دکتر تاریخ ویزیت یکی مونده به آخرم رو چهارشنبه 24 شهریور داده بود، اون روز فکر میکردم حالا میرم مطب و تاریخ زایمانم رو برا حد اقل 4 مهر که میشه 38 هفته و 2 روزم مشخص میکنه.خلاصه با رضا رفتیم دکتر البته اینم بگم چون قرار بود سونوی سلامت جنین هم اونروز انجام بشه کمی استرس داشتم...دکتر مثل همیشه با کمال آرامش سونو گرافی کرد و همه چیز رو خوب و قابل قبول تشخیص داد و وقتی داشتم از رو تخت پا میشدم گفت پنج شنبه دیگه میشه چندم؟ گفتم اول مهر گفت خوب چهار شنبه که سرم خیلی شلوغه، سه شنبه خوبه بیا برای زایمان...گفتم دکتر! زود نیست اون موقع همش میشه 37 هفته و چهار روزش! گفت مگه نمیخوای شهریوری بشه تازه بچه سالمه و همه چیزش در حد نرماله پس می تونیم بیاریمش...دیگه هم لازم نیست بیای مطب الانم نامه بیمه و بیمارستان رو بهت میدم....من و رضا داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم...معلومه ما میخواستیم دخترمون شهریوری بشه و به خاطر چند روز یه سال عقب نیافته اما نه به قیمت اینکه زودتر بیاریمش...اون میتونست تو چند روز باقیمونده حسابی وزن بگیره...اما دکتر نامه ها رو هم آماده کرد و برنامه غذایی شب زایمان رو هم داد....

با گیجی تموم حرفاشو گوش میدادم: شب ساعت نه یه شام سبک میخوری و تا ساعت 12 فقط میتونی مایعات بخوری... چون بیمارستا ن پارسیان عملای منو ظهر میاندازه نه ساعت 5 صبح که ساعت خالیه منه پس ساعت 5 صبح یه لیوان شیر بخور و دیگه هیچی....بعد از صحبت با همسر(منشی) دکتر با یه حالت منگ و بغض آلود از مطب اومدیم بیرون...رضا حالش بهتر بود می خواست بره دوستای قدیمیش رو ببینه و کیفش کوک بود اما من مثه آدمهایی که دچار یأس میشند نای حرف زدن رو هم نداشتم.... به زحمت به رشت خونه بابا تلفن زدم و خواهرام ماری و تامی رو که اونجا بودند خبر کردم....ماری خوشحال شد که زایمان قبل از باز شدن مدرسه هاست و میتونه دو روز پیشم بمونه و تامی که کم و بیش میشد نگرانی رو از صداش تشخیص داد دوباره بهم زنگ زد و جزبه جز ماجرا رو جویا شد....از فرداش کارهای عقب مونده خونه رو تند تند انجام میدادم و تو اون بین مهمون هم داشتم و سعی میکردم ادای آدمهایی رو درارم که اصلأ نگران نیسنتد....داشتم دیوونه میشدم یه نگرانی بد تر از نگرانی شبهای کنکور تو دلم بود....خدایا بچم سالمه؟ اگه خیلی کوچولو باشه با حرف مردم چیکار کنم؟ طاقت حرفهای خونواده رضا رو که اصلأ ندارم...خدایا چی میشه؟دوشنبه شب ماری خواهر بزرگم  اومد....فسنجون تو یخچال بود....برنج دم کردم و کوکو سیب زمینی هم درست کردم که شاید رضا شب برنج نخوره....خودمم سوپ داشتم که باید ساعت 9 میخوردم.... خانوم س همسایه پایینومون که پارکینگ رو ازش اجاره کردیم از صبح دو بار زنگ زده بود ولی نای جواب دادن به هیچ غریبه ای رو نداشتم....رضا عصری به اصرار من رفت کرایه پارکینگ رو بده که دیده بود بنده خدا که تازه از سفر انگلیس برگشته بود سه دست لباس برای دخترمون و یه کیف پول برا رضا یه جوراب گرم برا من آورده...کلی شرمنده شدم و زنگ زدم ازش تشکر کردم...می گفت مادر بزرگ باید بیشتر از این برا نوش بکنه...رفتار اون پیرزن تنها چیزی بود که منو کمی از اون حال و هوای نگرانی اون شب در آورد...شامو خودم آماده کردم ...خستگی تو تنم بود و نگرانی کنکور بزرگ زندگیم تو دلم...اون شب تمام مدت دلم میخواست همسرم بغلم کنه و به خاطر این 9 ماه نگرانی و سختی بارداری و کار و خیلی وقتها مهمون داری لااقل یه دستت درد نکنه بهم بگه یا اینکه در مورد فردا بهم آرامش بده اما خوب هیچ کدوم این اتفاقها نیافتاد...خودش نگران بود و حتی حوصله عکس دو نفری گرفتن از آخرین شب دو تا بودنمون رو هم نداشت..وقتی نگرانه کم حرف تر از همیشه میشه...آخر شب که من داشتم خودمو خفه می کردم با خوردن آب چون میدونستم تا فردا شب دیگه بهم آب نمیدند تامی هم اومد... یه سری زد و وسایل آنیتا رو دید و رفت....منم سعی کردم بعد از جابجا کردن همه چیز و خوابیدن بقیه چند ساعتی بخوابم اما مگه خواب به چشم میومد؟ساعت 5 قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه پاشدم یه لیوان شیر و نماز بعدشم صبحانه آماده کردن برا ماری و رضا...

