تولد النا کوچولو- مهرماه 90

 

با نام و یاد خدای خوبم  که به من توانایی پروراندن غنچه ای را در درونم بخشید و مرا یاری کرد تا بتوانم  گل زیبای زندگیم  را به دنیا  هدیه کنم .

من همیشه  دوست داشتم  بصورت  طبیعی  یعنی  آن طور  که  خدای  خوبم  پسندیده  فرزندم  را به  دنیا  بیاورم  و خدا را  شکر که  توانستم.

  صبح روز 3 مهر بود  طبق  دستور مامایی  که  قرار بود  موقع  زایمان  کنارم  باشه  به  بیمارستان  رفتم  و مثل همیشه  من  رو دلداری  داد  و  روی  پیاده روی  تأکید  کرد  اما  من  تنبل تر از این  حرفا  بودم  و تا  اون  موقع که 10  روز به  زایمانم  مونده  بود،  ده  بار هم  پیاده روی  نرفته  بودم(که البته ضرر کردم ) .

 

بعد از ظهر هم آخرین  نوبت دکترم  بود  ، نامه  بیمارستان  و بهم  داد و گفت  اگه تا  تاریخ  زایمان  اتفاقی نیافتاد بیا  تا  بررسی  بشه ، منم  که  به  دلم  افتاده بود  به   تاریخی  که  تعیین  کرده  بود  نمیکشه  از خانم منشی خداحافظی کردم  و حلالیت  طلبیدم.

ساعت 2 نیمه شب  بود  که  با  درد  بیدا ر شدم  زیر  دلم  و کمرم  درد  میگرفت  و  چند  ثانیه  بعد  آروم  میشد به ساعت  نگاه کردم  و  مطمئن  شدم  که  درد ها  منظمند  تا  ساعت  4  به  همسری  نگفتم  تا  اینکه  خودش  از صداهای  من  که  آروم  آه  می کشیدم  بیدار شد  بهش  گفتم  فکر کنم  موقعشه!  گفت  نه بابا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هنوز 10 روز  دیگه  مونده !!!!  بعدش هم  من  آمادگیشو  ندارم،  از این حرفش  حسابی  خندم  گرفت  انگار هنوز باورش  نشده بود  قراره  راستی راستی  بابا  بشه!!!

 

ساعت  6  صبح  دیگه طاقت  نداشتم ، دوست داشتم  بدونم  واقعاً  درد های  زایمانه  یا  نه ؟  به خانم ماما  تلفن کردم  و  قضیه  رو گفتم  ایشون  هم دردهای  زایمانی  رو تأ یید  کرد  وگفت  برای  معاینه  ساعت  8  صبح  بیا بیمارستان . من و همسری  ومامان  ساعت  8 رفتیم اما  خانم ماما  گفت  که  خیلی  زوده   برو خونه  دوش  بگیر از پله ها  بالا  و   پایین  برو غذای  سبک  بخور و  ساعت 1 بعد از ظهر  بیا  تا  تحت نظر  باشی .

 طبق  دستورات  عمل کردم  و ساعت 1بعد از ظهر راهی  بیمارستان شدم  اما  باز زود بود  و قرارشد   ساعت  7 شب  دوباره  به  بیمارستان  برم ، تا  ساعت  7 شب  رفته رفته  فاصله  بین  دردها  کمتر میشد  و شدت بیشتری  پیدا می کرد ، ساعت  7  که  به  بیمارستان  رفتم  خانم ماما  گفت  که  احتمالا  نصف  شب  زایمان میکنی  حالا  یا  میتونی بری  خونه یا بمونی !!!

من  که  دردها   امانم  رو بریده بود  قبول  نکردم  خونه  برم. دردها  تا  ساعت  ده ونیم شب   قابل تحمل  بود  ولی  از اون  موقع  تا  لحظه  به  دنیا آمدن  دخترم(حدود 2 ساعت )  لحظاتی  بود  که  با  وجود  درد  زیاد احساس  میکردم  خدا  از هر لحظه  دیگه ای  تو زندگیم  بیشتر  بهم  نزدیک  شده  .

دخترم  در اولین  ساعت  سه شنبه 5 مهر 1390  پا  به  این  دنیا  گذاشت  لحظه ای  که  با  هیچ چیزی  در این دنیا  قابل  مقایسه  و  با هیچ  کلمه ای  قابل  وصف  نیست  آن جا  بود  که از عمق وجودم  دانستم :

خاطره تولد ديانا كوچولوي - 13 مرداد 90- مشهد

 ابتدا نوشت  از طرف مدیر وبلاگ: از تاخیری که تو ارسال پست‏ها و تایید نظرات وجود داشته معذرت میخوام. نظرات پست قبل تایید شد و  سعی شد به ایمیل ها هم پاسخ داده بشه.

 

روز 12 مرداد ساعت 6 صبح از دردهاي دل و كمر از خواب بيدار شدم

من 37 و 4 روز بودم و هنوز فكر مي كردم تا زايمان خيلي مونده (19 روز)
دردها فاصله منظمي نداشت و بين 15 تا 20 دقيقه بود
كه نمي شد بهش گفت ريتميك
اما من چون سابقه سقط داشتم با اين دردها آشنا بودم و مي دونستم شروع واسه دردهاي اصلي خواهد بود
ساعت 10 ديدم دردها قطع نشد و به همسري گفتم ديگه داره مشكوك ميشه
حدود 12 رفتيم سونو گرافي اخه دكتر واسه هفته 38 سونو داده بود و من كه ديدم اوضاعم مشكوكه رفتم سونو
توي سونو همه چيز نرمال بود و دكتر وزنت را 2970 تخمين زد
توي راه برگشت رفتيم داروخانه و وسايلي كه براي بيمارستان لازم بود را خريديم
عصر هم رفتيم با همسري دكتر و من گفتم از صبح درد و انقباض دارم و دكتر گفت نگران نباشم و اگه فاصله دردها 5 دقيقه شد برم بيمارستان
خلاصه يه كم پياده روي كرديم و اومديم خونه
ساك بيمارستان را بستيم
شب ماكاراني درست كردم و رفتيم روي پشت بوم و اخرين شام دونفريمون را خورديم (البته اون موقع نمي دونستم اين اخرين شام دو نفرمون هست)
دردها كما بيش ادامه داشتن اما قابل تحمل بودن و هنوز ريتميك نبودن
شب حدود 2 خوابيديم
و من ساعت 4:45 دقيقه بايه درد شديد از خواب بيدار شدم
همسري هم بيدار شد
وقتي پا شدم احساس كردم ترشحاتم زياده و حدس زدم كيسه آبم پاره شده - مايع گرم و زلال
رفتم دستشويي و ديدم بله ترشح رنگي هم دارم
فاصله دردها را اندازه گرفتيم ديديم شده 5 دقيقه
با همسري حاضر شديم و صبحانه خورديم
فاصله دردها كمتر و كمتر مي شد
وقتي رسيد به دو دقيقه راه افتاديم سمت بيمارستان و من شدت دردهام خيلي زياد شد
به بيمارستان كه رسيديم ساعت 6:10 صبح بود.
منو بردن اتاق معاينه و ماما گفت كيسه آبت پاره شده و دهانه رحمت 4/6 هست
گفتم مي خوام از روش بيدرد استفاده كنم گفتن دكتر بيهوشي مياد باهات صحبت مي كنه
زنگ زدند به دكترم هم خبر دادن
معاينه دردي نداشت فقط حس بدي داشت
خلاصه تا 7:45 دوبار ديگه معاينه شدم و دهانه رحم رسيد به 5/7 بعد لباس مخصوص به من دادن و من را بردن اتاق درد
اونجا من تنها بودم
منو به دستگاههاي موجود وصل كردن كه يكي صداي قلبتو نشون مي داد و اون يكي نمي دونم چي بود
فاصله دردهام شده بود يك دقيقه
خلاصه تا 8:15 دردهام ادامه داشت و دهانه رحم شد 6 سانت
دكتر بيهوشي اومد و گفت كه مي خواد از روش ماسك اكسيژن استفاده كنه و دارويي كه بايد به دستم تزريق مي شد و اطمينان داد كه تا 80 درصد درد كاهش پيدا مي كنه و گفت از اپيدورال خيلي بهتره
منم خيالم راحت شد - با توجه به اينكه دكترم اشنا بود و سفارش منو به كادر كرده بود فهميدم نبايد چيز بدي باشه و خوشحال شدم كه چيزي قرار نيست به كمرم تزريق بشه و درضمن دردهام اينقدر زياد بود كه فكرم كار نمي كرد-
من تا اونموقع فكر مي كردم از روش اپيدورال استفاده مي كنن و قبلا دقيق سوال نكرده بودم

خلاصه ماسك را اوردن و دكتر گفت بايد توش نفس بكشي و يه دوز دارو هم بهم تزريق شد
اول حالت خواب بهم دست داد ولي دردها كه مي يومد هشيار مي شدم
اما يك ربع كه گذشت ديگه كلا تو حالت خواب بودم البته صداها را مي شنيدم و ديگه از اين به بعد فقط فشارها را احساس مي كردم و دردهاي دل و كمر نداشتم
ساعت 8:30 بود كه فشارهاي خيلي زيادي احساس كردم و چند تا داد وحشتناك زدم كه دادها از درد نبود از فشار بود و ناگفته نماند اصلا دست خودم نبود انگاري يه نيرويي مي گفت داد بزن
- تمام مدت دكتر بيهوشي و ماما بالا سرم بودن و تاكيد داشتن توي ماسك تنفس كنم و داد و هوار نكنم-
همه از روند زايمان خيلي راضي بودن و مي گفتن همه چي خوب و فعاله
كار به اينجا كه رسيد يه معاينه شدم و گفتن دهانه رحم فول شده و بچه وارد مجرا شده
همين جا بود كه دكترم اومد و فوق العاده از روند زايمان تعجب كرد و گفت من فكر مي كردم تا عصر زايمان نكني
بعد باز كلي سفارش كرد كه ميخواد من درد نكشم و پرسيد چند دوز دارو داده شده دكتر بيهوشي گفت 2 تا گفت يك دوز ديگه هم بديد كه دردي احساس نكنه
ويلچر اوردن و منو ساعت 9:15 دقيقه بردن توي اتاق زايمان
فشار زيادي توي اون قسمت احساس مي كردم اما خوشبختانه دردي نداشتم
رفتم روي تخت زايمان و بازم چند تا داد وحشتناك ديگه زدم كه دكتر گفت سر بچه ديده مي شه
واي خيلي خوشحال شدم
خلاصه دكتر گفت مي خوام واست ضد عفوني كنم ولي من فهميدم مي خواد برش بده كه اصلا احساس نكردم
يه لحظه احساس كردم يه سر بچه اومد و بلافاصله عبور شانه هاشو احساس كردم و ليز خوردن بچه
و خداي من فرزند من متولد شد
دكتر ساعت را اعلام كرد 9:40
صداي گريه اش اومد
دكتر گفت تكون نخور تا جفت بياد
چند لحظه بعد جفت هم اومد
تميزش كردن و نشونم دادن واي باورم نميشد
با تمام وجود دستامو بردم سمت اسمون و گفتم خدايا شكرت.......... باورم نميشه
دكترها و ماماها مي گفتن برامون دعا كن
و من اشك مي ريختم و مي گفتم خدايا شكرت
دكتر شروع كرد به بخيه زدن ومن غير از يكي دوبار سوزش چيزي حس نكردم
گفت زياد بخيه نخوردي - 4 تا
بخيه زدن 10 دقيقه طول كشيد
ساعت 10 منو بردن توي بلوك
و ساعت 10:15 كوچولومو اوردن تا بهش شير بدم
بچه تا 11:45 شير خورد و من ساعت 12 رفتم بخش

به شدت از كادر بيمارستان - رضوي مشهد- و دكترم -دكتر نظرزاده- و دكتر بيهوشي-دكتر صديقي- راضي هستم
همه چي عالي بود
رسيدگي بسيار خوب بود
تمام مدت يك ماما و دكتر بيهوشي همراه من بود
و هيچ نقصي نداشت
اگه يك بار ديگه مادر بشم حتما همين بيمارستان ، زايمان طبيعي و همين دكتر را انتخاب مي كنم
جا داره از دكترم كه نه ماه تمام به من دلگرمي داد و همراهم بود بازم تشكر كنم و از خدا واسش بهترين ها را طلب كنم
خدايا شكرت

- وزن بچه برخلاف تخمين سونو گرافي 2550 و قدش 47 بود
- من بعد زايمان هيچ سوزش و دردي در ناحيه بخيه نداشتم فقط احساس كوفتگي داشتم كه گفتن مال فشار وارده است
- مامور بيمه وقتي فهميد طبيعي زايمان كردم بهم تبريك گفت و كلي ذوق كرد
- از اولين ساعات خودم به تنهايي دستشويي مي رفتم و بچه ام را شير مي دادم

 

مامان دیانا کوچولو

  

تولد نيكي كوچولو- دي ماه 89- تهران

سلام مامانای فداکار میخوام خاطره زایمانم رو واستون تعریف کنم.

راستش از 2 هفته قبلش دکتر گفته بود دهانه رحمت 2سانت بازه و من هیچ دردی نداشتم  دکتر منو ترسوند که اگه زایمان نکنی بجه  عفونت میگیره به خاطر همین مجبور شدم تو این 2هفته چندبار برم پیشش که بعد پشیمون شدم پرستار گفت این دکترا دهانه رحم رو دستکاری میکنن که تو شیفتشون زایمان کنی

خلاصه بدون درد سپری شد تا یه شب زیر دلم مثل درد پری درد گرفت این دردا میومد و میرفت گفتم شاید ماه درد که میگن همینه دردش شدید نبود ولی بازم جهت اطمینان صبح با پرستارم تماس گرفتم گفت بری دکتر بهتره به مامان گفتم ولی گفتم خیلی عجله نکن دردم زیاد نیست دم ظهر با مامان و خواهرم رفتیم بیمارستان دکترش گفت اگه دردت زیاد نیست برو خونه گفتم دکترم گفته چون درد نداری ممکنه دهانه رحمت بازتر بشه و متوجه نشی معاینه ام کرد و گفت نه همونقدره برو قدم بزن ساعت 3 بیا خواهرم امتحان داشت رفت خونه هوا شدیدا برفی بود و سرد ناهار هم میل نداشتم به اصرار مامانم نصف ساندویچ خوردم رفتیم نمازخونه نماز خوندیم یه کم قدم زدم پله ها رو بالا پایین کردم تایم میگرفتم واسه دردام گاهی 10 دقیقه بود گاهی 15 دقیقه ساعت  3 رفتم دکتر گفت حالا زوده برو 5 بیا ای بابا این چه جورشه به مامان گفتم بریم خونه مامان گفت حالا که اومدیم یه چرخ بزنی ساعت 5 شده دیگه بمونیم بهتره بازم پله ها رو میچرخیدم بیرون سوز داشت و زمین لیز بیرون نمیشد برم تو کلاسای زایمان گفته بودن راه رفتن به صورت مارش نظامی خیلی خوبه من جون هم تو نی نی سایت گفته بود قر دادن خوبه هر دو رو انجام میدادم تا تکلیفم معلوم بشه ساعت شد 5 همسر و برادرم هم اومدن بیمارستان رفتم پیش دکتر گفت تغییری نکردی یه نوار قلب از بچه میگیریم خیالمون راحت بشه از اتاق اومدم بیرون گفتم خسته ام بریم خونه همسرم گفت نیم ساغته تموم میشه گفتم خسته ام نمیتونم بشینم برگشتیم خونه مامان که نزدیکتر بود وقت شام بود اشتها نداشتم حس میکردم اگه چیزی بخورم بر میگردونم یه کم دراز کشیدم شاید خوابم ببره سردم بود و این دردای خفیف همچنان میومد و میرفت ساعت 8 بود حس کردم دردا شدیدتر شده و تایمش هم نزدیکتر به همسری گفتم بریم بیمارستان دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم وقتی دردا میومد به هیچ چی نمیتونستم فکر کنم انگار باهاشون کنار اومده بودم فقط منتظر بودم تموم بشه از طبقه دوم خونه مامان اینا تا بیام پایین چند بار درد اومد و مجبورم کرد بایستم یه دستم به نرده بود و دست دیگه ام رو همسری گرفته بود نه قدرت داد زدن داشتم نه حتی فشار دادن دست همسرم رو هر چند اهل داد و فریاد نیستم ولی همسرم میگفت یه کم داد بزن خالی شی ولی نمیتونستم تو کل 9 ماه بادبزن دستم بود حتی تو روزای سرد زمستون ولی اون روز اونقدر سردم بود که میلرزیدم ساعت 9.5 بود رسیدیم بیمارستان گفتم با این دردی که کشیدم حتما الان میگه 5-6 س باز شده ولی با ناامیدی دکتر گفت همون 2س . خیلی پکر شدم خانم مبین سرپرستار بهم گفت اینجا بشین برات تشکیل پرونده بدم پرونده ام رو برده بودم نمیدونم شاید میخواست وقت رو پر کنه همسری رفته بود دنبال یه سری کارا به خ مبین گفتم میخوام اپیدورال کنم گفت باشه به وقتش یه فرم هم دادن به همسری تا رضایتش رو اعلام کنه پرستار مهربونی بود همه رو با لفظ مامان جان صدا میکرد وقتی سوال میپرسید با دستم اشاره میکردم که صبر کنه تا دردم ساکت بشه بعد جواب میدادم یه ساک بهم دادن یه خدمه اومد کمکم کرد لباسام رو عوض کردم لباسای خودم رو به مامان اینا تحویل دادن هر دقیقه احساس دستشویی داشتم وقتی میشستم خبری نبود ولی دوست نداشتم پا شم یعنی حال نداشتم خدمه اومد منو رو تخت خوابوند واسه تنقیه گفتم از صبح چیزی نخوردم ولی گفت اشکال نداره این باید باشه(اصلا متوجه نشدم درد نداشت)راستش یه کم که گذشت دردم که گرفت به خودم پیچیدم تمام آب سرم رو زمین سرازیر شد خیلی خجالت کشیدم طفلی کار خدمه  رو زیاد کردم صداش زدم بیاد  یه کم راه رفتم میون دردا همش چرت میزدم یاد حرف پرستارم افتادم که میگفت میون دردا انرژیتون رو ذخیره کنید خ مبین میگفت چه زائوی خوابالویی اومد موهای به هم ریخته ام رو مرتب کرد گفت بیا رو تخت بخواب چک کنم گفتم دردم شدیده از اپیدورال خبری نیست؟ نگاه کرد گفت اوه از اپی گذشته 7س باز شده میخوای اسپاینال کنی؟ گفتم باشه فقط زودتر.

 بهم سرم زد و رفت چند دقیقه بعد با فریاد من اومد گفت چی میخوای گفتم خیلی احساس فشار و زور میکنم این طبیعیه؟ تا نگاه کرد گفت بچه داره میاد بیا از رو تخت پایین با وجود فشار و دردی که بود عین آدم آهنی حرف گوش میدادم تازه دنبال دمپایی میگشتم که گفت ولش کن بچه ات داره میاد پابرهنه منو برد اتاق بغلی رفتم رو تخت ولی دیگه نمیتونستم پاهام رو بذارم رو میله. پرستار کمک کرد ولی نصفه گذاشتم دکتر گفت ایراد نداره قرار بود از موسسه رویان بیان ولی برف شدید بودو پروسه زایمانم  سریعتر از حدی که فکر میکردن انجام شد هنوز نیومده بود دکتر گفت نمیتونیم بچه رو اینجوری نگه داریم بچه رو میاریم بیرون کاراش رو میکتین تا برسن نمیدونم چطور گذشت بی اختیار فشار و زور میدادم چشمام رو بسته بودم دوست داشتم ببینم چطور دنیا میاد ولی هیچی نفهمیدم گلوم از خشکی میسوخت تو اون حال گفتم آب بهم بدید یه کم آب ریختن تو گلوم تا دکتر گفت نمیخوای چشمات رو باز کنی دخترت رو ببینی؟

وقتی دیدمش اولین چیزی که گفتم این بود که این کوچولو بود اینقدر لگد میزد دوست داشت بیاد دنیا؟ احساس کردم ناحیه پرینه ام میسوزه فهمیدم داره بخیه میزنه گفتم چند تا بخیه میزنی گفت چه فرقی واست میکنه 4-5تا بهم میگفت پات رو ثابت نگه دار اما از شدت سرما پاهام میلرزید 2تا پتو چند لا روم انداخته بودن ولی نمیتونستم پاهام رو نگه دارم بعد از بخیه که فقط یه سوزش مختصر حس کردم تازه کارشناس رویان اومد یه خانم خنده رویی بود بهم گفت منو میشناسی گفتم نه گفت از رویان اومدم باهات تلفنی حرف زدم خندیدم آروم رو دلم رو نوازش کرد چیزدیگه ای متوجه نشدم همه حواسم پی دخترم بود که کنار تختم بود اتاق خالی شد خدمه اومد منو برد رو تختم خوابوند گفت استراحت کن 2ساعت دیگه میری بخش اونقدر گشنه و تشنه بودم که نگو تو همون 2 ساعت یه عالمه خرما با 4لیوان آب انبه خوردم

ولی واقعا زایمان طبیعی مثل آب رو آتیش میمونه بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم هیچی خیلی خسته بودم ساعت 12.05 نیکی من دنیا اومد ساعت 2 بردنم بخش خانم رضائی دکترم میگفت این زائوی خوابالوهم زایمانش انجام شد فکر میکردم بعد از زایمان چقدر میخوابم ولی از ذوقم تا صبح خوابم نبرد خوبیش این بود که وقتی با ویلچر آوردنم بیرون که ببرن بخش تازه یادم افتاد که مامان اینا پشت در انتظار من رو میکشیدن ولی اونقدر حالم خوب بود که دوست داشتم بمونم پیششون

صبح خودم رفتم دستشویی و بعد از مرخص شدن (ظهر همون روز)خودم رفتم حمام و کارای شخصیم رو خودم بدون هیچ دردی انجام میدادم و از ایکه به راحتی بچه ام رو بغل میگرفتم و شیر میدادم خیلی خوشحالم

 

 

مامانای نازنین بذارید چند تا تجربه ام رو بهتون بگم:

اولا اینکه سعی کنین تو ماههای آخرروزی نصف لیوان 4مغز یخورید انرژی رو تو کبد ذخیره میکنه موقع نیاز خرد خرد آزادش میکنه

بین دردا حتما استراحت کنین تا انرژی زیادی هدر ندید

بعد از زایمان طوری غذا و مایعات بخورید که دچار یبوست بعد از زایمان نشید اگر دکترتون شیاف داد حتما استفاده کنید خیلی به این مساله کمک میکنه

واسه همتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم.

 

پايان

آرزو مامان نيكي كوچولو

تولد محمد مهدی- آبان 88- خرمشهر

از نیمه های مهر ماه به این ور چقدر اتفاقات مهم مربوط به نی نی اون روزا و محمد مهدی این روزا بود که هربار اومدم پشت سیستم بنویسمشون نشد،چقدر از مشخصات هفته های آخرش و تند تند وزن گرفتناش و دردهای کشنده و وحشتناک خودم و کارای زیادی که روی سرم ریخته بود و به عشق اومدن مسافر کوچولوم تند تند انجامشون میدادم

وای جیگر مامان اگه اون روزا یه لحظه فقط یه لحظه حالت چشمات و نگاه کردنت به خودم رو میدونستم چطور اون هفته ها و روزهای آخر رو میتونستم صبوری کنم تا تو بیای؟

دردهایی که از ماه ششم اذیتم میکردن و نتیجه اون شد آمپولایی که باید هفته ای یکبار و بعضاً هفته ای دوبار تزریق میکردم با ورودم به ماه هشتم خیلی کشنده شد و از نیمه دوم ماه هشتم طوری شد که هروقت دراز میکشیدم برای خوابیدن اشکم از دردای زیر شکم در میومد علاوه بر اینکه زانوها و پشت ساق پام هم مدام توی خواب میگرفت و نمیتونستم تغییر وضعیت بدم.نمازهام رو گاهی از شدت درد و  حس پایین اومدن نی نی جون مجبور میشدم یک در میون نشسته بخونم(خدا قبول کنه(

خلاصه وقتی وارد آبان شدیم دیگه هر لحظه فکر میکردم نی نی الانه که دنیا بیاد،تقریباً اکثر شبها دردهای منظم داشتم به خصوص شب میلاد امام رضا که فکر میکردیم مسافرمون اونشب برسه و با امام رضا میگفتم که:مهربون من شما میدونین من چقدر به شما و اسمتون علاقه دارم و همیشه آرزو داشتم که اسم همسر یا پسرم رضا باشه اما چه کنم که حالا که خدا داره بهم  پسر میده نمیتونم اسمی غیر از محمد مهدی براش انتخاب کنم.وقتی بهش فکر میکنم دلم یه حالی میشه از فکر اینکه پسرم وقتی به سنی برسه که بتونه یه سری مسائل رو درک کنه فکر اینکه اسمی داره که ترکیب اسم و لقب امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف هست چه تاثیراتی روی فکر و روح و تربیت شخصیتی و مذهبیش میتونه داشته باشه.

