تولد امیر پارسا - تیر 88- تهران

سلام
اینم خاطره تولد پسر منه از دید من!
 البته نمي دونم از دید پسر چگونه بود و چطور اين لحظات رو سپري کرد ولی خدا رو شکر که سالم اومد تو بغلم.
روز جمعه  ۵ تیر 88 تولد پسرعمه علیرضا بود و ما دعوت بودیم رستوران مروارید  خلاصه شام رو خوردیم و اومدیم خونه دیدم پسرم اصلا حرکت نداره بطوریکه همیشه بعد از خوردن غذا کلی حرکت میکرد ولی اونشب!!!!
تا صبح رو با هزار تا فکر ناجور گذروندم فردا هم بهمین منوال گذشت و امیرپارسا هیچ حرکتی نداشت باباش هم دیر وقت اومد خونه دیگه وقت دکتر رفتن نبود ولی فرداش منو برد گذاشت خونه مامانم اینا که بهم برسن و استراحت کنم گفت حتما پسری خسته شده منم رفتم اونجا ولی استراحت نکردم رفتم خرید تا زودتر نی نی بیاد پائین بلکه دنیا بیاد آخه دکترم گفته بود باید زیاد بری پیاده روی ولی امیرپارسا تکون نخورد داشتم از استرس می‏مردم ...

شوشو ساعت ۶ اومد رفتیم یه بیمارستان دولتی بغل خونه مامان اینا که اگه مشکلی بود برم بیمارستان خودم خلاصه اونجا چک کردن و  با دستگاه  صدای قلب پسرم  اندازه گرفتن و گفتن ضربان قلبش افت شدید داره و باید همین الان بستری شی من گفتم من نمیخوام اینجا زایمان کنم بیمارستان آتیه وقت دارم ولی گفتن نمیشه از اینجا بری مگر اینکه شوشو رضایت بده که اگه مشکلی پیش اومد بر عهده خودتونه خلاصه شوشو اومد رضایت داد و ما رفتیم بیرون و بدون اینکه بریم خونه سریع رفتیم بیمارستان آتیه شانس ما ترافیک هم زیاد بود خلاصه حوالی ۱۰ شب رسیدیم اونجا صدای قلب پسرم و چک کردن و با دکترم تماس گرفتن.

 دکتر گفت بستری شه من هم ساعت ۸ صبح میام برای سزارین ولی تا صبح دستگاه بهش وصل باشه که مشکلی پیش نیاد!!!!
خلاصه من بستری شدم و به بابای امیرپارسا گفتن برو و ۸ صبح اینجا باش اونم رفت و کارهای بستری من از قبیل آنژیوکت و سرم و آمپول بتا تزریق شد و دوباره رفتم زیر دستگاه...
قلب امیرپارسا دچار مشکل جدی شد ضربانش میرفت رو ۶۰ و یهو میرفت رو ۱۸۰ پرستار سریع با دکترم تماس گرفت و گزارش داد خانم دکتر هم گفت حتما بند نافش دورش پیچیده ببرید اتاق عمل منم تا ۵ دقیقه دیگه خودمو میرسونم خیلی ترسیده بودم آخه نی نی گل یکی از دوستام هم  هم این مشکل براش پیش اومد و قبل از رسیدن به اتاق عمل نی نی فوت شد!!!!
همش از خدا کمک میخواستم یه لحظه به خودم مسلط شدم و همه چیز رو به خودش سپردم به شوشو زنگیدم که برو دنبال مامانم و بیائید من باید برم برا سزارین حالا پسرم خوب نیست!
منو بردن اتاق عمل تا خوابیدم رو تخت دیدم دکترم هم اومد و داشت آماده میشد با من کلی شوخی کرد تا روحیه ام عوض شه ساعت ۲۳:۳۰ بود گفت دوست داری نی نی ۷ تیر باشه یا ۸ تیر گفتم ۷ تیر رو به پرستارها با لحن شوخی گفت خانمها بجنبید که نیم ساعت بیشتر وقت نداریما!!!!
اونها هم خندیدند یهو یه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و سلام علیک کرد گفت شاغلی گفتم بله آآآآآیییییییییی از آنژیوکت یه آمپول تزریق شد نمیدونستم چیه تا اومدم سوال کنم پرسید کجا کار میکنی گفتم اییییرررااااانننسسسسسللللللل.....
دیگه هیچی نفهمیدم!
وقتی بهوش اومدم که یه خانمی میگفت خودتو بلند کن برو رو اون تخت  فقط یادمه خیلی درد داشتم و همش ناله میکردم تا یه ترامادول برام تزریق کردن هنوز چشمام هیچ جا رو نمیدید فقط دیدم دو سه نفر برام دست تکون میدن سعی میکردم ببینم اونها کین! مامانم بود شوشو بود و مادرشوهرم که تازه فوت شده انگار داشت بهم تبریک میگفت!
همون لحظه امیرپارسا رو آورن بهش شیر بدم نمیتونستم ببینمش  فقط انگار یه فرشته کنارم خوابیده و داره شیر میخوره  داشتم فکر میکردم که چی شده و من کجام تا ۱۰ دقیقه تو همین حال بودم تا فهمیدم که این پسر منو و من مامان شدم
مامانم گفت هیچکس بیمارستان نبوده و وقتی ما رسیدیم امیرپارسا دنیا اومده بوده فرداش که دکی اومد بهم سر بزنه گفت بند ناف ۳ دور دور بدنش پیچیده بود یه دور دور سینه یه دور دور شکم و یه دور دور جفت پاهاش تازه فهمیدم چرا ناخن پسرم تو ساعتهای اول بعد از تولد کبود بود و پاهاش هم کبود بود خدایا شکرت که به موقع همه چیزو درست کردی و پسرم سالم اومد تو بغلم.
راستی نی نی من وزنش ۳۶۰۰ گرم و قدش هم ۵۲ بود.

