تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت دوم و پایانی
.....
صداهای مبهمی میشنیدم. یکی گفت بههوش اومده. بلندش کنین. حجمهای سبز و آبی، ثابت و متحرک، بهم گفتن خودتو بکش روی برانکار... یه درد کشندهی وحشتناک توی تمام بدنم بود. یادم اومد من زایمان داشتهام. پرسیدم بچهام سالمه؟ جواب رو یادم نیست... فقط یادمه یکی دوباره گفت خودتو بکش رو تخت... لطفن از اتاق برین بیرون... یکی برام شیاف گذاشت... یکی یه چیزی گذاشت زیرم و شکمم رو فشار داد. آخ... چند دقیقه نگذشته بود که آروم شدم.
فاصلهی اون سوال تا انتقالم روی تخت رو یادم نمیآد. لیلیبیت میگه وقتی منو از ریکاوری آوردهان لیلیبیت و مامانش بالای سرم بودهان و هی میپرسیدم بچهام سالمه؟ جواب دادهان سالم سالم... باز پرسیدهام: دستاش سالمه؟ پاهاش؟ همه جاش سالمه؟ لیلیبیت گفته نگران نباش... سالم سالمه. بعد هم گفتهام: خیلی درد دارم... میشه یه مسکن به من بزنین؟!!!
توی اتاق، تو فاصلهی اون حالت منگی تا رسیدن به هوشیاری، صدای مامانم میاومد که میگفت: بلفی... دخترت نازه... بذار الان میآرنش میبینی...
کمی بعد، یه چیز پفآلود قرمز رو که تو پارچهی سفید پیچیده بودن گذاشتن رو سینهی من. گفتم پشت تخت رو برام بیارن بالا تا راحت باشم. دست راستم زیر تن بچه بود و مامانم بچه رو نگه داشته بود و سینههای منو فشار میداد. نگاهش میکردم... این دختر منه؟ موهای سیاهش از زیر کلاه معلوم بود... چهقدر مو داره! چه ابرویی! واای چه دماغ گندهی پفآلودی! نیم وجبی خوب بلد بود مک بزنه. عین گرسنگان آفریقا دنبال سینه میگشت. مامانم گفت سه کیلو و صد گرم بوده. خوب دستکم خوب منو روسفید کرد. آخه خیلیها و بیشتر از همه لیلیبیت میگفتن با این شکم کوچیک و فقط ده کیلو اضافه وزن، بچه زیر سه کیلوئه. قدش هم 50 سانتیمتر بود.
بعد هم فیلمی رو که تو اتاق عمل گرفته بودن دیدمو گویا مامان دوربین رو گذاشته بوده رو حالت فیلمبرداری. توی فیلم ضربهای رو که دکتر به کمر دخترم زد، لحظهی گریه و تمیز کردنش رو دیدم.
ساعت 1: 15 دقیفه بود و من به لیلیبیت و مادرش گفتم بهتره برن ناهار بخورن و برای ساعت ملاقات برگردن. کمکم غذای بیارها و همراهان سرو میشد. غذای من ژله و آبمیوه بود که البته خودم هم آورده بودم. ساعت 2 ملاقاتیها رسیدن. همکارها، یکی دو تا از دوستام، خواهرشوهرم و خیلیهای دیگه. هرکس از راه میرسید میگفت واای... چهقدر شبیه خودته!!! سیل تلفن و اساماس بود که منو شاد میکرد. ساعت ملاقات که تموم شد، داداشم و خانومش رسیدن. از سر کار میاومدن. و مامان قاچاقی آوردشون داخل. زنداداشم ذوق میکرد و میگفت لباش و ابروهاش به داداشت رفته. کمکم همه میرفتن... هرچی مادرشوهرم اصرار کرد که پیش من بمونه مامانم زیر بار نرفت. گفت حداقل تا شب... شما شب برگردید... باز هم مامان قبول نکرد.