مطمئن بوده و هستم که همه ی معصومین از این انتخاب راضی هستن.خلاصه اونشب هم گذشت و روزگار من کما فی السابق میگذشت.در این بین روزهایی بودن که خیلی دلهره داشتم که توی اون روزها که به دلیل اتفاقات خاص آمادگی برای زایمان من وجود نداشت درد به سراغم نیاد.مثلاً روز روز یازدهم که لوله کشی آب گرم خونه مامانی مشکل پیدا کرد و بعد هم که درستش کردن آبگرمکنشون خراب شد.من که با این اوضاع نمیتونستم برم خونه مامانی،مونده بودیم اگه مامانی بیاد پیش من مدرسه دایی علی رو چیکار کنیم؟

تازه این مشکلی نبود مشکل اصلی روز سیزدهم اتفاق افتاد:وقتی که مامانی میرفت که جواب تلفن خونشون رو بده نمیدونم چی شده بود که میفته روی کتف راستش و بنده خدا دستش به شدت درد میگیره به حدی که دست راستش رو نمیتونست حرکت بده.از یه طرف خیلی نگران مامانی بودم و از طرفی هم خدا خدا میکردم که یه وقت توی این روزها وقت زایمانم نرسه.

آخه روز قبلش هم رفته بودم دکتر برای چکاو هفتگی که خانم دکتر  منو یه معاینه داخلی نسبتاً طولانی کرد که به نظر من بیمورد بود چون سایز لگن من که از زایمان اولم معلوم بود مشکلی نداره و مشکل دیگه ای هم که نداشتم.البته بعدش معلوم شد که اینکار صرفاً به خاطر تحریک جنین بوده و معاینه داخلی بهانه بوده(به گفته خود دکتر)

وقتی از صندلی معاینه میومدم پایین خیلی ناراحت شدم و به دکتر گفتم نباید اینکار رو میکردین.من برای زایمان عجله ای ندارم و دوست دارم هر وقت که وقتش شد بچم به دنیا بیاد نه اینکه خودم زمان زایمان رو جلو و عقب کنم.

شب چهاردهم آبان ١٣٨٨:

از دیشب که دکتر معاینه داخلی انجام داده به همراه ادرار لخته های بزرگ خون دفع میشه همراه سوزش که از عوارض طبیعی معاینه داخلیه.اگر فردا هم ادامه پیدا کنه باید برم دکتر که خداای نکرده خطری بچم رو تهدید نکنه.

امشب اصلاً(تاکید میکنم اصلاً)درد ندارم.خدا رو شکر.خدا کنه تا روشن شدن وضعیت دست مامانی و بهبودیش زایمان نکنم.آمین

شب وقت خوابوندن رضوان خاتون:

رضوان خاتون:مامان جون نی نی کی میخواد بیاد تو دُینا(دنیا)؟

من:نمیدونم مامان شاید چند روز دیگه،دیگه زیاد چیزی نمونده.هر وقت که خدا بخواد نی نی ما هم دنیا میاد

رضوان خاتون:نی نی فردا میاد تو دینا

من:فردا که فکر نکنم ولی انشالا زود زود میاد عزیزم.دیگه بگیر بخواب

رضوان خاتون(با عصبانیت):چرا فردا میاد تو دینا تو نمیدونی

در ادامه شب هم اصلاً درد نداشتم

روز چهادهم آبان ١٣٨٨:

با کمال تعجب امروز هم بدون درد شروع شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر(نگران مامانی هستم یادم باشه بهش تلفن کنم)و ظهر برم بهش سر بزنم

باید خونه رو مرتب کنم(آخه دیشب خواب بودم که حس کردم یه چیزی روی صورتم راه میره و با کمال تعجب دیدم که یه سوسکه.و تمام پشتیها و مبلها رو برای کشتنش جابه جا کرده بودم...خدا رو شکر که نترسیدم و الا حتماً کارم به بیمارستان میکشید)

مرغ رو گذاشتم نیمپز بشه تا بعداً توی سس ترش و دون انار بپزمش(عباس چند روزه که میگه مرغ ترش برامون درست کن)

برنج رو خیسوندم و مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم.

رضوان بیدار شد و صبحانه رو با هم خوردیم.بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرفها رفتم طرف کابینت تا دیگ رو برای گذاشتن آب برنج در بیارم.

یادم باشه آب برنج رو که گذاشتم با مامانی تماس بگیرم و بعد هم برم حمام

...چرا پام یهو گرم شد.خاک تو سرم این چیه؟یعنی خودمو خیس کردم ولی من که...بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که کیسه آب بچه پاره شده.

هر دو تا خط بابای بچه خاموشه،محل کارشونم که هیچ کدوم از خطا تو ساعت کاری جواب نمیدن،شماره همکارای شعبه ش رو هم که ندارم.

زنگ میزنم به همسایمون که شوهرش همکار شوهرمه و به تازگی از اون شعبه منتقلش کردن به جای دیگه که لااقل شماره یکی از همکارا رو ازش بگیرم:تلفن رو جواب نمیده،موبایلش رو هم...نه

تماس میگیرم با همسایه طبقه دوممون،شاید خونه اونا باشه اما نیست.همسایمون میگه که الان با شوهرش تماس میگیره که بیاد منو برسونه اما من روم نمیشه،میگم من شوهرم رو پیدا میکنم شما بیزحمت رضوان رو نگهدارید تا پدرم بیاد دنبالش.میگه پس من میرم بالا در خونه خانم...رو میزنم شاید خونه باشه...بود و با شوهرش تماس گرفت و اونم با همکارش و شوهرم زنگ زد به من و ...

بدو بدوی من واسه آماده کردن رضوان که بازیش گرفته بود و آقای همسایه و شوهرم که با هم رسیده بودن و تحویل دادن رضوان به خانم همسایه با یه خداحافظی سوزناک و یه دنیا عشق و یه عالمه بوسه و رفتن من به بخش زنان بیمارستان و پذیرش در ساعت ١١:١۵

و اما اینکه من توی این بیمارستان به اصطلاح خصوصی چی به روزم اومد شروعش باشه با این مطلب که:

بعد از اینکه ساعت یازده و ربع پذیرش شدم منو به اتاق معاینه فرستادن و یه نفر اومد و یه معاینه انجام داد و اسم دکترم رو پرسید(که خودم هم قبلاً باهاش تماس گرفتم و توی همون بیمارستان بود)دیگه کسی سراغم نیومد تا ساعت ١٢:٣٠ و اونقدر گرم صحبت بودن که صدای من هم به گوششون نمیرسید.تازه ساعت دوازده و نیم هم یکی از پرستارها اومده بود دستکش برداره که با دیدن من تعجب کرد و گفت این کیه اینجا خوابیده و...و با توضیح اینکه کیسه آب ساعت ١٠:٢٠ دقیقه پاره شده و درد هم ندارم ازش خواهش کردم فوری دکترم رو خبر کنه.

منو به اتاق درد بردن و یه سرم بهم وصل کردن ولی خبری از دکتر نبود.وقتی از یکی از پرستارا پرسیدم گفت دکتر رو دیر خبر کردن رفته سر عمل دومش و گفته این سرم رو بگیری تا بیاد.ساعت ١٣:٣٠ دکتر اومد و با دیدن من خندید و گفت:دیدی کشوندمت بیمارستان خانم لبنانی(چون من روسریم رو لبنانی میبندم منو با این اسم صدا میکنه(

 

بعد هم با یه وسیله ای شبیه نی  مثانه م رو خالی کرد که خیلی درد داشت و این کار رو دو بار تکرار کرد(یه چیزی تو مایه های سند که البته کیسه بهش وصل نبود)و بعد معاینه کرد و گفت هنوز جا داری و احتمالاً ساعت چهار زایمان میکنی و گفت که سر یه عمل دیگه میره و من باید آمپول فشار بگیرم و از پرستار هم خواست که جنین رو تحریک کنه.من گفتم خانم دکتر من دردهام داره شدید میشه چه عجله ای دارین شما که دارین میرین سر عمل اگه آمپول گرفتم و وقتش شد و شما سر عمل بودین چی؟گفت:دلت خوشه ها،فکر کردی تا آمپول گرفتی می زایی؟

چشمتون روز بد نبینه بعد از حدود پنج دقیقه چنان دردی به جونم افتاد که نگو و نپرس که اگه بپرسی هم نمیتونم توصیفش کنم.پرستاری که خانم دکتر منو بهش سپرده بود(که البته فکر میکنم انترن بود)بعد از معاینه من گفت هنوز جا داری و یه آمپول دیگه زد تو سرُم.بهش گفتم من که خودم درد دارم دیگه چرا اینو میزنی و اون بی اعتنا به من دور سرم رو زیاد کرد و رفت.

دیگه داشتم میمردم سر بچه حسابی پایین اومده بود و من داشتم منفجر میشدم.پرستار رو صدا زدم و ازش خواستم که دکتر رو خبر کنه.گفت هنوز زوده،هنوز خیلی جا داری دکتر که بیکار نیست بیاد رو سرت و منتظر زایمانت بمونه(با خودم فکر کردم وقتی داره یه میلیون و دویست سیصد هزار تومن پول میگیره که زایمان رو خصوصی انجام بده معنیش چیه؟ دکتری که سر رضوان خاتون زایمان منو به عهده گرفت از اولین لحظه تا بعد از زایمان با من بود و حتی تو ذکر گفتن بهم کمک میکرد،خدا خیرش بده.

گفتم آخه من سر بچه رو کاملاً حس میکنم.گفت فکر میکنی.اما وقتی که میخواست بره یه نگاهی به من انداخت و کاملاً متوجه شدم که ترسیده و از اتاق بیرون رفت.صداش رو میشنیدم که با اتاق عمل تماس گرفته  بود و میگفت:به خانم دکتر محمودی بگید خودش رو برسونه زائوش فوله و رحمش ده سانته.

اما وقتی تو اتاق اومد به روی خودش نیاورد.سر بچه دیگه داشت بیرون میومد و من وقتی از درد دستم رو بی اختیار روی دهانه رحمم گذاشتم سرش رو لمس کردم،یه زور زدن من کافی بود تا به دنیا بیاد.از پرستار خواستم منو به اتاق زایمان ببره،آخه اونجا استریل نبود.اما اون به من گفت خانم تو هنوز خیلی جا داری هول نباش.بهش گفتم خودتونم میدونین که من الانشم با این آمپولایی که بهم تزریق کردین و دستکاریاتون توی وقت اضافه ام و اگه بچه م توی این اتاق به دنیا بیاد مسئولیتش با شماست.رفت و چند دقیقه بعد با خدمه بخش اومد که منو به اتاق زایمان ببره.نمیتونستم پاهام رو تکون بدم. احساس کردم رحمم داره متلاشی میشه.

با هر زحمتی بود روی تخت زایمان نشستم.پرستار فکر میکنم سر بچه رو دید که یهو با حالت دعوا داد زد خانم زور نده.گفتم من زور نمیزنم بچه خودش داره میاد بیرون آخه چرا معطلش میکنید دکتر نیومد که نیومد بچه که نمیتونه منتظر دکتر بمونه الان خفه میشه.همش منتظر بودم یکی بیاد پیش صندلی تا با یه فشار بچم رو از اون تونل تنگ و تاریکی که توش بود نجات بدم،آخه اگه کسی بچه رو نمیگرفت و میفتاد تو لگن معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.اما انگار خانم خانما دستم رو خونده بود که نزدیکم نمیشد.از درد داشتم میمردم همش خدا خدا میکردم و نمیتونستم جلوی جیغ زدن خودم رو بگیرم.تنها کاری که توی اون شرایط از دستم بر میومد که واسه بچم انجام بدم این بود که نفسم رو حبس کردم و با تمام توانم دهانه رحمم رو باز نگه داشتم تا خفه نشه.بیست دقیقه تمام این وضعیت رو تحمل کردم،دیگه توان نداشتم دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد و داشتم شهادتینم رو میگفتم که خانم دکتر با حالت دو وارد اتاق شد و نمیدونم تو صورت من چی دید که یه لحظه کُپ کرد.

حالا یه مشکل تازه به وجود اومده بود و اون این بود که چون مدت طولانی رحم رو باز نگه داشته بودم نمیتونستم ببندمش و بچه رو به طرف بیرون هدایت کنم(اونایی که زایمان طبیعی انجام دادن میدونن که برای هدایت بچه به طرف بیرون باید با باز و بسته کردنهای به موقع رحم اینکار رو انجام داد و اینکاریه که مادر به طور غریزی یاد میگیره)از  طرفی احساس میکردم دیواره های رحمم تجزیه شده و هیچ کنترلی روی اعصاب داخلیش ندارم.القصه حالا که وقتش بود من جونی نداشتم که...

با هر زوری که میزدم احساس میکردم جیگرم تو حلقم میاد.دایم خدا خدا میکردم و فریاد میزدم، نمیتونستم جیغ نکشم و بعد هر جیغی که میکشیدم کلی خجالت میکشیدم و وجدان درد میگرفتم که این چه کار سفیهانه ای بود که من کردم.بالاخره با کمک خدا و استمداد گرفتن از حضرت زهرا و امام زمان و روحیه دادن به خودم(که تو باید بالا سر رضوان خاتون باشی و باید همه نیروهات رو جمع کنی که هم بچه ت سالم دنیا بیاد  و هم خودت زنده بمونی و مراقبشون باشی)همه نیروهام رو جمع کردم و با یه "خدایا"ی بلند پسر گلم راس ساعت ١۵:٠٣ روز پنج شنبه ١۴ آبان ١٣٨٨به دنیا اومد.

و این تازه اول ماجرا بود:نمیدونم چی شد یه لحظه دیدم همه ترسیدن.دکتر با دستپاچگی و حالت تشر به دستیارش گفت سریع بچه رو بده بغلش،و این رو جوری گفت که انگار میترسید دیگه فرصتی برای در آغوش گرفتن جگر گوشه م نداشته باشم(و بعدها هم گفت که دقیقاً همین فکر رو میکرده(.

وقتی پسرم رو بغلم دادن بسم الله گفتم و صلوات فرستادم و از عمق وجودم بهش سلام و خوش آمد گفتم و تا تونستم دعاش کردم.دکتر که متوجه بی حالی من و لرزش دستم شده بود گفت بچه رو از دستم بگیرن.

دکترقبل از بخیه زدن باز هم از همون لوله هایی که قبلاً گفته بودم استفاده کرد تا مثانه رو خالی کنه. بعد دیدم که دکتر درمونده شده و مدام این و اونو صدا میکنه و یه لحظه چشم رو هم گذاشتم و باز کردم و دیدم که سه تا دکتر و با سه پرستاری که توی بخش بودن و حتی خدمه بخش بالای سرم هستن.به هر دو دستم سرم وصل کردن.دکتر داد میزد و میگفت خونریزی داخلی شدید داره.و یه نگاه به صورتم کرد و چشمام رو هم معاینه کرد و یه پرستار رو مامور کرد که هر چند دقیقه فشارم رو بگیره.بعد دوباره از اون لوله ها که اسمش خاطرم نیست خواست و گفت :به علت فشار زیادی که بهش اومده مثانه ش مرتب پر میشه.پرستاری که فشارم رو میگرفت به دکتر گفت:فشارش خیلی پایین اومده.دکتر بهم گفت:تو رو خدا تحمل کن،دیواره رحمت به خاطر فشار زیادی که بهش اومده داغون شده و خونریزی داخلی شدیدی داری،اگه بتونم یه جوری جلوی خونریزی رو بگیرم که هیچ اگه نتونم باید سریعاً ببریمت اتاق عمل.

درد وحشتناکی میکشیدم،کلی پنبه و گاز داخل رحم میکردن و فشار می دادن تا شاید خونریزی بند بیاد اما به محض خارج کردن اونا خون فواره میزد بیرون.تمام کف دور تخت،لباسای همه کسانی که دور تخت بودنو تا شصت پای خودم خون فواره میزد.دکتر داد زد دو و نیم واحد خون لازم داره یکی سریع کارای تزریق خونش رو انجام بده.اما نمیدونم چی بین همدیگه پچ پچ کردن که قضیه کلاً کنسل شد.ساعت چهار شد و وقت ملاقات بود اما به خاطر وضعیت خاص بخش و اینکه همه بالا سر من بودن به کسی جازه ورود ندادن.

دکتر سعی میکرد با بند آوردن خونریزی جاهایی رو که دیواره رحم آسیب دیده پیدا کنه و بخیه کنه و خودش میگفت که با این شدت خونریزی میترسم جایی بخیه نشده باقی بمونه.بخیه های آخر رو که میزد کاملاً فرو رفتن سوزن و کشیده شدن نخ رو حس میکردم و جیغ میزدم.یه نکته جالب اینکه وقتی دکتر اولین بسته نخ بخیه رو استفاده کرد دیدن که دیگه نخ بخیه توی اتاق زایمان نیست و تازه باید صبر میکردیم که خدمه بخش بره طبقه پایین و نخ تحویل بگیره و بیاد.

خلاصه هر جوری بود سر و ته قضیه رو هم آوردن،اما دکتر بهم گفت که هنوز هم خونریزی داخلیت بند نیومده و شرایط خوبی نداری.و مرتب باید چک بشی.و وقتی منو از اتاق زایمان بیرون بردن ساعت پنج بعد از ظهر بود.چشمام به شدت تار بود طوری که حتی جلوی پام رو هم نمیتونستم ببینم و دنیا دور سرم میچرخید.از طرفی دستم به شدت درد میکرد و اینقدر سنگین شده بود که نمیتونستم حرکتش بدم.یه چند باری هم گفتم که کسی توجه نکرد.تا اینکه یکی از پرستارها که اومد فشارم و رو بگیره و ازم بپرسه که میخوام بچم رو شیر بدم یا نه گفت این سرم رو کی وصل کرده؟گفتم چطور مگه؟ گفت:سرم رو اشتباهاً زیر پوست کرده و دستت ورم کرده، و این ورم طوری بود که تا ده روز بعد از زایمان به طور کلی از بین رفت اما تا مدتها دستم درد داشت.

و جالبتر اینکه با وجود این شرایطی که داشتم دکترم تا فردا ساعت پنج بعد از ظهر به من سر نزد.وقتی هم اومد منو دید گفت اگه بخوای تو بیمارستان بمونی و یه چند روزی بستری بشی برات بهتره اما اگه بخوای میتونی ترخیص بشی.و من ترجیح دادم ترخیص بشم.آخه موندن من توی بیمارستانی که اینجوری به آدم میرسن چه سودی برام داشت.یه نکته جالب دیگه هم وضع غذاشون بود:ناهار ظهرشون که ظاهراً قرمه سبزی بود.شب هم که شام یه ماکارونی چرب و تند آوردن،ناهار فرداش هم عدس پلویی بود که اونم تند بود.و من ترجیح دادم با وضعی که دارم به خوردن همون آبمیوه و شیرینی و پسته و خرمایی که داشتم قناعت کنم.

یک هفته بعد برای معاینه پیش دکتر رفتم و بهش گفتم که محل بخیه هام خیلی درد میکنه و پوستم به شدت کشیده شده و این نخ بخیه هایی که خیلی آویزون مونده اذیتم میکنه و نمیتونم بشینم.وقتی معاینه کرد یهو احساس درد شدیدی کردم و دیدم که با قیچی قسمتهایی از پوستم رو میبره و با پنس یه چیزی رو بیرون میکشه.از درد بی حال شدم.دکتر گفت که به علت خونریزی داخلی که داشتی خون زیر بخیه هات جمه شده و دورش داره گوشت میاره،من مجبور شدم اون قسمتها رو شکاف بدم و لخته ها رو بیرون بکشم.و گفت که خونریزی داخلیم هم هنوز ادامه داره و باید چند روز دیگه دوباره برگردم.گفتم خب حداقل بی حسی میزدین من که دارم میمیرم.وقتی به خونه برگشتم و خواستم از ژلی که دکتر برای ضد عفونی کردن محل بخیه ها داده بود استفاده کنم متوجه شدم که اون نخ بلندی که قبلاً وجود داشت نیست،حالا نمیدونم که علت اون گوشت آوردن واقعاً خون بود که زیر بخیه ها جمع شده بود یا امتداد این نخ توی گوشت فرو رفته بود...الله اعلم

هفته بعد هم که رفتم باز هم نتیجه این بود که خونریزی داخلی هنوز ادامه داره و باید استراحت کنم و خوب غذا بخورم و از این حرفا.من هم که به علت زردی محمد مهدی پرهیز کرده بودم ..........

خلاصه هر چی بود با یاری خدا گذشت اما آثارش هنوز هم پا بر جاست،طوری که حتی با خوردن روزانه کپسولهای pregnacare وقرص eisenplas در حالی که نزدیک به دو ماه از زایمان میگذره هنوز  به شدت آهن خونم پایینه و سر گیجه و تاری دید دارم.و یه مشکل دیگه که دارم اینه که با اینکه مدام منتظر بودم تا بعد از زایمان بتونم روی کمر بخوابم اما کمرم قوصی گرفته که به هیچ عنوان نمیتونم به پشت بخوابم و خیلی کمر درد دارم

پینوشتها:

1)فرشته های مهربون من و به خصوص محمد مهدی جانم

احتمالا شما روزی این مطلب رو میخونین که ازدواج کردید و شاید در آستانه بچه دار شدن باشید.و تازه اون هم به این علته که بفهمید بچه چقدر برای مادر عزیزه و شما چقدر برای من خواستنی هستید

به خصوص تو پسر گلم،هدف من از نوشتن اینها این نبوده که منتی سرت بزارم،نه خدا منو نبخشه اگه لحظه ای اینطور فکر کرده باشم،که اصلاً چه منتی مگه تو از من خواستی که به این دنیا بیارمت.هدف اصلیه من از نوشتن اینها در وهله اول ثبت تمام لحظات قشنگی بود که با تو داشتم و اینکه  بدونی حتی وقتی که به خاطر تو درد میکشیدم دوست داشتم

و دوم اینکه بدونی یه زن وقتی که به کمک خداوند فرزندی رو به همسرش هدیه میده چه دردها که نمیکشه و چه بلاها که سرش نمیاد و چه بسا عوارض سخت بارداری و زایمان رو باید تا آخر عمر تحمل کنه،با این اوصاف کمترین کاری که تو میتونی برای جبران گوشه ای از فداکاریهایی که همسرت میکنه تا تو پدر بشی اینه که همیشه بهش وفادار بمونی و محبت کنی،و از هیچ تلاشی برای آسایش و آرامش و شادیش کوتاهی نکنی.

اگه خدا خواست و اون روز من بودم که خودم بهت میگم که چکار کنی تا همسرت دردهاش رو فراموش کنه،اما اگه نبودم اینا رو از من داشته باش و این رو هم یادت نره که تو اولین ملاقاتت بعد از به دنیا اومدن بچتون یه دسته گل و یه هدیه در حد توانت براش ببری و پیشونی و دستش رو ببوسی و ازش تشکر کنی و بهش بگی که خدا رو به خاطر سلامتیش شکر میکنی،و بهش بگی که بچه رو چون از وجود اون به تو هدیه شده دوست داری

و یادت نره که از طرف من هم ببوسیش و ازش تشکر کنی

2)اون روزا خیلی از دست دکترم ناراحت شدم که چرا سعی کرد زمان زایمان رو جلو بندازه.و میخواستم تو هر وقت که وقتش بود و هر روزی که روز تو بود به دنیا بیای،ولی بعدش که فکر کردم دیدم که اگر خدا نمیخواست و این روز روز تو نبود دکتر هر کاری هم که میکرد تو به دنیا نمی اومدی...

و چهاردهم آبان روز تو بود،روزی که خدا خواست برای تو باشه،روزت مبارک عزیزم

3)اولش قصد نداشتم اینا رو بنویسم.از فکر اینکه یه روزی پسرم اینا رو بخونه خجالت میکشیدم،اما بعدش به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه خودش به دنیا بیاد.


پایان

مامان رضوانه خاتون و محمد مهدی

تولد رضوان خاتون کوچولو- مهر 85- خرمشهر

اون روزا رو فکر نمیکنم حتی وقتی که زیر خروارها خاک باشم از یاد ببرم و به خصوص روز و لحظه ی به دنیا اومدنت رو عزیزم.سه شنبه،11 مهر ماه 1385،مصادف با 9 رمضان 1427  ساعت 10:20 دقیقه صبح بود که خدای مهربون با دستهای خانم دکتر احلام آرش نیا توی بخش زنان بیمارستان حضرت ولیعصر شهر خرمشهر  تو رو به ما داد.وزنت هنگام تولد 2 کیلو 300 گرم و قدت پنجاه سانتیمتر بود.

 

مدتی قبل از به دنیا اومدن تو بود که صاحبخونمون خونشو واسه فروش گذاشت و ما مجبور شدیم اون خونه رو تخلیه کنیم.از طرف دیگه دایی حسینت چند ماهی بود که زن دایی رو عقد کرده بود و مامانی و بابایی تصمیم گرفته بودن خونشونو بفروشن و جاش یه دو طبقه بخرن و واسه دایی عروسی بگیرن.این وسط که ما دنبال خونه بودیم واونا هم همینطور،منم که وسطای دوره بارداریم بود،مامانی بهم گفت :تو که زایمانت توی ماه رمضان میفته و میگی پیش من نمیای،علی(دایی علیتو میگفت) هم که امسال میره کلاس اول و من نمیتونم تنهاش بزارم و باید به درساش برسم،شوهرتم که یا شبکاره یا از صبح تا شب خونه نیست و تو تو این شرایط نباید تنها بمونی،پس بیا یه خونه با هم اجاره کنیم،تا خیال ما هم از بابت تو راحت باشه.منم به بابا جونت گفتم و اونم از خداش بود.خلاصه گشتیم و با هم یه خونه چهار خوابه پیدا کردیم. تو همون خونه هم واسه دایی حسین عروسی گرفتن،خاله جانتم که اون وقتا مجرد بود.اینا رو گفتم که بدونی وقتی تو دنیا اومدی جمعمون جمع بود و هممون فقط منظر اومدن تو بودیم،خواستنی!!!

