تولد روژینا و شاینا کوچولو، فروردینی‏های 86 و 88. ایران

تولد روژینا

من زماني روژينا رو باردار شدم که 2 سالي از سقط جنينم در هفته 13 ام بارداري مي گذشت بنابراين نگراني از دست دادن اين بچه  ازهمون ابتداي بارداري همراهم بود و اين نگراني وقتي بيشتر شد که بعد از يک زمين خوردن در هفته 20 ام متوجه شدم که در بيشتر مواقع لباس زيرم خيس مي شه  و از اونجايي که مايع دفع شده بي رنگ و بي بو بود  دکترم به سوراخ شدن کيسه آب مشکوک شد و براي همين به من استراحت مطلق داد.

 من مدت 20 روز رو استراحت کردم اما بي فايده بود و اين خيس شدن ها ادامه داشت در اين   مدت دائما سونو مي شدم تا از وضعيت آب دور جنين مطلع بشند که خدا رو شکر هميشه مقدارش کافي بود اما دکترم دائم به من  خوردن مايعات بيشتر و استراحت را تذکر مي داد تا اينکه تصميم گرفتم دکترم رو عوض کنم چون واقعا  دلشوره و نگراني من رو ول نمي کرد با توصيه يکي از دوستان که رزيدنت زنان بود به يکي از استاد هاش معرفي شدم و روزي که به مطب اين دکتر رفتم به محض اينکه وضعيتم رو فهميد  گفت که بايد فورا به بيمارستان برم و اونجا برام تست فرن رو انجام بدهند ,

 تست فرن يک  آزمايش است و به اينصورت است که از ترشحات دهانه رحم نمونه مي گيرند  تا ببينند که مايع دفع شده از کيسه آب است يا نه . خلاصه من شبانه به اونجا رفتم و از اونجايي که خانوم دکتر بهم گفته بود که در صورتيکه جواب تست مثبت بود بايد تا پايان بارداري بستري بشي واقعا دلشوره عجيبي داشتم اما خوشبختانه جواب تست منفي بود و من باخوشحالي به خونه برگشتم اما.. اين خوشحالي خيلي ادامه پيدا نکرد چون وقتي با جواب آزمايش به دکتر  مراجعه کردم گفت که با این نتیجه نمی تونیم خیلی مطمئن باشیم چون شاید  کيسه آب نيست و  ممکن است که در لحظه اي که اين آزمايش انجام شده تو ليکي نداشتي بنابر اين باز هم استراحت و دوباره انجام تست فرن .

وقتي که جواب تست دوم هم منفي بود دکتر اجازه داد که برگردم سرکارم البته بصورت نيمه وقت و توصيه کرد در زمانيکه احساس مي کنم دفع آب دارم فورا به بيمارستان برم و تست فرن رو انجام بدم . من بصورت نيمه وقت کارم رو شروع کردم و نامه خانوم دکتر که براي انجام تست بود هميشه همراهم بود و يک روز هم براي بار سوم تست رو انجام دادم و باز هم جواب منفي بود اما آب ريزش من همچنان ادامه داشت اما من ديگه تصميم گرفته بودم که استرس و نگراني رو از خودم دور کنم و خيلي به اين مسئله فکر نکنم   .

من در پايان هفتۀ  38 ام  براي سزارين به بيمارستان رفتم خيلي مايل بودم که زايمان طبيعي داشته باشم اما با استرسي که دراون دوران داشتم بنا به نظر پزشکم سزارين برام بهتر بود در 4 ام فروردين 86 ساعت 8 صبح سزارين شدم ودخترکم با وزن 3.250 و قد 49 بدنيا اومد خوشبختانه عمل بسيار راحتي داشتم و خوشحال بودم که دوران حاملگيم با او ن همه ناراحتي هاي گوارشي و استرس و نگراني مربوط به ليک  کيسه آب به پايان رسيده است

و البته هيچوقت فکر نمي کردم که  يکسال و سه ماهه بعد دوباره باردار بشم . راستی این رو بگم که تا پایان بارداری دکتر هیچوقت با اطمینان به من نگفت که این آبریزش از کیسه آب نیست و همیشه به این موضوع مشکوک بود فقط وقتی من این مسئله را در بارداری دوم هم تجربه کردم مطمئن شدیم که این مربوط به ترشحات آب مانندی است که بعضی خانومها در دوران بارداری دارندو اینکه تشخیص آن از لیک کیسه آب کار آسونی نیست .

