ماشالله دخترم اینقدر همه چیزش سر موقع بود که اصلا هیچ استرسی به ما وارد نشد..حتی گذاشت باباش خواب شبش رو هم بکنه و نصفه شب مارو به بیمارستان نکشوند. خلاصه پدر گفت حالا دردت چه جوری هست..؟! اجازه ریش تراشیدن و دوش گرفتن دارم یا نه؟؟! گفتم آره فقط زود باش. بعد که اومد بیرون گفت اگه دردت زیاد نیس میشه من یه کافی هم بخورم؟! گفتم آره. به منم گفت بیا صبحانه بخور اما من میدونستم که نباید چیزی بخورم. تنها چیزی که به ذهنم رسید  این بود که آب ممکنه ضرری نداشته باشه و فقط چند قلپ اب خوردم. خیلی آروم وسایلم رو برداشتم و فقط به خواهرم گفتم که ما فعلا داریم میریم بیمارستان. باورش نمیشد و میگفت دردت شروع شده!؟ میخوای من بیام..!؟ اما اون لحظه اصلا دلم نمیخواست کسی بیاد. گفتم حالا یه کم وایسا دوباره آقای پدر میاد دنبالت. ما راه افتادیم و  وسط راه دوباره پدر میپرسید که دردت چه جوریه؟! چون پول نقد همرامون نیس میشه سر راه از بانک پول بگیریم یا نه..!! گفتم آره .. خلاصه پول هم گرفتیم. یه کم که رفتیم دوباره پدر ازم پرسید ببین بنزین هم نداریم..میشه پمپ بنزینی هم وایسیم؟! گفتم نه دیگه..اگه واقعا میرسه بیخیال شو که دیگه نمیتونم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم.

 خانومه ازم پرسید که دردها چن وقت به چند وقت هستن..اصلا نمیدونستم...چون انگار متغیر بود و حوصله ساعت نگاه کردن هم نداشتم. گفتم فکر کنم 5 دقیقه به 5 دقیقه. خلاصه کارهای رجیستریشن رو انجام دادیم و اول بردنم تو یه اتاق که یه نرس اومد و گفت که باید نمونه ادرار بدی و چکم هم کرد و گفت که 4 سانت دایلت شدی. بهم از این دستگاههایی که انقباض و ضربان قلب بچه رو نشون میده وصل کرد و رفت بیرون. همون لحظه احساس کردم که فشارم داره می افته پایین و کم مونده غش کنم. به اقای پدر گفتم که برو ازشون یه شکلاتی، آبی، آبنباتی چیزی بگیر..اما بهش ندادن. گفتن هیچی نمیتونم بخورم. حتی آب..!! نرس دوباره اومد و تا داشت به مونیتور نگاه میکرد من یه دفه گفتم که احساس میکنم دارم میارم بالا...!! اونم سریع یه تشت درآورد و تا داد دستم من هر چی ته مونده دلم بود با اسید معده ام رو بالا آوردم. خانومه گفت طبیعیه. خلاصه بعدش مارو برد تو اتاق لیبر (زایمان) و بهم گان دادن و کم کم بهم کلی سیم و خرت و پرت وصل کردن. دیگه میتونستم مرتب ضربان قلب دخترم رو بشنوم. حتی وقتی تکون میخورد معلوم بود چون خش خش میکرد.

دیگه رو تخت زایمان بودم، باورم نمیشد که موقعش شده. یه دفه دیدم دکترم با یه اکیپ دکتر دیگه اومدن تو اتاق. وقتی میدیدمش آروم میشدم. نمیدونم چرا دکترها رو که نگاه میکردم احساس آرامش میکردم. همشون باهام شوخی میکردن. نرسی هم که مسئول بود که مرتب ضربان قلب بچه و کانترکشن های منو چک کنه یه خانوم سیاهی بود که فقط به آدم آرامش میداد. ازم میپرسیدن که میخوام از مسکن یا اپیدورال استفاده کنم یا نه. گفتم نه...باورشون نمیشد و فکر میکنم ته دلشون بهم میخندیدن. لحظه به لحظه چک میشدم و تا ظهر نزدیک به 6 سانت رفته بودم که دکترم میگفت خیلی لیبر اکتیوی داری. اول فکر کردم شاید تو سرم چیزی ریختن که اینقدر زود دارم دایلت میشم اما دکتر گفت نه. از اون طرف خواهرم هی زنگ میزد که بگو یکی بیاد دنبالم وگرنه من تاکسی میگیرم ومیام. اقای پدر گفت بزار من زودتر برم که یه وقت اینجور نشه که تو بخوای بزای و من نباشم. خلاصه اون رفت. در غیاب اون متخصص بیهوشی که یه اقای پیری بود اومد.

