تولد دینا کوچولو- اسفند 87- ایران
- بارداري
بعد از 4 سال از زندگي مشترك ، تصميم به بچه دار شدن گرفتیم ، حدود 6 ماه تلاش كرديم تا بالاخره با تغييرات حالم احتمال بارداري را دادم و بيبي تستر استفاده كردم كه دو تا خط پررنگ افتاد ، خيلي ذوق داشتم ولي از يك طرف هم شك و دودلي و ترس هم سراغم اومد .
دوران بارداري من فراز و نشيب زياد داشت ، اشتهام چند برابر شده بود و اصلا از حالت تهوع خبري نبود ،
يادمه ساعت 5 صبح از خواب بيدار مي شدم و نيمرو مي خوردم ، يكمي خونريزي داشتم كه دكتر گفت بايد استراحت كني ، اما من زياد جدي نمي گرفتم مرتب مي رفتم سركار و از مترو استفاده مي كردم ،حدود دو ماه از بارداري مي گذشت ، يادمه روز سه شنبه جشن مبعث بود شوهرم گفت ناهار بريم بيرون ، من حاضر شدم و آرايش كردم و يكدفعه احساس خونريزي شديد كردم ، سريع رفتم دستشويي و چه صحنه بدي ديدم مثل اين بود كه شير دوش باز شده باشه اصلاً قطع نمي شد ، من فقط گريه مي كردم و اسم ائمه رو مي آوردم ، شوهرم سريع رفت دنبال مامانم ، من حدود 10 دقيقه توي دستشويي بودم و اين خونريزي ادامه داشت ، تا اينكه مامانم اومد و من رو بلند كرد ، من همش گريه مي كردم ، شوهرم هم خيلي ناراحت بود ، مامان مرتب ما رو دلداري مي داد و مي گفت عيب نداره قسمت نبوده بچه بمونه ، ناهار خوردم و خوابيدم تا عصر بازم گريه مي كردم و پيش خودم گفتم قطعاً بچه افتاده ، چند روز بعد مامان اصرار كرد دكتر بريم و سونو بديم ، هيچ اميدي نداشتم .
توي مطب با يك خانمي آشنا شدم و قضيه رو بهش گفتم كه بچه ام افتاده ، بهم خنديد و گفت تو كه درد نداشتي پس از كجا مي دوني افتاده ؟ گفت كه 3 بار خونريزي شديد داشته اما هنوز بچه اش سر جاشه ، يك نور اميد تو دلم روشن شدم و سريع رفتم سونو ، خانم دكتر گفت كوچولوت سر جاشه و با اين خونريزي شديدي كه داشتي در حد يك معجزه است ، انگار دنيا رو بهم داده بودند كلي نذر و نياز كردم به شوهرم زنگ زدم اونم خيلي خوشحال شد .
يك هفته از اداره مرخصي گرفتم و فقط خوابيدم و شياف هاي خارجي مصرف كردم ، شكر خدا بهتر شدم و خونريزي كاملاً قطع شد .دوران بارداري خوبي داشتم هيچ درد خاصي نداشتم و مرتب مي رفتم سركار البته فقط با تاكسي ، ويار نداشتم و يكم به خاطر شرايط مالي بدمون نمي تونستم مرتب ماهي و گوشت و ميگو بخورم ، اما مرتب ميوه و خرما و شير و عسل مصرف مي كردم ، كلاً تو زندگي زياد آدم سخت گيري نيستم و به خاطر همين قضيه هميشه بهترين اتفاقها برام مي افته .به خاطر همون شرايط مالي ، مجبور شدم برم يك بيمارستان معمولي ، بهترين دكتر بيمارستان رو انتخاب كردم كه مطبش كنار بيمارستان تهران كلينيك بود، اما من به درمانگاه مي رفتم تا پول ويزيت كمتري بدم ، كم كم روزها گذشت و به بهمن نزديك شديم .
2- زايمان
دقيقاٌ تا 23 بهمن اومدم سركار ، از همه همكارام خداحافظي كردم و اومدم خونه ، روزي هم كه اومدم خونه بدترين روز عمرم بود ، برخي از اين همكاران بد ذات مي گفتند ديگه اميدي به برگشت تو نيست ، و بهتره بموني و بچه ات رو بزرگ كني ، اين حرفاشون آتيش به قلبم مي زد ، وقتي رسيدم خونه اينقدر گريه كردم ، آخه كارم رو خيلي دوست داشتم و چون توي يك سازمان دولتي كار ميكنم و براي پيدا كردنش هم خيلي سختي كشيديم ،يك دفعه ديدم ني ني تكون نمي خوره و كلي نگران شدم ، خودم رو به خدا سپردم و پشيمون شدم از اين همه گريه ، به خدا گفتم هر چي مي خواد بشه ، فقط ني ني من سالم باشه ،
حدود 10 روز خونه بودم و مرتب پياده روي مي كردم ، دكتر تاريخ زايمانم رو 4 اسفند زده بود ، 29 بهمن رفتم براي معاينه ، اينقدر اين معاينه لعنتي درد داشت كه كلي ضعف كردم ، قيد زايمان طبيعي رو زدم ، رفتم پيش دكترم و گفتم مي خوام سزارين كنم ، اونم برگشت گفت باشه مشكلي نيست اما من بايد يك نامه بدم بيمارستان كه تو رو بستري كنه ، و دستمزد عملم هم بدون هزينه بيمارستان 4 ميليون مي شه .
انگار يك آب يخ ريختن روم ، از مطب اومدم بيرون ، شوهرم و مامانم موافق نبودند و همش اميد مي دادند كه تو مي توني طبيعي زايمان كني و اينقدر نترس و از اين حرفها ، اما من گوشم بدهكار نبود و حسابي ترسيده بودم ، اونشب تا صبح گريه كردم و مامانم هم پا به پاي من گريه مي كرد و دلداري مي داد .
