تولد نرگس کوچولو- شهریور 88- ایران- قسمت دوم
...
پرستار بلندم کرد و گفت بروم دستشویی. گفت «به طور کامل رودههایت را خالی کن و خون و آب روی تنت را هم بشور و بیا.» چه کار سختی! نشستم روی توالت فرنگی، اما دلم میخواست تا ابد همان جا بمانم! درد میآمد و میرفت و من توان بلند شدن نداشتم. بالاخره پرستار آمد دنبالم و بلندم کرد. داشتیم میرفتیم توی اتاقی که بالایش نوشته بود «لیبر». یک لحظه مادر رضا را دیدم که دم در ایستاده بود. چشمهای او هم خیس بود. گفت: «بذار سزارینات کنن، تموم شه.» لبخندی زدم و با آخرین انرژی باقی مانده دستی برایش تکان دادم و رفتم. رضا رفته بود دنبال گرفتن پول از بانک و ریختن به حساب بیمارستان و کارهای دیگر مربوط به بیمه و بیمه مکمل. همان اول زنگ زده بود که پدر رضا بیاید. پدر رضا خودش پزشک همان بیمارستان بود و حضورش حتما کمکمان میکرد.
اتاق لیبر، اتاقی بود با چهار تخت که بینشان پرده بود و برای معاینه داخلی کشیده میشدند. من خوابیدم روی تخت نزدیک در. برای چندمین بار یکی نبض بچه را کنترل کرد و معاینه داخلی شدم. برایم سرم وصل کردند. آن روز خیلی شلوغ بود. بعدا فهمیدم که چون 31 شهریور بود، آنهایی که هفته اول مهر بودند و میخواستند بچهشان نیمه اولی شود هم زایمانشان را انداخته بودند آن روز. نکته دیگر که بعدا فهمیدم این بود که آن روز تنها زایمان طبیعی بیمارستان من بودم و بقیه همه سزارینی بودند. من درد میکشیدم و درد میکشیدم و درد میکشیدم. تختهای مجاور من از سزارینیها پر و خالی میشد و من همچنان همان جا افتاده بودم و ناله و واویلا میکردم. آنها خیلی خوشگل و ترگل و ورگل میآمدند، میخوابیدند، برایشان سرم و سوند وصل میکردند و منتظر میماندند تا اتاق عمل خالی شود و بروند. یکی که آن قدر آرایش کرده بود که گفتند باید برود و صورتش را بشوید، این طوری نمیشود داخل اتاق عمل شود! سوژه اتاق هم من بودم! همهشان خیره شده بودند به من. قیافههایشان دیدنی بود. در همان شرایط ناجور از دیدن صورتهایشان خندهام میگرفت! چنان با وحشت به من نگاه میکردند که کم مانده بود گریهشان بگیرد! مطمئن بودم که دارند ته دلشان خدا را شکر میکنند که جای من نیستند. آن وسط، یکیشان هم سوالی پرسید که بینظیر بود. بین دو تا انقباض، پرسید: «خیلی درد داره؟!» جان توی تنم نبود، وگرنه غش میکردم از خنده! نه پس! درد ندارم! محض پر کردن اوقات فراغت دارم خدا و پیغمبر را صدا میزنم!! گفتم: «فقط دلم میخواد بخوابم و وقتی چشمامو باز میکنم، همه چیز تموم شده باشه.»
این واقعیت بود. تنها چیزی که میخواستم این بود که بتوانم بخوابم. وقتی انقباض میآمد، ناله میکردم، داد میزدم، خدا را صدا میزدم، اسم نرگس را میآوردم، نفسم حبس میشد، صورتم فشرده میشد و خون توی صورتم میدوید. نمیتوانستم داد نزنم. درد داشت. دردی که هر بار بدتر از بار قبل بود. فکر میکردم از درد میمیرم به زودی. اما انقباض تمام میشد و من نمرده بودم! بین دردها از فرط بیحالی و خستگی خوابم میبرد. آرزو میکردم این بار چند ثانیه بیشتر بخوابم، اما ناگهان ضربهای در شکمم حس میکردم و با درد بیدار میشدم. دهانم خشک شده بود از بس نفس نفس زده بودم. به یکی از پرستارها گفتم «تو رو خدا یه چیکه آب بهم بدین.» برایم آب آورد و به همراهانم سپرد برایم آبمیوه شیرین بیاورند. آبمیوه را ریخته بود توی لیوان و خودش میآمد و کم کم بهم میداد تا بخورم. نمیخواستم، اما مجبورم میکرد. میگفت اگر نخوری، جان نداری زور بزنی. یکی از پرستارها هم دائم میآمد و صدای قلب بچه را چک میکرد. ضیایی هم میآمد، معاینه داخلی میکرد، بهم دلداری میداد، به اسم کوچک صدایم میکرد، از دانشگاه و زندگیام میپرسید (تا درد یادم برود!) و هی میگفت: «میدونم درد داری، اما تو موفق میشی! زود زود بچهات توی بغلته!» هر بار که صدای یک نوزاد دیگر توی بخش میپیچید، من به لحظهای فکر میکردم که نرگس توی بغل من است. زیر لب میگفتم: «نرگس...!» و رویایش را میدیدم.
