مکرر و مداوم پستان مادر توسط شیر خوار است .

 

مشکلات مربوط به شیر دهی :

1- خود داری کودک از گرفتن پستان مادر

مهمترین علت نگرفتن پستان مادر بیماری و یا مشکلات مربوط به دهان و بینی است . مشکل دیگر استفاده از بطری یا شیشه پستانک است .گاهی این امر به دلیل احتقان پستان (جمع شدن شیر در پستان ) وضعیت نادرست شیر دادن و یا وضعیت پستان گرفتن نوزاد می باشد .شرایط جسمی و روحی مادر نیزدر این مسئله موثر است .

 2- ابتلا کودک به اسهال :

در صورت ابتلا کودک به اسهال هرگز نباید شیر مادر را قطع کرد بلکه باید علاوه بر استفاده از محلول ORS تعداد دفعات شیر دادن را نیز افزایش داد .

 3- احتقان ،زخم نوک ،عفونت و آبسه پستان :

بهترین راه پیشگیری از این موارد تغذیه نوزاد بلافاصله بعد از تولد مکیدن مکرر پستان توسط کودک ،وضعیت مناسب مادر هنگام شیر دادن و کودک هنگام شیر خوردن است .برای رفع احتقان پستان (جمع شدن شیر در پستان ) استفاده از کیسه آب گرم برای دوشیدن شیر مفید است .همچنین خالی کردن پستان ازطریق مکیدن کودک و یا دوشیدن شیر با دست و یا شیر دوش و استراحت ندادن به پستان مهم است .

خودداری از شستشوی مکرر پستان با آب و صابون و یا استفاده از محلولها و یا کرمها ی تحریک کننده برای پیشگیری از زخم نوک پستان ضروری است .

همچنین باقی گذاشتن یک قطره شیر روی نوک پستان نیز در بهبودی زخم نوک پستان موثر است . در صورت وجود عفونت مصرف آنتی بیوتیک با تجویز پزشک لازم است .

 4- حاملگی مادر :

در زمان حاملگی قطع شیر دهی لازم نیست فقط ممکن است مقدار شیر مارد کاهش پیدا کند .حاملگی مجدد با فاصله کم مخصوصا برای مادری که کودک شیر خوار دارد خوب نیست .

 

 عوامل موثر بر حفظ و تداوم شیر دهی

  • همه مادران می توانند شیر دهی موفقی داشته باشند مهمترین عامل در این موفقیت اعتماد به نفس مادر برای شیر دادن و مکیدن صحیح و مکرر پستان توسط کودک است .اضطراب و نگرانی مادر می تواند در تولید شیر مادر اختلال ایجاد کند لذا مادر شیرده باید از نگرانی بپرهیزد .

 

  • بیهوشی هنگام زایمان ،مصرف دارو و عمل سزارین هیچکدام مانع شیر دهی نیستند .
  •  نقش کارکنان بهداشتی ،همسر و نزدیکان مادر در مصمم کردن او برای شیر دادن و ادامه آن بسیار مهم است .
  •  فاصله گذاری مناسب بین فرزندتن و داشتن فرزند کمتر در تامین سلامت مادر و شیر دهی موفق او بسیار موثر   است . حتی مادرانی که تغذیه مناسب ندارند می توانند شیردهی موفقی داشته باشند که زن شیرده تغذیه خوب و صحیح داشته باشد .

 

خطرهای تغذیه مصنوعی (تغذیه با شیر غیر مادر )

  • اختلال درپیوند عاطفی مادر و کودک
  • افزایش عدم تحمل به غذا و ابتلا به حساسیت در کودک
  • ابتلا به عفونتها تنفسی و بیماریهای اسهالی د رکودک
  • افزایش خطر ابتلا به برخی از بیماریهای مزمن در کودک
  • چاقی ناشی از مصرف شیر مصنوعی زمینه ساز بیماریهای قلبی و عروقی ،مفصلی و دیابت در بزرگسالی است
  • بهره هوشی کمتر کودک
  • احتمال حاملگی زودرس مادر
  • افزایش احتمال مرگ و میر کودک
  • افزایش خطر ابتلا به کم خونی ،سرطان پستان و تخمدان در مادر

 

 

  نوشته شده توسط  سارا مامان محمد حماد....

تولد آرتین کوچولو- دی 86- تهران- (قسمت دوم وپایانی )

...

ومن بالاخره برای سزارین پیش همان دکتر خودم وقت گرفتم.ضمن اینکه در مورد زایمان در اب هم از دکترم سوال کردم که او گفت که در تهران فقط یکی دو بیمارستان شرایط این کار را دارند که حتی در انها هم تضمینی برای عدم مشکلات بعدی(ازنظر بروزعفونتهای ممکن)وجود ندارد.