 

پایان

 

مرسی از ارسال این خاطرۀ خوب و خدا رو شکر که همه چی به خوبی  و به سلامت پیش اومده و گذشته

پی نوشت: مدتهاست تولد کوچولوهای جدید تو پستهای این وبلاگ اعلام نشده. دلیل مهمش  اینه که من زمانی متوجه شدم که مدت زیادی از زمان تولد گذشته و من فقط به تغییر نام وبلاگ تو لیست کنار صفحه اکتفا کردم. اخیراً دوتا خبر تولد داریم. یکی تولد محمد پارسا کوچولوپسر مریم، و دیگری هم خواهر دار شدن ساراکوچولو ی مامان هنا، یکی از موثرترین مدیران این وبلاگه که  با کمکها و نظرات خوبش این وبلاگ رو حمایت میکرد. تبریک میگم به هردوی این مامانها تولد کوچولوهای شیرینشون رو و آرزوی سلامتی و روزهای خوش میکنم براشون .

از لیست کنار صفحه، کسی خبری از مهدیه و فاطمه و مهشید و ... مامانهای منتظر نی نی داره؟

تولد دینا کوچولو- اسفند 87- ایران

- بارداري

بعد از 4 سال از زندگي مشترك ، تصميم به بچه دار شدن گرفتیم ، حدود 6 ماه تلاش كرديم تا بالاخره با تغييرات حالم احتمال بارداري را دادم و بيبي تستر استفاده كردم كه دو تا خط پررنگ افتاد ، خيلي ذوق داشتم ولي از يك طرف هم شك و دودلي و ترس هم سراغم اومد .

دوران بارداري من فراز و نشيب زياد داشت ، اشتهام چند برابر شده بود و اصلا از حالت تهوع خبري نبود ،

يادمه ساعت 5 صبح از خواب بيدار مي شدم و نيمرو مي خوردم ، يكمي خونريزي داشتم كه دكتر گفت بايد استراحت كني ، اما من زياد جدي نمي گرفتم مرتب مي رفتم سركار و از مترو استفاده مي كردم ،حدود دو ماه از بارداري مي گذشت ، يادمه روز سه شنبه جشن مبعث بود شوهرم گفت ناهار بريم بيرون ، من حاضر شدم و آرايش كردم و يكدفعه احساس خونريزي شديد كردم ، سريع رفتم دستشويي و چه صحنه بدي ديدم مثل اين بود كه شير دوش باز شده باشه اصلاً قطع نمي شد ، من فقط گريه مي كردم و اسم ائمه رو   مي آوردم ، شوهرم سريع رفت دنبال مامانم ، من حدود 10 دقيقه توي دستشويي بودم و اين خونريزي ادامه داشت ، تا اينكه مامانم اومد و من رو بلند كرد ، من همش گريه مي كردم ، شوهرم هم خيلي ناراحت بود ، مامان مرتب ما رو دلداري مي داد و مي گفت عيب نداره قسمت نبوده بچه بمونه ، ناهار خوردم و خوابيدم تا عصر بازم گريه مي كردم و پيش خودم گفتم قطعاً بچه افتاده ، چند روز بعد مامان اصرار كرد دكتر بريم و سونو بديم ، هيچ اميدي نداشتم .

