تولد امیر علی کوچولو- اسفند 85- تهران
نازنین، مامان امیر علی کوچولو
نازنین، مامان امیر علی کوچولو
9 فروردین 88 ، وقتی از مسافرت برگشتم موتوجه بارداریم شدم . برای گرفتن جواب آزمایش همسرم رفت که بگیره و من تو ماشین منتظر بودم . آخه سری های قبل هروقت خودم می رفتم جواب منفی بود . اون موقع به همسرم گفتم اینبار تو برو بگیر شاید .... که بلهههه . وای نمیدونم چه جوری بگم ، اون لحظه هم یکی از بهترین لحظه های عمرم بود . تا خونه با همسرم دوتایی گریه می کردیم ( البته زیاد گندش نکنم ، از خونه تا آزامایشگاه راهی نبود . راستی من و همسرم بعد از 4 سال بچه دارشدیم . دقیقا بعد از تموم شدن درس من . تو اون 9 ماه باردلریم هم 3/2 بار برام مشکلاتی پیش اومد اما شکر خدا حل شد . بگذریم . من تاریخ زایمان طبیعیم از 5 آذر بود تا 8/7 . اما باید اعتراف کنم حتی یک بار هم به طبیعی فکر نکردم . از همون اول سزارین .هی تاریخ زایمانم این ور اون ور میشد. بالاخره دکتر نامه داد برای 28 آبان . همون موقع دوزاریمون نیفتاد . اومدیم خونه بعد همسرم یادش افتاد سال مادر بزرگش . بدو بدو دوباره رفتیم پیش دکترم که روزش رو عوض کنه . آخه اگه میشد دیگه همش دلچرکین بودیم . خلاصه شد 29 آبان . منم 29 اردیبهشتم . گاهی میگم نکنه این عددا معنی داشته باشن ، نمیدونم . خلاصه از روزی که نامه گرفتم تا روز زایمان تقریبا یک هفته ایی فرصت بود . اون هفته از اون هفته های پر کار بود. میوه بخر ، همه چیو آماده کن . من یه اخلاقی هم که دارم اینه که خیلی بدم میاد کسی بره سراغ کابینت ها .برای همین کارام دوبله بود . راستی اینم بگم که من تنها بودم . یعنی مادرم ایران نبود و نتونست بیاد . راستشو بخواین تنها بودن خیلیییییییییییییییییییییی بد . اونو با تمام وجودم میگم . من خانواده همسرم بودن ولی فقط حفظ ظاهر . یعنی اگه میذاشتم هر کاری می خوان بکنن الان بهترین آدم بودم . شاید کسی باور نکنه ولی مادر همسرم حتی یه لیوان آب دست من نداد . گفت کاچی هم بلد نیست . میشه یه زن 60 ساله ندونه؟ حداقل نمیتونست یاد بگیره ؟ بگذریم . دلم خیلی شکسته .