موندم چطور حال و هوای خودمو تو روزای قبل از تولدت بگم واست...تمام ثانیه هاشو میخوام نفس بکشم چون تو بودی که اون موقع با من نفس میکشیدی.درباره ی دوره بارداریم بعداً واست میگم،اما از روزای آخر باداریم بشنو:تو ماه آخر که پا گذاشتم دردای گاه و بیگاهمم کم کم شروع شد.از اول ماه نهم طبق دستور دکترم هر شب غذای سبک میخوردم و پیاده روی میکردم.البته خانم دکتر میگفت اگه بیشتر پیاده روی کنم تو میتونی زودتر به دنیا بیای و نیمه اولی بشی،اما من دوست داشتم تو هر وقت که خودت دوست داشتی بیای و این روزای آخر خیلی عجله واسه اومدنت نداشتم،آخه تو تا وقتی که دنیا نیومده بودی فقط مال خودم بودی،فقط من لمست میکردم و  مجبور نبودم تو رو با کسی شریک بشم ولی وقتی که از وجود من جدا میشدی دیگه همه سهمی از تو واسه خودشون میخواستن و من نمیخواستم این ثروت عظیم رو با کسی قسمت کنم،ولی نه دست من بود و نه اگر هم بود من دلم نمیومد حق انتخابو از تو بگیرمخلاصه تو درست همون روزی که باید می اومدی،به دنیای من اومدی،اون سه شنبه ی قشنگ،اون روز خدا،و من در حالی که برای خدا روزه داشتم تو رو از او هدیه گرفتم.آخه اون سال بر خلاف نظر همه که به من میگفتن به خاطر نزدیکی زایمانم روزه نگیرم تمام روزهای قبل از اومدنت رو روزه گرفتم.به خاطر تقدسی که تو واسم داشتی میخواستم وقتی تو رو به دنیا میارم فاصله خودم رو با خدای مهربون به حداقل ممکن برسونم.

شبهای قبل از اومدنت مرتب دعا و نماز قرآن میخوندم.نماز که البته زیاد نمیتونستم بخونم به خاطر سنگینی نفسم،اما دعا و قرآن مرتب میخوندم در هرلحظه توی دلم ذکر میگفتم حتی وقتی که غذا میخوردم .ده روز مونده به اومدنت دردهای گاه و بیگاه من شروع شد.هرچی که جلوتر میرفتیم دردام بیشتر و طولانی تر میشد،تا جایی که یه روز به خاطر شدت درد جلسه ی امتحان رو نیمه کاره ترک کردم و خودم رو به خونه رسوندم(اون وقتا من دانشجوی سال سوم رشته کارشناسی علوم اقتصادی بودم)

شب قبل از اومدن تو حالم خیلی بد بود اما به روی خودم نمیاوردم.آخه میترسیدم منو زود به بیمارستان برسونن تو بیمارستانم که سریع به آدم آمپول فشار میزنن و...من دوست داشتم خودم تا حد ممکن بدون کمک هیچ آمپول و دارویی تو رو به دنیا بیارم.میخواستم تمام درد و رنج دنیا اومدنت رو با تمام ذرات وجودم بچشم.اون شب به خاطر درد زیاد نتونستم افطار چیزی به جز چای و خرما بخورم.تصمیم گرفتم برم قرآن بخونم.با خودم گفتم اگه امشب تونستم سوره مریم رو بخونم،فردا تو رو توی بغل دارم.شب نهم ماه مبارک رمضان بود و مبارک ترین شب زندگی من شد.بله اون شب سوره مریم و چند سوره بعد از اون رو خوندم.اخر شب دردم خیلی زیاد شد.لباسهای باباجونو بردم تو حمام و با دست شروع به شستن اونها شدم.میخواستم یه جوری از نشستن پیش بقیه در برم تا متوجه دردم نشن.شب که همه خوابیدن من تا صبح از درد به خودم میپیچیدم و با خدا راز و نیاز میکردم.با هر دردی که به سراغم میومد سوره انشقاق رو میخوندم.دم دمای سحر دردم خیلی شدید شد.میخواستم به یکی بگم اما ترسیدم به خاطر من و تو همه از سحری خوردن بیفتن، پاشدم رفتم سحری رو آماده کنم مامانی بیدار شد و یکم بهم توپید...سحری هم نتونستم به جز یه کاسه کاستر محصول دست مامانی چیزی بخورم.مشغول به دعا و راز و نیاز با خدای خوب تو شدم.بعد از نماز که همه خوابیدن دیگه داشتم میمردم ولی هرطور بود تا صبح کشش دادم،آخه دایی علی شیفت صبح بود و من منتظر بودم به مدرسه بره.طرفای ساعت هشت صبح از شدت درد تکر ادرار گرفتم.درد تقریباً هر سه دقیقه به سراغم میومد و هربار حدود 55 ثانیه طول میکشید،هرچی سعی کردم باباجونو که اونروز روز استراحتش بود بیدار کنم موفق نشدم(باباجون اونروزا به طور پیمانی توی حراست دانشگاه آزاد آبادان کار میکرد)تا اینکه متوجه علامتای مشکوکی شدم و رفتم هرطوری شده باباجونو بیدار کردم.ازش خواستم مامانی رو که خودش اونروز حالش خوب نبود بیدار نکنه ولی قبول نکرد.با دکترم تماس گرفتم و از قضا شیفت خودش بود و من و تو مامانی و باباجون به بیمارستان رفتیم.وقتی رسیدیم خانم دکتر در اتاق زایمان بود و من مجبور بودم حدود 45دقیقه ای صبر کنم.صدای جیغهای وحشتناک زنا حالم رو خرابتر میکرد.خانم دکتر که اومد گفت بله دیگه وقتشه،اما امروز روز شلوغیه و تو باید یه کم دیگه تحمل کنی و رفت تا اتاق رو برای من و تو آماده کنه

         

درد دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود.از شدت درد فریاد میزدم یا امیرالمومنین،یا علی،یا فاطمه ی زهرا.خانم دکتر با شنیدن صدای من دوان دوان بالای سرم اومد و گفت چی شده خانم خوشگله.آفرین همین خوبه همین یا علیا به درد تو و دخترت میخوره.حدود ساعت ده بود که منو به اتاق زایمان بردن.توی اون وضعیت خوابیدن روی تخت زایمان واسم بدترین شکنجه بود.از شدت پا درد دلم میخواست پاهامو قطع کنن.اما جیغ نمیزدم.خانم دکتر خوشش اومد و گفت عجیبه که تو جیغ نمیزنی،این خیلی خوبه اگه جیغ بزنی بیشتر انرژی خودتو هدر میدی.پس با من همکاری کن تا زودتر اونی رو که نه ماه منتظرش بودی ببینی.وای خدای من.. یعنی من واقعاًمیتونستم تو رو ببینم،بغلت کنم و گرمی وجودتو حس کنم.اولین باری که دیدمت تو یه لکه ی سفید 13 میلیمتری توی یه صفحه ی سیاه برگه سونوگرافی بودی و من همه اون سونوها و آزمایشات رو واست نگه داشتم...توی همین فکرا بودم که یهو احساس عجیبی بهم دست داد،این دیگه درد نبود،نمیتونم درست توصیفش کنم،الهی مادر بشی و لذت اون لحظه رو بچشی که به خدای عالم به تمام لذتای عالم میارزه.احساس کردم از اعماق وجودم یه چیزی مثل یه ماهی لیز و فرز به حرکت در اومد اونم توی کمتر از حتی یک ثانیه،وای که چه حالی داشتم.دلم میخواست چند لحظه عقبتر بره و من دوباره اون حس رو تجربه کنم...و بعد صدای گریه تو.وقتی اولین نگاهو به صورت ماهت کردم روحم به پرواز در اومد،سبک شدم"بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدلله علی رحمته،ربی انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم، سلام عزیز دل خسته ی من،به دنیا خوش اومدی عمرم،قدمت روی مژه های تر مادرت،خانم دکتر خسته نباشی تا عمر دارم مدیونتم"اینا اولین جمله هایی بود که بعد از به دنیا اومدن تو گفتم.خانم دکتر گفت خسته نباشید رو باید به تو گفت،تو بهترین زائویی بودی که تا حالا داشتم.ببین چه دختر ناز و ظریف و قشنگی به دنیا آوردی،چه بینی خوش تراشی داره،ماشالا چه لبهای کوچولوی سرخی،به نظرت شبیه کیه؟گفتم خدا بهش عمر طولانی بده شبیه خدا بیامرز مادربزرگمه.هر کسی هم که اون روزا تو رو میدید همینو میگفت.بعدش تو هر لحظه شکل عوض میکردی و شبیه یکی میشدی.به قول مامانی تو از هرکسی یه چیزی برده بودی تا دل هیچکس رو نشکنی.تو فاصله ای که تو رو توی شیشه گذاشته بودن تا سردت نشه و من روی تخت زایمان بودم چشم ازت بر نمیداشتم.بعد از دنیا اومدن تو از شدت ضعف دست و پاهام میلرزید.وقتی منو به بخش بردن نخوابیدم لحظه شماری میکردم تا تو رو دوباره ببینم،و زمان که با من لج کرده بود به کندی میگذشت.وقتی که آوردنت با وجود ضعف و دردی که داشتم به احترام وجود مقدست ایستادم،بغلت کردم و توی گوشای نازت اذان و اقامه و تسبیحات گفتم و بوسیدمت.با انگشتم کمی آب زمزم به کامت کشیدم و بعد خواستم که بهت شیر بدم.تو اونقدر ضعیف بودی که نمیتونستی شیر بخوری،من با نوک قاشق شیر توی دهنت میریختم تا کم کم قوت گرفتی.هر بار که جات رو کثیف میکردی به حمام بخش میبردم و میشستمت و پوشکت رو عوض میکردم.هم اتاقیام میگفتن تو انگار خیلی حالت خوبه ها؟!چه طور میتونی بلند شی راه بری،تو که رنگت مثل گچ سفید شده!!!منم بهشون جواب میدادم من ماههاست که پیشمرگ این دختر گلم شدم،از امروز هم باید بتونم هرکاری واسه آسایش دخترم بکنم.

پایان

مامان رضوان خاتون و محمد مهدی



تولد امیر علی کوچولو- اسفند 85- تهران

 
راستش من میخوام از قبل از زایمان البته یه کمی قبل بگم
خرداد 85 یعنی 2 ماه بعد از عروسیمون فهمیدم باردارم
به  خاطر سن کمم و ترس از زایمان تا یک ماه فقط گریه میکردم
اینارو گفتم تا بعدش بگم چقدر فرق کردم
تقریبا 23 اسفند بود
شب خیلی سردی بود و من به شدت دلم درد میکرد
مادر شوهرم منزل ما بود و گفت احتمالا شکمت سرماخورده و گرنه تا زایمان یکهفته وقت داری
بعد شکم منو با کمک شوهری بستن
ساعت 3 شب بود که من دیدم فاصله این دردا داره کم و کمتر میشه
طوریکه دیگه تحملم تموم شد
بگذریم که در طول بارداری اسم تمام اینکارای من ناتوانی در برابر درد بود اما ..
مهدی عزیزم و بیدار کردم ... اون تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک میکرد
 
به خانم دکتر زنگ زد و اونم گفت بیاید بیمارستان منم خودمو میرسونم
 ساعت 4 بیمارستان بودیم دکترکشیک بعد از معاینه اعلام کردند که زایمان نزدیکه و باید آماده بشیم
من از ترس به مرز سکته رسیدم
قرار بود از زایمانم فیلمبرداری شه
قرار بود مامانم باشه
من فکر میکردم میگن زایمان 5 دقیقه بعد بچه ام بغلمه
فاصله دردها کمتر شده بود حدود 2 دقیقه و هر بار برای چند ثانیه فقط مجال نفس کشیدن به من میداد
من فقط گریه میکردم چون حس میکردم دیگه آخرای عمرمه
حتی به مهدی سپرده بودم اگه من مردم نامردی نکنه و اسم پسرمو همون امیر علی بزاره
ساعت 5 بود که منوبه اتاق اپیدورال بردن و بعد از یک تزریق تقریبا دردم از بین رفتاما هنوز بی حس بودم و حال خوبی نداشتم
که الان حس میکنم اون حس فقط ترس بود
مهمترین اتفاق و بهترین این بود که چون خانم دکتر از دوستان نزدیک خواهرم بود تقریبا من کارم راحت شده بود
دکتر به من اطمینان داد که اگر همکاری کنم کمتر از یکساعت دیگه میتونم پسرمو بغل بگیرم
دکتر به من میگفت که چطور باید زور بزنم و باید به کجا فشار وارد شود
اما من توان نداشتم
وقتی دکتر دید که من تلاش نمیکنم(البته جونشو نداشتم)
گفت بچه توی وضع خطرناکیه
یک بار نفستو حبس کن و بعد تلاش کن
اینکارو کردم و رضایتبخش بود
یکبار _دوبار _ سه بار و بعد
 ...
یه حس تهی شدن ... حس نمیکردم امیر علی جدا شد حس میکردم
چیزی که از من خارج شده تکه ای از وجودم و قلبم بوده
از ته دل گریستم مثل بچه ای که وقتی چیزی رو توی لباسش پنهان میکنه و به زور
ازش میگیرن
یاد حرف مهدی افتادم که میگفت : خوش به حالت دائم باامیر علی هستی ... بگذار به دنیا بیاد تلافی میکنم
یکل حظه حتی دلم نمیخواست بچه مو با پدرش تقسیم کنم.
بگذریم
صدای گریه ی امیر علی زیباترین صدایی بود که شنیدم
بعد از یک پچ پچ کودکم را بردند و من ماندم یک عالمه سوال خانم دکتر سالم بود ؟
بله
خانم دکتر نفس میکشید ؟
باخنده ... آره ... مگه میشه نفس نکشه
چرا پس ندادین من ببینمش
بردن آمادش کنن .. الان میدیدیش میزاشتیش میرفتی
یعنی زشت بود؟
با خنده ... شبیه خودته ... زشتی یا خوشگل
وقتی دیدم جواب نمیده دیگه سوال نپرسیدم
در اتاق انتظار بودم
پرستار آمد و لباسم را عوض کرد
گفتم : شما پسر منو دیدی؟
گفت : کدوم ... اون توپوله؟
گفتم : آره
گفت : آره بردن آمادش کنن
از اتاق رفتم بیرون
چشمای خیس همسرم و مادرم و خواهرم و مادرشوهرم و پدرم و پدرشوهرم را دیدم
چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟
منم بغضم ترکید
مهدی بچه ام سالمه ؟؟ آره عزیزم سالمه
انگشت داشت
آره
تو دیدیش؟
آره گلم آروم باش الان میارنش
یک ساعت _ دوساعت نیاوردنش
همه رفتن تا ساعت ملاقات
من و مادرم ماندیم
پرستار که اومد پرسیدم : خانم بچه ی همه رو آوردن پس پسر من چی ؟
فت یک کمی توی زایمان دیر اقداد کردی
مشکل تنفسی پیدا کرده.باید 2 ساعت توی دستگاه باشه.یک کم صبر کنی میارنش
تا یکساعت دیگه اش بگذره من مردم
بعد از یک ساعت پسرمو آوردن در حالی که هنوز کبود بود
پرسیدم که این هنوز کبوده ؟
گفتند نگران نباش خوب میشه
پسرم شیر خورد
چشمهایش را باز کرد
و شد تمام هستی من
بابا جونش که اومد به خاطر باباش چشماشو باز کرد و بابا مهدی گفت :
نازنین کپی خودته .... دلم خوش بود پسر میره مثل من میشه
منم گفتم ایشاالله خصوصیات اخلاقیش به تو میره
که اینم آرزوی همیشگیمه
شب که دکتر برای معاینه اومد گفت پسرم زردی داره و باید بمونه
دیگه من داشتم میمردم
خدایا بسه دیگه
نمیتونم درد تحمل کنم و این وسط باز هم مادرم به من امید میداد
میگفت : خدارو شکر زود فهمیدن
و بالاخره روز 28 اسفند 85
شاه پسر من گامهای آسمونیشو به خونه ی دل ما گذاشت و شد تکه ای از بهشت خانه ی ما
امروزه بعد از 4 سال هر کس ازش میپرسه اسمت چیه ؟ با جسارت میگه :آقای زنگنه
آقای زنگنه ی خونه ی ما بی نهایت دوستت دارم
تورا میپرستم ... من یقین دارم تو ذره ای از وجود بی کران خدایی
گفته بودن توضیح بدیم برای اینکه چرا زایمان طبیعی؟؟
تعریف زایمان بدون درد رو زیاد نیدم اما من یه جورایی مجبور شدم
چون چند روز قبل از زایمان در حالی که از خیابون رد میشدم یک کیف قاپ
با موتور کیفم را دزدید و منو توی جوب انداخت
این حادثه را وقتی دکترم متوجه شد و پس از یک سونوگرافی نهاییاعلام کرد که بهتره طبیعی زایمان کنی
با اینکه پسر من عجله داشت و خیلی زود دنیا اومد

 

نازنین، مامان امیر علی کوچولو

تولد آراز کوچولو- بهمن 87- تهران

دوشنبه۱۴ بهمن ۱۳۸۷ بود، باید برای مانیتورینگ جنین ام به بیمارستان مراجعه می کردم، جنین ۳۷ هفته ای که تصور می کردم تا ۲ هفته دیگر در آغوشم است. بر اساس عادت همیشگی ام تا بیمارستان پیاده رفتم، این پیاده روی را دوست داشتم چرا که در طول راه حس می کردم با یکی از دوستان دبستانم دست در دست هم و لی لی کنان به مدرسه می رویم .

 به بیمارستان که رسیدم همسرم هم آنجا بود و بسیار سرخوش با هم مشغول صحبت شدیم تا اینکه نوبت به من رسید. بعد از بررسی وضعیت جنین، دستگاهی که انقباضات شکم را بررسی می کرد از وجود انقباضاتی دال بر نزدیک بودن زایمان خبر داد. باور نمی کردم اما بر اساس توصیه پزشک خودم را باید برای فردا صبح آماده می کردم. به منزل بازگشتیم و سعی بر انجام آخرین امور قبل از آمدنش کردیم.

 عصر احساس کردم سردرد مبهمی دارم و اندک اندک علائم دیگر خودنمایی کردند تا به ما ثابت شود پسرک صبورمان زودتر از انتظار ما خواهد آمد!

ساعت ۱۲ شب به خواب رفتم بی مشکل خاصی، اما هنوز دقایقی از خوابم نگذشته بود که پسرک ضربه ای قوی و محکم به خانه مملو از آبش زد، دیگر این خانه آبکی را نمی خواست. باورم نمی شد این همه درد یکجا را. دچار وحشت شدم. شنیده بودم درد آهسته آهسته می آید، آیا قرار بود از آن چیزی که در حال تجربه اش بودم بیشتر باشد؟ تصور کردم خارج از توان من است و ترس از عدم توانایی سراسر وجودم را فرا گرفت. حدود ۱ صبح بیمارستان بودیم. با ورود به بیمارستان آرامتر شدم. مامای مهربانی کشیک شب بود که با پزشک و مامای مخصوص تماس گرفت. همه جا آرامش حکمفرما بود. گرسنه بودم چون از صبح چیزی نخورده بودم. اعضای گوارشی در آخرین روز بارداری هم با من همکاری لازم را نکردند. دردها می آمدند. شنیده بودم فاصله دردها به تدریج کم می شود. ساعت اتاق را نگاه کردم. هر درد حدود ۱ دقیقه طول می کشد و ۴۵ ثانیه به من مجال می داد. دستگاه شدت انقباضات را حدو ۶۰-۷۰ درصد حداکثر نمایش می داد اما هنوز آنقدر پیشرفت نداشتم که اپیدورال انجام شود.

 سعی می کردم با تنفسهای درست درد را کنترل کنم. مامایی که در ماههای بارداری هر ماه او را در کنار پزشکم می دیدم با مهربانی دستان زیبایش را در اختیارم گذاشته بود تا بفشارم و دردم را تسکین دهم.

ساعت ۳ صبح شد که پیشرفت زایمان به حدود ۵۰ درصد رسیده بود. مرا به اتاق زایمان جهت تزریق اپیدورال منتقل کردند. دکتر بیهوشی همان بار اول موفق به تزریق شد. هیچ دردی حس نکردم یا دکتر کارش را بسیار عالی انجام داد و یا در برابر درد اصلی قابل توجه نبود. دوباره به اتاق درد بازگشتم. با پای خودم و این نشان میداد که اپیدورال تاثیر خیلی زیادی بر بدن من نداشت. شدت دردها حدود ۲۰ درصد کاسته شد، همسرم با روحیه بسیار خوب در کنارم بود. تصور می کرد دستگاههایی که ضربان قلب جنین و انقباضات را نمایش می دهند دچار مشکل شده اند و سعی در رفع این اشکال داشت. برایم در آن لحضات کارهایش دوست داشتنی بود.

حدود ساعت ۴:۳۰ صبح بود که بعد از دریافت یک دوز دیگر اپیدورال حس کردم دیگر دردی ندارم. از پنجره بیرون را نگاه می کردم، صبحی کاذب و بسیار زیبا خودنمایی می کرد و به من مژده آمدنش را می داد. درد تمام شده بود و جایگزینش تلاشهای با معنی و هدفدار پسرک برای ورود به این دنیا بود. او در حال حرکت به آغوش پدر و مادرش بود و من تصور می کردم چقدر تلاش می خواهد. به اتاق زایمان منتقل شدم. سردم بود. همه چی بسیار عادی بود. پزشک، ماما، پرستار و همسرم در حال صحبت کردن بودند و من باید تلاش می کردم. همه از تلاشم راضی بودند و مرا تشویق می کردند، اتفاقاتی که برای کمک به زایمان انجام می شد را خیلی درک نمی کردم فقط در حال تلاشی دو طرفه بودیم. حس می کردم که دیگر توانی برای ادامه ندارم دکتری که خیلی دوستش داشتم و دارم به من نوید این را داد که با دو تلاش پی در پی که هر کدام شامل دو بار دم و بازدم درست بود همه چی به اتمام می رسد. خدایا همین باشد که می گوید، تمام توانی که در بدن داشتم را بکار بردم و به جرات می گویم که بیشترین انرژی در کل زندگیم را تا آن لحظه بکار بردم و آن اتفاق افتاد. کودکم ساعت ۵:۴۰ صبح سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ پا به این  دنیا گذاشت و من دیگر هیچ نایی نداشتم.

او را در آغوشم گذاشتند و من توان پذیرفتنش را نداشتم. همه چی خوب و نرمال بود. وزنش هم با توجه به اینکه حدود ۲۰ روز دیگر باید دنیا می آمد خوب بود(وزنش 2840 و قدش 49 دور سر 35 و دور سینه 34). گریه می کرد اما فریاد نبود. غمی را درونش احساس می کردم که شاید تا ۲ ماه از نظر من این غم همراهش بود. تصور بر این بود که خانه قبلی را بیشتر دوست دارد.

بله پسرم در ساعت 5:40 دقیقه صبح 15 بهمن 87 در بیمارستان جم تهران و با کمک خانم دکتر امینی و تیم مهربان همراهش به شیوه طبیعی بدنیا آمد و بهترین خاطره زندگی مرا رقم زد.

او را بردند و من ماندم و همسرم در کمال آرامش در حال صحبت کردن بودیم باورم نمیشد تمام شده باشد. مسیری که از اتاق زایمان به اتاق خودم طی کردم در زمین نبودم احساس می کردم من هم تازه متولد شده ام خانوادگی به خواب فرو رفتیم و شیرینترین خواب زندگیم را تجربه کردم. نامش را آراز گذاشتیم. با آمدنش تهران سپید پوش شد و این را به فال نیک گرفتیم.

از آن روز به بعد من مادر شده ام و لحظاتی ناب را از بودن با آرازم گذرانده ام.

 

پایان

عسل مامان آراز

تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت دوم و پایانی)

...

اتاق درد یک اتاق یک تخته بسیار تمیز بود که یک ویو زیبا به اتوبان نیایش داشت....اول یک سری معاینات و سوالات انجام شد و بعدش دستگاههای  متعدد مانتیتورینگ قلب بچه و انقباضات رحم رو بهم وصل کردن و بعد یک سرم قند وصل کردند.....ساعت حدود ۱۰ تزریق آمپول فشار رو شروع کردند و من از ساعت ۱۰:۳۰ دردهای منقطعی شبیه درد پریود رو احساس می کردم...دردها کمی بیشتر از درد پریود بود و با گذشت زمان دردها بیشتر و فاصله اش کمتر می شد ولی به نظر من قابل تحمل بود....دکترم (خانم دکتر شادی دانشور ) از ساعت ۱۰:۳۰ اومد بالای سرم و با روحیه بالاش کلی به من انرژی میداد و خدا وکیلی تا آخرش هم پیشم بود حتی همه معاینات رو هم خودش انجام میداد...توی این فاصله امید و مامانم و مامان امید میومدن دیدنم و این دیدارها انرژی بیشتری به من میداد...مخصوصا حضور امید برام خیلی خوب بود.

 حدود ساعت ۱۱ دهانه رحمم ۴ سانت باز شد و دکتر بیهوشی که دکتر بسیار خوب و خوش اخلاقی بود با تکنیسین بیهوشی اومد و کار بیحس کردن رو انجام داد....من روی تخت نشستم...و فقط وارد شدن سوزن رو در کمرم احساس کردم...بعدش داروی بی حسی رو تزریق کردن...بعد از ۱۰ دقیقه از کمر به پایینم بی حس شد و من بدلیل مسکنی که قبلا بهم تزریق کرده بودند و همین طور بی حس بودنم تونستم بخوابم...خیلی خوب بود چون انرژی گرفتم البته تمام مدت خوابم صداها رو می شنیدم...توی این فاصله مامانم و امید چند بار اومدن پیشم.

