تولد سروش کوچولو- مرداد 87- تهران
بعد از 9 سال كه از ازدواجمون ميگذشت من و همسرم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم و اصلا هم انتظار نداشتم كه خيلي زود اين اتفاق بيفته . ولي مثل اينكه پسر ما خيلي وقت بود منتظر بود بياد پيشمون و ما خيلي منتظر گذاشته بوديمش .
روز 3 آذر 86 1 روز بود كه پريودم عقب افتاده بود . شب ،آخر وقت يه بيبي چك استفاده كردم .البته كلي به خودم ميخنديدم كه تو چه خوش خيالي . خط دوم صورتي خيلي كمرنگ ظاهر شد و من فكر كردم كه توهمه . به همسرم چيزي نگفتم و گفتم 2 روز ديگه صبر ميكنم اگه پريود نشدم دوباره بيبي چك استفاده ميكنم . صبح كه رفتم سركار ديدم اصلا طاقت ندارم و ساعت 10:30 صبح بلند شدم رفتم يه آزمايشگاه روبروي ادارمون بود آزمايش دادم گفت 14:30 جوابش حاضره . فكركنم اين 4 ساعت طولاني ترين 4 ساعت عمرم بود . ساعت 14 از هولم رفتم آزمايشگاه و جواب رو گرفتم بله مثبت بود . چشمم جلوي پام رو نميديد ديگه . رسيدم اداره و به همسرم زنگ زدم اونم هي ميگفت اذيت نكن تو رو خدا . باورش نميشد . راستش باورش براي خودم هم سخت بود .
دوران بارداري با سختي ها و شيريني هاش ميگذشت و من تا هفته 20 بارداري حتي به زايمان طبيعي فكر هم نميكردم.
تو هفته 20 بارداري به توصيه يكي از همكارام رفتم بيمارستان صارم تو شهرك اكباتان رو ديدم . خيلي جاي خوبي بود . از همه بهترش اين بود كه استخر براي خانوم هاي باردار داشت . رفتم به دكترم گفتم بهم گواهي بده براي استفاده از استخر كه نداد و همين باعث شد من برم پيش يكي از دكترهاي بيمارستان صارم و كم كم بيمارستان رفتن و استخر رفتن باعث شد كه من با محيط بيمارستان و ماماها آشنا شدم كه همه يك پارچه تشويق به زايمان طبيعي ميكردن و خوب در نتيجه ترس من از زايمان طبيعي از بين رفت كه هيچ بلكه خيلي هم راغب شدم كه حتما طبيعي زايمان كنم. البته تاثير خوب خود دكتر صارمي كه خيلي خانومها رو تشويق به زايمان طبيعي ميكند و همه جوره براشون مايه ميزاره هم بسيار زياد بود .
9 مرداد 40 هفته بارداري من تموم ميشد . تمام دوران بارداري رو ورزش كرده بودم از ماه 8 هم هر روز 1 ساعت پياده روي داشتم و يكروز در ميان هم 2 ساعت استخر رفته بودم . وزنم خيلي زياد نشده بود در نتيجه منتظر يه زايمان خيلي راحت بودم ولي زهي خيال باطل !!!!!!!!!!!!!!