راستی یادم رفت بگم . من بیمارستان لاله بودم و قرار بود اسپاینال بشم . دکترک بهم گفته بود از 10 شب هیچی نخور . حتی آب . که خیلی حرفش برام مفید بود . گفت شام هم سبک بخور . به همسرم گفتم شام سبک چیه . گفت کباب ی خوریم ( البته دلتون نخواد) به مادرم تلفنی گفتم گفت واییییییییی نه اون که سنگین مرغ آب پز بخور . ولی من اصلا اون شب وقتی به مرغ فکر می کردم حالام بد میشد. پانیذم هی تو دلم می گفت "هات داگ" منم گفتم این هوس آخر می خورو ... اما وایی خدا صبح داشتم میردم . دیگه باورم داشت میشد عقب میفته . اما یهو خوب شدم .شب قبلشم زنگ زدم و از مادرم و خواهرم که کانادا هستن خداحافظی کرد. خیلی دلم گرفته بود . هی پای تلفن بغضم می گرفت . مامان هم هی دلداریم میداد. بهش گفتم مامان بادت ایران که بودی هروقت پشتت رو ماساژ میدادم دعام می کردی . میشه دعام کنی؟ ( من خیلی دعای مادرم آرومم می کرد)اونم هی دعام کرد. منم هی اشک میریختم . نمدونم این حس و حالو چه جوری بگم . بعدا خوابیدم اما همش بیدار میشدم . ساعت 5 بلند شدم رفتم حمام و ساعت 7 هم از خونه رفتیم بیرون . قرار بود ساعت
7:30 /8 بیارستان باشیم . از زیر قرآن ردشدم اما تنهایی با همسرم . راستی من یه خواهر اینجا دارم اما .. بهش گفته بودم فقط بیاد لباسمامو بگیره . اما وجود مادرم فرق داشت. خواهرم هم اصلا تجربه اایی نداشت. بگذریم. من وقتی دیدم تنهام با خدا همش تو خلوتم صحبت می کردم . ازش خواستم خودش کمکم کنه و واقعا هم با تمام وجودم احساسش کردم اینو از ته دل میگم.
وقتی رسیدیم بیمارستان با همسرم رفتیم پذیرش ولی گفتن اول باید بریم اتاق زایمان و همسرم منو تحویل بده و بعد خودش بیاد بقیه کار هارو بکنه . رفتیم و زنگ اتاق زایمان رو زدیم . بعد یه خانوم تپلی اومد در و باز کرد و منو سریع کشید تو . به همسرم هم گفت شما نتظر باشید تا یه سری برگه بدی برین پذریرش . فقط تونستم به همسرم بگم خداحافظ . بعدم کفشاکو در آوردم و دمپایی پوشیدم . بعدم یه کیسه دادن دستم گفتن لباساتو بریز توش . ولی قبلش یه خانوم که نرس بود شروع کرد ازم سوال پرسیدن . یه سری چیزارو مثلا فلان مریضی رو داشتی یا نه و ... دیگه رو ازم می پرسید منم می گفتم نه . می گفت سیگاری ؟ می گفتم نه ! آخر گفت همش نه که ! گفتم خب سیگاری نیستم دیگه . خلاصه حسابی بد اخلاق بود . اون خانومه هم که کمو آورده بود تو فکر کنم کمک بود ولی اصلا چهرش پالس مثبت نمی فرستاد . منو برد تو یه اتاق کوچولو گفت گان بپوش . اتاق خیلی کوچولو بود . تهش یه جای در بود اما دری نداشت که توش دستشویی فرنگی بود . بعد یه تخت بود ، بالای تختم تلوزیون . بعد دوباره یه خانوم اومد فکر کنم ماما بود . چون تو اتاق عمل همین خانوم هم کمک دکترم می کرد . بعد اومد صدای قلب دخترمو گوش کرد . از خودم نبض گرفت ولی گفت حالت خوب نیست. گفت استرس داری؟ گفتم نمیدونم . گفت باید تحت نظر باشی . اما تحت نظر نشدم . بعد گفت فعلا بخواب تا دکترت بیاد ، گفت حدودا ساعت 10 میاد. حالا ساعت چند بود؟ 