حدود های ساعت ۳ بود که دهانه رحمم ۹ سانت باز شده بود و این یعنی به زودی پسرم به دنیا میومد...در تمام این مدت من فقط سفت و شل شدن چیزی درون شکمم رو احساس می کردم و حتی وقتی دکتر منو معاینه می کرد هم متوجه نمی شدم...ساعت ۳:۳۰ دکتر بهم گفت که هر بار که انقباضی احساس کردم پاهام رو داخل شکمم بیارم و زور بزنم...منم این کار رو کردم...درد خفیفی در ناحیه لگنم احساس می کردم که تقریبا قابل تحمل بود....هرچی زمان می گذشت دردم بیشتر می شد...با وجود بی حس بودنم دردم ناشی از فشاری بود که به لگنم میومد انگار با چیز محکمی به استخوان لگنم فرو میرفت...ساعت ۴ من رو با ویلچر بردن اتاق زایمان...دردم هر لحظه بیشتر میشد...توی اتاق زایمان وقتی اون صندلی کذایی رو دیدم گریه ام گرفت چون با وجود بی حسی پاهام و دردی که داشتم اصلا نمی تونستم برم روی اون صندلی بشینم...دکتر از پرستار خواست تا همسرم رو صدا کنن...امید اومد...منو بغل کرد...و به آرومی روی اون صندلی نشوند...دلم نمی خواست از بغلش بیام بیرون...گریه ام گرفته بود...دکترم به امید گفت گه تا حداکثر نیم ساعت دیگه بچه به دنیا میاد...بیرون منتظر باشه تا بچه به دنیا اومد بیاد تو..

 ساعت ۴:۱۰ بود...من زور می زدم ولی انگار این پسره جاش توی لگنم راحت بود نه عقب میرفت نه جلو...ماما دستش رو گذاشت روی دنده های من و شکمم رو به پایین فشار میداد....نفسم دیگه بالا نمیومد...دردی که توی لگنم داشتم و فشاری که به دنده هام میومد اجازه نمی داد که برای همکاری کردن تمرکز  کنم ....شدیدا خسته بودم....یک بار...دوبار....یا علی کمکم کن....سه بار...نه دیگه نمی تونستم...یا فاطمه زهرا....چهاربار...خدایا دیگه نمی تونم...تکنیسین بیهوشی و پرستارهای توی اتاق برام دست می زدند و می گفتم یک زور دیگه ....موهاش پیداست....وای خدای من ...بچه ام خفه نشه...یا علی....و زور آخرساعت ۴:۵۵ بعد از ظهر....در یک لحظه پسرم ...عشقم و همه زندگیم از به دنیا اومد.....انگار خارج شدن اون همه چیز گرم از بدنم همه دردهام رو با خودش ببرد...آراد سر وته بود و من باهمه بیحالیم سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم...پسرم گریه می کرد و منم شروع به گریه کردم...اشک میریختم..سریع امید رو صدا کردن تو اتاق و وقتی وارد شد منو بغل کرد و شروع کرد به گریه...سه نفری اشک می ریختیم...من ...امید و پسرم که  توی بغل من بود....دوستش داشتم بینهایت....خدای من چه لحظه ای بود....ماما سریع صورت آراد رو چسبوند به بدن من و پسرم آروم خوابید....خون زیادی ازم رفته بود و تقریبا بیحال بودم.

 نیم ساعت بعد اتاق خلوت شد... من و دکترم موندیم...دکتر در حالیکه بخیه می زد کلی توصیه برای نگهداری از بخیه هام  میکرد...من خواب و بیدار بودم و اصلا حرفهاشو درست  نمی فهمیدم...ولی خیلی لذت بخش بود اون حالت خلسه ای که داشتم.... از اتاق زایمان با تخت آوردنم بیرون...خیلی تشنه بودم و شدیدا گرسنه...خوابم برد...هیچی نفهمیدم...ساعت ۷ شب بود...با صدای خواهر کوچیکه که برای دیدن من  اومده بود توی بلوک زایمان بیدار شدم...چقدر خوب بود...کلی باهم حرف زدیم...تشنه بودم...خواهری برام آبمیوه آورد...ساعت ۷:۳۰ بردنم توی بخش...از بلوک زایمان که اومدیم بیرن امید رو دیدم که هنوز چشماش می خندید...همه بودن...مامانم...مامان همسر...برادر همسر و خانومش...خواهر کوچیکه ....توی اتاقم همه اومدن و کلی حرف زدیم ...من درد داشتم ولی خوب بودم...دلم پسرم ور میخواست....شب خواهر بزرگه موند پیشم ...تا صبح بیدار بودیم و با آراد گوگولی بازی میکردیم...حرف زدیم و خندیدم...فرداش هم امید و مامانش ار صبح اومدن پیشم و تا ساعت ۴ که مرخصم کردن موندن...

خلاصه اینکه من اومدم خونه با پسرم....دردهام خیلی زیاد بود به دلیل فشار زیادی که به لگنم اومده بود و شدیدا خونریزی داشتم ...بخیه هام بدلیل بزرگ بودن سر آراد وحشتناک بود و من تا دوماه نمی تونستم راحت بشینم یا دستشویی برم ولی به نظرم زایمان طبیعی بدون درد از سزارین خیلی بهتره چون من همون روزهای اول راحت میتونستم بلند شم و کارهای پسرم رو خودم انجام  بدم و از همه مهمتر بعد از سه ماه من وزنم به قبل از بارداریم رسید و شکمم خیلی کوچک شد...

در آخر باید از کمکهای دکترم که برخلاف اکثر پزشکان این روزها واقعا برای من وقت گذاشت  تشکر ویژه کنم دکتری که دستمزدش نسبت به کاری که انجام داد و وقتی که از ساعت 10 صبح تا 7 شب برای من گذاشت اصلا چیز زیادی نبود.البته در دوران بارداریم هم از لحاظ روحی و هم جسمی کلی به من کمک کرد.

 

پایان

 

ممنون ازگلی عزیز مامان آراد کوچولو برای نوشتن و ارسال این خاطره زیبا.

تولد آراد- شهریور 88 – تهران (قسمت اول)

میخواستیم .........بهمن ماه 87 بعد از سه ماه که از آخرین عادت ماهیانه من میگذشت و آزمایش خونی که منفی بود و هزاران بیبی چکی که تست کرده بودم بعد از مشورت با دکترم تصمیم گرفتم یک سونوگرافی رحم و تخمدان بکنم تا علت این تاخیر عادت ماهیانه ام معلوم بشه...البته من قبل از این بارها و بارها عادت ماهیانه ام عقب افتاده بود حتی زمان دبیرستان به 6 ماه رسیده بود....علتش هم کم کاری تیروئید و کیستهای تخمدانم بود...بنابراین رفتم سونوگرافی و درعین ناباوری دکتر سونوگراف بهم گفت که باردارم و بچه ام الان 8 هفته اش است...یعنی من دوماهه باردار بودم و هیچ آزمایش و تستی اینو نشون نداده بود.....

اینطوری بود که من دوماه اول بارداریم رو گذروندم بدون اینکه بدونم.....در کل بارداری خوبی داشتم با وجودی که هر روز سر کار میرفتم و تا آخرین روزها حتی خودم رانندگی میکردم خدا رو شکر مشکلی برام پیش نیومد...اول شهریور 88 وقتی وارد ماه نهم شدم دکترم توصیه کرد که به دلیل باز شدن دهانه رحمم خونه بمونم و استراحت کنم اما این آقا پسر ما جاش خیلی راحت بود و اصلا دلش نمی خواست که به دنیا بیاد...

در دوران بارداری راجع به انواع زایمان تحقیقات زیادی انجام دادم...مدام در اینترنت بودم و از وبلاگهای مختلف تا مقالات متعدد خوندم تا تصمیم گرفتم طبیعی زایمان کنم ...دلیل اصلیم کمتر بودن عوارض بعد از زایمان طبیعی بود.....بعدش هم بخاطر انتخاب زایمان طبیعی به دنبال بیمارستانی گشتم که رسیدگیش خوب باشه چون ÷روسه زایمان طبیعی طولانیه و برخورد و نوع رسیدگی به بیمار برام خیلی مهم بود بنابراین بیمارستان عرفان واقع در سعادت آباد رو انتخاب کردم.

دوشنبه ۱۶ شهریور بخاطر کمر دردهای شدید شب قبل با دکترم تماس گرفتم و ازش خواستم بجای چهارشنبه امروز منو ویزیت کنه...اونم استقبال کرد....بعد از ظهر دوشنبه با همسری رفتیم دکتر...خیلی هیجان زده بودیم...دکتر معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۳ سانت ونیم باز شده...بنابراین می تونم فردا برم بیمارستان !!!!!!!!!!!!

دکترم قبلا راجع به زایمان بی درد (اپیدورال) با من صحبت کرده بود ولی من چون از آسیبش به کمر می ترسیدم تصمیم گرفته بودم که زایمانم اپیدورال نباشه...ولی اون روز بخاطر کمر دردهای شب پیشش به رگ سیاتیک پام خیلی فشار اومده بود و من ترسیدم که گرفتگی رگ سیاتیکم مانع زایمان طبیعیم بشه واسه همین با همسرم تصمیم گرفتیم که اپیدورال کنم که بیحسی مانع گرفتگی رگ پام بشه...خلاصه با دکترم در این مورد صحبت کردم و قرار شد فردا برای زایمان طبیعی بی درد در بیمارستان عرفان ساعت ۸ اونجا باشم....

اون شب آخرین شب دونفره من وهمسری بود ....خیلی ذوق زده بودیم ...قرار بود که من از ساعت ۸ شب به بعد چیزی نخورم و کلی هم روغن کرچک بخورم....خلاصه من وهمسری در آخرین شب دونفره مون هات داگ اعلا خوردیمو بعدش همش به انتظار و هیجان گدشت...

برعکس اون چیزی که فکر می کردم شب تقریبا خوب خوابیدم وگاها دردهای شدیدی هر چند وقت یکبار منو بیدار میکرد....

صبح ساعت ۶:۳۰ بلند شدیم ....من رفتم دوش گرفتم و همسر هم کم کم داشت آماد ه میشد...توی این مدت من همش یکسری سفارش مثل تمیز بودن خونه....جا گردن لباسهای اضافه و.... رو به همسر یادآوری می کردم...اون هم در حالیکه کلی اضطراب داشت فقط می گفت چشم!!!!

ساعت ۷:۳۰ رفتیم دنبال مامانم....و تقریبا ساعت ۸:۳۰ بیمارستان بودیم...اون روز هوا فوق العاده خنک بود و واقعا لذت بخش....بیمارستان عرفان مثل همیشه خلوت بود و به محض ورود به بلوک زایمان پرسنل با خوش رفتاری زیاد از من استقبال کردن...مامان و امید موندن بیرون و من رفتم داخل اتاق درد!!!!!!....

 

(ادامه دارد)

 

تولد رایان کوچولو- مهر88- تهران

شب با امین نشستیم که فیلم "پالپ فیکشن" رو ببینیم . انقدر کشت و کشتار داشت که همون اول از خیرش گذشتیم . رفتم به تختم ولی طبق معمول چند هفته اخیر که بعد از یک ساعتی که خوابم نمی برد همه بالش ها و کوسن های دور و برم رو جمع کردم و رفتم تو اتاق رایان خوابیدم . اتاقش بهم آرامش می داد و معمولا زود خوابم می برد . ساعت حدود 3.5 بود که با یک درد از خواب پریدم و با فریادی از ته حلقم گفتم این چیه ؟ درد عجیبی بود خیلی شدید نبود ولی متفاوت بود . رفتم دستشویی یک آب به صورتم زدم و اومدم که بخوابم ولی درد دوباره اومد . به یاد حرف های منصوره افتادم که نوشته بود دردش بیشتر شبیه روده درد بوده تا درد پریود . اینم دقیقا همون طور بود  . منتها من چون همیشه سابقه دل پیچه دارم گفتم محتمل تر است که مال من اصلا درد زایمان نباشه . با این وجود انقدر هیجان زده بودم از اینکه این همون دردی باشه که انتظارش و می کشیدم  که موبایلم و آوردم به امید پیدا کردن یک دوره تناوب برای دردام و دوره تناوب 6 دقیقه یک بار رو بعد از اینکه چهار بار دردام تکرار شد پیدا کردم. مغزم شروع  کرده بود مثل ساعت کارهایی رو که باید قبل از رفتن به بیمارستان انجام بدیم مرور می کرد . لیستی که قبلا تهیه کرده بودم آوردم . ساک وسایل . دوربین . مدارک . پول.

سریع ساعت و طلاهام و در آوردم بالش ها یی که وسط اتاق بود جمع کردم و رفتم سراغ امین . وقتی بیدارش کردم و گفتم که دردام شروع شده اول هول کرده بود ولی بهش اطمینان دادم که حالا وقت زیادی دارم . گفتم نمازت رو بخون بعد می ریم . نمازش رو خوند و من هم بین گرفتن ول کردن های دردم تند تند همه جا رو جمع و جور می کردم . از در که خارج شدیم یک درد اومد سراغم . مجبور بودم چهار طبقه پله رو برم پایین درد که ول کرد سریع رفتیم پایین . همه جا خلوت و تاریک بود و ما بین دردهام می گفتیم و می خندیدیم به اورژانس ایرانمهر که رسیدیم و گفتم که مریض دکتر خواجوی هستم اولین شوک بهم وارد شد . دکتر خواجوی شب قبل یک کار فوری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود به خارج از کشور برود . حس بدی داشتم من خواجوی رو به این خاطر انتخاب کرده بودم  که علاوه بر تجربه و علم بالایی که دارد تو زایمان طبیعی واقعا یک نقطه امید است برای آدم و حالا اون نبود . من رو سوار ویلچیر کردن و بردن بخش زایمان از اورژانس تا بخش زایمان سه باری درد گرفت و ول کرد . شیفت شب یک نرس ماما بود که بعدا فهمیدم حاظر شده بوده که بره و خیلی از سر رسیدن من راضی نبود . البته وقتی گفتم که دختر آقای کبیریان مسوول سی.اس.آر هستم کاملا من رو تحویل گرفت . شوک دوم رو البته خودش بهم وارد کرد و اون این بود که به محض دست زدن به شکمم گفت بچت خیلی بزرگه چه جوری می خواهی زایمان طبیعی بکنی . ایکاش می دونست که این حرفش تو اون لحظات چه تاثیر بدی می زاره . الان می دونم که اگر انقدر توی نه ماه بارداریم رو تمایلم به زایمان طبیعی پافشاری نمی کردم و مراحلش رو پیش خودم مرور نمی کردم یکی از حرفهای این پرستارها کافی بود که همون صبح تن به سزارین بدم .

یک خانم خیلی مهربون که کمک بهیار بود اومد و تختی رو که باید روش می خوابیدم آماده کرد و بعد شیوم کرد البته من 5شنبه رفته بودم پیش شراره و طفلی با هر زحمتی که بود من رو اپیلاسیون کرده بود و خدا رو شکر زیاد اذیت نشدم سر این قضیه . و بعد دراز کشیدم تا خانم پارسا تایم بگیره ببینه دردها با چه ریتمی تکرار می شوند . بعد از اینکه مطمین شد این ها درد زایمان هستند معاینم کرد و زنگ زد به خانم دکتر طهماسبی که قرار بود به جای دکتر خواجوی زایمان من رو انجام بده . گویا ازش پای تلفن در مورد من پرسیده بود و اون هم گفت که دختر آرومیه و همکاریش خوبه .

یک سری هم عدد به دکتر گفت که فهمیدم طول درد, فاصله دردها و مقدار باز شدن دهانه رحم و مقدار پایین اومدن سر بچه است. یک مریض دیگه آوردن تخت کناری که آماده بشه برای سزارین . بچه سومش بود دو تا پسر داشت و این بار دختر می خواست که خدا بهش داده بود . این ها رو بین گرفتن و رها کردن های دردام فهمیدم .  

ساعت حدود 9 بود و هر لحظه دردها شدید تر می شد و فاصله بینشون کمتر. طول خود دردها هم بیشتر و چقدر بی انصافن بعضی پرستارها و ماماها که تو اون حال بد دایم می گن این که چیزی نیست حالا از این بدتر هم میشه .و من با خودم می گفتم تا کجا قرار است دردها پیش بره . ولی الان که همه چیز تموم شده می دونم که خداوند هیچ دردی رو نمی ده که قبلش طاقت تحملش رو نداده باشه . اون هم درد زایمان که بسیار حساب شده و قابل پیش بینی است . درست است که خیلی وحشتناک است ولی وقتی بدونی که با یک ریتمی میاد و میره می شه براش برنامه ریزی کرد.

یک سری امین اومد تو اتاق و دستهامو گرفت . دردهام هر یک دقیقه میومد و می رفت . امین اشک می ریخت و با وحشت چهره منو نگاه می کرد . من فقط به خودم می پیچیدم و ناله می کردم و اون که هیچ کاری از دستش بر نمی اومد با چشماش ازم می خواست که طاقت بیارم . هر چند که بعدا فهمیدم که رفته بیرون و از دکتر خواسته که سزارینم کنن تا انقدر درد نکشم .  من فقط وقتی پیشم بود ازش خواستم برام دعا کنه . آخه عزیز من خیلی مومن است خدا همیشه به حرفاش گوش می ده .

تو فاصله ساعت 9 تا 10 کنترل خودم رو از دست داده بودم و فقط فریاد می زدم . گویا دکتر مادرم  و صدا زده بود تا بتونه من رو آروم کنه . مامان مثل یک فرشته نجات از راه رسید . تا اون لحظه ماما و دکتر فقط می گفتن داد نزن این که چیزی نیست ولی مامان اومد تا بگه چرا نباید داد بزنم .

تو چشماش نگاه کردم و گفتم مامان من میمیرم خیلی درد دارم . گریه می کرد ولی مثل همیشه یک کوه استوار بود که اومده بود  نجاتم بده دستامو گرفت و آروم شروع کرد به حرف زدن باهام . گفت درداتو حروم نکن عزیزم . نفس های عمیق بکش و به این فکر کن که هر دردی چقدر کوتاهه و تموم می شه . من ناله می کردم که درد بعدی الان دوباره شروع می شه ولی مامان گفت که اصلا به درد بعدی فکر هم نکن بگیر بخواب . تو فاصله هر درد تا درد بعدی بخواب. بعد همین جور که دستم تو دستش بود با من نفس کشید . با من درد کشید با من خوابید . فقط یادمه که بهش گفتم چقدر خوبه که اینجایی . و من توی 30 ثانیه درد نفس های عمیق عمیق می کشیدم به طوری که صدای نفسهام تو تمام اتاق می پیچید . با بینی دم و با دهان بازدم . شمردم 20 تا نفس بود و باور کردنی نیست که درد که می رفت من می خوابیدم . یک خواب خیلی عمیق انگار که هیچ دردی هرگز نبوده . به مامان گفتن بیرون باشه . و من از ساعت 10 دیگه تو اون اتاق نبودم اصلا گذشت زمان رو نمی فهمیدم . غرق شده بودم تو دم و بازدم هام و خواب های عمیقم که کمک می کرد لحظه به لحظه دنیا اومدن پسر عزیزم نزدیک تر بشه .

چندین بار در این بین خانم دکتر با دست به باز شدن رحمم کمک کرد که واقعا دردناک بود و از درد حس می کردم که دارم بیهوش می شم. معاینه کردن ها هم که عذابی بود الیم.

  ساعت 1 حس کردم که یک حرکت رو به پایین داخل رحمم بچه رو به پایین هول داد و یک فشار خیلی زیاد روی محل دفعم حس کردم وقتی به ماما گفتم گفت که از حالا هر بار که درد به اوجش می رسد باید فشار بیاری به سمت عقب . من که با خوندن خاطره منصوره آمادگیشو داشتم دست می زاشتم روی شکمم و وقتی می دیدم که درد به اوجش رسیده فشار می آوردم یکی از نرس ها هم یادم داد که رون هامو با دست بگیرم و چونمو خم کنم روی سینم و بعد زور بزنم . این هم واقعا کمک بزرگی بود . یک ساعت همون جا عمل فشار آوردن  رو انجام دادم . هر بار که درد شروع می شد سه تا زور محکم می تونستم بزنم و ماما بهم گفت که سر بچه دیده می شه . ساعت دو بهم گفتن که بلند شم و برم اتاق زایمان با پاهای خودم . و من آمادگی همه اینها رو داشتم . حقیقتا منصوره با نوشتن خاطرش یک خدمت بزرگ بهم کرده بود و من فقط می تونستم در اون لحظات دعاش کنم .

رفتم روی تخت زایمان و دست و پاهام و بستن به تخت . گفتن برای اینکه استریل است و دست نزنی ولی می دونستم برای چی دارن می بندن . قرار بود کار خیلی شاقی رو انجام بدم و ممکن بود بیافتم پایین .

وقتی دردم شروع شد و به اوج رسید فشار آوردن رو شروع کردم یک بار دو بار سه بار و درد تموم شد و من هنوز نتونسته بودم رایان رو به دنیا بیارم . یک پرستار در گوشم گفت بیشتر سعی کن وگرنه مجبور می شن از فورسپس استفاده کنند. یک بند توی دلم پاره شد . چقدر می ترسیدم از اینکه مجبور شن بچمو با فورسپس بیارن بیرون . دوباره درد شروع شد این بار با قدرت دو برابر زور می زدم ولی باز هم نشد . دکتر داد زد سرم که بچه بدجایی گیر کرده زور بزن . درد شروع شد و با خودم گفتم این بار یا بچمو به دنیا میارم یا نفسم و برای همیشه می برم . یک بار دو بار سه بار و بار چهارم یک فریاد زدم و فشاری آوردم که خودم هم باورم نمی شد . و بچه اومد بیرون من فقط نگران نگاهش می کردم و دکتر و پرستارها با عجله راه هواشو باز می کردن و پسر بلور من گریه کرد . من فقط هق هق می زدم و با بچم حرف می زدم . همه دردها تموم شده بود رایان اومده بود و تمام دردهای عالم رفته بود .

زیباترین حس عمرم رو داشتم آرامش مطلق . دیگر هیچ چیز برام سخت نبود . انگار اصلا جسم نبودم که دردی داشته باشم . سرتاپا جان بودم و جانان من رایان بود که با تمام توان به  دنیا اومدنشو داشت اعلام می کرد . پسرک 4.360 کیلویی من تمام بیمارستان رو از اومدنش باخبر کرد.و من به خودم می بالیدم که با همه انرژی های منفی که از پرستار گرفته تا ماما و دکتر به منی که گویا بعد از مدتها تنها مریض زایمان طبیعی اونها بودم وارد کرده بودن مقاومت کردم و تن به سزارین ندادم .

یک ساعت تو ریکاوری تنها بودم و برای خودم از شادی گریه کردم , با خدای خودم راز و نیاز کردم و برای اونهایی که تو لحظات درد فراموش کرده بودم دعا کنم دعا کردم . جالب است که خیلی ها حتی کسایی که مدتها بود به یادشون نبودم تو لحظات درد به یادم میومدن و براشون دعا می کردم.

کبوتر ها پشت پنجره اتاق ریکاوری بچه گذاشته بودن و من غرق صدای زریف جوجه های کبوتر ها بودم که وقتی مادرشون غذا میاورد همه اتاق پر از صداشون می شد و تو فکر پسر تازه متولد شده خودم که تا چند ساعت دیگه به آرزوی چندین ماهه خودم می رسیدم و شیرش می دادم .

 

پایان

 

تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت سوم و پایانی

...