یک بار که ضیایی آمد، پرسیدم کی میتوانم از اپیدورال استفاده کنم. ناگهان شاکی شد: «مگه تو اپیدورال میخوای؟ چرا زودتر نگفتی؟!» فوری یکی را فرستاد برای این که فرم رضایتنامه همسر را بگیرد. طرف رفت و آمد و گفت همسرش نیست. رضا رفته بود دنبال کارهای بیمه. هر چه همراههایم گفتند یکی دیگر، مادر یا پدرشوهر یا هر کسی دیگر، فرم را امضا کند، قبول نکردند. تا رضا بیاید و فرم را امضا کند، دردهای من غیر قابل تحمل شده بود. در تمام این مدت درد کشیدم و از حال رفتم و باز درد کشیدم. بالاخره فرم را آوردند، یک پرستار انگشتم را گرفت، توی استامپ زد و زد پای برگه. من دیگر چیزی جز درد نمیفهمیدم. نمیتوانستم حرفی بزنم. همان موقع دکترم رسید. با روپوش و روسری آبی آسمانی. با ضیایی آمدند بالای سرم. ضیایی سپرد سرویس اپیدورال را آماده کنند. دکتر گفت «بذار یه بار دیگه معاینهات کنم.» معاینه کرد. درد داشت. خیلی درد داشت. هرچه میگذشت، معاینه داخلی دردناکتر میشد. دکتر گفت: «این که 9-8 سانت باز شده!» ضیایی آمد و او هم یک بار دیگر معاینه کرد. دکتر گفت «اپیدورال نمیخواد. چیزی نمونده. الان زایمان میکنی.» وای! دنیا روی سرم خراب شد. از تصور این که باز هم باید در این کابوس بمانم، داشت گریهام میگرفت. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم، تا این درد وحشتناک تمام شود. وقتی دکتر ناراحتی من را دید، گفت: «خوشحال باش! این یعنی چیزی نمونده تا آخرش!» راست میگفت. حالم بهتر شد. از این که چیزی تا آخرش نمانده بود و به سلامتی تا اینجا را آمده بودیم، نفس راحتی کشیدم.
کمکم احساس میکردم باید زور بزنم. پرستاری که آنجا بود این را به ضیایی گفت. ضیایی آمد و معاینه کرد و گفت «دهانه رحمات کامل باز شده. حالا وقتشه که زور بزنی. تا تو زور نزنی، بچه پایین نمیاد. هر زوری که تو بزنی، بچه کمی پایین میاد. هر وقت سر بچه رو ببینم، میریم اتاق زایمان.» بعد بهم یاد داد که باید چه کار کنم «بین انقباضها نفس عمیق شکمی بکش. با بینی نفس بکش و با دهن بده بیرون و بدنت رو شل کن. وقتی انقباض رسید، پاهات رو خم کن. دستت رو بگیر پشت رون پات، چونهات رو بچسبون به سینهات و زور بزن.» انقباض اول آمد و رفت و من سعی کردم کارهایی را که ضیایی میگفت، انجام بدهم، اما ضیایی راضی نبود. گفت «خوب زور نمیزنی. باید طوری زور بزنی که انگار داری دفع میکنی. بعد دستش را وارد واژن کرد و گفت سعی کن به جایی که دست من هست فشار را وارد کنی.» درد داشت. خیلی درد داشت. ضیایی معذرتخواهی میکرد و میگفت: «میدونم درد داری منصوره جون، اما من میخوام کمکات کنم» چقدر این لحن مودبانهاش آرامش بخش بود. سعیام را کردم، اما باز هم ضیایی گفت اشتباه زور میزنم. چند تا انقباض رد شد، اما پیشرفتی نمیکردم. ضیایی گفت:«اشتباه زور میزنی، هرکی بود، تا حالا زاییده بود.» ...
پایان قسمت دوم
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.