 از 8 گذشته بود که راه افتادیم....تامی و تینا خواهرزادم هم قراربود باهامون بیان...اونا هم سوار شدند و بالاخره نزدیک بیمارستان شدیم.قبلش از خواهرام خواسته بودم که فقط یه نفر باهام بیاد و لازم نیست همه منتظر بمونن تا عمل تموم بشه چون قراربود دکتر ساعت یک بیاد و منم از صبح باید می رفتم بیمارستان اما خوب گوش ندادند و اومدند... من و رضا رفتیم طبقه چهارم که ببینیم باید چیکار کنم که جلوی در ورودی جلوی رضا رو گرفتند و گفتند من تنها برم، نمیدونستم که دیگه تا موقع زایمان کسی رو نمیبینم.معاینات اولیه انجام شد و منو به یه اتاق دو تخته بردند، خانمی که اسمش سارا بود و قرار بود اسم پسرش محمد صدرا بشه اومده بود با آمپول فشار زایمان طبیعی کنه ، خدا رو شکر اون بود چون باعث شد گذشت زمانو از 9 تا یک کمتر حس کنم..تو اون فاصله کلی سوال برا پرونده ازم پرسیدند و یه سرم گنده هم بهم زدند.ساعت یک شد و سر ساعت اومدند دنبالم..اولش سوند وصل کردند که اصلأ اونطوری که می گفتند درد نداشت و بعدش کلاه سرم کردند و منو با برانکارد بردند سمت اتاق عمل...رضا بیرون در ایستاده که تا دیدمش بغضم ترکید...های های گریه می کردم و اصلأ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...از رضا تو همون حال خداحافظی کردم و فکر کنم رضا پیشونیمو یا دستمو بوسید و وارد اتاق عمل شدم، دکترم رو که دیدم آروم شدم...پرستارها هم  عالی بودند و بازم طبق معمول(نمیدونم چرا) منو با همکاراشون اشتباه گرفتند. یکیشون براش خیلی جالب بود که میخوام اسپاینال بشم و کلی تشویقم کرد، خلاصه بعد از گفتن اسمم به دکتر بیهوشی و توضیح ماجرای کمرم دکتر اومد بی حسی رو شروع کنه که یه دکتر دیگه اومد تو که دکتر شما برید ناهار من هستم...

دکتر بیهوشی عوض شد و من ماجرا رو دوباره براش شرح دادم...از کارم و سنم و اسم بچه و خلاصه هر چیزی دلتون بخواد می پرسیدند...تو همین بین ازم خواستند بشینم و چونم رو به سینه بچسبونم و تکون نخورم. درد ورود سوزن اونقدر کم بود که جا خوردم...منو خوابوندند و یه دفعه حس کردم انگشتای پام داغ شدند...بی حسی داشت شروع میشد...یه آن فکر کردم اگه حس پاهام برنگرده چی میشه؟  به دکتر گفتم دکتر تو رو خدا دنیا که اومد سریع بیاریدش من ببینم ، ساعتم بهم بگید...و زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن الله لا اله الا هو الحی القیوم ...احساس میکردم پاهام سنگ شدند و دلم میخواست به زور جابجاشون کنم اما نمیشد...مجال فکر کردن نبود پرده سبز رو جلوی صورتم کشیدند و چند لحظه بعد که به نظرم خیلی زود بود حس کردم یه چیزی داره از وجودم کشیده میشه و سریع گفتم دارید میکشیدش بیرون که دکتر بیهوشی گفت خیلی زود حسش کردی... و صدای گریه عشق کوچولوم رو شنیدم....گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم آنیتا گریه کنان اومده بود...صدای گریش رو رضا و خواهرام از بیرون اتاق عمل شنیده بودند... دکتر که آنیتای خون آلود من دستش بود سریع اومد گفت مامانش ببین ببین دخترتو...عین خودته (اون موقع آنیتا خیلی شبیه من بود) یکی از پرستارام داد زد ساعت ۱۳:۲۸:۱۰ ثانیه ...آنیتا همچنان جیغ میزد که بردند تمیزش کنند ...یکی از پرستارا گفت بذار ببرمش پیش مامانش شاید آروم شه و خیلی جالب بود که لپشو آورد به لپ من چسبوند و آنیتا دیگه گریه نکرد...همه تو اتاق عمل می خندیدند و هورا می کشیدند....بهش گفتم دختر نازم آنیتا پیشی ملوس من که یکی از پرستارا گفت ااا این چه استقبالیه؟ اما نمیدونست 9 ماه که این پیشی ملوس تو دلم بوده من اینجوری باهاش حرف زدم....وقتی دوباره بردنش باز صدای گریش بلند شد.... داشتند بخیه می زند که من احساس کردم کم کم سنگینیه شیرینی تموم تنمو پر می کنه و حتی دیگه نمیتونم چشامو باز نگه دارم....

چند دقیقه بعد بیدار شدم و از دکتر که کارش تموم شده بود تشکر کردم و شاد راهیه ریکاوری شدم.... خدایا شکرت که میوه دلم سالم اومده بود....الهی همه نی نی های ناز به سلامتی دنیا بیان و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشند.

وبلاگ آنیتا کوچولو