چند بار پیشنهاد کرد بلند شوم و بروم سر توالت فرنگی بنشینم، اما من به بلند شدن از روی تخت فکر هم نمی‌کردم. یک ماما بالای سرم ماند و ضیایی رفت. من سعی می‌کردم بین انقباض‌ها نیرویم را جمع کنم و با تمام نیرو زور بزنم، اما خودم هم حس می‌کردم که هیچ پیشرفتی نمی‌کنم. یک پرستار بالای سرم بود و با پنبه خیس صورتم را خیس می‌کرد. می‌گفت صورتم قرمز قرمز شده. از شدت فشار وارده بود. پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی دوباره آمد بالای سرم. باز سعی کرد با دستش راهنمایی‌ام کند. چند بار تاکید کرد که زور را به انتهای روده بیاورم، نه به جلو. سعی کردم همین کار را بکنم. این بار ضیایی گفت «آفرین! همینه! همین طوری باید زور بزنی.» تازه یاد گرفته بودم. ضیایی تشویقم می‌کرد و من سعی می‌کردم با تمام قوا زور بزنم. گاهی حس می‌کردم الان است که شکمم از شدت فشار بترکد. راستش حتی گاهی می‌ترسیدم با شدت بیشتری زور بزنم، بس که درد داشت. ضیایی هی تشویقم می‌کرد و می‌گفت چند تا زور دیگه بزنی، می‌ریم اتاق زایمان (اگرچه این اصلا تشویق خوبی نبود، چون من عمرا دلم نمی‌خواست از جایم تکان بخورم!). چند تا انقباض آمد و رفت تا بالاخره ضیایی گفت «دارم سر بچه‌تو می‌بینم. بلند شو بریم اتاق زایمان.» بلند شو بریم؟! شوخی می‌کنی؟! مگر می‌توانستم بلند شوم؟! داشتم از درد جان می‌دادم! ضیایی گفت: «بلند شو! الان انقباض بعدی می‌رسه و دیگه نمی‌تونی راه بری.» گفتم «نمی‌تونم بلند شم!» ضیایی دستم را گرفت و کشید. به زحمت بلند شدم. انقباض بعدی آمد. نشستم همان جا روی زمین! ضیایی داد زد سرم «بلند شو! الان همین جای می‌زایی!» گریه می‌کردم. گفتم «خب بذار بزام!!» ضیایی به زور بلندم کرد و کشان کشان بردم تا اتاق زایمان. یک تخت بود، شبیه تخت‌های معاینه. وای خدا! دو تا پله داشت! مثل دو بار جان کندن بود بالا رفتن از آن پله‌ها! خوابیدم روی تخت و پاهایم را گذاشتم روی جاهایی که بود. دکتر خودم آمد. تی‌شرت قرمز پوشیده بود و موهایش را از پشت بسته بود! زیرم، روی پاهام و روی شکمم پارچه‌های استریل انداختند. یکی آمد و موهایم را تراشید و بتادین ریخت روی پاهایم. درد داشت. هر حرکتی و هر تکانی و هر اشاره‌ای درد داشت. نمی‌دانستم باید منتظر چه چیزی باشم. مهم هم نبود. برای هر چیزی و هر اتفاقی کاملا تسلیم بودم. دیگر توانی برای مخالفت با چیزی نداشتم. مثل یک تکه گوشت بی‌جان افتاده بودم و درد می‌کشیدم. حالا وسط آن هیر و ویر دکتر داشت برای ضیایی تعریف می‌کرد که این مریضم چقدر خوش‌اخلاق است و فوق لیسانس دارد و ال است و بل است!! واقعا دکتر سرخوشی بود! ضیایی دو تا دسته روی تخت را نشان داد و گفت وقتی انقباضی رسید، این دسته‌ها را بگیر، خودت را بالا بکش و زور بزن. انقباضی رسید. زور می‌زدم. حس می‌کردم که از درد دارم شکافته می‌شوم! بعد فهمیدم که سر بچه وارد واژن شده بوده. من جیغ می‌زدم و زور. ضیایی می‌گفت: «جیغ نزن، زور بزن!» من زور می‌زدم و جیغ. دکتر گفت میخوام یه سوزن بهت بزنم. زد؟ کی زد؟ اصلا حس نکردم. وسط آن همه درد، درد یک سوزن اصلا حس نمی‌شد! فقط دیدم که دست دکتر با یک چاقو به سمت من رفت و برگشت. هیچ دردی حس نکردم، اما گویا اپیزیوتمی شده بودم. انقباض بعدی رسید. زور زدم. ناگهان حس کردم اتفاقی افتاد. ضیایی گفت «سر بچه‌ات اومده بیرون. می‌خوای آینه بگیرم، ببینی‌اش؟» گفتم «نه!» گفت «نمی‌خوای؟» داد زدم: «نه! نمی‌خوام!» شانه‌های بچه گیر کرده بود. می‌دیدم که دکتر دارد کلنجار می‌رود. دکتر گفت «زور بزن!» دیگر نمی‌توانستم «نمی‌تونم!» دکتر دعوایم کرد: «بچه‌ات بدجایی مونده. زور بزن!» ترسیدم. ترسیدم اتفاقی برای نرگسم بیافتد. ناگهان انگار نیرویی از ورای تنم آمد و با تمام توان زور زدم. دلم خالی شد. دیدم که ضیایی موجود کوچک بدرنگی را بلند کرد و گذاشت توی تخت شیشه‌ای کنار تخت من. من حیرت‌زده شاهد این صحنه بودم. باورم نمی‌شد این موجود همین الان از شکم من بیرون آمده باشد! گفتم: «این بچه منه؟!» ضیایی گفت بله. گفتم «پس چرا انقدر کبوده؟ چرا گریه نمی‌کنه؟» نزدیک بود سکته کنم. نکند اتفاقی برای بچه‌ام افتاده؟ ضیایی گفت «کجاش کبوده؟! گریه هم کرد، نشنیدی؟» سر تکان دادم که نه. بلندش کرد و زد پشتش و گریه کرد. گفت «بیا! این هم گریه‌اش!» گفتم «نزن‌اش!»

ساعت 10 دقیقه به 9 صبح بود.

جان در بدنم نبود، اما انگار ناگهان سبک شده بودم. همه چیز تمام شده بود و حالا نرگس کوچک من آن کنار بود. باورم نمی‌شد آن موجود کوچک مچاله بچه من باشد. نگاهش کردم. گفتم «تو بودی اون تو؟! یعنی تو دختر منی؟!» دکتر روی شکمم را فشار می‌داد و سعی می‌کرد جفت را خارج کند. آه و ناله می‌کردم. دکتر گفت «چرا انقدر آه و ناله می‌کنی؟! دارم کارمو می‌کنم دیگه!» گفتم «خب شما کارتون رو بکنید، من هم آه و ناله‌ام رو!» دکتر خندید. رفت سراغ بخیه زدن. من هیچی حس نمی‌کردم. پرستار به دکتر کمک می‌کرد. یک نخ بخیه تمام شد. دکتر به پرستار گفت: «ا! چرا دو تا نخ باز کردی؟ من همیشه با یکی تمومش می‌کنم.» بعد گفت «خیله خب، حالا که باز کردی، می‌زنم!» گفتم «بی‌خیال دکتر! پوست منه‌ها!» دکتر خندید و گفت «حالا بازش کرده دیگه، چی کارش کنم؟» گفتم «شما بده‌اش به من خودم یه کاری‌اش می‌کنم!!» باورم نمی‌شد که همه چیز تمام شده است. یعنی این منم که دارم با دکتر شوخی می‌کنم و می‌خندم؟! دکتر بخیه‌هایش را می‌زد. ضیایی گفت «می‌خوای بچه‌تو بذارم روی سینه‌ات؟» گفتم «آره.» بچه را بلند کرد، لباسم را بالا زد و بچه را گذاشت روی پوستم و یک پارچه استریل انداخت رویش. نگاهش کردم. چشم‌هایش باز باز بود. سیاه و درشت، مثل دو تا دکمه گرد! داشت برّ و برّ من را نگاه می‌کرد! از نگاهش خنده‌ام گرفته بود! گفتم: «تو فسقلی بودی، اون همه لگد می‌زدی؟!» دلم می‌خواست بلند شوم و در آغوش بگیرمش اما تنم شروع کرده بود به لرزیدن. لرزشم هی بیشتر و بیشتر می‌شد، طوری که دندان‌هایم به هم می‌خورد. پاهایم روی گیره‌ها نمی‌ماند. ترسیدم نرگس بیافتد. گفتم، آمدند و بلندش کردند. دکتر گفت «لرزشت طبیعیه. نگران نباش.» بالاخره کار دکتر تمام شد. پرستار آمد و کمکم کرد تا بلند شوم و روی ویلچر بنشینم. گفتم: «پس بچه‌ام...؟» پرستار گفت «میاریمش، نگران نباش!» مرا برد به یک اتاق کوچک در گوشه‌ی خلوتی از بخش و کمک کرد روی تخت بخوابم. دو تا پتو رویم انداخت و برایم خرما و چند تا آبمیوه آورد. نرگس را هم گذاشتند کنارم. نرگس چنان هشیار بود که آدم خنده‌اش می‌گرفت! انگار نه انگار تجربه‌ای به این سختی را با هم پشت سر گذاشته‌ایم. چشم‌هایش را تا جایی که می‌شد باز کرده بود و به من خیره شده بود. قیافه‌اش اصلا شبیه نوزادهایی که دیده بودم، نبود. مثل آدم بود، نه مثل جوجه! نصف جعبه خرما را خوردم و دو تا آبمیوه را تا ته فرستادم توی دهنم. داشتم از گرسنگی و سرما می‌مردم. سعی کردم بهش شیر بدهم. سینه‌ام را گذاشتم توی دهن کوچکش و نرگس فوری شروع به مکیدن کرد. داشتم به نرگس شیر می‌دادم؛ باورم نمی‌شد! این واقعا بچه من بود و من واقعا داشتم به او شیر می‌دادم! آن طرف صدای پرستارها می‌آمد که بعد از یک روز کاری سخت، داشتند صبحانه می‌‌خوردند. یکی داشت در مورد حلواارده حرف می‌زد. وای... چقدر دلم حلواارده می‌خواست. یک چیزی که اندکی از انرژی رفته‌ام را برگرداند. پرستار آمد و دخترم را برد تا به پدرش و بقیه که آن بیرون بودند، نشانش بدهد. رفت و برگشت و برایم شیر و شیرکاکائو آورده بود. گفت «دخترت کپی باباشه، تو هم کپی مامانتی!» نرگس را گذاشت کنارم. لرزشم کم شده بود، اما از بی‌حالی داشت خوابم می‌برد. نرگس همچنان سرحال و هشیار بود. من انگشتم را گذاشتم لای دست کوچکش و خوابم برد.

یک موقعی فهمیدم که آمدند و نرگس را بردند که بشویند و وزنش کنند و این چیزها. من نمی‌توانستم بیدار بمانم. یک ساعتی خوابیدم و بعد از پرستار خواستم که موبایلم را برایم بیاورد. می‌خواستم با رضا حرف بزنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر آرزو می‌کردم حالا پیشم باشد.

موبایلم را آورد، اما آنجا آنتن نمی‌داد. با کلی زور و زحمت بالاخره شماره‌اش را گرفتم. صدایش را که شنیدم، اشک‌هایم جاری شد. دخترمان را دیده بود. گفت «این که کچل نبود!!» و خندیدیم. بعد شروع کردم به اس‌ام‌اس زدن برای همه که خبر تولد نرگس را بدهم. جواب‌هایشان بعد که وارد بخش شدم رسید. کلی تبریک و بوس و این چیزها!

خسته شده بودم. خواستم که ببرندم توی بخش. گفتند دو ساعت باید اینجا بمانی. چیزی تا ساعت 11 نمانده بود. یک پرستار آمد و بلندم کرد تا بروم دستشویی. واقعا سخت بود. وقتی بلند شدم، سرم گیج رفت. کمی آبمیوه شیرین خوردم. رفتم توی دستشویی. سراپایم خون و بتادین بود. خودم را شستم، لباس زیر یکبار مصرف و پوشک‌های بزرگی را که پرستار برایم آورد گذاشتم و با کمک خودش لباسم را عوض کردم. دست‌هایم را شستم و به صورتم آب زدم. لباس قبلی را همان جا انداختم دور. لباس جدید، یک پیراهن بلند و گشاد صورتی بود. سرمم را که تمام شده بود، کندند. نشاندنم روی ویلچر و یک شنل مشکی تنم کردند و روی سرم یکی از این کلاه سبزهای اتاق عمل گذاشتند. بالاخره داشتم می‌رفتم بیرون. می‌دانستم که آن بیرون مادرم، رضا و مادر و پدر رضا منتظرم هستند. صورتم زرد زرد بود و جان در بدنم نبود اما سعی کردم کمی لبخند بزنم تا از نگرانی دربیایند. در بخش زایمان باز شد و من رفتم بیرون. چشم‌های مادرم و مادر رضا از بس گریه کرده بودند اندازه توپ شده بود. بعدا فهمیدم طفلکی‌ها صدای تمام داد و فریادهای من را شنیده بودند و گریه کرده بودند. اگر می‌دانستم که صدایم بیرون می‌رود، کمی مراعات می‌کردم! مامانم بغلم کرد و تبریک گفت. مادر رضا هم. بعد... رضا آمد. بوسیدم. اشک‌هایم آمد. چقدر دلم می‌خواست توی بغلش باشم و گریه کنم. نمی‌دانم چرا. فقط می‌دانستم خیلی خسته‌ام.

توی یک اتاق خصوصی مستقر شدیم. نرگس را گذاشته بودند توی یک تخت چرخدار و آوردند. لباسهای بیمارستان تنش بود و خوابیده بود. مامانم پیشم ماند و بقیه رفتند که برای ساعت ملاقات برگردند. بقیه هم آمدند. از خواهر و برادر من و رضا تا رفقای خودم. من نا نداشتم. دردهای بخیه زیاد نبود، اما بی‌جان بودم. خون‌ریزی شدیدی هم داشتم. نرگس هم تمام مدت خواب بود و چشم‌هایش را باز هم نکرد! مادر رضا هم برایم حلواارده آورد! مثل نخورده‌ها خالی خالی خوردمش! عجب چسبید.

شب اول، شب سختی بود. نرگس تا صبح نخوابید و مامان طفلکی تا صبح روی دست نگهش داشت. از اتاق‌های دیگر صدای ناله و استفراغ و گریه سزارینی‌ها می‌آمد. چند تا نوزاد طفلکی هم که مادرهایشان حال‌شان خیلی ناجور بود، توی اتاق نوزادان بودند و صدای گریه‌شان تا صبح بخش را پر کرده بود. خیلی دلم به حال‌شان سوخت و خدا را شکر کردم که حالم آنقدر خوب هست که بتوانم بنشینم، بچه‌ام را بغل کنم و شیر بدهم.

فردایش دکتر خودم معاینه کرد و ترخیصم کرد و پزشک اطفال هم آمد و نرگس را دید. وزنش 3200 بود، قدش 50 و دور سرش هم 34. رفلکس‌هایش خیلی خوب بود و گردنش را هم نگه می‌داشت!

10 صبح ترخیص شدیم و لباس پوشیدم تا برویم خانه. وقتی از جلوی در اتاق‌های دیگر رد می‌شدم، همه زائوهای دیروز را دیدم. همان‌هایی را که شیک و تر و تمیز آمده بودند و سزارین شده بودند. حالا مثل تکه‌های بی‌جان گوشت و استخوان و ورم روی تخت‌ها افتاده بودند و نای تکان خوردن نداشتند. راستش این است که ته دلم خوشحال بودم که جای آن‌ها نیستم. حدس زدم حالا دارند همه شکرهایی را که دیروز کرده بودند (برای این که جای من نیستند) پس می‌گیرند!

تمام شد.

همان روز همه چیز تمام شد.

زایمان با آن همه درد و سختی تبدیل به یک خاطره دور، سخت و البته افتخار آمیز شده که می‌توانم برای بقیه تعریف کنم. تمام درد وحشتناکی که این همه از آن می‌ترسند، به سرعت فراموش شد و کسی هم از درد نمرد! همان طور که حدس‌اش را می‌زدم!

 

پایان

 

این خاطره قشنگ با قلم زیبای مامان نرگس کوچولو نوشته شده. از ایشون ممنونیم و آرزوی سلامتی و بهروزی داریم براشون 

تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت دوم

...

پرستار بلندم کرد و گفت بروم دستشویی. گفت «به طور کامل روده‌هایت را خالی کن و خون و آب روی تنت را هم بشور و بیا.» چه کار سختی! نشستم روی توالت فرنگی، اما دلم می‌خواست تا ابد همان جا بمانم! درد می‌آمد و می‌رفت و من توان بلند شدن نداشتم. بالاخره پرستار آمد دنبالم و بلندم کرد. داشتیم می‌رفتیم توی اتاقی که بالایش نوشته بود «لیبر». یک لحظه مادر رضا را دیدم که دم در ایستاده بود. چشم‌های او هم خیس بود. گفت: «بذار سزارین‌ات کنن، تموم شه.» لبخندی زدم و با آخرین انرژی باقی مانده دستی برایش تکان دادم و رفتم. رضا رفته بود دنبال گرفتن پول از بانک و ریختن به حساب بیمارستان و کارهای دیگر مربوط به بیمه و بیمه مکمل. همان اول زنگ زده بود که پدر رضا بیاید. پدر رضا خودش پزشک همان بیمارستان بود و حضورش حتما کمک‌مان می‌کرد.

اتاق لیبر، اتاقی بود با چهار تخت که بین‌شان پرده بود و برای معاینه داخلی کشیده می‌شدند. من خوابیدم روی تخت نزدیک در. برای چندمین بار یکی نبض بچه را کنترل کرد و معاینه داخلی شدم. برایم سرم وصل کردند. آن روز خیلی شلوغ بود. بعدا فهمیدم که چون 31 شهریور بود، آن‌هایی که هفته اول مهر بودند و می‌خواستند بچه‌شان نیمه اولی شود هم زایمان‌شان را انداخته بودند آن روز. نکته دیگر که بعدا فهمیدم این بود که آن روز تنها زایمان طبیعی بیمارستان من بودم و بقیه همه سزارینی بودند. من درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم و درد می‌کشیدم. تخت‌های مجاور من از سزارینی‌ها پر و خالی می‌شد و من همچنان همان جا افتاده بودم و ناله و واویلا می‌کردم. آن‌ها خیلی خوشگل و ترگل و ورگل می‌آمدند، می‌خوابیدند، برایشان سرم و سوند وصل می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا اتاق عمل خالی شود و بروند. یکی که آن قدر آرایش کرده بود که گفتند باید برود و صورتش را بشوید، این طوری نمی‌شود داخل اتاق عمل شود! سوژه اتاق هم من بودم! همه‌شان خیره شده بودند به من. قیافه‌هایشان دیدنی بود. در همان شرایط ناجور از دیدن صورت‌هایشان خنده‌ام می‌گرفت! چنان با وحشت به من نگاه می‌کردند که کم مانده بود گریه‌شان بگیرد! مطمئن بودم که دارند ته دل‌شان خدا را شکر می‌کنند که جای من نیستند. آن وسط، یکی‌شان هم سوالی پرسید که بی‌نظیر بود. بین دو تا انقباض، پرسید: «خیلی درد داره؟!» جان توی تنم نبود، وگرنه غش می‌کردم از خنده! نه پس! درد ندارم! محض پر کردن اوقات فراغت دارم خدا و پیغمبر را صدا می‌زنم!! گفتم: «فقط دلم می‌خواد بخوابم و وقتی چشمامو باز می‌کنم، همه چیز تموم شده باشه.»

این واقعیت بود. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بتوانم بخوابم. وقتی انقباض می‌آمد، ناله می‌کردم، داد می‌زدم، خدا را صدا می‌زدم، اسم نرگس را می‌آوردم، نفسم حبس می‌شد، صورتم فشرده می‌شد و خون توی صورتم می‌دوید. نمی‌توانستم داد نزنم. درد داشت. دردی که هر بار بدتر از بار قبل بود. فکر می‌کردم از درد می‌میرم به زودی. اما انقباض تمام می‌شد و من نمرده بودم! بین دردها از فرط بی‌حالی و خستگی خوابم می‌برد. آرزو می‌کردم این بار چند ثانیه بیشتر بخوابم، اما ناگهان ضربه‌ای در شکمم حس می‌کردم و با درد بیدار می‌شدم. دهانم خشک شده بود از بس نفس نفس زده بودم. به یکی از پرستارها گفتم «تو رو خدا یه چیکه آب بهم بدین.» برایم آب آورد و به همراهانم سپرد برایم آب‌میوه شیرین بیاورند. آب‌میوه را ریخته بود توی لیوان و خودش می‌آمد و کم کم بهم می‌داد تا بخورم. نمی‌خواستم، اما مجبورم می‌کرد. می‌گفت اگر نخوری، جان نداری زور بزنی. یکی از پرستارها هم دائم می‌آمد و صدای قلب بچه را چک می‌کرد. ضیایی هم می‌آمد، معاینه داخلی می‌کرد، بهم دل‌داری می‌داد، به اسم کوچک صدایم می‌کرد، از دانشگاه و زندگی‌ام می‌پرسید (تا درد یادم برود!) و هی می‌گفت: «می‌دونم درد داری، اما تو موفق می‌شی! زود زود بچه‌ات توی بغلته!» هر بار که صدای یک نوزاد دیگر توی بخش می‌پیچید، من به لحظه‌ای فکر می‌کردم که نرگس توی بغل من است. زیر لب می‌گفتم: «نرگس...!» و رویایش را می‌دیدم.

یک بار که ضیایی آمد، پرسیدم کی می‌توانم از اپیدورال استفاده کنم. ناگهان شاکی شد: «مگه تو اپیدورال می‌خوای؟ چرا زودتر نگفتی؟!» فوری یکی را فرستاد برای این که فرم رضایتنامه همسر را بگیرد. طرف رفت و آمد و گفت همسرش نیست. رضا رفته بود دنبال کارهای بیمه. هر چه همراه‌هایم گفتند یکی دیگر، مادر یا پدرشوهر یا هر کسی دیگر، فرم را امضا کند، قبول نکردند. تا رضا بیاید و فرم را امضا کند، دردهای من غیر قابل تحمل شده بود. در تمام این مدت درد کشیدم و از حال رفتم و باز درد کشیدم. بالاخره فرم را آوردند، یک پرستار انگشتم را گرفت، توی استامپ زد و زد پای برگه. من دیگر چیزی جز درد نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم حرفی بزنم. همان موقع دکترم رسید. با روپوش و روسری آبی آسمانی. با ضیایی آمدند بالای سرم. ضیایی سپرد سرویس اپیدورال را آماده کنند. دکتر گفت «بذار یه بار دیگه معاینه‌ات کنم.» معاینه کرد. درد داشت. خیلی درد داشت. هرچه می‌گذشت، معاینه داخلی دردناک‌تر می‌شد. دکتر گفت: «این که 9-8 سانت باز شده!» ضیایی آمد و او هم یک بار دیگر معاینه کرد. دکتر گفت «اپیدورال نمی‌خواد. چیزی نمونده. الان زایمان می‌کنی.» وای! دنیا روی سرم خراب شد. از تصور این که باز هم باید در این کابوس بمانم، داشت گریه‌ام می‌گرفت. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم، تا این درد وحشتناک تمام شود. وقتی دکتر ناراحتی من را دید، گفت: «خوشحال باش! این یعنی چیزی نمونده تا آخرش!» راست می‌گفت. حالم بهتر شد. از این که چیزی تا آخرش نمانده بود و به سلامتی تا اینجا را آمده بودیم، نفس راحتی کشیدم.

کم‌کم احساس می‌کردم باید زور بزنم. پرستاری که آن‌جا بود این را به ضیایی گفت. ضیایی آمد و معاینه کرد و گفت «دهانه رحم‌ات کامل باز شده. حالا وقتشه که زور بزنی. تا تو زور نزنی، بچه پایین نمیاد. هر زوری که تو بزنی، بچه کمی پایین میاد. هر وقت سر بچه رو ببینم، می‌ریم اتاق زایمان.» بعد بهم یاد داد که باید چه کار کنم «بین انقباض‌ها نفس عمیق شکمی بکش. با بینی نفس بکش و با دهن بده بیرون و بدنت رو شل کن. وقتی انقباض رسید، پاهات رو خم کن. دستت رو بگیر پشت رون پات، چونه‌ات رو بچسبون به سینه‌ات و زور بزن.» انقباض اول آمد و رفت و من سعی کردم کارهایی را که ضیایی می‌گفت، انجام بدهم، اما ضیایی راضی نبود. گفت «خوب زور نمی‌زنی. باید طوری زور بزنی که انگار داری دفع می‌کنی. بعد دستش را وارد واژن کرد و گفت سعی کن به جایی که دست من هست فشار را وارد کنی.» درد داشت. خیلی درد داشت. ضیایی معذرتخواهی می‌کرد و می‌گفت: «می‌دونم درد داری منصوره جون، اما من می‌خوام کمک‌ات کنم» چقدر این لحن مودبانه‌اش آرامش بخش بود. سعی‌ام را کردم، اما باز هم ضیایی گفت اشتباه زور می‌زنم. چند تا انقباض رد شد، اما پیشرفتی نمی‌کردم. ضیایی گفت:«اشتباه زور می‌زنی، هرکی بود، تا حالا زاییده بود.» ...

پایان قسمت دوم

تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- (قسمت اول))

 

دروغ گفته‌ام اگر بگویم سخت نبود. سخت بود. خیلی سخت. سخت و دهشتناک. درد داشت. دردی فراتر از همه دردهای زندگی. دردی خارج از تصور آدم. دردی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنیم یک آدم بتواند تحمل کند.

از خیلی وقت قبل، یعنی هفته 37 منتظر زایمان بودیم. همه. من، رضا، خانواده، دوست و آشنا. هرکس مرا می‌دید، می‌پرسید «هنوز نیومد؟!» یک جوری که انگار دست من است! بعد از شوک هفته 37 (لکه بینی، انقباض و درد) زایمان خیلی نزدیک‌تر به نظر می‌رسید. با وجودی که همان روز هم دکتر بخش زایمان پیش‌بینی کرد که همین روزها زایمان می‌کنی، خبری از «همین روزها» نبود. هفته 38 و 39 هم آمد و خبری از علائم واضح زایمان نبود. البته انقباض‌ها و گاهی درد وجود داشت. اوایل چند روز یک بار بود و هفته آخر به روزی چند بار رسیده بود. شکمم سفت می‌شد و دردی شبیه درد پریود می‌گرفت، اما چند دقیقه بعد از بین می‌رفت و انگار نه انگار.