توي مطب با يك خانمي آشنا شدم و قضيه رو بهش گفتم كه بچه ام افتاده ، بهم خنديد و گفت تو كه درد نداشتي پس از كجا مي دوني افتاده ؟ گفت كه 3 بار خونريزي شديد داشته اما هنوز بچه اش سر جاشه ، يك نور اميد تو دلم روشن شدم و سريع رفتم سونو ، خانم دكتر گفت كوچولوت سر جاشه و با اين خونريزي شديدي كه داشتي در حد يك معجزه است ، انگار دنيا رو بهم داده بودند كلي نذر و نياز كردم به شوهرم زنگ زدم اونم خيلي خوشحال شد .

يك هفته از اداره مرخصي گرفتم و فقط خوابيدم و شياف هاي خارجي مصرف كردم ، شكر خدا بهتر شدم و خونريزي كاملاً قطع شد .دوران بارداري خوبي داشتم هيچ درد خاصي نداشتم و مرتب مي رفتم سركار البته فقط با تاكسي ، ويار نداشتم و يكم به خاطر شرايط مالي بدمون نمي تونستم مرتب ماهي و گوشت و ميگو بخورم ، اما مرتب ميوه و خرما و شير و عسل مصرف مي كردم ، كلاً تو زندگي زياد آدم سخت گيري نيستم و به خاطر همين قضيه هميشه بهترين اتفاقها برام مي افته .به خاطر همون شرايط مالي ، مجبور شدم برم يك بيمارستان معمولي ، بهترين دكتر بيمارستان رو انتخاب كردم كه مطبش كنار بيمارستان تهران كلينيك بود، اما من به درمانگاه مي رفتم تا پول ويزيت كمتري بدم ، كم كم روزها گذشت و به بهمن نزديك شديم .

 

 2- زايمان

دقيقاٌ تا 23 بهمن اومدم سركار ، از همه همكارام خداحافظي كردم و اومدم خونه ، روزي هم كه اومدم خونه بدترين روز عمرم بود ، برخي از اين همكاران بد ذات مي گفتند ديگه اميدي به برگشت تو نيست ، و بهتره بموني و بچه ات رو بزرگ كني ، اين حرفاشون آتيش به قلبم مي زد ، وقتي رسيدم خونه اينقدر گريه كردم ، آخه كارم رو خيلي دوست داشتم و چون توي يك سازمان دولتي كار ميكنم و براي پيدا كردنش هم خيلي سختي كشيديم ،يك دفعه ديدم ني ني تكون نمي خوره و كلي نگران شدم ، خودم رو به خدا سپردم و پشيمون شدم از اين همه گريه ، به خدا گفتم هر چي مي خواد بشه ، فقط ني ني من سالم باشه ،

حدود 10 روز خونه بودم و مرتب پياده روي مي كردم ، دكتر تاريخ زايمانم رو 4 اسفند زده بود ، 29 بهمن رفتم براي معاينه ، اينقدر اين معاينه لعنتي درد داشت كه كلي ضعف كردم ، قيد زايمان طبيعي رو زدم ، رفتم پيش دكترم و گفتم مي خوام سزارين كنم ، اونم برگشت گفت باشه مشكلي نيست اما من بايد يك نامه بدم بيمارستان كه تو رو بستري كنه ، و دستمزد عملم هم بدون هزينه بيمارستان 4 ميليون مي شه .

انگار يك آب يخ ريختن روم ، از مطب اومدم بيرون ، شوهرم و مامانم موافق نبودند و همش اميد مي دادند كه تو مي توني طبيعي زايمان كني و اينقدر نترس و از اين حرفها ، اما من گوشم بدهكار نبود و حسابي ترسيده بودم ، اونشب تا صبح گريه كردم و مامانم هم پا به پاي من گريه مي كرد و دلداري مي داد .

 

صبح روز يكشنبه 4 اسفند 87 ، سردترين روز اسفند بود ، شوهرم سركار نرفت به من زنگ زد و گفت بريم پياده روي . حاضر شدم رفتم دستامو گرفت و كلي با هم حرفاي قشنگ زديم ، اصلا نفهميدم زمان چه جور گذشت ، كل جمهوري و پاساژ علاء الدين رو گشتيم ، بعد رفتيم برام دل و جگر خريد ، ازش خداحافظي كردم و رفتم خونه ، ديدم مامان قيمه گذشته اونم خوردم و خيلي چسبيد ،ساعت 2 راه افتاديم سمت بيمارستان دوباره تا بيمارستان پياده رفتيم ، اونروز 4 ساعت پياده روي داشتم .