8:35 و تلویزیون رو روشن کرد و رفت . من خیلی از سوند زدن ی ترسیدم . از دکترم پرسیده بودم گفته بود همین که خواستن بیارنت اتاق عمل میزنن . بعد تازه داشتم اتاقو فضولی می کردم که دیدم همون خانوم ماما با اون خانومی که پالس منفی میزد سوند به دست اومدن . منم هول کردم گفتم الان نه وقتی خواستین ببرینم . گفت خب دکترت اومده الان می خوایم بریم . دیگه واقعی دلشوره افتادم . بعدم کابوس سوند. وایی که بدترین قست همینه . یعنی درد نداره ها ! چندش . خلاصه زدن و منو بلند کردن گذاشتن رو تخت خواستن ببرن . گفتن موبایل و عینکتو بده . راستش من شماره چشمم نه کم نه زیاد . اما چون آستیگمات قمردرعقرب میبینم . با دکترم هماهنگ کرده بودم ، گفته بود فلانی چون می خوای اسپاینال بشی تو هم آرایش کن هم عینک بزن . خب می خواستم دخترمو درست ببینم . اما اون خانوم که فر پر کرده بود نذاشت . گفت اینجا حرف حرف من . خلاصه تا از در اتاق عمل اومدم بیرون همسرمو دیدم و زدم زیر گریه . باز گفتم خداحافظ . در اتاق عمب چسبیده بود به اتاق زایمان . تا رفتم تو دکترمو دیدم و خواستم عینکمو بگیره اونم شد فرشته نجاتم . ولی خلاصه نشد که بزنم . بعد بلندم کردن گذاشتن روی تخت اتاق عمل . اون وسط . اصلا نمیتونم حالمو توصیف کنم . بعد هی یه عالمه آدم اومدن تو . بعد دستامو بستن . بعد دکتر بیهوشیم که یه آقای مسنی بود اومد . دستیارشم خیلی دختر ماهی بود . بعد یهو دیدم یه چیزی تو کمرم فرو رفت فکر کردم آمپول رو زدن . تا دست دکتر بهم خورد گفتم نهههههههههههه من بی حس نشدم . خانوم دکترم گفت اصلا هنوز نزدیم اون ناخن دکتر بوده برای اینکه جای زدن رو پیدا کنه . بعد یه بالش بزرگ دادن بغلم گفت بگیرش و خم شو . تکونم نخور . من قبلا راجع به این چیزا میدونستم و میدونستم که نباید تکون بخورم . دستیار دکتر بیهوشی و چند نفر دیگه منو گرفتن و آمپول رو زدن . راستسش نمیگم دردش کم بود اما زیادم نبود . بغد دیدم دارم داغ میشم . یواش یواش حس پاهام رفت . بعد دکترم گفت آقایون همه بیرون می خوام عمل رو شروع کنم . به دکترم گفتم خانوم دکتر هوامو داشته باش . گفت فلانی زمینت با من هوات با خدا. بعد گفت بیاین همه با هم سوره حمد رو بخونیم . همه شروع کردن بلند بلند خوندن . وایی که چقدر آروم شدم . حس قشنگی بود . دیگه خودمو شل کردم و توکل به خدا . بعدم شروع کردن و ... ولی من خیلی سردم بود طوری که نمیتونستم به دخترم فکر کنم . گفتم و یه چیزی ریختم تو سرمم و آروم شدم . بعد دیدم دکتر وایی شبیه توت فرنگی.( اولین توصیف دخترم) وایی فهمیدم دخترکم ئنیا اومد . دلم می خواست ببینمش ولی تا ببینم انگار هزار سال گذشت . هی می گفتم ببنمش . اونا هم می گفتن الان . بعد یه چیزی گرفتن جولوم و گفتن ببوسش . هی بوسش می کردمو هی اشک می ریختم . وایی خدا نمی تونم بگم چه حسی داشتم . اینجا بود که قشنگ ترین لحظه عمرم اتفاق افتاد. تولد دخترم "پانیذ " . دختر من دقیقا ساعت 9:30 دنیا اومد . و من و همسرم شدیم مامان و بابا .
بعدم اومدم و ریکاوری . ولی اونجا اصلا نموندم تا پروندم اومد رفتم بالا .اولین کسی هم که دیدم همسرم بود و بعدش دخترم .
