بانک خون بند ناف:

 ببخشبد که پست بانک خون بند ناف دیر شد، آخه به اینترنت دسترسی نداشتم! 
 توی کامنت‌ها از «بانک خون بند ناف» پرسیده بودین.
 خوب، باید بگم که بانک خون بند ناف، رو پژوهشکده رویان تاسیس کرده که برای عضویت، اول باید مادر یه‌سری آزمایشات رو انجام بده تا اگه مشکلی نداشت، بقیه کارها انجام بشه. موقع زایمان یکی میاد و از بند ناف خون‌گیری می‌کنه. بعد اون سلول‌های بنیادی رو تحت یه شرایط خاصی نگهداری می‌کنن تا در شرایط خاص ازش استفاده بشه. مثلا در درمان بیماریهای خاص. فعلا تا ۱۵ سال قابل نگهداریه، که احتمالا بیشتر هم بشه.
هزینه نگهداریش در ایران، ۴۰۰,۰۰۰ تومن برای عضویت، ۳۰,۰۰۰ تومن هزینه آزمایشات و جداسازی و ...، و هرسال ۱۰۰,۰۰۰ تومن هزینه نگهداری داره. یعمی سال اول ۵۳۰,۰۰۰ تومن می‌دین و از سالهای بعد، سالی ۱۰۰,۰۰۰ تومن.
 اگه توضیح دیگه‌ای خواستین بپرسین تا در حد اطلاعم جواب بدم.
 اینم آدرس سایت شرکت فناوری بن‌یاخته‌های رویان

 در مورد بیمارستان هم باید بگم که من یزد بودم، بیمارستان مجیبیان یزد.
 دیگه اگه سوالی دارین، بپرسین، اگه تونستم جواب می‌دم.

تولد محمدصدرا-قسمت آخر:

از حالا باید منتظر ورود پسر کوچولوم میشدم، گفتم به خانوادم خبر بدین، گفتن: اینا دائم زنگ میزنن احوالپرسی، می‌فهمن، گفتم: پس به دکترم خبر بدین، باز همون جواب! حرصم در اومده بود، گفتم: مامانم توی بخش اتاق گرفتن، به مامانم خبر بدین، باید مسئول خون‌گیری از بند ناف رو خبر کنن، گفتن: مامانت اینجا نیست، اتاق نگرفته!!! کفرم در اومده بود، از فکر اینکه من اینجا تک و تنهام و هیچ‌کس از وضعیت من خبر نداره، داشتم دیوونه می‌شدم. سرم رو تند کرده بودن و کم‌کم داشت کمردردهای من شروع می‌شد، هر لحظه امکان داشت...، بالأخره یکی از ماماها اومد و گفت که مامان رو پیدا کردن توی بخش و بهشون خبر دادن، خوشحال شدم و خیالم کمی راحت‌تر شد. ساعت رو نگاه می‌کردم و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها رو می‌شمردم، هرازگاهی یه ماما می‌اومد و چک می‌کرد، کیسه آب رو پاره کرده بودن و درد داشت کم‌کم خودشو نشون می‌داد. کمرم درد گرفته بود و هر لحظه درد بیشتر می‌شد. باید همه نیروم رو جمع می کردم تا بتونم فشار بیارم. پرستارها و ماماها منو تشویق به زور دادن می‌کردن، دیگه توانی برای فشار دادن نمونده بود به‌خصوص که دوتا آمپول که ظاهرا آرامبخش بود هم توی سرم زده بودن و من در فاصله دردها دائم خواب می‌رفتم، و چه خواب شیرینی بود! دیگه زیاد یادم نمیاد از اون لحظه‌ها، جز اینکه اون میون یکی گفت: دکترت اومد؛ یادم هست صدای مامان رو شنیدم، و چقدر از بودن مامان احساس آرامش کردم. و یکی هم گفت: مسئول خون‌گیری اومد :D . دیگه همه‌چیز جور بود، حالا خیالم راحت‌تر شده بود. حدودای ۱۱:۱۵ بود که رفتم توی اتاق زایمان و روی تخت مخصوص خوابیدم، دکتر رو دیدم و ازش خواستم کمکم کنه، اون هم فقط می‌گفت: حالا زور بده، حالا استراحت کن! و یادمه داشت برای پرستارها و ماماها سریال «روز حسرت» رو تعریف می‌کرد!!

 

یه لحظه احساس کردم خالی شدم و یه چیزی با حرکات سریع ازم خارج شد! بی‌اختیار خوشحال شدم، دردم تموم شد و احساس راحتی کردم، یه لحظه رو یادم میاد که احساس کردم گذاشتنش روی شکمم. صحنه بعدی جایی شبیه یک راهرو بود تاریکِ تاریک با صدای مامان که می‌گفتن: فرشته، سلام، خوب؟ من اینجام، چرا گریه می‌کنی؟ از پرستاری که صدرا رو آورده بود تا بهش شیر بدم پرسیدم: سالمه؟ و اون هم گفت: بله، سالمه، بیا اینم پسر زشتت، و من بی‌اختیار گفتم: زشت که نیست! اما اون لحظه اصلا ندیدمش! نمی‌دونم کی بود که من رو بردن بخش، هنوز کاملا به هوش نیومده بودم، باز مامان گفتن: سلام، چرا گریه می‌کنی؟ و قطرات اشک من بود که بی‌اختیار سرازیر می‌شد! صبح بود که صدرا رو آوردن تا بهش شیر بدم، دیدمش، زشت بود!