 تولد شاینا

زمانيکه شاينا رو باردار شدم نمي دونستم بايد خوشحال باشم  يا ناراحت از طرفي هميشه از دو بچه پشت سر هم خوشم مي اومد اما خب همسرم با داشتن بچه دوم مخالف بود چه برسد به اينکه پشت سرهم باشند و این بارداری ناخواسته در واقع برای من رسیدن به  یک خواسته ام  بود بدون دردسر و چک و چونه و از طرفی هم دخترکم هنوز خیلی کوچولو بود.

 در ضمن ما  یک مسافرت خارج از کشور رو پیش رو داشتیم که همیشه فکر می کردیم آیا با یک بچه کوچولو  کار درستیه یا نه و حالا می شد با یک بچه کوچولو و یک زن حامله بد ویار ! اما خوب مسئله ای بود که پیش اومده بود  و کاریش نمی شد کرد  . من تقریبا تا هفته 16 بارداری رو مبهوت و افسرده و گیج   بودم  اما خوب با بهبود نسبی  وضعیت جسمیم  وضع روحیم نیز بهتر شد و  یواش یواش  دیگه از حضور غافلگیرانه این دختر کوچولوم هم خوشحال بودم .

 دوران بارداریم با دفعه پیش خیلی فرق می کرد من که در بارداری قبلی سنگین ترین چیزی که بر می داشتم کیف پولم بود اینبار با وجود یک بچه نو پا در خانه  وضعیتم خیلی فرق می کرد  بغل کردن دائم روژینا و دنبالش از این ور و اونور رفتن و بیداریهای شبانه واقعا خسته ام می کرد اما خوب با کمک اطرافیان و لطف خداوند این دوران به پایان رسید و من در پایان هفته 39 ام در تاریخ 8 فروردین 1388 در ساعت 6 صبح  سزارین شدم و دخترکم با وزن 3 کیلو  و قد 50 به دنیا اومد من ایندفعه به خواست خودم بیهوشی اسپاینال شدم  یعنی از کمر به پایین تا تجربه ناب دیدن فرزندم را در لحظه بدنیا امدن داشته باشم و واقعا که تجربه زیبایی بود اما چیزی که باعث میشه اینکار را به هیچکس توصیه نکنم سردرد وحشتناکی بود که از فردای عمل گرفتم و کم کم به گردن و پشتم سرایت کرد و  به مدت 10 روز ادامه داشت و در این مدت من استراحت مطلق بودم و این مسئله با وجود یک بچه ای که باید شیر می خورد و یک بچه ای که مات و مبهوت به قضایای دور و برش خیره مونده بود و احتیاج به آغوش مادرش داشت کار خیلی سختی بود اما خوب هرچه بود  گذشت و من بعد از 10 روز سرپا شدم و تونستم مراقبت از کوچولوهام را به عهده بگیرم .

راستی مسافرتی هم که داشتیم رو د رهفته 10 ام بارداری رفتیم و نمی دونم از دعاهای مادرم بود یا تغییر آب و هوا که من اون هفته را با کمترین ویار و دخترکم با بهترین رفتاری که میشه از یک بچه 1 سال و 3 ماهه انتظار داشت گذروندیم .

پایان

 

 

ممنون از مادر خانومی، مامان روژینا و شاینا برای ارسال خاطرۀ قشنگ و البته پرماجرای تولد کوچولوهاشون.

برام جالب بود که روژینا و شاینا، هر دو تو یک ماه به دنیا اومدند.

پی نوشت: ببخشید که فونت این پست هماهنگ با بقیۀ پستها نیست. تلاش زیادی کردم ولی نمی دونم مشکل دقیقاً از کجاست

 

 

 


تولد علی کوچولو- شهریور 88- یزد

 

 شنبه وقت  دکتر داشتم، شنبه ای که گذشته بود  و من که وقت دکترم را دوشنبه یادداشت  کرده بودم وقتی زنگ زدم که ساعتش  را هماهنگ کنم منشی گفت که وقتتون شنبه بوده! بالاخره با کمی صحبت با منشی قرار شد چهارشنبه اول وقت برم. سه شنبه شب، شب قدر بود، شب نوزدهم ماه مبارک. همسرم می خواست بره احیاء و من رفتم خونه مامان. یه کمی احساس دل درد داشتم مثل زمانی که شکم آدم به هم می خوره. به مامان گفتم ولی چون مرتب نبود و طولی هم نکشید، زیاد جدی نگرفتم.