ساعت 10 شب سوند رو کشیدن و من از همون موقع بلند شد. خیلی سخت ودردناک بود . اما با خودم جنگیدم . من قرار گذاشته بودم قوی باشم و بودم . من خداروشکر طوری بودم که همه فکر می کردن طبیعی زایمان کردم . منظورم از گفتن این حرفا اینه که آدم حتی تو سخترین شرایط میتونه قوی باشه . فقط باید سوسول نباشه و به خدا توکل کنه . من خیلی سختی کشیدم . روزی که ما مرخص شدیم پانیذ زردی نداشت اما فردای روزی که اومدیم خونه فهمیدیم زردی داره و 5/4 روز بستری بود . همسرم خیلی کمکم کرد . اونجا برام یه اتاق گرفت و من هر 2 ساعت میرفتم و به دخترم شیر میدادم . خلاصه که خیلی مدیون همسرم هستم .
مامان پانیذ
شاید برای نوشتن این خاطره کمی دیر شده باشد. ولی اگر بیشتر از این نوشتنش را به تاخیر بیندازم و از همین وقتهای پراکنده ای که لابلای خواب رفتن و شیر خوردن پارسا فراهم میشود استفاده نکنم و حتی با تکه تکه نوشتن این خاطره عزیز را ثبت نکنم می دانم که روزی روزگاری دلم خیلی خیلی خواهد سوخت.
با اینکه مدتها گذشته ولی دلم اینقدر برای آن روزها تنگ شده است که دوست دارم آرام و یواش لحظه لحظه آن روزها را توی ذهنم مرور کنم و با سلول سلول بدنم دوباره مزمزه اش کنم.
صبح روز 13 مهر 1388 بود. طبق قرار قبلی با دکترم (خانم حیدری) آن روز وقت عمل سزارین داشتم. من اواخر بارداری ام به خواب عمیق نمی رفتم. شب قبلش یک دوش گرفتم و صبح ساعت 5/5 بود که از خواب بیدار شدم. سعید را بیدار کردم. نماز صبح را خواندیم و سعید صبحانه مختصری خورد. من از ساعت 12 شب قبل نباید چیزی می خوردم. آماده شدیم. ساک خودم، کریر و ساک وسایل بچه را که از مدتها قبل آماده کرده بودم برداشتیم. گودی داخل کریر بچه را پر کرده بودم تا تبدیل به سطح صافی برای خواباندن نوزاد شود و سه روزی که قرار بود بعد از زایمان به خانه برادرم برویم از آن به عنوان تخت نوزاد استفاده کنیم. سعید با دوربین دستی مان فیلم کوچکی از آخرین لحظات "دوتایی بودنم" گرفت. یک لحظه شدیدا احساس تنهایی کردم و حس کردم که خودم هرگز این آخرین فیلم ضبط شده از خودم را نخواهم دید و دلم برای خودم سوخت! خلاصه که حول و حوش ساعت 6:30 بود که راه افتادیم. قرار بود ساعت 7:30 در بلوک زایمان حاضر باشم. ولی به خاطر ترافیک شدید بزرگراه رسالت ساعت 8:25 به بیمارستان بقیه ا... رسیدیم. دیر شده بود. به همین خاطر سعید من را جلوی درب ورودی بیمارستان پیاده کرد و خودش رفت تا جایی برای پارک پیدا کند. من هم با مدارک پرونده به سراغ برادرم که کارمند همان بیمارستان است رفتم. برادرم مدارک را از من گرفت و من را به در بلوک زایمان رساند. وارد بلوک شدم. یک خانم خوش اخلاق اسمم را پرسید و راهنماییم کرد به یک اتاق تا لباسهایم را عوض کنم. بعد از عوض کردن لباسهایم آنها را تحویل همان خانم دادم تا او هم بعدا به سعید تحویل دهد. آن لحظه از اینکه این قدر همه چیز سریع انجام شد و من فرصت آخرین دیدار با همسرم را از دست داه بودم ناراحت بودم. دلم می خواست یک بار دیگر می دیدمش. ولی خوب نشده بود دیگر.