متخصص اومده بود که ازم رضایت بگیره واسه ایپدورال..بهش گفتم که من نمیخوام. گفت اشکالی نداره این فقط واسه اینه که اگه یه موقع احتیاج شد تو اون لحظه نخوایم بهت توضیح بدیم و امضا بگیریم. امضا رو دادم اما مطمئن بودم که مگر در مورد اورژانسی ازش استفاده نمیکنم. تو این مدت تنها چیزی که اجازه داشتم بخورم آلاسکا و خورده های یخ بود...نمیدونم چرا یخ میتونستم بخورم اما آب نه..!!

طرفای 2:30 بود که خواهرم و پدر تشریف آوردن...کم کم دردا شدیدتر میشد. اول صبح که رسیده بودم از نرس پرسیده بودم که دردا اون اواخر چه جوری میشه...یعنی از این بیشتره؟! بهم گفت نه...فقط فشار بیشتری احساس میکنی. راست هم میگفت. درد همون درد بود فقط طولانی تر و با فشار بیشتر. شاید جا انداختن کتف در رفته دردش بیشتر از زایمان باشه. به نظر من درد زایمان بیشتر زور و فشار هست تا درد واقعی، حداقل برای من اینطور بود.

دیگه داشتم یه کم از دردا خسته میشدم که نرس گفت میتونیم یه کم بهت مسکن بدیم که خوابت ببره..خیلی خوشحال شدم. گفتم بده...اما آقای پدر یه نگاهی بهم کرد و با نگاش میگفت نه...گفت مگه نمیخواستی طبیعی باشه!؟ گفتم این فقط یه مسکن کوچولویه...و طوری نمیشه. خلاصه مسکن رو گرفتم. عین معتاد ها آدم رو خمار میکرد...کانترکشن های کوچیک رو نمیفهمیدم اما اون بزرگا که میرفت رو 80- 100 % رو حس میکردم. اما حس خوبی بهم داد..چون یه کم هم خوابیدم و انرژِی گرفته بودم. آخه همش به خواهرم میگفتم ببین هر وقت بچه اومد به من کاری نداشته باشید ها...!!! من میخوام بخوابم..اونم که میدونست با اومدن بچه من همه چیز یادم میره میگفت باشه تو نگران نباش..تو بخواب ما حواسمون بهش هست.

 ساعت میگذشت و من فقط به خواهرم میگفتم که با هر دردی به دستگاه نگاه کنه تا شدت فشار رو برام بخونه...گاهی دردا با وجودی که 80% بود اما دردناک میشد. صبح دکترا هر کدوم برام حدس زده بودن که کی زایمان میشه..یکی گفته بود 4 یکی 6 یکی 7...اما حدس هیچ کدوم درست در نیومد. ساعت 6 هم گذشت..دکتر خودم گفت که داره میره اما واسه زایمان پیجش میکنن و میاد. اینقدر دکترای خوب بالا سرم بودن که با وجودی که دوس داشتم دکتر خودم هم باشه اما واسم خیلی مهم نبود.

طرفای 6-7 بود که توی یکی از معاینه ها کیسه آبم ترکید...عین بادکنک بود...یه عالمه آب اومد بیرون. دیگه باید سریعتر دایلت میشدم. مرتب چک میشدم و تا مرز 8-10 سانت رفته بودم. گفتم من میخوام جیش کنم...نرس یه تشت گذاشت زیرم..اما هر کاری میکردم نمیتونستم جیش کنم. تشت رو برداشت. دیگه ساعت 8 بود که دیدم داره طاقت فرسا میشه و دلم میخواد زور بزنم...یه کانترکشن رو همینجوری رد کردم...به خواهرم گفتم بدو نرس رو خبر کن که بچه داره میاد...صدای قلب بچه یهو رفت و نگران شدیم. نرس اومد و دستگاه رو چک کرد...گفت فقط زور نزن...اما نمیشد..دلم میخواست زور بزنم....یهو دیدم همه بیسیم به دست دارن همدیگر رو صدا میکنن که وضعیت اضطراریه...تو اون حال فقط فکر میکردم که نکنه حالا که اینهمه درد کشیدم بخوام سزارین بشم...

ادامه دارد