هفته ۳۹ تمام شده بود ومن وارد هفته۴۰ شده بودم وتاریخ زایمان هم برای ششم دیماه ساعت ۸ صبح بود.

روز ششم دیماه هزاروسیصد هشتادو شش برای من و همسرم روز دیگری بود.روزی که با همه روزهای خوب یا بدی که باهم داشتیم فرق داشت،روزی که قراربود ما درآن ثمره زندگی مشترک خود را از خداوند دریافت کنیم،روزی که که به خانواده ی شاد و کوچک ما یک عضو عزیز دیگر اضافه میشد،روزی که همسرم پدر ومن مادر میشدم....و روزی که بالأخره آرتین کوچک ما پا به این دنیا می گذاشت.

آنروز ساعت ۵ صبح مامانم که پیش ما بود مارا بیدار کرد وما پس از خواندن نماز و طلب یاری از خدا راهی بیمارستان حضرت زینب(س)شدیم البته مادرشوهرم هم همراه مابود.قراربود ازساعت ۶.۵صبح ما برای انجام کارهای اداری در بیمارستان باشیم ولی وقت اتاق عمل برای ساعت ۸ بود.با آمدن دکتر شریفی من با فرشاد خداحافظی کردم  و با مامان خودم و مادر شوهرم راهی قسمت بانوان شدیم و بعد هم آنها را بوسیدم واز آنها جدا شدم. بعد به اتاقی برای تعویض لباس رفتم .

خلاصه ساعت ۸ شد و من وارد اتاق عمل شدم اتاقی که فقط از دستگاههای جراحی آن میشد فهمید که اتاق عمل است چرا که جو ی بسیار شاد با حضور پرستارانی خوشرو داشت.خلاصه با وصل کردن انجیوکات جریان عمل اغاز شد به ساعت روی دیوار مقابل نگاه کردم ساعت ۸:۱۰دقیقه بود و همین موقع متخصص بیهوشی با تزریق امپول بیحسی در کمر(که الحق با مهارت این کار را انجام داد) مرا آماده شروع کرد.البته دکترم از قبل مزایای این روش را گفته بود واینکه نسبت به بیهوشی کامل اثار سوئی روی بچه نخواهد گذاشت.بعد با پرده ای دید مرا نسبت به عمل پوشاندند و من که هنوز منتظر شروع عمل بودم با پرستاران گرم صحبت در مورد نام نوزاد وچیزهای دیگر شدم.تما قست پایینی بدنم کم کم شروع به خواب رفتن کرد وبعد از لحظاتی کاملا لخت و بیحس شد.درتمام طول عمل ناخوداگاه اشک میریختم و میلرزیدم.پرستار میپرسید که سردت است ومن میگفتم نه میگفت درد داری ومن میگفتم نه ولی باز هم میلرزیدم وبنا به سفارش اطرافیان هر کس را که به یاد میاوردم دعا میکردم.

 ناگهان متوجه صدای اذان که آمیخته با صدای گریه ی نوزاد بود شدم وصدایی که میگفت  لحظه ی تولد ۸:۲۰ دقیقه! هنوز نمیدانستم چه خبر است که یکی از پرستاران با گفتن مبارک باشد نوزاد خیلی کوچکی را پیچیده در پارچه ای سبز به من نشان داد و رفت ومن که هنوز در حال لرزیدن بودم،زدم زیر گریه و در حالی که پرستاران سعی در خندادن من داشتند همراه با اشکهایم میخندیدم.مرتب روی سینه ام احساس فشار میکردم(که بعدا فهمیدم بخاطر فشارهای دکترم برای تخلیه ضایعات اطراف جنین بوده)همه چیز خیلی سریع پیشرفت و ساعت ۸.۴۵مرا وارد بخش کردند و هردو مادربزرگ در آنجا مرا بوسیدند بعدهمسرم که با هزار ترفند پرستارها را راضی کرده بود که وارد بخش شود وارد اتاقم شد وبا خوشحالی عکسی را که از آرتین گرفته بود نشانم داد ومن که هنوز احساس بیحسی وسنگینی داشتم فقط توانستم بگویم که:خیلی زشته!

پرستار سوند و سرم به من وصل کرد.در همین موقع یک پرستار دیگه آرتین را آورد تا به او شیر بدهم ومن که هنوز سنگین وبیحس بودم با دیدن او جانی تازه یافتم و پرستار اورا که به شدت گرسنه مینمود را در کنارم خواباند.همان موقع بود که معنای مادر شدن را برای اولین بار درک  کردم.موجودی بسیار ظریف وکوچک که از دور دهان کوچکش را باز کرده بود و آغوش مرا میطلبید:این پاره ای از وجود من بود ازمن بود درمن بود وحالا میخواست که دوباره با من پیوند بخورد.همین موقع بود که پرستار دیگری از راه رسید و بادیدن همسرم ومادرش کلی عصبانی شد واز انها خواست که اتاق را ترک کنند.