روز 4 مرداد جمعه شب بود كه من احساس كردم درد دارم . دردهايي مثل درد پريود ولي منظم نبود من چشمم به ساعت خشك شده بود كه يه نظم زماني بين دردهام پيدا كنم ولي نشد كه نشد . ساعت 12 شب بود كه خوابيدم . ساعت 2 نصفه شب يهو از خواب پريدم . خوابي ميديدم كه انگار من در خود بهشتم جايي بودم كه هنوز وقتي فكرش رو ميكنم چنان زيبايي رو در عمرم نديدم . به همسرم گفتم من توي خود بهشت بودم و مطمئن شدم كه وقت زايمان است. درد داشتم ولي نه خيلي زياد . تصميم داشتم تا آنجايي كه ممكن است توي خونه باشم و بيمارستان نرم . بلند شدم يه دوش گرفتم تا آرومتر بشم و ساعت 3 صبح دوباره خوابم برد . ساعت 5 صبح با درد شديد زير دل از خواب پريدم . به ساعت كه نگاه كردم ديدم فاصله دردها تقريبا هر 30 دقيقه يكبار است . تا ساعت 7 صبح همينطور خواب و بيدار بودم 7 صبح به همسرم گفتم فكر كنم بايد بريم بيمارستان . متاسفانه اونروز همسرم يه كار خيلي واجب داشت بهش گفتم برو سريع انجام بده و برگرد . همسرم رفت و من صبحانه خوردم و آرايش كردم آخه به خيال خودم ميخواستم موقع زايمان خوشگل باشم . ساعت 10 دقيقه به 9 بود همسرم اومد . تو اين فاصله دردهام زياد شده بود طوريكه صبحانه رو بالا آوردم . ساعت 9 رسيديم بيمارستان . منو با يه پرستار و همسرم فرستاند زايشگاه .اونجا دكتر شيفت منو ديد گفت به اين خانوم نمياد بزا باشه حالا بخواب معاينه ات كنم ببينم . معاينه كرد خيلي درد بدي داشت گفت 4 سانت دهانه رحمت باز شده آماده اش كنيد براي زايمان . يه خانوم ماماي خيلي مهربون مسئول من شد وبهم گفت تا عصر زايمان ميكني .
خلاصه كارامو كردند و گان پوشيدم آزمايش ازم گرفتن دادن به همسرم كه ببره آزمايشگاه و بعد كارهاي پذيرش رو انجام بده . بهم آمپول فشار زدن هرچند كه من خيلي مخالفت كردم ولي گفتن چون ميخواي اپيدورال استفاده كني كمكت ميكنه زودتر زايمان كني . چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال رو آمپول فشار هم نزنيد ولي راستش جرات نكردم .
خلاصه منو بردن تو اتاق درد . هيچكس غير از من توي زايشگاه نبود. من سرم به دست توي زايشگاه راه ميرفتم و براي تمام كساني كه بهم سپرده بودند دعا ميكردم . ساعت 11:30 بود كه ماما اومد وازم خواست روي تخت بخوام معاينه كرد و گفت دهانه رحم 7 سانت است باورم نميشد فكر ميكردم درد بايد خيلي بيشتر از اين حرفها باشه آخه اصلا اينقدري نبود كه من بخوام جيغ بزنم يا حتي ناله كنم . ماما گفت ميخوام كيسه آب رو پاره كنم من پرسيدم درد داره گفت اصلا و واقعا هم نداشت . كيسه آب رو با زحمت زياد پاره كردند و گفتند خوشبختانه ني ني پي پي نكرده و رنگ آب شفاف است چون با توجه به nsd كه صبح گرفته بودند سروش تكون نميخورد .
ولي با پاره كردن كيسه آب دهانه رحم دواره جمع شد و دوباره شد 4 سانت يعني 3 ساعت درد بيخودي من كشيدم. تا ساعت 12:30 ظهر دوباره دهانه رحم 7 سانت شد . ماما يادم داده بود كه موقعي كه درد ندارم خيلي عميق تنفس كنم و وقتي هم كه درد دارم خودم رو منقبض نكنم وميگفتند زايمانت داره خيلي خوب پيشرفت ميكنه به خاطر اينكه خيلي خوب تنفس ميكني . دكتر بيهوشي اومد و توضيح داد راجع به اپيدورال چند بار خواستم بگم نميخوام اپيدورال كنم ولي نميدونم چرا ترسيدم همسرم هم نميدونم چي شده بود از ساعت 9:30 صبح من نديده بودمش ديگه و هي از ماماها سراغش رو ميگرفتم ميگفتند رفته كارهاتو انجام بده آخه مگه من چقدر كار داشتم !!!!!!!! مطمئن بودم كه راهش ندادند بياد تو . شايد اگر اون لحظه همسرم بود شجاع ميشدم و ميگفتم نميخواهم اپيدورال بشوم .