تنها شده بودیم و من دخترم رو نگاه میکردم. یعنی این کوچولو تو شکم من بوده؟ باورم نمیشد.
باید راه می رفتم. از یک طرف سرم توی دستم بود و ازطرف دیگه سوند بهم وصل بود. از جام بلند شدم و گفتم خودم راه میرم. لحظهی اول سخت بود. انگار خشک شده بودم. ولی بلند شدم و توی بخش راه افتادم. خوب... اونقدرها هم بد نبود. فقط هرچند ساعت یک بار درد شروع میشد که با مسکن ساکتش میکردم. جای بخیهها زیاد درد نداشت. فقط موقع دستشویی رفتن انگار جاذبهی زمین همهی محتویات شکمم رو به طرف خودش میکشید. و اون موقع بود که کمی اذیت میشدم. اصلن از اون دردهای وحشتناکی که خیلیها میگفتن خبری نبود.
شب لیلیبیت دوباره اومد. بابا شده بود. ذوق داشت و از دخترکش فیلم میگرفت. دو سه ساعتی موند و رفت.
نینی تا صبح بیدار بود. مامانم مواظبش بود و من خواب و بیدار بودم و تو این فاصله شیر هم می دادم. یکی دو بار هم راه رفتم. ساعت 5/3 نیمه شب صدای فریادهایی رو شنیدیم. خانومی رو آورده بودن که قرار بود طبیعی زایمان کنه. تا زمانی که وارد اتاق زایمان بشه صدای فریادهاش تن منو میلرزوند... با خودم گفتم خوب شد طبیعی زایمان نکردم!
صبح دکترم اومد. سوند و سرم رو در آوردن و من از شر اونا راحت شدم. پرستار پانسمانم رو باز کرد... منتها چسب رو چنان محکم کشید که پوستم کنده شد. دکتر بخیه رو چک کرد. دوباره پانسمان کرد و بهم گفت:« فرداشب پانسمان رو باز کن و بنداز دور و بر حموم. بعد از حموم میتونی شکمبند بپوشی.»
مامان رفت دنبال کارهای ترخیص. همهی کارها انجام شد، لباس نینی رو تنش کردیم، لیلیبیت رسید و توی گرمای ظهر تابستون رسیدیم خونهی مامان. ساعت 2 اونجا بودیم و برق هم قطع بود!!!
اینم بگم که بخیههام جذبی بودن و مشکلی باهاشون نداشتم... ولی جای زخمهای پانسمانم (اطراف بخیهها ) بهشدت کبود و خونمرده و دردناک بود و تا دوهفته اذیتم کرد. هی پماد زدم و هی پوستش کنده شد تا خوب بشه! فکر کنید من روز سوم بچه رو برداشتم بردم مرکز بهداشت برای واکسن و تشکیل پرونده... همونجا هم رو صندلی نشستم شیر دادم بهش و همه رو انگشت به دهن گذاشتم! من معتقدم دکتر خیلی مهمه... و من از دکترم خیلی راضی بودم.
روز سوم و چهارم چنان تب کردم که پامو میذاشتم توی تشت یخ و مینشستم. میگفتن تب شیره... ولی خیلی بد بود.
شکمم که روز اول مثل شکم 5 ماهگیم بود در عرض ده روز کوچیک شد و الان فقط یه قلمبهی شل و ول مثل آدمی که دو ماهه حاملهاس مزاحم منه و دور کمرم 4 سانت پهن شده. اونم برای من که هیچچچچچچچچچچچی شکم نداشتم.
همین.
ببخشید دیر شد. اگه سوالی بود در خدمتم.
ممنون از بلفی جون بابت نوشتن این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن مادران دیگه در این تجربۀ بزرگ مادرانه. ![]()
پی نوشت: قابل توجه مامانهای عزیز، وبلاگ "کودک شیرین من" با مطالب مفید و جدید به روز شده.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.