به اتاق های درد راهنماییم کردند. البته نه برای درد کشیدن که برای انتظار تا خانم دکترم زمان رفتن به اتاق عمل را تعیین کند. بلوک دو اتاق درد داشت. یکی دو تخته و یکی سه تخته. اتاق سه تخته پر بود و من در اتاق دوتخته قرار گرفتم. کنار خانمی که شدیدا درد می کشید و زمان زایمانش نزدیک شده بود. آن روز خانم دکترم دو زایمان طبیعی هم داشتند که از شب گذشته بستری شده بودند و اتفاقا زایمانشان هم نزدیک شده بود. یکی از آنها هم همان خانمی بود که با من هم اتاق بود. به همین خاطر باید تا زایمان آنها باید صبر می کردم و بدتر اینکه باید شاهد آخرین دردکشیدن هایشان هم می بودم! من هیچ دردی نداشتم ولی کمی نگران شدم که مبادا حالا این وسط من هم دردم بگیرد! با هر بار جیغ کشیدن آن خانم کلی دلم برایش می سوخت و دعایش می کردم تا زودتر فارغ شود. گاهی هم به اتاق مجاور سر می زدم. یکی از خانم های آن اتاق(نفر دوم که زایمانش نزدیک شده بود) لرز کرده بود و می خواست پتویش را بکشد رویش ولی سرم توی دستش بود و نمی توانست. پتویش را کشیدم. صورتش خیلی درهم بود . معلوم بود درد شدیدی دارد. ساعت حوالی 9:15 بود که احساس کردم دارم ضعف می کنم. نمی دانم علتش شکم خالی ام بود یا صحنه های درد شاید هم هر دو. به خانم پرستار گفتم. سرمی به من وصل شد. حول و حوش ساعت 9:30 بود که هم اتاقی ام دردهایش به مرحله زایمان رسید. به اتاق زایمان بردندش. صدای جیغش را می شنیدم که در نهایت به صدای گریه ای پیوند خورد. بچه اش به دنیا آمد و صدای اذان فضای سالن را پر کرد. اشک توی چشمهایم حلقه زد. انگار من راحت شده بودم! روی ویلچر به اتاق آوردنش. بی رمق شده بود. فکر می کرد اذان ظهر است. بهش گفتم که این اذان تولد بچه اوست. زایمان نفر دوم هم که انجام شد بالاخره نوبت من رسید. خانم دکتر بابت تاخیر حاصل شده از من معذرت خواهی کرد ولی من به او گفتم که برای من که درد ندارم چندان فرقی نمی کند. به هر حال وضعیت آنها در اولویت بود. خلاصه که با دو ساعت تاخیر حول و حوش ساعت 10:30 بود که به اتاق عمل رفتم. خانمی کمکم کرد تا روی تخت بخوابم و گروه خونم را پرسید و شروع به پر کردن برگه ای کرد. خانم فیلمبردار فیلم کوچکی از من گرفت. متخصص بیهوشی آمد و از من طریقه بیهوشی را پرسید که عمومی باشد یا از کمر به پایین. من هم گفتم بیهوشی عمومی. کمی نصیحتم کرد که کمر به پایین بهتر است. ولی نتوانست راضیم کند. راستش از عواقب کمر دردش زیاد شنیده بودم. بعد به من اکسیژن وصل کردند و گفتند برای من و بچه خوب است. خانم دیگری شروع به بستن دستهایم به میله های کناری کرده بود. بعد هم شروع به استریل کردن سطح شکمم با بتادین کردند. بدترین قسمت فکر کنم همین جا بود. چنان احساس سرما و لرز کردم که انگار داشتم قالب تهی می کردم. فکر می کردم الان باید یک نفر به من بگوید تا یک عددی بشمرم. بعد هم هنوز به آن عدد نرسیده بیهوش شوم. ولی من اصلا عدد نشمردم. فقط صدای همان خانم متخصص بیهوشی را شنیدم که گفت :جنرال(منظور همان