 

دکتر اومد برای ویزیت، بهم تبریک گفت و گفت که می‌تونم برم خونه. یعنی عملا من یه شبانه‌روز توی بیمارستان بودم.

 

تا چند روز بعد از زایمان، بخیه‌ای که داشتم خیلی اذیتم کرد، اصلا توان نشستن نداشتم. ولی با شستشوی مرتب با آب گرم و نشستن توی آب گرم و بتادین، و جذب شدن تدریجی بخیه‌ها، خوب شدم و راه افتادم.

 

ناراحت‌کننده ترین قسمت دوران بارداری و زایمان من، فوت مادربزرگ علی بود که منو بعد از زایمان بدجوری عصبی کرد و هنوز اثراتش هست!

 

اینم از خاطره تولد محمدصدرا کوچولوی ما!


تولد محمدصدرا-قسمت دوم:

دوم مهر بود که علی گفت می‌خواد بریم بانک خون بند ناف ثبت نام! بعداز ظهر بود که رفتیم و گفتند خیلی دیر اومدی، ولی مدارک رو بهمون دادن و گفتن: هرچه سریعتر تصمیمتون رو قطعی کنید و بیاید کارهاش رو انجام بدید. چهارشنبه صبح رفتیم دکتر تا آزمایشهای لازم رو بنویسه و بعد رقتیم آزمایشگاه. قرار شد فردا صبح فیشهای پرداختی رو ببریم و کلمن رو تحویل بگیریم. شب بود، من از آرایشگاه برگشته بودم خونه مامان‌اینا! علی افطار خونه مامانش بود، دیر کرده بود و نیومده بود، دلم بدحوری به شور‌شور افتاده بود! بالأخره SMS و تلفن‌های مکررمن علی رو نگران کرد و زود خودش رو رسوند خونه و من با دیدنش آروم‌تر شدم.صبح پنج‌شنبه علی رفت برای تحویل مدارک به آزمایشگاه و گرفتن کلمن. من هم با مامان رفتم بیمارستان. حدودای ۱۲/۵ هست که پذیرش می‌شم، و میرم بخش زایمان برای چکاپ و معاینه و نوار قلب بچه. دو نفر قبل از من بودن، اولی بعد از مشاهده نوار قلب بستری می‌شه، و دومی هم باید بره ناهار بخوره و برگرده. نوبت منه، نوار قلب خوبه، دهانه رحم ۲ سانت باز شده، اما چون علامت خاصی از زایمان ندارم، می‌تونم برم خونه ولی توصیه اکید می‌کنن به محض مشاهده کوچکترین علامتی، سریع مراجعه کنم.

ظهر که اومدیم خونه، علی تماس گرفت و گفت باید بره تهران، مجبوره که بره! اونم تو این اوضاع! بعد از اینکه با مامان هم صحبت کرد، مامان گفتن که مادربزرگش سکته کردن و بیمارستان هستن! پس منم راضی شدم که علی بره و قرار شد شنبه زود برگرده و اگه هر خبری شد، فورا بهش اطلاع بدم. راستش ته دلم فکر می‌کردم، حتما اتفاق بدتری افتاده و به من نمی‌گن! ولی از من اصرار بود و از مامان انکار! بعداز ظهر، علی کلمن رو آورد و همراه مامان، بابا و خواهرش راهی تهران شدند.

شب افطار خونه عمه دعوت بودیم و همه خوشحال بودند که من بیمارستان نموندم و شب اونجا هستم.

تا شنبه که باید می رفتم برای سونو هنوز هیچ علامتی از زایمان نداشتم!

