راستش من میخوام از قبل از زایمان البته یه کمی قبل بگم
خرداد 85 یعنی 2 ماه بعد از عروسیمون فهمیدم باردارم
به  خاطر سن کمم و ترس از زایمان تا یک ماه فقط گریه میکردم
اینارو گفتم تا بعدش بگم چقدر فرق کردم
تقریبا 23 اسفند بود
شب خیلی سردی بود و من به شدت دلم درد میکرد
مادر شوهرم منزل ما بود و گفت احتمالا شکمت سرماخورده و گرنه تا زایمان یکهفته وقت داری
بعد شکم منو با کمک شوهری بستن
ساعت 3 شب بود که من دیدم فاصله این دردا داره کم و کمتر میشه
طوریکه دیگه تحملم تموم شد
بگذریم که در طول بارداری اسم تمام اینکارای من ناتوانی در برابر درد بود اما ..
مهدی عزیزم و بیدار کردم ... اون تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک میکرد
 
به خانم دکتر زنگ زد و اونم گفت بیاید بیمارستان منم خودمو میرسونم
 ساعت 4 بیمارستان بودیم دکترکشیک بعد از معاینه اعلام کردند که زایمان نزدیکه و باید آماده بشیم
من از ترس به مرز سکته رسیدم
قرار بود از زایمانم فیلمبرداری شه
قرار بود مامانم باشه
من فکر میکردم میگن زایمان 5 دقیقه بعد بچه ام بغلمه
فاصله دردها کمتر شده بود حدود 2 دقیقه و هر بار برای چند ثانیه فقط مجال نفس کشیدن به من میداد
من فقط گریه میکردم چون حس میکردم دیگه آخرای عمرمه
حتی به مهدی سپرده بودم اگه من مردم نامردی نکنه و اسم پسرمو همون امیر علی بزاره
ساعت 5 بود که منوبه اتاق اپیدورال بردن و بعد از یک تزریق تقریبا دردم از بین رفتاما هنوز بی حس بودم و حال خوبی نداشتم
که الان حس میکنم اون حس فقط ترس بود
مهمترین اتفاق و بهترین این بود که چون خانم دکتر از دوستان نزدیک خواهرم بود تقریبا من کارم راحت شده بود
دکتر به من اطمینان داد که اگر همکاری کنم کمتر از یکساعت دیگه میتونم پسرمو بغل بگیرم
دکتر به من میگفت که چطور باید زور بزنم و باید به کجا فشار وارد شود
اما من توان نداشتم
وقتی دکتر دید که من تلاش نمیکنم(البته جونشو نداشتم)
گفت بچه توی وضع خطرناکیه
یک بار نفستو حبس کن و بعد تلاش کن
اینکارو کردم و رضایتبخش بود
یکبار _دوبار _ سه بار و بعد
 ...
یه حس تهی شدن ... حس نمیکردم امیر علی جدا شد حس میکردم
چیزی که از من خارج شده تکه ای از وجودم و قلبم بوده
از ته دل گریستم مثل بچه ای که وقتی چیزی رو توی لباسش پنهان میکنه و به زور
ازش میگیرن
یاد حرف مهدی افتادم که میگفت : خوش به حالت دائم باامیر علی هستی ... بگذار به دنیا بیاد تلافی میکنم
یکل حظه حتی دلم نمیخواست بچه مو با پدرش تقسیم کنم.
بگذریم
صدای گریه ی امیر علی زیباترین صدایی بود که شنیدم
بعد از یک پچ پچ کودکم را بردند و من ماندم یک عالمه سوال خانم دکتر سالم بود ؟
بله
خانم دکتر نفس میکشید ؟
باخنده ... آره ... مگه میشه نفس نکشه
چرا پس ندادین من ببینمش
بردن آمادش کنن .. الان میدیدیش میزاشتیش میرفتی
یعنی زشت بود؟
با خنده ... شبیه خودته ... زشتی یا خوشگل
وقتی دیدم جواب نمیده دیگه سوال نپرسیدم
در اتاق انتظار بودم
پرستار آمد و لباسم را عوض کرد
گفتم : شما پسر منو دیدی؟
گفت : کدوم ... اون توپوله؟
گفتم : آره
گفت : آره بردن آمادش کنن
از اتاق رفتم بیرون
چشمای خیس همسرم و مادرم و خواهرم و مادرشوهرم و پدرم و پدرشوهرم را دیدم
چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟
منم بغضم ترکید
مهدی بچه ام سالمه ؟؟ آره عزیزم سالمه
انگشت داشت
آره
تو دیدیش؟
آره گلم آروم باش الان میارنش
یک ساعت _ دوساعت نیاوردنش
همه رفتن تا ساعت ملاقات
من و مادرم ماندیم
پرستار که اومد پرسیدم : خانم بچه ی همه رو آوردن پس پسر من چی ؟
فت یک کمی توی زایمان دیر اقداد کردی
مشکل تنفسی پیدا کرده.باید 2 ساعت توی دستگاه باشه.یک کم صبر کنی میارنش
تا یکساعت دیگه اش بگذره من مردم
بعد از یک ساعت پسرمو آوردن در حالی که هنوز کبود بود
پرسیدم که این هنوز کبوده ؟
گفتند نگران نباش خوب میشه
پسرم شیر خورد
چشمهایش را باز کرد
و شد تمام هستی من
بابا جونش که اومد به خاطر باباش چشماشو باز کرد و بابا مهدی گفت :
نازنین کپی خودته .... دلم خوش بود پسر میره مثل من میشه
منم گفتم ایشاالله خصوصیات اخلاقیش به تو میره
که اینم آرزوی همیشگیمه
شب که دکتر برای معاینه اومد گفت پسرم زردی داره و باید بمونه
دیگه من داشتم میمردم
خدایا بسه دیگه
نمیتونم درد تحمل کنم و این وسط باز هم مادرم به من امید میداد
میگفت : خدارو شکر زود فهمیدن
و بالاخره روز 28 اسفند 85
شاه پسر من گامهای آسمونیشو به خونه ی دل ما گذاشت و شد تکه ای از بهشت خانه ی ما
امروزه بعد از 4 سال هر کس ازش میپرسه اسمت چیه ؟ با جسارت میگه :آقای زنگنه
آقای زنگنه ی خونه ی ما بی نهایت دوستت دارم
تورا میپرستم ... من یقین دارم تو ذره ای از وجود بی کران خدایی
گفته بودن توضیح بدیم برای اینکه چرا زایمان طبیعی؟؟
تعریف زایمان بدون درد رو زیاد نیدم اما من یه جورایی مجبور شدم
چون چند روز قبل از زایمان در حالی که از خیابون رد میشدم یک کیف قاپ
با موتور کیفم را دزدید و منو توی جوب انداخت
این حادثه را وقتی دکترم متوجه شد و پس از یک سونوگرافی نهاییاعلام کرد که بهتره طبیعی زایمان کنی
با اینکه پسر من عجله داشت و خیلی زود دنیا اومد

 

نازنین، مامان امیر علی کوچولو