خلاصه دكتر بيهوشي اپيدورال رو وصل كرد و يه دوز خيلي كمي دارو زد و گفت من ميرم ناها و برميگردم ببينيم اوضاعت چطوره . درد خيلي كم شد . خيلي زياد ولي هنوز يكم بود . ساعت نزديك 2 بود دوباره درد بي امان شده بود دهانه رحم به 8 سانت رسيده بود . من مرتب سراغ همسرم وصد البته دكتر بيهوشي رو ميگرفتم . شيفت ماماها عوض شد ماماي جديد كه اومد بالاي سرم گفت پس همسرت كو ؟ گفتم نميدونم احتمالا راهش ندادند . گفت الان پيج ميكنم بياد . 10 دقيقه بعد همسرم با لباس سبز اومد بالاي سرم . از در كه اومد تو چهره اش بشدت نگران بود . دكتر بيهوشي هم اومد ودوباره دارو تزريق كرد . درد كم شد . همسرم زنگ زد تا با مامانم صحبت كنم نميدونم چرا توي اون لحظه اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم و فقط گريه كردم . مامانم برام دعا كرد و اونم گريه كرد . ساعت 3:10 گفتند دهانه رحم فول شده و بايد زور بزني .
من با تمام وجودم فشار ميدادم ماماها و دكتر(دكتر شيفت بالاي سرم بود) هم تشويقم ميكردند كه عاليه و وقتي زور ميزني ما موهاشو ميبينم. بين زور زدن ها استراحت ميكردم . درد بي امان شده بود و از دارو هم خبري نبود چون ميگفتن زايمانت رو به شدت كند ميكنه . هر چه توان داشتم زور ميزدم كه هر چه زودتر اين درد تمام شود ولي انگار درد تمامي نداشت .به شدت تشنه ام شده بود و با كلي التماس بهم يك ليوان آب دادند . واقعا نميدونم چرا در طي اين پروسه نميزارن آدم آب بخوره چون به شدت تشنگي اذيت ميكنه . در يكي از معاينات ماماي مهربون گفت پسرت سرشو يه فشاري ميده به دستم كه نگو و من در حين درد غرق لذت شدم . دوباره يه نيم ساعت بعد يه ماماي ديگه اومد معاينه كرد و گفت اين بچه هنوز سرش گرده گرده با اين سر كه نميتونه بياد وااااااي خدايا داشتم دق ميكردم دلم ميخواست داد بزنم بگم تو رو خدا جلوي من اينقدر حرف نزنيد مخصوصا حرفهاي نااميد كننده . ساعت 5 بود كه دكتر گفت اتاق زايمان رو آماد ه كنيد ساعت 5:30 ميريم اتاق زايمان من از خوشحالي داشتم بال در مياوردم . شوهرم زير بغلم رو گرفت و من رو با حالي نزار بردند اتاق زايمان گفتند تا 20 دقيقه ديگه احتمالا زايمان ميكني .
رفتيم اتاق زايمان. همسرم موقع درد كمكم ميكرد و بلندم ميكرد كه زور بزنم و موقع استراحت ماسك اكسيژن رو روي صورتم ميگذاشت . من با تمام توان رو به اتمامم تلاش ميكردم ولي واقعا خسته شده بودم و تواني برايم نمانده بود. من هي زور ميزدم ولي پسرك قصد بيرون آمدن نداشت كمرم از درد داشت ميشكست . و من فقط فرياد ميزدم خدايا كمرم شكست . يه دكتر نوزادان هم توي اتاق زايمان حاضر بود . توي اون حال و هوا بودم كه ديدم ميگن آب قند بياريد اون لحظه من نفهميدم آب قند رو براي چي ميخوان بعدش همسرم گفت دكتر نوزاداني كه تو اتاق بوده با ديدن صحنه زايمان غش كرده و آب قند براي اون ميخواستن . واقعا كه اين دكترها بعضي هاشون شاهكارن به خدا .
ساعت 6 ديدم دكترم( دكتر صارمي) از در اتاق وارد شد با ديدنش كلي انرژي گرفتم .
شروع كرد به شوخي و خنده و تشويق كردن من . يه دستمال خيس داد به همسرم كه روي صورت من رو خيس كنه چون خيس عرق بودم . يه چند دقيقه ايي من و بچه و دكتر شيفت رو تشويق كرد بعد كه ديد نه اين بچه بيرون بيا نيست و منم توانم تقريبا تموم شده خودش رفت دستهاشو شست و اومد. هي ازش ميپرسيدم اپيزيوتومي رو زديد دكتر ميگفت يه زور خوب ديگه بزني ميزنم . بالاخره طي يه انقباض گفت زدم دوتا زور خوب ديگه بزني بچه اومده ولي من احساس ميكردم همه دارند براي دلخوشي من دروغ ميگن و اين درد هيچوقت تموم نميشه . در اين بين يكهو دكتر گفت بيارين صداي قلب بچه رو گوش كنيد و من مردم كه نكنه پسركم طوريش شده كه خوشبختانه سروش داشت خوب طاقت مياورد و ضربانش خوب بود.
