خاطره تولد ديانا كوچولوي - 13 مرداد 90- مشهد
روز 12 مرداد ساعت 6 صبح از دردهاي دل و كمر از خواب بيدار شدم
من 37 و 4 روز بودم و هنوز فكر مي كردم تا زايمان خيلي مونده (19 روز)
دردها فاصله منظمي نداشت و بين 15 تا 20 دقيقه بود
كه نمي شد بهش گفت ريتميك
اما من چون سابقه سقط داشتم با اين دردها آشنا بودم و مي دونستم شروع واسه دردهاي اصلي خواهد بود
ساعت 10 ديدم دردها قطع نشد و به همسري گفتم ديگه داره مشكوك ميشه
حدود 12 رفتيم سونو گرافي اخه دكتر واسه هفته 38 سونو داده بود و من كه ديدم اوضاعم مشكوكه رفتم سونو
توي سونو همه چيز نرمال بود و دكتر وزنت را 2970 تخمين زد
توي راه برگشت رفتيم داروخانه و وسايلي كه براي بيمارستان لازم بود را خريديم
عصر هم رفتيم با همسري دكتر و من گفتم از صبح درد و انقباض دارم و دكتر گفت نگران نباشم و اگه فاصله دردها 5 دقيقه شد برم بيمارستان
خلاصه يه كم پياده روي كرديم و اومديم خونه
ساك بيمارستان را بستيم
شب ماكاراني درست كردم و رفتيم روي پشت بوم و اخرين شام دونفريمون را خورديم (البته اون موقع نمي دونستم اين اخرين شام دو نفرمون هست)
دردها كما بيش ادامه داشتن اما قابل تحمل بودن و هنوز ريتميك نبودن
شب حدود 2 خوابيديم
و من ساعت 4:45 دقيقه بايه درد شديد از خواب بيدار شدم
همسري هم بيدار شد
وقتي پا شدم احساس كردم ترشحاتم زياده و حدس زدم كيسه آبم پاره شده - مايع گرم و زلال
رفتم دستشويي و ديدم بله ترشح رنگي هم دارم
فاصله دردها را اندازه گرفتيم ديديم شده 5 دقيقه
با همسري حاضر شديم و صبحانه خورديم
فاصله دردها كمتر و كمتر مي شد
وقتي رسيد به دو دقيقه راه افتاديم سمت بيمارستان و من شدت دردهام خيلي زياد شد
به بيمارستان كه رسيديم ساعت 6:10 صبح بود.
منو بردن اتاق معاينه و ماما گفت كيسه آبت پاره شده و دهانه رحمت 4/6 هست
گفتم مي خوام از روش بيدرد استفاده كنم گفتن دكتر بيهوشي مياد باهات صحبت مي كنه
زنگ زدند به دكترم هم خبر دادن
معاينه دردي نداشت فقط حس بدي داشت
خلاصه تا 7:45 دوبار ديگه معاينه شدم و دهانه رحم رسيد به 5/7 بعد لباس مخصوص به من دادن و من را بردن اتاق درد
اونجا من تنها بودم
منو به دستگاههاي موجود وصل كردن كه يكي صداي قلبتو نشون مي داد و اون يكي نمي دونم چي بود
فاصله دردهام شده بود يك دقيقه
خلاصه تا 8:15 دردهام ادامه داشت و دهانه رحم شد 6 سانت
دكتر بيهوشي اومد و گفت كه مي خواد از روش ماسك اكسيژن استفاده كنه و دارويي كه بايد به دستم تزريق مي شد و اطمينان داد كه تا 80 درصد درد كاهش پيدا مي كنه و گفت از اپيدورال خيلي بهتره
منم خيالم راحت شد - با توجه به اينكه دكترم اشنا بود و سفارش منو به كادر كرده بود فهميدم نبايد چيز بدي باشه و خوشحال شدم كه چيزي قرار نيست به كمرم تزريق بشه و درضمن دردهام اينقدر زياد بود كه فكرم كار نمي كرد-
من تا اونموقع فكر مي كردم از روش اپيدورال استفاده مي كنن و قبلا دقيق سوال نكرده بودم
خلاصه ماسك را اوردن و دكتر گفت بايد توش نفس بكشي و يه دوز دارو هم بهم تزريق شد