 

صبح شد و  من عصرش وقت دکتر داشتم. سر ساعت همراه با مامان و همسرم رفتم مطب. نفر اول بودم که رفتم تو اتاق. چون می خواستم طبیعی زایمان کنم و روز قبلش هم کمی حرکت بچه کم شده بود دکتر پیشنهاد داد که برو بالا هم یه نوار قلب بگیرند و هم خودتو معاینه کنند که برای طبیعی مشکلی نداشته باشی. رفتم بالا و بعد از اینکه یه ساندیس و کیک بهم دادند و 20 دقیقه ای نشستم رفتم برای معاینه. خانم ماما که معاینه کرد گفت درد نداری؟ گفتم نه! گفت برو بخواب داری زایمان می کنی! دهانه رحمت 7 سانت باز شده! من کلی ذوق کردم که آره خود به خود دارم زایمان بدون درد را تجربه می کنم. پرسیدم تا چه ساعتی طول می کشه؟ گفت تا 7:30 لباس پوشیدم و سرم بهم وصل کردند. گفتم به مامای خودم را خبر کنند. آمپول فشار به سرم زدند اما من هیچ دردی نداشتم. بعد از مدتی دوباره ماما آمد و معاینه کرد هنوز۷-۸ سانت بیشتر باز نشده. بچه هم بالاست. با خودم گفتم حالا چی میشه؟ یعنی می تونم طبیعی زایمان کنم؟

 

ساعت 8:30 بود  که مامای خودم آمد. هیچ پیشرفتی  نداشتم. سرم را تندتر کرد و من کم کم داشت دردم شروع می شد. ماما خیلی به من کمک می کرد و من را راهنمایی می کرد. همینطور ادامه داشت تا اینکه دکترم هم آمد. دکتر کیسه آبم را پاره کرد و آنوقت بود که دردم شدت گرفت. چون بچه بالا بود خیلی باید زور می زدم تا بیاید پایین. ازم پرسیدند می خواهی بهت گاز بدیم؟ و من هم که تا قبل از این دلم نمی خواست هیچگونه آرامبخشی داشته باشم اما حالا دیگه تسلیم شده بودم و گفتم بدین.

 

همراه با شروع درد و با راهنمایی ماما زور می زدم. نمی دانم چه مدت گذشت شاید نزدیک 1 ساعت شد که ماما گفت خوبه. بریم اتاق زایمان. و من را بلند کردند و ما رفتیم به طرف اتاق زایمان.

 

روی تخت  زایمان دراز کشیدم و پارچه را روی  پاهام کشیدند. و دوباره زور زدن  شروع شد. دسته های تخت زایمان رو می گرفتم و با تمام وجود زور می زدم  و از امام علی(ع) کمک می خواستم. بالاخره  در ساعت 11:05 یهو احساس کردم چیزی قل خورد و از درونم بیرون آمد. شیرین  ترین احساسی که در تمام عمرم داشتم. یک کوچولوی  نقلی با موهای مشکی و صورت گرد  و سرخ وسفید که خسته از گرد راه  رسیده بود. از ماماها خواستم بگذارنش  رو سینه ام. اما گفتند اینجوری  نمیشه. علی من 3290 گرم بود و خدا  رو شکر سالم.

 

بعد از اینکه  تمیزش کردند آوردنش و گذاشتند  کنارم تا شیر بخوره. بیچاره کوچولو خسته بود و حس مک زدن نداشت. من هم که شیری نداشتم. زود بردنش و ماماها شروع کردند به بخیه زدن. مثل اینکه سر بچه هم درشت بوده و مجبور به شکاف شده بودند. بعد از اینکه بخیه ها تمام شد من رو منتقل کردند به اتاقی که از قبل گرفته بودیم. مامان اونجا منتظر بودند. با دیدن من تبریک گفته و اشک در چشمان هر دو ما حلقه زد. خدایا شکرت. هرچه تو را شکر کنیم باز هم کمه. کمک کن تا بتوانیم اونطور که مورد رضای تو هست او را پرورش دهیم.

 پایان

 

 

ممنون از سلالۀ عزیز، مامان علی کوچولو برای ارسال این خاطرۀ زیبا و آرزوی سلامتی و خوشی بیشتر براشون 

بیمارستان محل تولد علی کوچولو، بیمارستان مادر تو شهر یزد بوده.