تا شب نباید غذا میخوردم و بنا به توصیه دکترم فقط کمپوت انجیر وکمپوت گلابی وهلو میخوردم.بعداز ظهر هم که ملاقات بود والبته تاشب هم انبوه تلفنها وپیامها از دوستان وفامیلم که از راه دور به من تبریک میگفتند.شب پرستاری برای مادرم غذا اورد وبرای من هم فقط کمی سوپ اردند که من هم نتوانستم بیش از نیمی از ان را بخورم.انشب تا صبح من نتوانستم بخوابم چون تاصبح یکی از نوزادان اتاق مجاورم گریه میکرد والبته خودم هم به خاطر عدم حرکت و تمام شدن بیحسی درد داشتم.دو پرستار هم تقریبا هر نیم ساعت به من سر میزدند و گاهی هم چیزی داخل سرم تزریق میکردند و میرفتند.مادرم هم در تخت کنار اتاق به خواب ارامی فرو رفته بود.ارتین هم تا صبح پابه پای من بیدار بود و با چشمان ریز و براقش دنیای جدید را میکاوید.چهره معصومش حالا دیگر سفید ونورانی بود ومرا بیاد فرشته ها می انداخت.

صبح دکتر امد وگفت که باید راه بروی تا بتوانی امروز مرخص شوی و برای جراحی بعدی اش به اتاق عمل رفت.یک پرستار سرم را از دستم جدا کرد و بعد به همراه مادرم به من کمک میکردند که بلند شوم ولی من که هم درد شدیدی داشتم وهم سرگیجه ،هنوز نیمه خیز بودم که از حال رفتم و دوباره خوابیدم .همین موقع دکتر سررسید(ببینید که چقدر همین نیم خیز شدنم طول کشید)واز پرستار خواست که یک سرم جدید وصل کند.حدود بیست دقیقه من خوابیدم و دوباره دکتر امد و به همراه یک پرستار شخصا شکم بند را برایم بست.خلاصه با کمک دکتر و پرستار و مادرم بالاخره موفق شدم از تخت پایین بیام وبماند که با چه رنج و عذابی کمی راه رفتم شانس اوردم که دکتر خوب و دلسوزی داشتم چون مادرم از مریضهای اتاقهای مجاور شنیده بود که از بعد از عمل دکترشان را فقط برای مرخص کردنشان دیده اند.خلاصه بعد هم خمیده خمیده خود را به دست*شویی رساندم(چون در این مرحله حتما باید محتویات روده خالی شود)بعد دوباره به اتاق برگشتم والبته پرستارها توصیه میکردند که تا میتوانم راه بروم وسعی کنم که صاف راه بروم وچقدر این کار سخت بود!گویی همه امعا و احشاء درون شکمم،شناور بودند و با هر حرکت من روی هم میریختند. 

در همان حال هوا هم متخصص اطفال برای معاینه آرتین امد بعد هم واکسن ب.ث.ژ و قطره فلج اطفال و بعد هم یکی دیگه اومد برای معاینه گوشها و تست شنوایی!راستی تو همین مدت صبحانه شامل پنیر کره مربا و چای صرف شد.ناهار هم چلوکباب بود و ساعت دو هم مرخص شدیم.در ضمن دکتر ازمن خواست که تا میتوانم چای قهوه تلخ و کوکا کولای لایت بخورم تا دچار سردرد نشوم.

این بود خلاصه داستان تولد آرتین کوچک ما! از پرگویی خودم عذر میخوام چون سعی کردم که همه چیز را با جزییات بنویسم  تا شاید به کسانی که چون خودم سوالی دارند کمکی کرده باشم.ضمن اینکه از همینجا از طرف خودم جمله سزارین کن تا راحت باشی را قویا تکذیب میکنم!چون خودم با اینکه دکتر بسیار خوبی داشتم بسیار از این ماجرا رنج کشیدم وهنوز هم بعد از گذشت نه ماه از زایمانم گاهی جای بخیه ها ناراحتم میکند.

 

ممنون از مامان آرتین بابت نوشتن و ارسال این خاطرۀ قشنگ و ارائه تجاربشون در این زمینه.

 

خبر: سوشیانس کوچولو، پسر مامی منتظر نی نی هم به سلامتی سه شنبه به  دنیا اومدند. تبریک میگم به پدرو مادرش  و آرزوی خوشی و سلامتی میکنم براشون.

بلاگ رولینگ خراب شده ظاهراً و من نمیتونم واردش بشم برای تغییر لینکها. به محض درست شدن ، لینکها رو درست میکنم.