بیهوشی عمومی است) و بعدش دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار یک لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمهایم را باز کردم و چراغهای بالای سرم را دیدم. وضعیت را به یاد آوردم. با خودم گفتم الان باید در اتاق ریکاوری باشم. باورم نمی شد. یعنی همه چیز تمام شده است؟! یعنی الان پسرکم بیرون آمده است و دیگر توی دلم نیست؟! چقدر زود همه چیز انجام شد! خانمی متوجه به هوش آمدنم شد و می خواست تختم را جابجا کند. دلم می خواست خانم دکتر را می دیدم و ازش تشکر می کردم. با صدای لرزانی که انگار صدای خودم بود خانم دکتر را صدا کردم. خانمی که می خواست تختم را جابجا کند مکانی را که خانم دکتر نشسته بود نشانم داد. سعی کردم چشمهایم را به همان سمت متمرکز کنم ولی نمی شد!! تجربه جدیدی بود. یعنی می توانستم هاله ای را حوالی یک نقطه را ببینم ولی چشمم روی مرکز آن هاله که همان خانم دکتر بود متمرکز نمی شد. انگار حول و حوش ساعت 12 ظهر بود که تختم از بلوک زایمان بیرون آمد. اولین نفری را که بالای تختم دیدم خانم برادرم بود. تخت را به داخل آسانسور بردند. فاصله کوچک آسانسور با سطح زمین تخت را کمی لغزاند و همان لغزش کوچک خیلی برایم دردآور بود. تخت را به اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم بردند. و من در اتاق خودم مستقر شدم. یادم نیست که سعید را اولین بار کجا دیدم. شاید توی همان اتاق. سراغ بچه ام را گرفتم. گفتند که بخش نوزادان است و میاورنش. خانمی برای مرتب کردن سر و وضعم آمد و لباس اتاق عمل را با لباسی که جلویش دکمه داشت و مناسب شیردهی بود عوض کرد. تخت نوزاد را به اتاق آوردند. به سختی بلند شدم تا صورتش را ببینم. دست روی دلم گذاشتم. خالی شده بود. مسافری که نه ماه مهمان این خانه بود حالا ترکش کرده بود. یعنی هیچ وقت یادش می آید که 9 ماه در درون من زندگی کرده است؟!
ساعت تولد پارسا را پرسیدم. اس ام اسی را که از قبل آماده کرده بودم با ساعت تولد که 10:55 بود تکمیل کردم و به گروه های دوستان و فامیل فرستادم و بعد تلفن ها و تبریک ها شروع شد. من هم صدایم یک جوری شده بود و گلویم به شدت می سوخت. می گفتند در اثر همان گازهای بیهوشی و لوله های اتاق عمل است. به سختی حرف می زدم ولی آنقدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم و با خوشحالی جواب تبریک ها را می دادم. پرستاری به اتاقم آمد و پارسا را برداشت و در آغوشم گذاشت. نگاهش کردم. چهره ای آرام با سری پر مو، چشمها و بینی پف کرده و لبهای قرمز قرمز. پسر من بود! پسری که دیروز در همان ساعات توی دلم بود و الان در آغوشم! تا آن لحظه من هنوز صدای گریه اش را نشنیده بودم. پرستار از من خواست به او شیر بدهم. فکر نمی کردم به این زودی شیر داشته باشم. ولی شیر داشتم. وقتی شروع به مکیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. انگار حس های تعجب و ذوق تواما در وجودم ریخته می شد و با قلبم بازی می کرد. چند تا قلوپ خورد و لبهایش را