هفته چهل همه علائم کمی واضح‌تر بود، اما باز هم دردها منظم نبود. دو سه روزی هم بود که توده‌های شفاف چسبناک و غلیظی دفع می‌کردم که حدس می‌زدم ماده‌ای است که دهانه رحم را در طول بارداری می‌بندد و دفع شدن‌اش نشان دهنده این است که زایمان خیلی نزدیک است. سه شنبه نوبت دکتر داشتم، برای پایان هفته چهل. حدس می‌زدم که اگر تا آن موقع دخترم هنوز به دنیا نیامده باشد، دکتر پیشنهاد بستری و القای درد را می‌دهد؛ بنابراین همه چیز را آماده زایمان کرده بودم. از دو شب قبل دل‌درد داشتم. خودم فکر می‌کردم به خاطر آش مفصل خانه مادر رضا و یک عالمه شلیلی است که خورده بودم و نفخ و دل‌پیچه دارم. شب قبل هم که خانه مادرم بودم، دل درد داشتم. مادرم که قیافه توی هم رفته‌ی من را می‌دید، گفت «امشب نرو، بمون خونه ما. من فکر می‌کنم امشب می‌زایی!» گفتم «نه بابا! دل‌پیچه است!» رفتیم خانه. تا آخر شب همین طور بود. از بس خیال می‌کردم دل‌پیچه دارم، رفتم و به زور چند قلپ از روغن کرچکی را که همان شب خریده بودم، خوردم. خوردم و گفتم: «خدایا! به خاطر هر آشغالی که آفریدی، شکرت!!» خییییلی چیز کوفتی بود! رضا نشسته بود و برنامه 90 را می‌دید که بعد از چند ماه توقف، مجددا داشت پخش می‌شد. من خسته بودم و رفتم خوابیدم. حوالی 1 نیمه شب که رضا آمد بخوابد، من بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد. دلم بدجوری به هم می‌پیچید، اما کوچک‌ترین احتمالی هم نمی‌دادم که این درد زایمان باشد. دلیلش یکی این بود که دردش واقعا جزئی و کم بود، و من که فکر می‌کردم درد زایمان باید چیز دهشتناکی باشد، عمرا خیال نمی‌کردم این درد ربطی به زایمان داشته باشد. دلیل دیگر این بود که من فکر می‌کردم درد زایمان باید جایی باشد که بچه هست، یعنی جلوی شکم، اما درد آن شب من بیشتر در انتهای روده حس می‌شد! برای همین هم فکر می‌کردم دل‌پیچه است. بعدا فهمیدم این اشتباه من بوده و درد زایمان واقعا همین درد است. حتی بعدا فهمیدم زور زدن در زایمان هم باید در همین نقطه باشد، یعنی یک جوری که انگار داری دفع می‌کنی، برخلاف تصور من که فکر می‌کردم باید به سمت واژن فشار را وارد کرد.

خیلی سعی کردم بخوابم، اما نمی‌شد. یکی دو بار بلند شدم و دو لیوان بزرگ عرق نعنا خوردم، اما فایده نداشت. هی می‌رفتم دستشویی و می‌آمدم. یکی دو بار دیگر توده‌های شفاف دفع کردم، اما انگار بی‌رنگ نبودند. حس کردم کمی رنگ خون دارند اما جدی نگرفتم. نمی‌دانم چرا آن شب هی سعی می‌کردم باور نکنم که این ممکن است علایم زایمان باشد! حدود 3 و نیم شب بود و من در تلاش برای خوابیدن، که حس کردم دردها مقطعی هستند و هی می‌آیند و می‌روند. موبایلم را آوردم دم دستم و سعی کردم فاصله بین دردها را اندازه بگیرم. چند بار که درد آمد و رفت تعجب کردم: فاصله دردها حدود 10 دقیقه بود! هنوز باورم نمی‌شد که این‌ها درد زایمان باشند، چون واقعا درد کمی بود، حتی کمتر از درد پریود. رفتم توی هال، کمی راه رفتم، قر دادم، روی توپ یوگا نشستم و سعی کردم حرکات گردشی‌‌ای را که در کلاسهای بارداری یاد گرفته بودم و می‌دانستم برای تسکین درد زایمان و پایین آمدن سر بچه مفیدند، انجام دهم. دردها می‌آمد و می‌رفت. ساعت حدود 4 و نیم بود که فاصله بین دردها به 8-7 دقیقه رسید. دیگر یقین کرده بودم که زایمان نزدیک شده. رضا خواب بود و با این همه رفت و آمد و سر و صدای من بیدار هم نشده بود. بیدارش نکردم. درعوض دیدم بهتر است من هم بخوابم تا اگر هم زایمان نزدیک شده، برایش انرژی داشته باشم. خودم و رضا هم برای 5 و نیم که ساعت را برای نماز کوک کرده بودم، بیدار می‌شویم. خوابیدم. چشم‌هایم گرم شده بود که ناگهان احساس کردم شکمم با دردی وحشتناک ترکید. جیغ زدم و با وحشت پریدم. رضا هم پرید و داد زد: «چی شده؟» چند صدم ثانیه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. گفتم: «کیسه آبم پاره شد!» و تا نشستم، یک عالمه مایع گرم از کنار پایم پایین ریخت. رضا دستم را گرفت و دویدم توی حمام تا لباس‌هایم را عوض کنم. رضا بدجوری ترسیده بود، حتی از من بیشتر. گفت: «چطور شد، انقدر ناگهانی؟» گفتم: «ناگهانی نبود، از اول شب درد داشتم. این آخری فاصله اش به 7 دقیقه رسیده بود...» یهو شاکی شد: «خب خدا خیرت بده؛ چرا زودتر نگفتی؟!» برایم نوار بهداشتی بزرگ و لباس زیر آورد و فوری به مامانم زنگ زد تا خودش را برساند بیمارستان.

من درد داشتم و ترسیده بودم. بیشتر از هر چیز از شدت درد ترسیده بودم. باورم نمی‌شد این همه درد داشته باشد. دردی که تا چند دقیقه قبلش ناچیز بود، ناگهان آنقدر زیاد شده بود که آدم در مقابلش نمی‌دانست باید سرش را توی دیوار بکوبد یا در! رضا دعوایم می‌کرد که چرا درد را تحمل کرده بودم و او را بیدار نکرده بودم! برایش توضیح دادم که از سر شب درد این طوری نبوده و بعد از ترکیدن کیسه آب این قدر شدید شده. رضا ساک بیمارستان و مدارک من را برداشت. من هم گردن‌‌بند و گوشواره‌ام را باز کردم و گذاشتم روی میز بماند. رضا کمکم کرد تا شلوار پایم کنم. روی همان تی‌شرتی که تنم بود، چادر ایرانی سر کردم و جوراب هم نپوشیدم. ساک و مدارک و همه وسایل من را رضا برداشت و راهی شدیم. وقتی جلوی در خانه رسیدیم، صدای آلارم موبایلم بلند شد؛ ساعت 5 و نیم بود.

دم در خانه یک بار درد گرفت. دائمی نبود. عادی بود... بود... بود... و ناگهان می‌گرفت. وقتی می‌گرفت دیگر  نفس نمی‌توانستم بکشم. می‌ایستادم و به رضا آویزان می‌شدم و بازوهایش را فشار می‌دادم. رضا سرم را می‌بوسید و دل‌داری‌ام می‌داد. چند ثانیه‌ای طول می‌کشید و باز درد از بین می‌رفت. دویدیم توی آسانسور. تا آسانسور از طبقه 8 به همکف برسد، درد دوباره آمده بود. وقتی این را دیدم، فهمیدم اوضاع خیلی بحرانی شده، چون فاصله دردها کمتر از 3 دقیقه بود. همه می‌گفتند وقتی فاصله دردها 5 دقیقه شد، بروید بیمارستان. حالا خیلی دیر بود...

 

تا بیمارستان راه زیادی نبود، اما چند بار درد آمد و رفت. رضا هم می‌خواست با احتیاط از روی دست‌اندازها بگذرد و هم می‌‌خواست با آخرین سرعت من را به بیمارستان برساند. من ترسیده بودم و فشارم افتاده بود. همان جا دفتر یادداشتم را درآوردم و نوشتم: «ما داریم می‌ریم بیمارستان. دارم از درد می‌میرم...» از در اورژانس وارد بیمارستان شدیم و رضا ماشین را همان وسط ول کرد و آمد. نگهبان دم در تا پای آسانسورها دنبال‌مان آمد و گفت «آقا! بیا ماشین‌تو از جلوی در بردار!» رضا سوییچ را گذاشت کف دستش و گفت «خودت جا به جاش کن!!» نگهبانه چشم‌هایش گرد شده بود! با آسانسور رفتیم بخش زایمان. آن وسط فشارم افتاد. از ترس بود یا از خون‌ریزی، نمی‌دانم. احساس کردم چشم‌هایم سیاهی می‌رود و الان می‌افتم. تا رضا خواست مرا بگیرد که نیافتم، در ناخودآگاهم یکی گفت «الان وقت ترسیدن نیست! اگر بخواهی بترسی، چیزهای ترسناک‌تری پیش رویت هست. لوس‌بازی را بگذار کنار؛ امروز موقع این کارها نیست.» می‌دانم کمی مسخره است، اما بعد از آن لحظه دیگر نترسیدم. خیلی درد کشیدم، خیلی خسته شدم، خیلی خون دیدم، اما دیگر نترسیدم.

رضا پشت در ماند و من وارد بخش شدم، تنها. درد آن‌قدر شدید شده بود که دیگر نمی‌توانستم به رضا فکر کنم. رسیدم و گفتم که کیسه آبم پاره شده و مریض دکتر مغازه هستم، اما مدارکم توی ساک مانده بود. چادر و شلوارم را درآوردند و خوابیدم روی یک تخت. زنگ زدند که مدارکم را همراهم بیاورد. مامانم آورد. صدایش را می‌شنیدم. نگرانی از صدایش می‌بارید. درد دوباره آمد. فهمیدم یک چیزهایی در مورد بیمه و پذیرش و پول و این چیزها دارند می‌گویند. گفتند مامانم بیاید لباس‌هایم را بگیرد و برود. آمد. چشم‌هایش خیس اشک بود. لباس‌هایم را برد و من دستی برایش تکان دادم. بیشتر از این جان نداشتم. با دکترم تماس گرفتند. یک ماما آمد. اسمش ضیایی بود و آن روز مثل فرشته نجات بود! آمد و معاینه داخلی کرد و گفت: «6-5 سانت بازه!» فکم افتاد!! می‌دانستم که تا رسیدن به چنین جایی چندین ساعت درد هست، اما من به سرعت به اینجا رسیده بودم. از یک طرف ترسیده بودم که انقدر به زایمان نزدیکیم، و از یک طرف خوشحال بودم که انقدر پیش رفته بودم. یک پرستار نبض بچه را چک کرد، حدود 130 بود، یعنی طبیعی. خدا را شکر! چند دقیقه‌ای همان جا افتاده بودم. نه کسی سراغم را می‌گرفت و نه من توان تکان خوردن داشتم. بالاخره دستور دکترم رسید که بستری‌ام کنند. یک پرستار من را برد به اتاقی که بالای درش نوشته بود «اتاق آماده کردن بیمار». وقتی از جایم بلند شدم، از دیدن یک عالمه خونی که ازم رفته بود و روی پد روی تخت ریخته بود، جا خوردم. توی آن اتاق لباس‌ها و کفش‌هایم را به کمکش درآوردم و یک لباس سبز گشاد که از پشت با بند بسته می‌شد، تنم کرد. بهم گفت به پهلو رو به دیوار بخوابم . نمی‌دانستم می‌خواهد چه کار کند و نای پرسیدنش را هم نداشتم. بعد فهمیدم می‌خواهد تنقیه‌ام کند. از هیچ چیز به اندازه تنقیه متنفر نبوده و نیستم، اما آنقدر درد داشتم که نمی‌توانستم مخالفتی ابراز کنم. در واقع ماجرا خیلی با تصور من فرق می‌کرد. فکر می‌کردم چقدر از خون ریزی می‌ترسم، از تنقیه متنفرم، از اپیزیوتمی بیزارم، اما واقعیت این بود که وقتی در آن شرایط قرار می‌گرفتی، آن قدر درد داشتی که همه چیز برایت بی اهمیت می‌شد. درد با ضربه‌ای از پایین شکم شروع می‌شد، شکم منقبض و سفت می‌شد و ناگهان دردی شدید تمام شکم را می‌گرفت. یک جوری که دیگر همه اعصاب آدم فلج می‌شد. مدتی بود و بعد ناگهان به همان سرعت شل می‌شد و تمام می‌شد....

 

 

پایان قسمت اول

 

 

تولد علی کوچولو- شهریور 88- یزد

 

 شنبه وقت  دکتر داشتم، شنبه ای که گذشته بود  و من که وقت دکترم را دوشنبه یادداشت  کرده بودم وقتی زنگ زدم که ساعتش  را هماهنگ کنم منشی گفت که وقتتون شنبه بوده! بالاخره با کمی صحبت با منشی قرار شد چهارشنبه اول وقت برم. سه شنبه شب، شب قدر بود، شب نوزدهم ماه مبارک. همسرم می خواست بره احیاء و من رفتم خونه مامان. یه کمی احساس دل درد داشتم مثل زمانی که شکم آدم به هم می خوره. به مامان گفتم ولی چون مرتب نبود و طولی هم نکشید، زیاد جدی نگرفتم.

 

صبح شد و  من عصرش وقت دکتر داشتم. سر ساعت همراه با مامان و همسرم رفتم مطب. نفر اول بودم که رفتم تو اتاق. چون می خواستم طبیعی زایمان کنم و روز قبلش هم کمی حرکت بچه کم شده بود دکتر پیشنهاد داد که برو بالا هم یه نوار قلب بگیرند و هم خودتو معاینه کنند که برای طبیعی مشکلی نداشته باشی. رفتم بالا و بعد از اینکه یه ساندیس و کیک بهم دادند و 20 دقیقه ای نشستم رفتم برای معاینه. خانم ماما که معاینه کرد گفت درد نداری؟ گفتم نه! گفت برو بخواب داری زایمان می کنی! دهانه رحمت 7 سانت باز شده! من کلی ذوق کردم که آره خود به خود دارم زایمان بدون درد را تجربه می کنم. پرسیدم تا چه ساعتی طول می کشه؟ گفت تا 7:30 لباس پوشیدم و سرم بهم وصل کردند. گفتم به مامای خودم را خبر کنند. آمپول فشار به سرم زدند اما من هیچ دردی نداشتم. بعد از مدتی دوباره ماما آمد و معاینه کرد هنوز۷-۸ سانت بیشتر باز نشده. بچه هم بالاست. با خودم گفتم حالا چی میشه؟ یعنی می تونم طبیعی زایمان کنم؟

 

ساعت 8:30 بود  که مامای خودم آمد. هیچ پیشرفتی  نداشتم. سرم را تندتر کرد و من کم کم داشت دردم شروع می شد. ماما خیلی به من کمک می کرد و من را راهنمایی می کرد. همینطور ادامه داشت تا اینکه دکترم هم آمد. دکتر کیسه آبم را پاره کرد و آنوقت بود که دردم شدت گرفت. چون بچه بالا بود خیلی باید زور می زدم تا بیاید پایین. ازم پرسیدند می خواهی بهت گاز بدیم؟ و من هم که تا قبل از این دلم نمی خواست هیچگونه آرامبخشی داشته باشم اما حالا دیگه تسلیم شده بودم و گفتم بدین.

 

همراه با شروع درد و با راهنمایی ماما زور می زدم. نمی دانم چه مدت گذشت شاید نزدیک 1 ساعت شد که ماما گفت خوبه. بریم اتاق زایمان. و من را بلند کردند و ما رفتیم به طرف اتاق زایمان.

 

روی تخت  زایمان دراز کشیدم و پارچه را روی  پاهام کشیدند. و دوباره زور زدن  شروع شد. دسته های تخت زایمان رو می گرفتم و با تمام وجود زور می زدم  و از امام علی(ع) کمک می خواستم. بالاخره  در ساعت 11:05 یهو احساس کردم چیزی قل خورد و از درونم بیرون آمد. شیرین  ترین احساسی که در تمام عمرم داشتم. یک کوچولوی  نقلی با موهای مشکی و صورت گرد  و سرخ وسفید که خسته از گرد راه  رسیده بود. از ماماها خواستم بگذارنش  رو سینه ام. اما گفتند اینجوری  نمیشه. علی من 3290 گرم بود و خدا  رو شکر سالم.

 

بعد از اینکه  تمیزش کردند آوردنش و گذاشتند  کنارم تا شیر بخوره. بیچاره کوچولو خسته بود و حس مک زدن نداشت. من هم که شیری نداشتم. زود بردنش و ماماها شروع کردند به بخیه زدن. مثل اینکه سر بچه هم درشت بوده و مجبور به شکاف شده بودند. بعد از اینکه بخیه ها تمام شد من رو منتقل کردند به اتاقی که از قبل گرفته بودیم. مامان اونجا منتظر بودند. با دیدن من تبریک گفته و اشک در چشمان هر دو ما حلقه زد. خدایا شکرت. هرچه تو را شکر کنیم باز هم کمه. کمک کن تا بتوانیم اونطور که مورد رضای تو هست او را پرورش دهیم.

 پایان

 

 

ممنون از سلالۀ عزیز، مامان علی کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و آرزوی سلامتی و خوشی بیشتر براشون 

بیمارستان محل تولد علی کوچولو، بیمارستان مادر تو شهر یزد بوده.

تولد دینا کوچولو- اسفند 87- ایران

- بارداري

بعد از 4 سال از زندگي مشترك ، تصميم به بچه دار شدن گرفتیم ، حدود 6 ماه تلاش كرديم تا بالاخره با تغييرات حالم احتمال بارداري را دادم و بيبي تستر استفاده كردم كه دو تا خط پررنگ افتاد ، خيلي ذوق داشتم ولي از يك طرف هم شك و دودلي و ترس هم سراغم اومد .

دوران بارداري من فراز و نشيب زياد داشت ، اشتهام چند برابر شده بود و اصلا از حالت تهوع خبري نبود ،

يادمه ساعت 5 صبح از خواب بيدار مي شدم و نيمرو مي خوردم ، يكمي خونريزي داشتم كه دكتر گفت بايد استراحت كني ، اما من زياد جدي نمي گرفتم مرتب مي رفتم سركار و از مترو استفاده مي كردم ،حدود دو ماه از بارداري مي گذشت ، يادمه روز سه شنبه جشن مبعث بود شوهرم گفت ناهار بريم بيرون ، من حاضر شدم و آرايش كردم و يكدفعه احساس خونريزي شديد كردم ، سريع رفتم دستشويي و چه صحنه بدي ديدم مثل اين بود كه شير دوش باز شده باشه اصلاً قطع نمي شد ، من فقط گريه مي كردم و اسم ائمه رو   مي آوردم ، شوهرم سريع رفت دنبال مامانم ، من حدود 10 دقيقه توي دستشويي بودم و اين خونريزي ادامه داشت ، تا اينكه مامانم اومد و من رو بلند كرد ، من همش گريه مي كردم ، شوهرم هم خيلي ناراحت بود ، مامان مرتب ما رو دلداري مي داد و مي گفت عيب نداره قسمت نبوده بچه بمونه ، ناهار خوردم و خوابيدم تا عصر بازم گريه مي كردم و پيش خودم گفتم قطعاً بچه افتاده ، چند روز بعد مامان اصرار كرد دكتر بريم و سونو بديم ، هيچ اميدي نداشتم .

توي مطب با يك خانمي آشنا شدم و قضيه رو بهش گفتم كه بچه ام افتاده ، بهم خنديد و گفت تو كه درد نداشتي پس از كجا مي دوني افتاده ؟ گفت كه 3 بار خونريزي شديد داشته اما هنوز بچه اش سر جاشه ، يك نور اميد تو دلم روشن شدم و سريع رفتم سونو ، خانم دكتر گفت كوچولوت سر جاشه و با اين خونريزي شديدي كه داشتي در حد يك معجزه است ، انگار دنيا رو بهم داده بودند كلي نذر و نياز كردم به شوهرم زنگ زدم اونم خيلي خوشحال شد .

يك هفته از اداره مرخصي گرفتم و فقط خوابيدم و شياف هاي خارجي مصرف كردم ، شكر خدا بهتر شدم و خونريزي كاملاً قطع شد .دوران بارداري خوبي داشتم هيچ درد خاصي نداشتم و مرتب مي رفتم سركار البته فقط با تاكسي ، ويار نداشتم و يكم به خاطر شرايط مالي بدمون نمي تونستم مرتب ماهي و گوشت و ميگو بخورم ، اما مرتب ميوه و خرما و شير و عسل مصرف مي كردم ، كلاً تو زندگي زياد آدم سخت گيري نيستم و به خاطر همين قضيه هميشه بهترين اتفاقها برام مي افته .به خاطر همون شرايط مالي ، مجبور شدم برم يك بيمارستان معمولي ، بهترين دكتر بيمارستان رو انتخاب كردم كه مطبش كنار بيمارستان تهران كلينيك بود، اما من به درمانگاه مي رفتم تا پول ويزيت كمتري بدم ، كم كم روزها گذشت و به بهمن نزديك شديم .

 

 2- زايمان

دقيقاٌ تا 23 بهمن اومدم سركار ، از همه همكارام خداحافظي كردم و اومدم خونه ، روزي هم كه اومدم خونه بدترين روز عمرم بود ، برخي از اين همكاران بد ذات مي گفتند ديگه اميدي به برگشت تو نيست ، و بهتره بموني و بچه ات رو بزرگ كني ، اين حرفاشون آتيش به قلبم مي زد ، وقتي رسيدم خونه اينقدر گريه كردم ، آخه كارم رو خيلي دوست داشتم و چون توي يك سازمان دولتي كار ميكنم و براي پيدا كردنش هم خيلي سختي كشيديم ،يك دفعه ديدم ني ني تكون نمي خوره و كلي نگران شدم ، خودم رو به خدا سپردم و پشيمون شدم از اين همه گريه ، به خدا گفتم هر چي مي خواد بشه ، فقط ني ني من سالم باشه ،

حدود 10 روز خونه بودم و مرتب پياده روي مي كردم ، دكتر تاريخ زايمانم رو 4 اسفند زده بود ، 29 بهمن رفتم براي معاينه ، اينقدر اين معاينه لعنتي درد داشت كه كلي ضعف كردم ، قيد زايمان طبيعي رو زدم ، رفتم پيش دكترم و گفتم مي خوام سزارين كنم ، اونم برگشت گفت باشه مشكلي نيست اما من بايد يك نامه بدم بيمارستان كه تو رو بستري كنه ، و دستمزد عملم هم بدون هزينه بيمارستان 4 ميليون مي شه .

انگار يك آب يخ ريختن روم ، از مطب اومدم بيرون ، شوهرم و مامانم موافق نبودند و همش اميد مي دادند كه تو مي توني طبيعي زايمان كني و اينقدر نترس و از اين حرفها ، اما من گوشم بدهكار نبود و حسابي ترسيده بودم ، اونشب تا صبح گريه كردم و مامانم هم پا به پاي من گريه مي كرد و دلداري مي داد .

 

صبح روز يكشنبه 4 اسفند 87 ، سردترين روز اسفند بود ، شوهرم سركار نرفت به من زنگ زد و گفت بريم پياده روي . حاضر شدم رفتم دستامو گرفت و كلي با هم حرفاي قشنگ زديم ، اصلا نفهميدم زمان چه جور گذشت ، كل جمهوري و پاساژ علاء الدين رو گشتيم ، بعد رفتيم برام دل و جگر خريد ، ازش خداحافظي كردم و رفتم خونه ، ديدم مامان قيمه گذشته اونم خوردم و خيلي چسبيد ،ساعت 2 راه افتاديم سمت بيمارستان دوباره تا بيمارستان پياده رفتيم ، اونروز 4 ساعت پياده روي داشتم .

 رفتيم بخش زايمان ، لباسهامو عوض كردم ، يك پرستار اومد براي معاينه ، بهش گفتم معاينه برام خيلي درد آوره ، برگشت گفت چه عطر خوشبويي زدي ، اسمش چيه بهش گفتم ، نگو داره منو معاينه مي كنه و اصلا نفهميدم ، برگشت گفت ديدي درد نداشت حدود 4 سانت باز شده باورم نمي شد اصلا درد نداشتم ، به مامانم خبر دادم كه نگران نباشه اونم گفت بيرون منتظرم مي مونه ، حدود ساعت 4 عصر بود كه سرم بهم وصل كردند و تو اتاق با يك دختره بودم با هم حرف مي زديم و مي خنديدم تا ساعت 7 اصلا دردي نداشتيم ، مرتب معاينه مي شدم و پرستارها مي گفتند پيشرفت زايمانت خيلي خوبه و تا 7 سانت باز شده ، خيلي خوشحال بودم از اينكه درد نداره و اميدوار بودم ، حدود 30 / 7 توي سرمم آمپول فشار زدند ، و گفتند اينقدر نخنديدن الان دردتون شروع مي شه ، دردها شروع شد ،مثل درد پريود اما خيلي شديدتر ، دردها هر 10 دقيقه يك بار براي من مي آمد و جيغ مي كشيدم ، حدود يك دقيقه درد طول مي كشيد و بعد از بين مي رفت و نفس راحت مي كشيدم و استراحت مي كردم.

اون دختره دردش مداوم بود و اصلا قطع نمي شد ، نفسش بند اومده بود ، دكتر معاينش كرد و گفت اصلا پيشرفتي نداشته و بايد سزارين بشه و اونم خيلي خوشحال شده بود ، منو معاينه كرد و گفت خيلي خوبي و به زودي زايمان مي كني ، مرتب دعا مي كردم كه خدا كمكم كنه ، بك دفعه احساس كردم لگنم داره پاره مي شه ، به ماما گفتم يك چيزي داره مي آد بيرون مي خوام برم دستشويي ، رفتم دستشويي ، هيچي نبود ولي دوست داشتم خيلي زور بزنم ، خيلي حس خوبي داشتم ، دكتر گفت ببرينش تو اتاق ، آماده است ، رفتم رو تخت خوابيدم .