خلاصه همه ماماها و دكتر تشويقم ميكردند كه يه زور خوب بزني اومده ولي من ديگه تواني نداشتم بالاخره دكتر تصميم گرفت از وكيوم استفاده كنه دو يا سه بار كه وكيوم رو زد و با فشاري كه ماماها روي شكمم آوردند با جيغ وحشتناك من احساس كردم يه چيز داغ از بدنم سر خورد بيرون . تمام دردها تموم شد . صداي گريه سروش اتاق رو پركرد . ساعت 6:44 عصر روز پنجم مرداد ماه بود .
همسرم چشمهاش پر از اشك بود و سرش رو گذاشته روي سر من . فكر كنم شانس آوردم از ترس بيهوش نشد . چون رنگ و روش عين گچ شده بود.
سرم رو كه برگردوندم ديدم سروش رو گذاشتند روي تخت نوزادان و دكتر نوزادان داره معاينه اش ميكنه . همسرم يه ديدي زد و گفت از اون بچه زشت هاست .
جفت هم كي بيرون اومد من كه چيزي نفهميدم ولي واي از بخيه زدن . موقع بخيه زدن با دونه دونه بخيه ها جونم بيرون اومد . هر دونه ايي كه ميزد ميپرسيدم چندتا ديگه مونده ميگفت يكي دوتا ديگه . خلاصه جونم دراومد تا بخيه ها تموم شد .
پرستار اتاق نوزادان بهم گفت ميخواي بچه رو ببينيش ؟ گفتم آره حتما . پيچدنش لاي يه پتو و آوردش گذاشت كنار صورتم . اولين چيزي كه بهش گفتم اين بود كه واي تو چقدر زشتي !!!!!!!!!!!!( هنوز عذاب وجدان اون جمله باهامه )
بچه رو بردند و منو بردند تو ريكاوري دكتر بيهوشي اومد و گفت عجب زايمان سختي داشتي . و گفت الان برات يه مورفين ميزنم و از همون مجرايي كه اپيدورال رو ميزدند يه مورفين زد و بعد شلنگ مربوط به اپيدورال رو درآورد .
همسرم رفت موبايلم رو آورد و من در حين خواب و بيداري اس ام اس ميزدم و جواب اس ام اس هاي تبريك رو ميدادم.
بعد از 2 ساعت منو بردن تو بخش و يه شام حسابي برامون آوردند كه خيلي بهم چسبيد و بعد سروش رو آوردند كه شير بدم .
توصيه هايي كه به نظرم مفيد ميان
1. درد زايمان اسمش وحشتناك تر از خودشه . اينو حقيقتا ميگم .
2. اگه ميتونيد از اپيدورال براي بيدردي استفاده نكنيد و از استشاق گاز استفاده كنيد چون من بعدش دچار مشكل ادرار كردن شده بودم يعني مجراي ادرار بيحس شده بود احساس ادرار داشتم ولي نميتونستم ادرار كنم و اون شب تا صبح عذاب كشيدم .
3. من همون روز مدفوع نكردم فرداش شياف دادن بهم كه به وسيله شياف مدفوع كنم كه من چون ميترسيدم موقع مدفوع درد داشته باشم استفاده نكردم و در نتيجه تا 4 روز بعدش هم به طور طبيعي مدفوع نكردم و بعد از 4 روز از شياف استفاده كردم . وخدا ميدونه كه يه درد زايمان ديگه كشيدم و هنوز بعد از 1 سال درگير هموروئيد هستم . پس توصيه ميكنم همون اول اگه مدفوع نكرديد از شياف استفاده كنيد .
۴-از يك هفته مونده به زايمان رازيانه استفاده كنيد براي اينكه وقتي كوچولوتون به دنيا مياد شير داشته باشيد .
پایان
ممنون از این خوانندۀ عزیز وبلاگ که خاطرۀ قشنگش تولد کوچولوشون رو برای این وبلاگ ارسال کردند و ممنون از توصیه های خوبشون![]()
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.