صبح روز يكشنبه 4 اسفند 87 ، سردترين روز اسفند بود ، شوهرم سركار نرفت به من زنگ زد و گفت بريم پياده روي . حاضر شدم رفتم دستامو گرفت و كلي با هم حرفاي قشنگ زديم ، اصلا نفهميدم زمان چه جور گذشت ، كل جمهوري و پاساژ علاء الدين رو گشتيم ، بعد رفتيم برام دل و جگر خريد ، ازش خداحافظي كردم و رفتم خونه ، ديدم مامان قيمه گذشته اونم خوردم و خيلي چسبيد ،ساعت 2 راه افتاديم سمت بيمارستان دوباره تا بيمارستان پياده رفتيم ، اونروز 4 ساعت پياده روي داشتم .
رفتيم بخش زايمان ، لباسهامو عوض كردم ، يك پرستار اومد براي معاينه ، بهش گفتم معاينه برام خيلي درد آوره ، برگشت گفت چه عطر خوشبويي زدي ، اسمش چيه بهش گفتم ، نگو داره منو معاينه مي كنه و اصلا نفهميدم ، برگشت گفت ديدي درد نداشت حدود 4 سانت باز شده باورم نمي شد اصلا درد نداشتم ، به مامانم خبر دادم كه نگران نباشه اونم گفت بيرون منتظرم مي مونه ، حدود ساعت 4 عصر بود كه سرم بهم وصل كردند و تو اتاق با يك دختره بودم با هم حرف مي زديم و مي خنديدم تا ساعت 7 اصلا دردي نداشتيم ، مرتب معاينه مي شدم و پرستارها مي گفتند پيشرفت زايمانت خيلي خوبه و تا 7 سانت باز شده ، خيلي خوشحال بودم از اينكه درد نداره و اميدوار بودم ، حدود 30 / 7 توي سرمم آمپول فشار زدند ، و گفتند اينقدر نخنديدن الان دردتون شروع مي شه ، دردها شروع شد ،مثل درد پريود اما خيلي شديدتر ، دردها هر 10 دقيقه يك بار براي من مي آمد و جيغ مي كشيدم ، حدود يك دقيقه درد طول مي كشيد و بعد از بين مي رفت و نفس راحت مي كشيدم و استراحت مي كردم.
اون دختره دردش مداوم بود و اصلا قطع نمي شد ، نفسش بند اومده بود ، دكتر معاينش كرد و گفت اصلا پيشرفتي نداشته و بايد سزارين بشه و اونم خيلي خوشحال شده بود ، منو معاينه كرد و گفت خيلي خوبي و به زودي زايمان مي كني ، مرتب دعا مي كردم كه خدا كمكم كنه ، بك دفعه احساس كردم لگنم داره پاره مي شه ، به ماما گفتم يك چيزي داره مي آد بيرون مي خوام برم دستشويي ، رفتم دستشويي ، هيچي نبود ولي دوست داشتم خيلي زور بزنم ، خيلي حس خوبي داشتم ، دكتر گفت ببرينش تو اتاق ، آماده است ، رفتم رو تخت خوابيدم .
دكتر براي برش تيغ زد كه مي تونم بگم بدترين جاي زايمان همين بود كه كلي جيغ زدم ، دو بار زور زدم و يك دفعه يك چيز داغ ليز خورد اومد پايين و انداختنش روي شكمم ، ديناي من بود كه با تعجب همه جا رو نگاه مي كرد ، پرستار بچه رو برد بشوره ، دكتر گفت جفت پريده بالا و بايد سرفه كني تا بياد پايين ،مرتب سرفه مي كردم ، گلوم خشك شده بود برام آب آوردند ، اما اين جفت پايين اومدني نبود ، دكتر گفت زايمان خيلي خوبي داشتي اما از شانست جفت پريده بالا ، بايد براي عمل آماده شي ، دنيا رو سرم خراب شد ، اينقدر تلاش كرده بودم طبيعي زايمان كنم ؛اما حالا اينجوري شده بود ، پرستار گفت يك آيه الكرسي بخون ، خوندم و به خودم فوت كردم ، شايد باورتون نشه يك دفعه شروع به لرزيدن كردم و جفت پريد بيرون ، پرستارا دكتر رو صدا كردند و اونم اومد بخيه زد و تمام دردها تموم شد . وقتي برگشتم به بخش ، هيچ دردي نداشتم دينا رو بغل كردم و شير دادم ، اونايي كه سزارين كرده بودن تا صبح ناله مي كردند و خونريزي داشتند ، من فردا سر پا بودم و اونا هنوز ناله مي كردند . زايمان براي من خيلي خاطره خوشي بود و دوست دارم بازم تجربه كنم ، به تمام عزيزان نصيحيت مي كنم ، اينقدر حساسيت نشون ندهند ، مرتب دكتر و بيمارستان عوض نكنند و فقط خودشون رو به خدا بسپرند و اميدشون رو از دست ندهند ، خدا رو شكر دخترم هم خيلي خوبه و خيلي آروم و نازه ، دنياي من و باباشه ، اصلا اذيتي برام نداشته ، الانم برگشتم سركار ، و شكر خدا همه چيز خوب پيش ميره.
پایان
ممنون ار این خوانندۀ عزیز برای ارسال این تجربۀ قشنگ از تولد کوچولوی نازشون.
پی نوشت: فکر می کنم اگه این عکس دینا کوچولو برای مسابقۀ بامزده ترین عکس ارسال میشد، از داعیه داران برندگی در اون مسابقه به حساب می اومد.
![]()
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.