 دكتر براي برش تيغ زد كه  مي تونم بگم بدترين جاي زايمان همين بود كه كلي جيغ زدم ، دو بار زور زدم و يك دفعه يك چيز داغ ليز خورد اومد پايين و انداختنش روي شكمم ، ديناي من بود كه با تعجب همه جا رو نگاه مي كرد ، پرستار بچه رو برد بشوره ، دكتر گفت جفت پريده بالا و بايد سرفه كني تا بياد پايين ،مرتب سرفه مي كردم ، گلوم خشك شده بود برام آب آوردند ، اما اين جفت پايين اومدني نبود ، دكتر گفت زايمان خيلي خوبي داشتي اما از شانست جفت پريده بالا ، بايد براي عمل آماده شي ، دنيا رو سرم خراب شد ، اينقدر تلاش كرده بودم طبيعي زايمان كنم ؛اما حالا اينجوري شده بود ، پرستار گفت يك آيه الكرسي بخون ، خوندم و به خودم فوت كردم ، شايد باورتون نشه يك دفعه شروع به لرزيدن كردم و جفت پريد بيرون ، پرستارا دكتر رو صدا كردند و اونم اومد بخيه زد و تمام دردها تموم شد . وقتي برگشتم به بخش ، هيچ دردي نداشتم دينا رو بغل كردم و شير دادم ، اونايي كه سزارين كرده بودن تا صبح ناله مي كردند و خونريزي داشتند ، من فردا سر پا بودم و اونا هنوز ناله مي كردند . زايمان براي من خيلي خاطره خوشي بود و دوست دارم بازم تجربه كنم ، به تمام عزيزان نصيحيت مي كنم ، اينقدر حساسيت نشون ندهند ، مرتب دكتر و بيمارستان عوض نكنند و فقط خودشون رو به خدا بسپرند و اميدشون رو از دست ندهند ، خدا رو شكر دخترم هم خيلي خوبه و خيلي آروم و نازه ، دنياي من و باباشه ، اصلا اذيتي برام نداشته ، الانم برگشتم سركار ، و شكر خدا همه چيز خوب پيش ميره.

 

پایان

 

 

 

 ممنون ار این خوانندۀ عزیز برای ارسال  این تجربۀ قشنگ از تولد کوچولوی نازشون.

پی نوشت: فکر می کنم اگه این عکس دینا کوچولو برای مسابقۀ بامزده ترین عکس ارسال میشد، از داعیه داران برندگی در اون مسابقه به حساب می اومد. 

 

 

 

 

 

تولد سروش کوچولو- مرداد 87- تهران

بعد از 9 سال كه از ازدواجمون ميگذشت من و همسرم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم و اصلا هم انتظار نداشتم كه خيلي زود اين اتفاق بيفته . ولي مثل اينكه پسر ما خيلي وقت بود منتظر بود بياد پيشمون و ما خيلي منتظر گذاشته بوديمش .

روز 3 آذر 86 1 روز بود كه پريودم عقب افتاده بود . شب ،آخر وقت يه بيبي چك استفاده كردم .البته كلي به خودم ميخنديدم كه تو چه خوش خيالي . خط دوم صورتي خيلي كمرنگ ظاهر شد و من فكر كردم كه توهمه . به همسرم چيزي نگفتم و گفتم 2 روز ديگه صبر ميكنم اگه پريود نشدم دوباره بيبي چك استفاده ميكنم . صبح كه رفتم سركار ديدم اصلا طاقت ندارم و ساعت 10:30 صبح بلند شدم رفتم يه آزمايشگاه روبروي ادارمون بود آزمايش دادم گفت 14:30 جوابش حاضره . فكركنم اين 4 ساعت طولاني ترين 4 ساعت عمرم بود . ساعت 14 از هولم رفتم آزمايشگاه و جواب رو گرفتم بله مثبت بود . چشمم جلوي پام رو نميديد ديگه . رسيدم اداره و به همسرم زنگ زدم اونم هي ميگفت اذيت نكن تو رو خدا . باورش نميشد . راستش باورش براي خودم هم سخت بود .

دوران بارداري با سختي ها و شيريني هاش ميگذشت و من تا هفته 20 بارداري حتي به زايمان طبيعي فكر هم نميكردم.

تو هفته 20 بارداري به توصيه يكي از همكارام رفتم بيمارستان صارم تو شهرك اكباتان رو ديدم . خيلي جاي خوبي بود . از همه بهترش اين بود كه استخر براي خانوم هاي باردار داشت . رفتم به دكترم گفتم بهم گواهي بده براي استفاده از استخر كه نداد و همين باعث شد من برم پيش يكي از دكترهاي بيمارستان صارم و كم كم بيمارستان رفتن و استخر رفتن باعث شد كه من با محيط بيمارستان و ماماها آشنا شدم كه همه يك پارچه تشويق به زايمان طبيعي ميكردن و خوب در نتيجه ترس من از زايمان طبيعي از بين رفت كه هيچ بلكه خيلي هم راغب شدم كه حتما طبيعي زايمان كنم. البته تاثير خوب خود دكتر صارمي كه خيلي خانومها رو تشويق به زايمان طبيعي ميكند و همه جوره براشون مايه ميزاره هم بسيار زياد بود .

 9 مرداد 40 هفته بارداري من تموم ميشد . تمام دوران بارداري رو ورزش كرده بودم از ماه 8 هم هر روز 1 ساعت پياده روي داشتم و يكروز در ميان هم 2 ساعت استخر رفته بودم . وزنم خيلي زياد نشده بود در نتيجه منتظر يه زايمان خيلي راحت بودم ولي زهي خيال باطل !!!!!!!!!!!!!!

روز 4 مرداد جمعه شب بود كه من احساس كردم درد دارم . دردهايي مثل درد پريود ولي منظم نبود من چشمم به ساعت خشك شده بود كه يه نظم زماني بين دردهام پيدا كنم ولي نشد كه نشد . ساعت 12 شب بود كه خوابيدم . ساعت 2 نصفه شب يهو از خواب پريدم . خوابي ميديدم كه انگار من در خود بهشتم جايي بودم كه هنوز وقتي فكرش رو ميكنم چنان زيبايي رو در عمرم نديدم . به همسرم گفتم من توي خود بهشت بودم و مطمئن شدم كه وقت زايمان است. درد داشتم ولي نه خيلي زياد . تصميم داشتم تا آنجايي كه ممكن است توي خونه باشم و بيمارستان نرم . بلند شدم يه دوش گرفتم تا آرومتر بشم و ساعت 3 صبح دوباره خوابم برد . ساعت 5 صبح با درد شديد زير دل از خواب پريدم . به ساعت كه نگاه كردم ديدم فاصله دردها تقريبا هر 30 دقيقه يكبار است . تا ساعت 7 صبح همينطور خواب و بيدار بودم 7 صبح به همسرم گفتم فكر كنم بايد بريم بيمارستان . متاسفانه اونروز همسرم يه كار خيلي واجب داشت بهش گفتم برو سريع انجام بده و برگرد . همسرم رفت و من صبحانه خوردم و آرايش كردم آخه به خيال خودم ميخواستم موقع زايمان خوشگل باشم . ساعت 10 دقيقه به 9 بود همسرم اومد . تو اين فاصله دردهام زياد شده بود طوريكه صبحانه رو بالا آوردم . ساعت 9 رسيديم بيمارستان . منو با يه پرستار و همسرم فرستاند زايشگاه .اونجا دكتر شيفت منو ديد گفت به اين خانوم نمياد بزا باشه حالا بخواب معاينه ات كنم ببينم . معاينه كرد خيلي درد بدي داشت گفت 4 سانت دهانه رحمت باز شده آماده اش كنيد براي زايمان . يه خانوم ماماي خيلي مهربون مسئول من شد وبهم گفت تا عصر زايمان ميكني .
خلاصه كارامو كردند و گان پوشيدم آزمايش ازم گرفتن دادن به همسرم كه ببره آزمايشگاه و بعد كارهاي پذيرش رو انجام بده . بهم آمپول فشار زدن هرچند كه من خيلي مخالفت كردم ولي گفتن چون ميخواي اپيدورال استفاده كني كمكت ميكنه زودتر زايمان كني . چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال رو آمپول فشار هم نزنيد ولي راستش جرات نكردم .
خلاصه منو بردن تو اتاق درد . هيچكس غير از من توي زايشگاه نبود. من سرم به دست توي زايشگاه راه ميرفتم و براي تمام كساني كه بهم سپرده بودند دعا ميكردم . ساعت 11:30 بود كه ماما اومد وازم خواست روي تخت بخوام معاينه كرد و گفت دهانه رحم 7 سانت است باورم نميشد فكر ميكردم درد بايد خيلي بيشتر از اين حرفها باشه آخه اصلا اينقدري نبود كه من بخوام جيغ بزنم يا حتي ناله كنم . ماما گفت ميخوام كيسه آب رو پاره كنم من پرسيدم درد داره گفت اصلا و واقعا هم نداشت . كيسه آب رو با زحمت زياد پاره كردند و گفتند خوشبختانه ني ني پي پي نكرده و رنگ آب شفاف است چون با توجه به nsd كه صبح گرفته بودند سروش تكون نميخورد .
ولي با پاره كردن كيسه آب دهانه رحم دواره جمع شد و دوباره شد 4 سانت يعني 3 ساعت درد بيخودي من كشيدم. تا ساعت 12:30 ظهر دوباره دهانه رحم 7 سانت شد . ماما يادم داده بود كه موقعي كه درد ندارم خيلي عميق تنفس كنم و وقتي هم كه درد دارم خودم رو منقبض نكنم  وميگفتند زايمانت داره خيلي خوب پيشرفت ميكنه به خاطر اينكه خيلي خوب تنفس ميكني . دكتر بيهوشي اومد و توضيح داد راجع به اپيدورال چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال كنم ولي نميدونم چرا ترسيدم  همسرم هم نميدونم چي شده بود از ساعت 9:30 صبح من نديده بودمش ديگه و هي از ماماها سراغش رو ميگرفتم ميگفتند رفته كارهاتو انجام بده آخه مگه من چقدر كار داشتم !!!!!!!! مطمئن بودم كه راهش ندادند بياد تو . شايد اگر اون لحظه همسرم بود شجاع ميشدم و  ميگفتم نميخواهم اپيدورال بشوم .
خلاصه دكتر بيهوشي اپيدورال رو وصل كرد و يه دوز خيلي كمي دارو زد و گفت من ميرم ناها و برميگردم ببينيم اوضاعت چطوره . درد خيلي كم شد . خيلي زياد ولي هنوز يكم بود . ساعت نزديك 2 بود دوباره درد بي امان شده بود دهانه رحم به 8 سانت رسيده بود . من مرتب سراغ همسرم وصد البته دكتر بيهوشي رو ميگرفتم . شيفت ماماها عوض شد ماماي جديد كه اومد بالاي سرم گفت پس همسرت كو ؟ گفتم نميدونم احتمالا راهش ندادند . گفت الان پيج ميكنم بياد . 10 دقيقه بعد همسرم با لباس سبز اومد بالاي سرم . از در كه اومد تو چهره اش بشدت نگران بود . دكتر بيهوشي هم اومد ودوباره دارو تزريق كرد . درد كم شد . همسرم زنگ زد تا با مامانم صحبت كنم نميدونم چرا توي اون لحظه اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم و فقط گريه كردم . مامانم برام دعا كرد و اونم گريه كرد . ساعت 3:10 گفتند دهانه رحم فول شده و بايد زور بزني .
من با تمام وجودم فشار ميدادم ماماها و دكتر(دكتر شيفت بالاي سرم بود) هم تشويقم ميكردند كه عاليه و وقتي زور ميزني ما موهاشو ميبينم. بين زور زدن ها استراحت ميكردم . درد بي امان شده بود و از دارو هم خبري نبود چون ميگفتن زايمانت رو به شدت كند ميكنه  . هر چه توان داشتم زور ميزدم كه هر چه زودتر اين درد تمام شود ولي انگار درد تمامي نداشت .به شدت تشنه ام شده بود و با كلي التماس بهم يك ليوان آب دادند . واقعا نميدونم چرا در طي اين پروسه نميزارن آدم آب بخوره چون به شدت تشنگي اذيت ميكنه . در يكي از معاينات ماماي مهربون گفت پسرت سرشو يه فشاري ميده به دستم كه نگو و من در حين درد غرق لذت شدم . دوباره يه نيم ساعت بعد يه ماماي ديگه اومد معاينه كرد و گفت  اين بچه هنوز سرش گرده گرده با اين سر كه نميتونه بياد وااااااي خدايا داشتم دق ميكردم دلم ميخواست داد بزنم بگم تو رو خدا جلوي من اينقدر حرف نزنيد مخصوصا حرفهاي نااميد كننده . ساعت 5 بود كه دكتر گفت اتاق زايمان رو آماد ه كنيد ساعت 5:30 ميريم اتاق زايمان من از خوشحالي داشتم بال در مياوردم . شوهرم زير بغلم رو گرفت و من رو با حالي نزار بردند اتاق زايمان گفتند تا 20 دقيقه ديگه احتمالا زايمان ميكني .
رفتيم اتاق زايمان. همسرم موقع درد كمكم ميكرد و بلندم ميكرد كه زور بزنم و موقع استراحت ماسك اكسيژن رو روي صورتم ميگذاشت . من با تمام توان رو به اتمامم تلاش ميكردم ولي واقعا خسته شده بودم و تواني برايم نمانده بود. من هي زور ميزدم ولي پسرك قصد بيرون آمدن نداشت كمرم از درد داشت ميشكست . و من فقط فرياد ميزدم خدايا كمرم شكست . يه دكتر نوزادان هم توي اتاق زايمان حاضر بود . توي اون حال و هوا بودم كه ديدم ميگن آب قند بياريد اون لحظه من نفهميدم آب قند رو براي چي ميخوان بعدش همسرم گفت دكتر نوزاداني كه تو اتاق بوده با ديدن صحنه زايمان غش كرده و آب قند براي اون ميخواستن . واقعا كه اين دكترها بعضي هاشون شاهكارن به خدا .

ساعت 6 ديدم دكترم( دكتر صارمي) از در اتاق وارد شد با ديدنش كلي انرژي گرفتم .
 شروع كرد به شوخي و خنده و تشويق كردن من . يه دستمال خيس داد به همسرم كه روي صورت من رو خيس كنه چون خيس عرق بودم . يه چند دقيقه ايي من و بچه و دكتر شيفت رو تشويق كرد بعد كه ديد نه اين بچه بيرون بيا نيست و منم توانم تقريبا تموم شده خودش رفت دستهاشو شست و اومد. هي ازش ميپرسيدم  اپيزيوتومي رو زديد دكتر ميگفت يه زور خوب ديگه بزني ميزنم . بالاخره طي يه انقباض گفت زدم دوتا زور خوب ديگه بزني بچه اومده ولي من احساس ميكردم همه دارند براي دلخوشي من دروغ ميگن و اين درد هيچوقت تموم نميشه . در اين بين يكهو  دكتر گفت بيارين صداي قلب بچه رو گوش كنيد و من مردم كه نكنه پسركم طوريش شده كه خوشبختانه سروش داشت خوب طاقت مياورد و ضربانش خوب بود.
خلاصه همه ماماها و دكتر تشويقم ميكردند كه يه زور خوب بزني اومده ولي من ديگه تواني نداشتم بالاخره دكتر تصميم گرفت از وكيوم استفاده كنه دو يا سه بار كه وكيوم رو زد و با فشاري كه ماماها روي شكمم آوردند با جيغ وحشتناك من احساس كردم يه چيز داغ از بدنم سر خورد بيرون . تمام دردها تموم شد . صداي گريه سروش اتاق رو پركرد . ساعت 6:44 عصر روز پنجم مرداد ماه بود .

همسرم چشمهاش پر از اشك بود و سرش رو گذاشته روي سر من . فكر كنم شانس آوردم از ترس بيهوش نشد . چون رنگ و روش عين گچ شده بود.

سرم رو كه برگردوندم ديدم سروش رو گذاشتند روي تخت نوزادان و دكتر نوزادان داره معاينه اش ميكنه . همسرم يه ديدي زد و گفت از اون بچه زشت هاست .

جفت هم كي بيرون اومد من كه چيزي نفهميدم ولي واي از بخيه زدن . موقع بخيه زدن با دونه دونه بخيه ها جونم بيرون اومد .  هر دونه ايي كه ميزد ميپرسيدم چندتا ديگه مونده ميگفت يكي دوتا ديگه . خلاصه جونم دراومد تا بخيه ها تموم شد .

پرستار اتاق نوزادان بهم گفت ميخواي بچه رو ببينيش ؟ گفتم آره حتما . پيچدنش لاي يه پتو و آوردش گذاشت كنار صورتم . اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه واي تو چقدر زشتي !!!!!!!!!!!!( هنوز عذاب وجدان اون جمله باهامه )

بچه رو بردند و منو بردند تو ريكاوري دكتر بيهوشي اومد و گفت عجب زايمان سختي داشتي . و گفت الان برات يه مورفين ميزنم و از همون مجرايي كه اپيدورال رو ميزدند يه مورفين زد و بعد شلنگ مربوط به اپيدورال رو درآورد .

همسرم رفت موبايلم رو آورد و من در حين خواب و بيداري اس ام اس ميزدم و جواب اس ام اس هاي تبريك رو ميدادم.

بعد از 2 ساعت منو بردن تو بخش و يه شام حسابي برامون آوردند كه خيلي بهم چسبيد و بعد سروش رو آوردند كه شير بدم .

 توصيه هايي كه به نظرم مفيد ميان

 1.       درد زايمان اسمش وحشتناك تر از خودشه . اينو حقيقتا ميگم .

2.       اگه ميتونيد از اپيدورال براي بيدردي استفاده نكنيد و از استشاق گاز استفاده كنيد چون من بعدش دچار مشكل ادرار كردن شده بودم يعني مجراي ادرار بيحس شده بود احساس ادرار داشتم ولي نميتونستم ادرار كنم و اون شب تا صبح عذاب كشيدم .

3.       من همون روز مدفوع نكردم فرداش شياف دادن بهم كه به وسيله شياف مدفوع كنم كه من چون ميترسيدم موقع مدفوع درد داشته باشم استفاده نكردم و در نتيجه تا 4 روز بعدش هم به طور طبيعي مدفوع نكردم و بعد از 4 روز از شياف استفاده كردم . وخدا ميدونه كه يه درد زايمان ديگه كشيدم و هنوز بعد از 1 سال درگير هموروئيد هستم . پس توصيه ميكنم همون اول اگه مدفوع نكرديد از شياف استفاده كنيد .

۴-از يك هفته مونده به زايمان رازيانه استفاده كنيد براي اينكه وقتي كوچولوتون به دنيا مياد شير داشته باشيد .

پایان

 

 

ممنون از این خوانندۀ عزیز وبلاگ که خاطرۀ قشنگش تولد کوچولوشون رو برای این وبلاگ ارسال کردند و ممنون از توصیه های خوبشون

تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت دوم و پایانی

 

،بلاخره ساک خودم و بچه رو که مدتها بود حاضر کرده بودم رو گذاشتیم توی ماشین و خودمون با پاي خودمون ساعت هفت شب روز بیست و يک جون رفتیم بیمارستان.اونجا به من يک ژل تزریق کردن و يک بالون کوچک داخل واژنم گذاشتن که باعث شروع انقباض ها بشه.اون شب تا صبح درد داشتم.انقباض هايی که از یک ربع یک بار به پنج دقیقه یک بار رسيده بودن و هر دفعه شدت شون هم بیشتر می شد.چندین بار هم رفتم زیر مانیتور که باعث می شد نتونم تا صبح بخوابم.ساعت شش صبح دوباره یک ژل به من تزریق کردن و این دفعه شدت انقباضات بیشتر و بیشتر می شد.انگار دردهاي واقعی زایمان شروع شده بودن،با خودم گفتم اگه دردها همینجور بمونن که قابل تحمل اند و نیازي به اپیدورال ندارم.دلم می خواست طبیعی زایمان کنم،بدون هیچ آمپول بي حسی.اما دو تا علت باعث شد که برخلاف میلم تن به تزریق اپیدورال بدم،اولی که خيلی هم برام مهم بود این بود که به مادرم قول داده بودم درد زیاد نکشم و اپيدورال رو تزريق کنم.چون نتونسته بود بیاد پيشم خیلي سختش بود و دلش می خواست حداقل زایمان راحتي داشته باشم،به قول خودش اینجوري خيالش راحت تر بود.دلیل دوم این بود که چون دو شب بود نخوابیده بودم،فکر کردم اگر اپیدورال بزنم شاید بتونم چرتی بزنم و جبران خستگی هام رو بکنم تا شب رو به خوبي بتونم از بچه ام مراقبت کنم.

توی این فاصله دردها به اوج خودشون رسيده بودن.همسرم پيشم بود،حضورش بهم آرامش می داد.پرستار مدام میومدن سر می زدن و چک می کرد و من هنوز چهار سانت دایلت شده بودم.دکترم اومد و کيسه آبم رو پاره کرد.بعد از اون بود که دردهای واقعی اومدن سراغم.امانم رو بريده بودن. پرستار رو صدا کردم و گفتم اپیدورال مي خوام،حالا مگه دکتر بیهوشی میومد! پرستاره می گفت چندبار باهاش تماس گرفته تو راهه داره میاد.خلاصه چاره ای نبود جز صبر و تحمل.توی این فاصله دکترم اومد باز چک کرد و گفت زودتر از پنج عصر زایمان نمی کنم،حالا ساعت 10.30 صبح بود.خلاصه اگه تا حالا مردد بودم برای زدن اپیدورال الان دیگه مطمئن بودم که مي خوام.چون فکرش رو کردم اگه بخوام تا 5 عصر همینجوری درد بکشم میمیرم.نه فقط از درد،که از شدت خستگی.

بلاخره دکتر بیهوشي ساعت 11.30 اومد.چقدر این تزریق کردنش مکافات داشت،درد نداشت اما اندازه یک عمل جراحی آماده کردن و دردسر داشت.توی فاصله یکی از انقباضات آمپول رو تزريق کردن.من همیشه از امکان فلج شدنش مي ترسيدم و وقتی دکتر ازم خواست انگشت های پا و زانو هام رو تکون بدم و دیدم می تونم تکونشون بدم،خیالم راحت شد.پنج دقیقه بعد هم اثر کرد و انگار آبی بود که روی آتش می ریختن.دنیای دیگه بود برام،نه خبري از درد بود و نه از خستگی.باز اومدن و چک کردن همون چهار سانت بود.دیگه برام مهم نبود زایمانم پنج عصر باشه يا دیرتر چون دیگه دردی رو حس نمی کردم.توی این فاصله برام ناهار آوردن،داشتم ضعف می کردم از گشنگي اما خب فقط اجازه داشتم سوپ بخورم.

حدودای ساعت دو بود که پرستار اومد و چک کرد،هيچ تغییری غیر از اینکه بچه يک کمی پایین تر اومده بود ايجاد نشد بود.زنگ زد به دکترم و اونم دستور تزريق یک داروئی رو داد که اسمش رو نمی دونم اما باعث پیشرفت زايمان می شه.من رو برده بودن توی يک اتاقی که رو به روي اتاق زایمان بود،همسرم رفته بود توی اتاق خودمون چند تا آب نبات بیاره براي من.دو دقیقه ای می شد که اون دارو رو تزریق کرده بودن که حس کردم دردهایی حس می کنم.دکتر بیهوشی بهم یک دکمه از اون همه سیمی که بهم وصل بود رو نشون داده بود که اگه دردی رو حس کردم اون رو فشار بدم،انگار اون دوز اپیدورال رو اضافه می کرد.دکمه رو فشار دادم و منتظر شدم اما هيچ اثری نکرد.از شدت درد همینجور به خودم می پیچیدم.سه بار دیگه دکمه رو فشار دادم و هر سه بار بی فايده.حالا هیچکی پیشم نبود،زنگ هم دم دستم نبود بخوام زنگ بزنم و پرستاره رو خبر کنم.اينقدر داد زدم و کمک خواستم تا پرستاره اومد.گفتم احساس می کنم باید فشار بدم.وقتی چک کرد گفت دختر تو باید زایمان کنی! همینجوری که داشت منو آماده مي کرد ببره اتاق زایمان گفت تا می توني فشار بده.خدای من،یعنی تا دیدن فرشته کوچولوی من چيزی نمونده بود.زنگ زد دکترم بیاد،مگه باورش می شد به این زودی من بخوام زایمان کنم.فکر کرد پرستاره شوخی اش گرفته! توی این هیر و ویر همسرم هم نبود،به پرستاره گفتم خبرش کنین،پرسید اتاق تون شماره چنده؟ گفتم نمی دونم! خلاصه هرجوری بود پيداش کردن و اومد.دکترم هم سریع خودش رو رسوند،کف کرده بود.در کمتر از بیست دقیقه دارو روی من اثر کرده بود و از چهار سانت رسیده بودم به ده سانت.

هرچی توان داشتم و انرژی جمع کرده بودم رو بکار بردم برای فشار دادن.یک فشار و دو فشار،دکتر می گفت سرش رو داره می بینه.چه سر پر موئی هم داره...باز یک نفس عمیق و یک فشار دیگه،همسرم گفت دارم سرش رو می بینم.دکتره دستم رو برد گذاشت روی سرش،می دونستم یا يک فشار دیگه مياد بیرون.یک فشار طولانی دادم اینبار و دخترک زیبای ما آرینا،بلاخره بعد از ماه ها انتظار در ساعت 14.46 روز 22 جون برابر با 1 تیر به دنیا اومد.وزنش 3.910 و قدش هم 54.5 بود.گذاشتش رو سینه ام،با اون دهن کوچولوش داشت دنبال سینه ام مي گشت.مدام دستهای کوچولوش رو می بوسیدم.قابل توصيف نیست اون لحظه...باورم نمی شد این از درون من اومده. از خدا خواستم که تجربه کردن اين لحظات رو از هیچ زنی دریغ نکنه.