صبح شنبه هست، من هم با مامان دارم می‌رم بیمارستان که علی زنگ می‌زنه که رسیده، میریم بیمارستان. سونو نشون میده که بچه و جفت هردو رسیدن و آب دور بچه هم کمه؛ میگه به نظر من باید بستری بشی، ولی با دکترت هم صحبت کن. زنگ میزنم برای دکتر، و اونم میگه بهتره بستری بشی. کارهای پذیرش رو انجام میدیم، می‌خوان منو ببرن بخش زایمان، ازشون می‌خوام صبر کنن تا علی برسه. علی که میاد، با هم خداحافظی می‌کنیم، با مامان هم خداحافظی می‌کنم و میرم بالا. ساعت حدودای ۱۲/۵ هست، لباسام رو عوض می‌کنم، و می‌خوابم روی تخت، سرم رو بهم وصل می‌کنن و اطلاعاتم رو می‌گیرن برای تکمیل پرونده. طولی نمیکشه، حدودای ۱/۵ هست که یکی میره تو اتاق زایمان و بعد از مدت کمی صدای گریه یه فرشته کوچولو بلند میشه، و من انگار که ذوق می‌کنم! حدود ۲/۵ باز هم یه تولد! من اما راحت و بی‌خیال دراز کشیدم! ناهار یه کاسه آبگوشت می‌دن، انگار که به گنجشک غذا میدن!! آخه این که آدم رو سیر نمیکنهL. ساعت ۴:۲۰، دکترم میاد و معاینه می‌کنه، همون دوسانته، بیشتر نشده! میگه اصلا به امشب و فردا فکر نکن، ممکنه تا سه روز دیگه زایمان نکنی!!! شب ساعت ۷ میری توی بخش و فردا صبح دوباره برمیگردی. شام رو با ولع و اشتهای زیاد خوردم. ۷:۲۰ بود که یکی از ماماها اومد گفت آماده بشو که بری بخش، اما قبلش معاینت می‌کنم. وقتی معاینه کرد، گفت ۵ سانت شده و دیگه از رفت به بخش خبری نیست! هول کرده بودم!

...

...

تولد محمدصدرا-قسمت اول


سلام، من مامان یه پسر ناز و دوست‌داشتنی به اسم «محمدصدرا» هستم. اما قبل از اینکه خاطره تولد صدرا کوچولو رو براتون بگم: اول از همه از «مامان فراز» عزیز ممنونم که این امکان رو برای من فراهم کردن تا خاطره شیرین‌ترین سختی‌ای رو که تجربه کردم با شما به اشتراک بذارم؛. و از همه دوستان خوبی که من رو در خاطرات خوبشون سهیم کردن و باعث ایجاد حس بسیار خوبی نسبت به این معجزه بزرگ در من شدن، تشکر می‌کنم.

 

اینم از خاطره من و صدرا:

 

چند روزی می‌شد که احساسی متفاوت با بقیه روزها داشتم، و خودم هم نمی‌دونستم چرا اینجوری شدم، هنوز به موعد پر.یو.دم مونده بود، بی‌بی‌چک می‌ذاشتم و می‌دیدیم که خبری نیست! دو-سه روزی از موعد گذشته بود که باز هم بی‌بی‌چک گذاشتم، بعد از حدود نیم ساعت خط دوم خیلی کمرنگ ظاهر شد و با مشورتی که با دوستان مجازی در «نی‌نی‌سایت» انجام دادم، احتمال خطا دادم، اما دلم چیز دیگه‌ای می‌گفت! یه ده روزی که گذشت، دوباره تست کردم، اینبار هر دوخط پررنگ ظاهر شدند و من نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، گیج گیج بودم، دست علی رو گرفتم و بردم بی‌بی‌چک رو بهش نشون دادم!!! او هم احساس مبهمی داشت، اما خوشحال‌تر از من! سه-چهار ماه اول ویار وحشتناکی داشتم، به طوری که کارم به سرم و بیمارستان کشید! ماه‌های بعد بهتر بود، زیاد نمی‌تونستم کارهای خونه رو انجام بدم، علی خیلی توی کارها به من کمک می‌کرد، اصلا انگار اغلب کارها رو اون انجام می‌داد! ماه آخر، کمردرد زیاد داشتم...

 

سونوگرافی اول ماه چهارم- ۱۲ مهر و دومی ماه نه- ۱۵ مهر رو برای زایمان نشون می‌داد، و چون دکتر خودم و سونوگرافی، خواهر بودن، تصور می‌کردم باهم هماهنگ می‌کنن ونظر دکتر هم برای تاریخ زایمان همونه، برای همین هم درباره تاریخ زایمان از دکترم سوالی نمی‌پرسیدم!

 

۱۱ شهریور دکتر بهم گفت رشد بچه یه‌خورده کمه و بیشتر استراحت کن. ۱۸ شهریورکه رفتم سونو، گفت آب حداقل نرماله و اکیدا توصیه کرد که استراحت کنم تا هم آب زیاد بشه و هم رشد پسرم بیشتر بشه. ۲۰ شهریور بود که برای افطار رفتیم خونه مامان و به توصیه مامان قرار شد ۲۰ روز باقیمونده رو اونجا بمونیم تا من در استراحت کامل باشم. ۳۱ شهریور رفتم که رفتم دکتر، گفت که رشد بچه خوب بوده و استراحت‌ها جواب داده J. کارت ویزیت رو بهم داد و گفت: اگه تا پنج‌شنبه، چهار مهر، زایمان نکردی، برو بیمارستان و بگو امروز روز زایمان منه! اونجا بعد از معاینه، بهت می‌گن که باید بستری بشی یا بری خونه، و تا ۱۱ مهر بهم فرصت داد که سه روز یه بار برم بیمارستان و چک کنم! معنی حرفاش این بود که من عملا حداکثر تا ده روز دیگه باید زایمان کنم! تا حالا اینقدر جدی بهش فکر نکرده بودم، شوکه شده بودم و می‌ترسیدم!

...