اول حالت خواب بهم دست داد ولي دردها كه مي يومد هشيار مي شدم
اما يك ربع كه گذشت ديگه كلا تو حالت خواب بودم البته صداها را مي شنيدم و ديگه از اين به بعد فقط فشارها را احساس مي كردم و دردهاي دل و كمر نداشتم
ساعت 8:30 بود كه فشارهاي خيلي زيادي احساس كردم و چند تا داد وحشتناك زدم كه دادها از درد نبود از فشار بود و ناگفته نماند اصلا دست خودم نبود انگاري يه نيرويي مي گفت داد بزن
- تمام مدت دكتر بيهوشي و ماما بالا سرم بودن و تاكيد داشتن توي ماسك تنفس كنم و داد و هوار نكنم-
همه از روند زايمان خيلي راضي بودن و مي گفتن همه چي خوب و فعاله
كار به اينجا كه رسيد يه معاينه شدم و گفتن دهانه رحم فول شده و بچه وارد مجرا شده
همين جا بود كه دكترم اومد و فوق العاده از روند زايمان تعجب كرد و گفت من فكر مي كردم تا عصر زايمان نكني
بعد باز كلي سفارش كرد كه ميخواد من درد نكشم و پرسيد چند دوز دارو داده شده دكتر بيهوشي گفت 2 تا گفت يك دوز ديگه هم بديد كه دردي احساس نكنه
ويلچر اوردن و منو ساعت 9:15 دقيقه بردن توي اتاق زايمان
فشار زيادي توي اون قسمت احساس مي كردم اما خوشبختانه دردي نداشتم
رفتم روي تخت زايمان و بازم چند تا داد وحشتناك ديگه زدم كه دكتر گفت سر بچه ديده مي شه
واي خيلي خوشحال شدم
خلاصه دكتر گفت مي خوام واست ضد عفوني كنم ولي من فهميدم مي خواد برش بده كه اصلا احساس نكردم
يه لحظه احساس كردم يه سر بچه اومد و بلافاصله عبور شانه هاشو احساس كردم و ليز خوردن بچه
و خداي من فرزند من متولد شد
دكتر ساعت را اعلام كرد 9:40
صداي گريه اش اومد
دكتر گفت تكون نخور تا جفت بياد
چند لحظه بعد جفت هم اومد
تميزش كردن و نشونم دادن واي باورم نميشد
با تمام وجود دستامو بردم سمت اسمون و گفتم خدايا شكرت.......... باورم نميشه
دكترها و ماماها مي گفتن برامون دعا كن
و من اشك مي ريختم و مي گفتم خدايا شكرت
دكتر شروع كرد به بخيه زدن ومن غير از يكي دوبار سوزش چيزي حس نكردم
گفت زياد بخيه نخوردي - 4 تا
بخيه زدن 10 دقيقه طول كشيد
ساعت 10 منو بردن توي بلوك
و ساعت 10:15 كوچولومو اوردن تا بهش شير بدم
بچه تا 11:45 شير خورد و من ساعت 12 رفتم بخش
به شدت از كادر بيمارستان - رضوي مشهد- و دكترم -دكتر نظرزاده- و دكتر بيهوشي-دكتر صديقي- راضي هستم
همه چي عالي بود
رسيدگي بسيار خوب بود
تمام مدت يك ماما و دكتر بيهوشي همراه من بود
و هيچ نقصي نداشت
اگه يك بار ديگه مادر بشم حتما همين بيمارستان ، زايمان طبيعي و همين دكتر را انتخاب مي كنم
جا داره از دكترم كه نه ماه تمام به من دلگرمي داد و همراهم بود بازم تشكر كنم و از خدا واسش بهترين ها را طلب كنم
خدايا شكرت
- وزن بچه برخلاف تخمين سونو گرافي 2550 و قدش 47 بود
- من بعد زايمان هيچ سوزش و دردي در ناحيه بخيه نداشتم فقط احساس كوفتگي داشتم كه گفتن مال فشار وارده است
- مامور بيمه وقتي فهميد طبيعي زايمان كردم بهم تبريك گفت و كلي ذوق كرد
- از اولين ساعات خودم به تنهايي دستشويي مي رفتم و بچه ام را شير مي دادم
مامان دیانا کوچولو
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.