ازم گرفتن بردنش براي چکاپ.توي این مدت منم چهارتا بخیه خوردم که درد داشت ولی قابل تحمل بود.باز آوردنش گذاشتنش رو سینه ام و بردنمون اتاق خودمون.پرستاره اومد و طریقه شیردادن رو یادم داد.شیرش دادم و گرفت خوابید.شب هم فقط برای عوض کردن پوشک و شير دادن بیدارش مي کردم،وگرنه همه اش خواب بود.اينقدر بچه آروم و ساکتی بود که دیگه از دستش شاکی شده بودم چرا اینقدر زياد می خوابه!

لپ تاپ و وبکم رو برده بودیم بیمارستان،اینجوری خانواده هامون آرینا رو نیم ساعت بعد از تولد تونستن ببینن.پنج روز رو بیمارستان موندبم و بعدش اومدیم خونه.آرینا امروز 22 روزه است و هنوزم یک بچه آروم،خدا رو شکر.منم با کمک یک پرستار که میاد خونه و راهنمائی های مامانم بچه داری رو خوب بلد شدم و خدا رو شکر تا حالا مشکلی نداشتیم.

از اینکه اين وقت گذاشتید و داستان زايمان رو خوندید ممنونم.برای مامان هاي منتظر آرزوی سلامتي و زایمان راحتي رو می کنم.

این هم عکس دخترک من

عکس شمارۀ 1

عکش شمارۀ 2

پایان

 

با تشکر از مامان آرینا کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن ما در این تجرلۀ قشنگ.

 

پی نوشت: از اونجا که ظاهراً از سایت تینی پیک برای آپلود عکس نمیشه استفاده کرد،  میخواستم بپرسم که آیا سایت دیگه ای وجود داره که مثل این سایت کدی در اختیار قرار بده که با درج اون کد بشه عکس رو داخل وبلاگ قرار داد؟ من از سایت دیگه ای برای آپلود عکسهای بالا استفاده کردم و ظاهراً اون سایت همچین امکانی رو نداره.

 

پی نوشت دوم: باران کوچولوی نسرین روز بیست و پنج تیر، نی‏نی کوچولوی مهشید، بیست و ششم خرداد، و درسا کوچولوی پرستو ، اردیبهشت ماه به دنیا اومدند. تبریک میگم به این مادرای عزیز  و برای خودشون و کوچولوشون آرزوی سلامتی میکنم. از تاخیرم هم بابت اعلام این خبرها هم عذر میخوام. امیدوارم خبر تولد دیگه ای رو جا ننداخته باشم

پی نوشت سوم: سارینا کوچولوی غزال جون هم روز ۱۰ تیر به دنیا اومدند.  ضمن تبریک دوباره به غزال، ممنون از اطلاع رسانی در این مورد

 

 

 

تولد آرینا کوچولو- تیر 88- قسمت اول

سلام

اجازه بدید همین اول تشکر کنم از وبلاگ خوبتون که واقعا باعث شد با خوندن قصه زایمان ديگران،من با آمادگی و آگاهی کامل به انتظار زایمان بنشینم و ترسم از زايمان بریزه و همین باعث شد که زایمان نسبتا راحتي داشته باشم.

بگذارید از چگونه باردار شدنم بنویسم که خودش يک داستان است.

من و همسرم تقریبا دو سال پیش تصمیم به بچه دار شدن گرفتيم،اما با انجام آزمايش های لازمه فهمیدیم که جور هندوستان رو بايد بکشيم تا بتونیم بچه دار بشیم! همسرم از لحاظ تعداد و کیفیت، اسپرم هاش مشکل داشت و دکتر تنها راهي که جلوی پای ما گذاشت لقاح مصنوعی بود.قرار شد اول سه بار آی یو آی کنیم و اگه موفقیت آميز نبود،میکرواینجکشن رو امتحان کنيم.یک توضيح اضافه براي کساني که نمی دونند فرق اين  دو تا چیه بدم که در روش آي یو آی اسپرم های مرد رو بعد ازدستچین شدن و شستشو به وسیله یک سرنگ باريک و بلند وارد رحم می کنند و در واقع لقاح داخل رحم صورت ميگیره،اما در روش ميکرو، اسپرم رو به وسیله یک سوزن باريک به تخمک تزریق می کنن و لقاح در محیط آزمایشگاه صورت می گیره.

خلاصه بعد از کلی آزمایش از من و همسرم،ما آماده شدیم براي آی يو آی که متاسفانه دفعه اول منفی شد و ما که ديدیم اینجوری هم پول و هم وقتمون رو تلف می کنیم،به همین یک دفعه بسنده کردیم و از دکتر خواستيم همون روش میکرو رو انجام بدیم.

روز 22 آگوست 2008 من تخمک کِشی داشتم و از هشت تا تخمکي که داشتم شش تای آنها جنین شدند.که سه تاشون کیفیتشون خوب بود.یکی از اونا رو برام انتقال دادن و دو تای دیگه رو در فریزر گذاشتن.

دو هفته پر التهاب رو باید پشت سر می گذاشتيم تا آزمایش می دادم و معلوم مي شد من حامله ام یا نه.تموم دو هفته رو مرخصی گرفتم و نشستم خونه به استراحت کردن.زمان نمی گذشت،هر دقيقه اين دو هفته برام به اندازه یک سال گذشت،تا اینکه روز آزمایش رسید و نتیجه منفي رو دادن دستمون.دنیا رو سرم خراب شده بود،هزار تا فکر جورواجور که اگه هیچ وقت نشه چی و...

اما به روی خودم نمياوردم،دلم نمی خواست همسرم احساس گناه بکنه يا عذاب وجدان داشته باشه.توکل کردم به خدا و همه چی رو به دست خودش سپردم.بعد از یک ماه استراحت قرار شد اون دوتا جنیني رو که داخل فریزر داشتم رو برام انتقال بدن.اينبار اما به خودم حتی يک سر سوزن هم امیدواری ندادم.از همون اول خودم رو برای نتيجه منفی آماده کردم.

بلاخره روز موعود رسيد،2 اکتبر 2008 دو تا اسکیموهای منو(این اسمي بود که همسرم به جنین های فریز شده مون داده بود)به داخل رحمم انتقال دادن.هیچ تصميم استراحت نداشتم،فقط چون خورده بودم به تعطيلات آخر هفته،شنبه و يکشنبه رو خونه موندم و دوشنبه رفتم سرکار.همه کارهای روزمره ام رو انجام مي دادم و استراحت که هيچ،اونقدر خودم رو زدم به بی خیالی که اصلا انگار نه انگار من قراره باردار بشم.

دو هفته خيلی زودتر از اونچه که فکرش رو مي کردم گذشت.برعکس دو هفته دفعه قبل.روز قبل از اینکه برم آزمایش بدم،صبحش که داشتم می رفتم سرکار آدامس می خوردم که یک حالتی بهم دست داد،حالت تهوع و اصلا حالم از آدامس به هم مي خورد.از سرکار که برگشتم خونه گفتم بگذار برم يه بي بی چک بگیرم.همسرم اصرار که نرو،اين همه صبر کردی يک روز دیگه رو هم صبر کن...اما من واقعا کاسه صبرم لبریز بود.رفتم و بي بی چک رو گرفتم.هرگز اون لحظه از یادم نمیره،بی بي چک من در 20 ثانیه رنگ گرفت و اونقدر پر رنگ بود که دیگه جاي شکی باقي نمی گذاشت.

اون روز دوتامون بارها رو بارها با ناباوري زل می زدیم به بی بی چک و دل توی دلمون نبود تا نتیجه آزمايش رو بگیریم.

فرداي اون روز وقتي پشت تلفن تبریک خانوم آزمایشگاهی رو شنیدم از شادی در پوست خودم نمي گنجیدم.خدای من،من باردار بودم،اونم با بتای خیلی بالا یعنی 862.يعنی ممکن بود من دو قلو باردار باشم! قرار شد آزمایش خون رو سه بار تکرار کنم و اگه بتا خوب بالا می رفت بعدش سه هفته منتظر بمونم تا روز سونوگرافی...خوشبختانه بتای من در هر سه بار خيلی خوب بالا می رفت و بلاخره روز سونو رسید.یکی از بهترین روزهای عمرم،روزی که یک نقطه کوچک رو روی مانیتور مي دیدم که قلب داشت،یک قلب تپنده در درون من، که خبر از زندگی و از معجزه می داد.و اینکه بلاخره معلوم شد ما يه دونه نی نی داریم.راستش از این بابت خوشحال بودم،اگه دوتا بودن هم نگران سلامتی شون بودم و هم اینکه من دست تنها و بی تجربه اونم توی غربت چطوری می تونم دو تا بچه رو بزرگ کنم.خدا رو شکرگزار بوديم بابت همین یکي و از خودش سلامتي اش رو می خواستيم.

ديگه ماه هاي بارداری رو با عشق پشت سر مي گذاشتم.خدا رو شکر بارداری نسبتا راحتی داشتم،ویار آنچنانی نداشتم،فقط به بعضی از بوها حساس بودم که اونم با پایان سه ماهگی تموم شد.گرچه اگر هم اذیت می شدم اصلا برام مهم نبود،بچه من به قولی یک گُلدن بی بی بود و معلومه اذیت هاش هم زیبا...

کم کم به ماه های آخر مي رسيدم.کارم هر روز شده بود توی سایت ها رو گشتن،و کتاب خوندن در مورد زایمان.من قصدم از همون اول زايمان طبیعی بود و البته اینجا هم تا زمانی که برای خودت یا بچه مشکلي پیش نیاد هيچ وقت سزارين نمی کنن.

توی این مدت براي مامانم دعوت نامه فرستادم اما متاسفانه بهش ويزا ندادن و برای زایمان و بچه داری حسابی دست تنها و بي تجربه بودم.

تا هفته 35 رفتم سرکار.اگه سنگين نمی شدم واقعا دلم نمی خواست زود کارم رو ول کنم.ورم نداشتم،اما چون برای میکرو هورمونهای زياد استفاده کرده بودم اضافه وزن زیادی داشتم و شکمم هم بی نهایت بزرگ شده بود،طوری که همه همکارام می گفتن حتما دوقلواند و اون یکی قل هم توی شکمت هستش!

تاریخ زایمان من رو بیست جون یعني سی و یک خرداد تخمين زده بودن.آخرين باري که رفتم سونو دکتر وزن بچه رو 3.800 حساب کرد و این در حالی بود که من دو هفته دیگه هم از وقتم مونده بود.دکتر می گفت اگه وزن بچه بره بالای 4 کیلو احتمالا سزارینم مي کنه.و من اصلا دلم نمي خواست اینجوري بشه اصرار کردم که می خوام هرطور بشه طبیعی رو امتحان کنم.هفته بعد بازم رفتم سونو و خوشبختانه وزن بچه همون زیر 4 کیلو مونده بود.قرار شد تا روز بيستم منتظر بمونم و اگر خبری نشد روز بیست و یکم برم بيمارستان و بستری بشم.

بیستم هم گذشت و خبری نشد...

 

 

ادامه دارد

 

 

تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت دوم)

 ماشالله دخترم اینقدر همه چیزش سر موقع بود که اصلا هیچ استرسی به ما وارد نشد..حتی گذاشت باباش خواب شبش رو هم بکنه و نصفه شب مارو به بیمارستان نکشوند. خلاصه پدر گفت حالا دردت چه جوری هست..؟! اجازه ریش تراشیدن و دوش گرفتن دارم یا نه؟؟! گفتم آره فقط زود باش. بعد که اومد بیرون گفت اگه دردت زیاد نیس میشه من یه کافی هم بخورم؟! گفتم آره. به منم گفت بیا صبحانه بخور اما من میدونستم که نباید چیزی بخورم. تنها چیزی که به ذهنم رسید  این بود که آب ممکنه ضرری نداشته باشه و فقط چند قلپ اب خوردم. خیلی آروم وسایلم رو برداشتم و فقط به خواهرم گفتم که ما فعلا داریم میریم بیمارستان. باورش نمیشد و میگفت دردت شروع شده!؟ میخوای من بیام..!؟ اما اون لحظه اصلا دلم نمیخواست کسی بیاد. گفتم حالا یه کم وایسا دوباره آقای پدر میاد دنبالت. ما راه افتادیم و  وسط راه دوباره پدر میپرسید که دردت چه جوریه؟! چون پول نقد همرامون نیس میشه سر راه از بانک پول بگیریم یا نه..!! گفتم آره .. خلاصه پول هم گرفتیم. یه کم که رفتیم دوباره پدر ازم پرسید ببین بنزین هم نداریم..میشه پمپ بنزینی هم وایسیم؟! گفتم نه دیگه..اگه واقعا میرسه بیخیال شو که دیگه نمیتونم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم.

 خانومه ازم پرسید که دردها چن وقت به چند وقت هستن..اصلا نمیدونستم...چون انگار متغیر بود و حوصله ساعت نگاه کردن هم نداشتم. گفتم فکر کنم 5 دقیقه به 5 دقیقه. خلاصه کارهای رجیستریشن رو انجام دادیم و اول بردنم تو یه اتاق که یه نرس اومد و گفت که باید نمونه ادرار بدی و چکم هم کرد و گفت که 4 سانت دایلت شدی. بهم از این دستگاههایی که انقباض و ضربان قلب بچه رو نشون میده وصل کرد و رفت بیرون. همون لحظه احساس کردم که فشارم داره می افته پایین و کم مونده غش کنم. به اقای پدر گفتم که برو ازشون یه شکلاتی، آبی، آبنباتی چیزی بگیر..اما بهش ندادن. گفتن هیچی نمیتونم بخورم. حتی آب..!! نرس دوباره اومد و تا داشت به مونیتور نگاه میکرد من یه دفه گفتم که احساس میکنم دارم میارم بالا...!! اونم سریع یه تشت درآورد و تا داد دستم من هر چی ته مونده دلم بود با اسید معده ام رو بالا آوردم. خانومه گفت طبیعیه. خلاصه بعدش مارو برد تو اتاق لیبر (زایمان) و بهم گان دادن و کم کم بهم کلی سیم و خرت و پرت وصل کردن. دیگه میتونستم مرتب ضربان قلب دخترم رو بشنوم. حتی وقتی تکون میخورد معلوم بود چون خش خش میکرد.

دیگه رو تخت زایمان بودم، باورم نمیشد که موقعش شده. یه دفه دیدم دکترم با یه اکیپ دکتر دیگه اومدن تو اتاق. وقتی میدیدمش آروم میشدم. نمیدونم چرا دکترها رو که نگاه میکردم احساس آرامش میکردم. همشون باهام شوخی میکردن. نرسی هم که مسئول بود که مرتب ضربان قلب بچه و کانترکشن های منو چک کنه یه خانوم سیاهی بود که فقط به آدم آرامش میداد. ازم میپرسیدن که میخوام از مسکن یا اپیدورال استفاده کنم یا نه. گفتم نه...باورشون نمیشد و فکر میکنم ته دلشون بهم میخندیدن. لحظه به لحظه چک میشدم و تا ظهر نزدیک به 6 سانت رفته بودم که دکترم میگفت خیلی لیبر اکتیوی داری. اول فکر کردم شاید تو سرم چیزی ریختن که اینقدر زود دارم دایلت میشم اما دکتر گفت نه. از اون طرف خواهرم هی زنگ میزد که بگو یکی بیاد دنبالم وگرنه من تاکسی میگیرم ومیام. اقای پدر گفت بزار من زودتر برم که یه وقت اینجور نشه که تو بخوای بزای و من نباشم. خلاصه اون رفت. در غیاب اون متخصص بیهوشی که یه اقای پیری بود اومد.

متخصص اومده بود که ازم رضایت بگیره واسه ایپدورال..بهش گفتم که من نمیخوام. گفت اشکالی نداره این فقط واسه اینه که اگه یه موقع احتیاج شد تو اون لحظه نخوایم بهت توضیح بدیم و امضا بگیریم. امضا رو دادم اما مطمئن بودم که مگر در مورد اورژانسی ازش استفاده نمیکنم. تو این مدت تنها چیزی که اجازه داشتم بخورم آلاسکا و خورده های یخ بود...نمیدونم چرا یخ میتونستم بخورم اما آب نه..!!

طرفای 2:30 بود که خواهرم و پدر تشریف آوردن...کم کم دردا شدیدتر میشد. اول صبح که رسیده بودم از نرس پرسیده بودم که دردا اون اواخر چه جوری میشه...یعنی از این بیشتره؟! بهم گفت نه...فقط فشار بیشتری احساس میکنی. راست هم میگفت. درد همون درد بود فقط طولانی تر و با فشار بیشتر. شاید جا انداختن کتف در رفته دردش بیشتر از زایمان باشه. به نظر من درد زایمان بیشتر زور و فشار هست تا درد واقعی، حداقل برای من اینطور بود.

دیگه داشتم یه کم از دردا خسته میشدم که نرس گفت میتونیم یه کم بهت مسکن بدیم که خوابت ببره..خیلی خوشحال شدم. گفتم بده...اما آقای پدر یه نگاهی بهم کرد و با نگاش میگفت نه...گفت مگه نمیخواستی طبیعی باشه!؟ گفتم این فقط یه مسکن کوچولویه...و طوری نمیشه. خلاصه مسکن رو گرفتم. عین معتاد ها آدم رو خمار میکرد...کانترکشن های کوچیک رو نمیفهمیدم اما اون بزرگا که میرفت رو 80- 100 % رو حس میکردم. اما حس خوبی بهم داد..چون یه کم هم خوابیدم و انرژِی گرفته بودم. آخه همش به خواهرم میگفتم ببین هر وقت بچه اومد به من کاری نداشته باشید ها...!!! من میخوام بخوابم..اونم که میدونست با اومدن بچه من همه چیز یادم میره میگفت باشه تو نگران نباش..تو بخواب ما حواسمون بهش هست.

 ساعت میگذشت و من فقط به خواهرم میگفتم که با هر دردی به دستگاه نگاه کنه تا شدت فشار رو برام بخونه...گاهی دردا با وجودی که 80% بود اما دردناک میشد. صبح دکترا هر کدوم برام حدس زده بودن که کی زایمان میشه..یکی گفته بود 4 یکی 6 یکی 7...اما حدس هیچ کدوم درست در نیومد. ساعت 6 هم گذشت..دکتر خودم گفت که داره میره اما واسه زایمان پیجش میکنن و میاد. اینقدر دکترای خوب بالا سرم بودن که با وجودی که دوس داشتم دکتر خودم هم باشه اما واسم خیلی مهم نبود.

طرفای 6-7 بود که توی یکی از معاینه ها کیسه آبم ترکید...عین بادکنک بود...یه عالمه آب اومد بیرون. دیگه باید سریعتر دایلت میشدم. مرتب چک میشدم و تا مرز 8-10 سانت رفته بودم. گفتم من میخوام جیش کنم...نرس یه تشت گذاشت زیرم..اما هر کاری میکردم نمیتونستم جیش کنم. تشت رو برداشت. دیگه ساعت 8 بود که دیدم داره طاقت فرسا میشه و دلم میخواد زور بزنم...یه کانترکشن رو همینجوری رد کردم...به خواهرم گفتم بدو نرس رو خبر کن که بچه داره میاد...صدای قلب بچه یهو رفت و نگران شدیم. نرس اومد و دستگاه رو چک کرد...گفت فقط زور نزن...اما نمیشد..دلم میخواست زور بزنم....یهو دیدم همه بیسیم به دست دارن همدیگر رو صدا میکنن که وضعیت اضطراریه...تو اون حال فقط فکر میکردم که نکنه حالا که اینهمه درد کشیدم بخوام سزارین بشم...

ادامه دارد

 

 

 

تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت اول)

 روز جمعه 29 می بود که وقت دکتر داشتم. دل تو دلم نبود که دکتر بگه دیگه باید با اینداکشن بیاریمش بیرون. آخه دقیق 41 هفته ام تموم میشد. روز قبلش هم با دوستامون رفته بودیم دیزنی. خیلی راه رفته بودیم. وقتی رفته بودم دستشویی یه لکه خیلی کوچولوی صورتی دیدم...یه کم نگران شده بودم..به باباش گفتم..حالا با این دوستامون هم رودربایستی داشتیم چون اولین بار بود که من میدیدمشون..دیزنی هم بهمون دور بود نمیشد به همین راحتی برگردیم. خلاصه شانس آوردیم که بارون شد و مجبور شدیم که برگردیم. بعد گفتیم که شام بیاین پیش ما. خلاصه پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه...دوباره چک کردم اما خبری از لکه نبود. اما ته دلم خوشحال بودم. چون خونده بودم که نمایش خونی نشانه خوبیه و زایمان نزدیکه. خلاصه تا جمعه شد و رفتیم دکتر. بهش گفتم که این اتفاق افتاده. گفت بزار یه معاینه کنیم. دکتر گفت که 1-2 سانت دایلت شدی و گفت که سر بچه رو احساس کرده و بچه حسابی پایینه. خیلی خوشحال بودم اما از طرفی هم چون دلم نمیخواست آخر ماه یعنی 30 و 31 می دنیا بیاد هی میگفتم خدا کنه این دوروز هم بگذره و اول جون یا همون دوم که وقت خودش بود دنیا بیاد. خواهرم هم جمعه شب میومد.

 

روز جمعه بعد از معاینه مرتب لکه خونی داشتم...یه سری ترشحات هم داشتم. کارم شده بود این که هی برم چک کنم. خیلی هم منتظر درد بودم اما انگار خبری نبود. تا شب شد و رفتیم فرودگاه.خواهرم رو آوردیم خونه. کمی با سوغاتی ها مشغول بودم اما همش فکر جای دیگه بود...هر از گاهی یه چیزای عجیب غریبی تو دستشویی میدیدم...اقای پدر رو صدا میکردم و اونم میگفت اگه نگرانی میخوای بریم دکتر..گفتم نه..اگه بریم دوباره پسمون میفرستن چون هنوز دردی نیومده. خلاصه گذشت و شنبه شد.

شنبه صبحش جایی نرفتیم..با مامانم چت کردیم و خبری نبود...اما دیگه احساس میکردم که بهتره از پد استفاده کنم که هی لباسم کثیف نشه. عصرش رفتیم طرف وینتر پارک قدم زنی.. یه قدم مشدی زدیم...احساس خوبی داشتم. خلاصه شنبه هم گذشت. یکشنبه تصمیم گرفتم آبجی رو ببرم یه جایی خرید. بریم یه گشت و گذاری بکنیم. آقای پدر ما رو گذاشت تو مارکت پلیس و خودش برگشت. یه کم راه رفتیم و قدم زدیم و رفتیم تو مغازه ای که وسایل و صندلی ماساژ داشت...از 3 ساعتی که بیرون بودیم 1 ساعتشو رو این صندلی های نمونه مغازه ولو شده بودیم.هم خرید کردیم هم خستگی در کردیم. تا ظهر که شد و آقای پدر اومد دنبالمون و قرار شد بریم پیتزای ایرانی ناهار بخوریم. کلی خوش گذشته بود.

عصر هم دوباره با آبجی رفتیم پیاده روی جلوی خونمون و یه 40 دقیقه ای راه رفتیم. اما وقتی ایندفه رفتم دستشویی یه چیزی شبیه بدن حلزون، خیلی لزج و یه قسمت هاییش روشن و یه جاهاییش یه کم صورتی و قهوه ای ازم دفع شد. خونده بودم که این پلاگی هست که دهانه رحم رو میبنده و وقتی که از دست بدیش نشانه خوبی واسه زایمان هست اما ممکنه زایمان از 1-2 ساعت بعدش تا 1 هفته بعدش اتفاق بیفته. خواهرم رفت حموم و من چون نمیخواستم نگرانش کنم با آقای پدر رفتیم تو اتاق  که به دکترم زنگ بزنم. بهش گفتم که اینجوریه. اما دردی ندارم. گفت اشکال نداره. اگه دردت گرفت بیا بیمارستان که در هر صورت من از ساعت 6 صبح بیمارستانم. خیالم یه کم راحت شد. شب هم من یه کم گشنه ام شده بود که دلم هوس کرد یه ذره از کوکو سبزیی ای که واسه اومدن خواهری درست کرده بودم و مونده بود بخورم. اونو خوردم با یه کم ماست و خیار. یه جورایی خیلی خسته بودم.

 

ساعت 12 شب رفتیم خوابیدیم. اما من تقریبا هر 1 ساعت یک بار بیدار میشدم و میرفتم دستشویی. نمیدونم چه جوری بود که با وجودی که خیلی هم غذا نخورده بودم اما هر وعده که میرفتم دستشویی باید اجابت مزاج میکردم. دیگه جیش که جای خودش بود. کلافه شده بودم. نمیتونستم خوب بخوابم. بدنم ساعت به ساعت بیدارم میکرد. تا اینکه ساعت 6 صبح شد. و احساس میکردم یه انقباضاتی داره میاد. یه کم دراز کشیدم. دیدم نمیشه بخوابم. دردش بیشتر میشه. هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دوش بگیرم یا نه. دیدم دیگه طاقت دوش گرفتن هم ندارم فقط یه کم تیغ رو برداشتم و قسمت بالایی پاهامو که داشت موهاش سیخ سیخ در میومد رو تیغ زدم. تا ساعت 7-7:30 بود که همینطوری باهاش سر کردم. هی تو اتاق قدم میزدم و وقتی که درد میومد لبه میز توالت رو میگرفتم. وقتی احساس کردم خودشه آقای پدر رو بیدار کردم و گفتم پاشو که وقتشه...

پایان قسمت اول

 ممنون از مامان نلی عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. این خاطره در سه قسمت پابلیش میشه که در روزهای بعد ، ادامۀ این خاطره رو خواهید خوند.