تولد محمدصدرا-قسمت دوم:
دوم مهر بود که علی گفت میخواد بریم بانک خون بند ناف ثبت نام! بعداز ظهر بود که رفتیم و گفتند خیلی دیر اومدی، ولی مدارک رو بهمون دادن و گفتن: هرچه سریعتر تصمیمتون رو قطعی کنید و بیاید کارهاش رو انجام بدید. چهارشنبه صبح رفتیم دکتر تا آزمایشهای لازم رو بنویسه و بعد رقتیم آزمایشگاه. قرار شد فردا صبح فیشهای پرداختی رو ببریم و کلمن رو تحویل بگیریم. شب بود، من از آرایشگاه برگشته بودم خونه ماماناینا! علی افطار خونه مامانش بود، دیر کرده بود و نیومده بود، دلم بدحوری به شورشور افتاده بود! بالأخره SMS و تلفنهای مکررمن علی رو نگران کرد و زود خودش رو رسوند خونه و من با دیدنش آرومتر شدم.صبح پنجشنبه علی رفت برای تحویل مدارک به آزمایشگاه و گرفتن کلمن. من هم با مامان رفتم بیمارستان. حدودای ۱۲/۵ هست که پذیرش میشم، و میرم بخش زایمان برای چکاپ و معاینه و نوار قلب بچه. دو نفر قبل از من بودن، اولی بعد از مشاهده نوار قلب بستری میشه، و دومی هم باید بره ناهار بخوره و برگرده. نوبت منه، نوار قلب خوبه، دهانه رحم ۲ سانت باز شده، اما چون علامت خاصی از زایمان ندارم، میتونم برم خونه ولی توصیه اکید میکنن به محض مشاهده کوچکترین علامتی، سریع مراجعه کنم.
ظهر که اومدیم خونه، علی تماس گرفت و گفت باید بره تهران، مجبوره که بره! اونم تو این اوضاع! بعد از اینکه با مامان هم صحبت کرد، مامان گفتن که مادربزرگش سکته کردن و بیمارستان هستن! پس منم راضی شدم که علی بره و قرار شد شنبه زود برگرده و اگه هر خبری شد، فورا بهش اطلاع بدم. راستش ته دلم فکر میکردم، حتما اتفاق بدتری افتاده و به من نمیگن! ولی از من اصرار بود و از مامان انکار! بعداز ظهر، علی کلمن رو آورد و همراه مامان، بابا و خواهرش راهی تهران شدند.
شب افطار خونه عمه دعوت بودیم و همه خوشحال بودند که من بیمارستان نموندم و شب اونجا هستم.
تا شنبه که باید می رفتم برای سونو هنوز هیچ علامتی از زایمان نداشتم!
صبح شنبه هست، من هم با مامان دارم میرم بیمارستان که علی زنگ میزنه که رسیده، میریم بیمارستان. سونو نشون میده که بچه و جفت هردو رسیدن و آب دور بچه هم کمه؛ میگه به نظر من باید بستری بشی، ولی با دکترت هم صحبت کن. زنگ میزنم برای دکتر، و اونم میگه بهتره بستری بشی. کارهای پذیرش رو انجام میدیم، میخوان منو ببرن بخش زایمان، ازشون میخوام صبر کنن تا علی برسه. علی که میاد، با هم خداحافظی میکنیم، با مامان هم خداحافظی میکنم و میرم بالا. ساعت حدودای ۱۲/۵ هست، لباسام رو عوض میکنم، و میخوابم روی تخت، سرم رو بهم وصل میکنن و اطلاعاتم رو میگیرن برای تکمیل پرونده. طولی نمیکشه، حدودای ۱/۵ هست که یکی میره تو اتاق زایمان و بعد از مدت کمی صدای گریه یه فرشته کوچولو بلند میشه، و من انگار که ذوق میکنم! حدود ۲/۵ باز هم یه تولد! من اما راحت و بیخیال دراز کشیدم! ناهار یه کاسه آبگوشت میدن، انگار که به گنجشک غذا میدن!! آخه این که آدم رو سیر نمیکنهL. ساعت ۴:۲۰، دکترم میاد و معاینه میکنه، همون دوسانته، بیشتر نشده! میگه اصلا به امشب و فردا فکر نکن، ممکنه تا سه روز دیگه زایمان نکنی!!! شب ساعت ۷ میری توی بخش و فردا صبح دوباره برمیگردی. شام رو با ولع و اشتهای زیاد خوردم. ۷:۲۰ بود که یکی از ماماها اومد گفت آماده بشو که بری بخش، اما قبلش معاینت میکنم. وقتی معاینه کرد، گفت ۵ سانت شده و دیگه از رفت به بخش خبری نیست! هول کرده بودم!
...
...


زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.