جمع کرد. پرستار گفت همین قدر برایش کافی است. او را گرفت و در رختخواب خودش گذاشت. باید کمی استراحت می کردم ولی دلم نمی آمد. حس می کردم نباید این لحظه لحظه ها را از دست داد. وقت برای خوابیدن همیشه هست. بعد از ظهر دوستم زهرا و مادر سعید به دیدنم آمدند. بعد از رفتن آنها به کمک یک پرستار و خانم برادرم از تخت بلند شدم. اولش خیلی سخت بود. آنقدر که کمی در برابرشان مقاومت کردم ولی با کمی راه رفتن احساس سبکی خوبی پیدا کردم. شنیده بودم هر چه زودتر راه بیفتم برای خودم بهتر است و همین طور هم بود. قرار شد شب خانم برادرم پیشم بماند. زایمان خوبی داشتم و با مسکن های تزریقی توی سرمم درد خاصی را حس نمی کردم. پارسا هم در طول شب سه چهار بار بیدار شد که هر بار خانم برادرم به نیازهایش رسیدگی کرد. با این وجود من کل طول شب را بیدار بودم و خوابم نمی برد. نمی دانم علتش ذوق و شوق آمدن پسرکم بود یا بی خوابی های اواخر دوران بارداری که دیگر به آن عادت کرده بودم. از پنجره کنار تخت به بیرون نگاه می کردم و همه چیز را که از صبح تا آن لحظه برایم خیلی تند گذشته بود دوباره در ذهنم مرور می کردم. به ساعاتی از شب قبل فکر می کردم که همین پسرکی که الان کنارم خوابیده توی دلم بود و لذت لگد زدنش را دوباره به یاد می آوردم. صبح که شد سعید به بیمارستان آمد تا کارهای ترخیص را انجام بدهد. موقع ترخیص همسر برادرم پارسا را برد تا قطره فلج اطفال را به او بدهند. بعد از پیاده شدن از آسانسور سعید رفت که ماشین را زودتر بیاورد جلوی درب خروجی و من خودم آرام آرام به سمت در حرکت کردم. از همان مکان هایی که دیروز با عجله وارد بیمارستان شده بودم عبور می کردم. ولی آن روز روز دیگری بود. روزی متفاوت از دیروز و متفاوت از همه روزهای دیگر زندگیم. آن روز من مادر شده بودم. این جمله به تنهایی تمام وجودم را گرم گرم می کرد و حتی به بیجان ترین اشیایی که در امتداد نگاهم قرار می گرفت جان می داد.
سه روز خانه برادرم بودم. شب دوم تب شیر آمد به سراغم و بی خوابی هایم از آن موقع شروع شد. فردای آن روز پارسا که تا آن موقع همه کارهایش منظم و خوب بود دیگر شیر نخورد. علتش انباشتگی شیر توی سینه هایم بود که گلوی کوچک او توان آن همه شیر یک جا را نداشت. متاسفانه آن موقع علتش رانفهمیدم. با اینکه کتاب "همه مادران سالمند" را خوانده بودم و در آن به این مساله اشاره شده بود ولی آن موقع اصلا یادم به این نکته نیامد و همین باعث شد که آن روز کلی نگران شوم. راهش این بود که شیر را می دوشیدیم و با قاشق به او می دادیم. بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر این کار را انجام دادیم. چاره ای نبود. باید فکر عادت کردن و نکردنش را (که از خرده فرمایشات بزرگترها در آن وضعیت بود) از سرمان بیرون می کردیم. چاره ای نبود. پارسا شدیدا گرسنه بود ولی نمی توانست از من با آن وضعیتی که داشتم تغذیه کند. آن شب کلی شیر دوشیدیم تا سینه ام سبک تر شد. بعد از آن پارسا دوباره به راحتی شیر خورد.