 رفتيم بخش زايمان ، لباسهامو عوض كردم ، يك پرستار اومد براي معاينه ، بهش گفتم معاينه برام خيلي درد آوره ، برگشت گفت چه عطر خوشبويي زدي ، اسمش چيه بهش گفتم ، نگو داره منو معاينه مي كنه و اصلا نفهميدم ، برگشت گفت ديدي درد نداشت حدود 4 سانت باز شده باورم نمي شد اصلا درد نداشتم ، به مامانم خبر دادم كه نگران نباشه اونم گفت بيرون منتظرم مي مونه ، حدود ساعت 4 عصر بود كه سرم بهم وصل كردند و تو اتاق با يك دختره بودم با هم حرف مي زديم و مي خنديدم تا ساعت 7 اصلا دردي نداشتيم ، مرتب معاينه مي شدم و پرستارها مي گفتند پيشرفت زايمانت خيلي خوبه و تا 7 سانت باز شده ، خيلي خوشحال بودم از اينكه درد نداره و اميدوار بودم ، حدود 30 / 7 توي سرمم آمپول فشار زدند ، و گفتند اينقدر نخنديدن الان دردتون شروع مي شه ، دردها شروع شد ،مثل درد پريود اما خيلي شديدتر ، دردها هر 10 دقيقه يك بار براي من مي آمد و جيغ مي كشيدم ، حدود يك دقيقه درد طول مي كشيد و بعد از بين مي رفت و نفس راحت مي كشيدم و استراحت مي كردم.

اون دختره دردش مداوم بود و اصلا قطع نمي شد ، نفسش بند اومده بود ، دكتر معاينش كرد و گفت اصلا پيشرفتي نداشته و بايد سزارين بشه و اونم خيلي خوشحال شده بود ، منو معاينه كرد و گفت خيلي خوبي و به زودي زايمان مي كني ، مرتب دعا مي كردم كه خدا كمكم كنه ، بك دفعه احساس كردم لگنم داره پاره مي شه ، به ماما گفتم يك چيزي داره مي آد بيرون مي خوام برم دستشويي ، رفتم دستشويي ، هيچي نبود ولي دوست داشتم خيلي زور بزنم ، خيلي حس خوبي داشتم ، دكتر گفت ببرينش تو اتاق ، آماده است ، رفتم رو تخت خوابيدم .

 دكتر براي برش تيغ زد كه  مي تونم بگم بدترين جاي زايمان همين بود كه كلي جيغ زدم ، دو بار زور زدم و يك دفعه يك چيز داغ ليز خورد اومد پايين و انداختنش روي شكمم ، ديناي من بود كه با تعجب همه جا رو نگاه مي كرد ، پرستار بچه رو برد بشوره ، دكتر گفت جفت پريده بالا و بايد سرفه كني تا بياد پايين ،مرتب سرفه مي كردم ، گلوم خشك شده بود برام آب آوردند ، اما اين جفت پايين اومدني نبود ، دكتر گفت زايمان خيلي خوبي داشتي اما از شانست جفت پريده بالا ، بايد براي عمل آماده شي ، دنيا رو سرم خراب شد ، اينقدر تلاش كرده بودم طبيعي زايمان كنم ؛اما حالا اينجوري شده بود ، پرستار گفت يك آيه الكرسي بخون ، خوندم و به خودم فوت كردم ، شايد باورتون نشه يك دفعه شروع به لرزيدن كردم و جفت پريد بيرون ، پرستارا دكتر رو صدا كردند و اونم اومد بخيه زد و تمام دردها تموم شد . وقتي برگشتم به بخش ، هيچ دردي نداشتم دينا رو بغل كردم و شير دادم ، اونايي كه سزارين كرده بودن تا صبح ناله مي كردند و خونريزي داشتند ، من فردا سر پا بودم و اونا هنوز ناله مي كردند . زايمان براي من خيلي خاطره خوشي بود و دوست دارم بازم تجربه كنم ، به تمام عزيزان نصيحيت مي كنم ، اينقدر حساسيت نشون ندهند ، مرتب دكتر و بيمارستان عوض نكنند و فقط خودشون رو به خدا بسپرند و اميدشون رو از دست ندهند ، خدا رو شكر دخترم هم خيلي خوبه و خيلي آروم و نازه ، دنياي من و باباشه ، اصلا اذيتي برام نداشته ، الانم برگشتم سركار ، و شكر خدا همه چيز خوب پيش ميره.

 

پایان

 

 

 

 ممنون ار این خوانندۀ عزیز برای ارسال  این تجربۀ قشنگ از تولد کوچولوی نازشون.

پی نوشت: فکر می کنم اگه این عکس دینا کوچولو برای مسابقۀ بامزده ترین عکس ارسال میشد، از داعیه داران برندگی در اون مسابقه به حساب می اومد.