روز چهارم آمدیم خانه خودمان. می شود گفت روز چهارم تا نهم که مادر و خواهرم برای مراقبت من آمده بودند هم بهترین و هم بدترین روزهای عمرم بود. همین قدر بگویم که ما با هم اختلاف سلیقه 180 درجه ای داشتیم. هر چه دکترم و دکتر بچه می گفت دقیقا برعکشان را از آنها می شنیدم که از من می خواستند حرفهایشان را بپذیرم. رمقم در اثر شیر دادن بالکل کشیده شده بود. در اثر آلودگی نمی دانم از کجا هم یک قارچ خوشگل سبز شده بود روی سینه ام. گریه های دل درد پارسا خواب شب تا صبح را از من گرفته بود. هموروئیدم اود کرده بود و دردهای شدیدی هر شب به سراغم می آمد. دردهایی که حتی در زایمان هم آنها را تجربه نکرده بودم. هورمون های پس از بارداری هم مثل اینکه آمده بودند سراغم و دلم به شدت نیاز به کسی داشت که به من محبت کند و برایم دل بسوزاند!!!(خودم هم باورم نمی شد روزی این قدر احساساتی بشوم). و چنین کسی وجود نداشت انگار. همه اینها را اضافه کنید به خرده فرمایشات اطرافیان که انگار من را با آن حال نزار نمی دیدند و دائما با من بحث می کردند و برایم تکلیف تعیین می کردند. بگذریم. اینها را گفتم که اگر خواستید کسی را برای مراقبت پس از زایمان انتخاب کنید یا از افراد هم سلیقه استفاده کنید یا حداقل از کسانی باشند که حرف شما را بپذیرند و در آن شرایط با شما بحث نکنند. می توانید این مساله را قبل از زایمان کاملا برای آن فرد توضیح بدهید و تفهیمش کنید. در این زمینه هم با هیچ کس هیچ تعارفی نداشته باشید. اشتباهی که من کردم و به خاطر پاره ای ملاحظات اخلاقی داشتم خودم و فرزندم را نمی دانم داشتم به کجا می بردم.
از روز یازدهم به بعد من ماندم و پدر پاسا و پارسا. من یک جسم ضعیف داشتم و روح خراشیده شده و پارسا هم کاری به این کارها نداشت و نیازهای خودش را لحظه به لحظه با گریه هایش فریاد می کرد. شبهایی بود که پشت سر هم سیکل شیر-باد گلو- پوشک را انجام می دادم و عقربه های ساعت را می دیدم که دارند برای خودشان ساعات نیمه شب را نشان می دهند که همین طور دارد می گذرد و به روز پیوند می خورد و من هنوز فرصت نکرده بودم حتی نیم ساعت بخوابم. روزهایی بود که اطرافم را لکه لکه سیاه می دیدم استخوانهایم تیر می کشید و دندانهایم درد می کرد ولی با همان حال باید از جا بلند می شدم و پوشک پارسا را عوض می کردم و پاهایش را می شستم. فقط خدا خدا می کردم که وقتی دارم پارسا را برای شستن پاهایش به دستشویی می برم بین راه توانم تمام نشود و هر دومان زمین نخوریم! در بدترین حالت ممکن از بی خوابی شدید حالت تهوع هم پیدا کرده بودم و دیگر نمی توانستم هیچ چیزی بخورم. خلاصه که روزهای سختی بود ولی با همه این سختی ها برای خودم هم عجیب است که بگویم در عین حال آن روزها برایم شیرین هم بودند.
ریشه همه مشکلات جسمی ام بی خوابی بود. برای حل این مساله شیرم را چند شب می دوشیدم. سعید آنها را به پارسا می داد و من در آن شبها 2 ساعت می خوابیدم. البته کمک دوستانم را که در آن موقعیت به هر نحوی می توانستند یاریم می کردند فراموش نمی کنم. خلاصه که تا دو ماهگی پارسا تقریبا همه چیز به روال عادی بازگشت. خواب پارسا منظم تر شد و می توانستم سرعت انجام کارهای خانه و کارهای پارسا را با نیازهایش تطبیق دهم. حالا هر بار که می بینمش خدای بزرگ را هزار مرتبه شکر که در تمام این مدت به بهترین نحو ممکن کمکم کرده است.
پایان
پی نوشت: ببخشید از تاخیری که بین ارسال پست ها پیش مییاد. گاهی گرفتارم و فرصت کمه. مدت کوتاهی هم بلاگفا مشکل داشت. در هر صورت ببخشید.
خاطره تولد بعدی، تولد پانیذکوچولوست که امیدوارم تو یکی دو روز آینده منتشر شه
.