تولد رایان کوچولو- مهر88- تهران
شب با امین نشستیم که فیلم "پالپ فیکشن" رو ببینیم . انقدر کشت و کشتار داشت که همون اول از خیرش گذشتیم . رفتم به تختم ولی طبق معمول چند هفته اخیر که بعد از یک ساعتی که خوابم نمی برد همه بالش ها و کوسن های دور و برم رو جمع کردم و رفتم تو اتاق رایان خوابیدم . اتاقش بهم آرامش می داد و معمولا زود خوابم می برد . ساعت حدود 3.5 بود که با یک درد از خواب پریدم و با فریادی از ته حلقم گفتم این چیه ؟ درد عجیبی بود خیلی شدید نبود ولی متفاوت بود . رفتم دستشویی یک آب به صورتم زدم و اومدم که بخوابم ولی درد دوباره اومد . به یاد حرف های منصوره افتادم که نوشته بود دردش بیشتر شبیه روده درد بوده تا درد پریود . اینم دقیقا همون طور بود . منتها من چون همیشه سابقه دل پیچه دارم گفتم محتمل تر است که مال من اصلا درد زایمان نباشه . با این وجود انقدر هیجان زده بودم از اینکه این همون دردی باشه که انتظارش و می کشیدم که موبایلم و آوردم به امید پیدا کردن یک دوره تناوب برای دردام و دوره تناوب 6 دقیقه یک بار رو بعد از اینکه چهار بار دردام تکرار شد پیدا کردم. مغزم شروع کرده بود مثل ساعت کارهایی رو که باید قبل از رفتن به بیمارستان انجام بدیم مرور می کرد . لیستی که قبلا تهیه کرده بودم آوردم . ساک وسایل . دوربین . مدارک . پول.
سریع ساعت و طلاهام و در آوردم بالش ها یی که وسط اتاق بود جمع کردم و رفتم سراغ امین . وقتی بیدارش کردم و گفتم که دردام شروع شده اول هول کرده بود ولی بهش اطمینان دادم که حالا وقت زیادی دارم . گفتم نمازت رو بخون بعد می ریم . نمازش رو خوند و من هم بین گرفتن ول کردن های دردم تند تند همه جا رو جمع و جور می کردم . از در که خارج شدیم یک درد اومد سراغم . مجبور بودم چهار طبقه پله رو برم پایین درد که ول کرد سریع رفتیم پایین . همه جا خلوت و تاریک بود و ما بین دردهام می گفتیم و می خندیدیم به اورژانس ایرانمهر که رسیدیم و گفتم که مریض دکتر خواجوی هستم اولین شوک بهم وارد شد . دکتر خواجوی شب قبل یک کار فوری براش پیش اومده بود و مجبور شده بود به خارج از کشور برود . حس بدی داشتم من خواجوی رو به این خاطر انتخاب کرده بودم که علاوه بر تجربه و علم بالایی که دارد تو زایمان طبیعی واقعا یک نقطه امید است برای آدم و حالا اون نبود . من رو سوار ویلچیر کردن و بردن بخش زایمان از اورژانس تا بخش زایمان سه باری درد گرفت و ول کرد . شیفت شب یک نرس ماما بود که بعدا فهمیدم حاظر شده بوده که بره و خیلی از سر رسیدن من راضی نبود . البته وقتی گفتم که دختر آقای کبیریان مسوول سی.اس.آر هستم کاملا من رو تحویل گرفت . شوک دوم رو البته خودش بهم وارد کرد و اون این بود که به محض دست زدن به شکمم گفت بچت خیلی بزرگه چه جوری می خواهی زایمان طبیعی بکنی . ایکاش می دونست که این حرفش تو اون لحظات چه تاثیر بدی می زاره . الان می دونم که اگر انقدر توی نه ماه بارداریم رو تمایلم به زایمان طبیعی پافشاری نمی کردم و مراحلش رو پیش خودم مرور نمی کردم یکی از حرفهای این پرستارها کافی بود که همون صبح تن به سزارین بدم .
یک خانم خیلی مهربون که کمک بهیار بود اومد و تختی رو که باید روش می خوابیدم آماده کرد و بعد شیوم کرد البته من 5شنبه رفته بودم پیش شراره و طفلی با هر زحمتی که بود من رو اپیلاسیون کرده بود و خدا رو شکر زیاد اذیت نشدم سر این قضیه . و بعد دراز کشیدم تا خانم پارسا تایم بگیره ببینه دردها با چه ریتمی تکرار می شوند . بعد از اینکه مطمین شد این ها درد زایمان هستند معاینم کرد و زنگ زد به خانم دکتر طهماسبی که قرار بود به جای دکتر خواجوی زایمان من رو انجام بده . گویا ازش پای تلفن در مورد من پرسیده بود و اون هم گفت که دختر آرومیه و همکاریش خوبه .
یک سری هم عدد به دکتر گفت که فهمیدم طول درد, فاصله دردها و مقدار باز شدن دهانه رحم و مقدار پایین اومدن سر بچه است. یک مریض دیگه آوردن تخت کناری که آماده بشه برای سزارین . بچه سومش بود دو تا پسر داشت و این بار دختر می خواست که خدا بهش داده بود . این ها رو بین گرفتن و رها کردن های دردام فهمیدم .
ساعت حدود 9 بود و هر لحظه دردها شدید تر می شد و فاصله بینشون کمتر. طول خود دردها هم بیشتر و چقدر بی انصافن بعضی پرستارها و ماماها که تو اون حال بد دایم می گن این که چیزی نیست حالا از این بدتر هم میشه .و من با خودم می گفتم تا کجا قرار است دردها پیش بره . ولی الان که همه چیز تموم شده می دونم که خداوند هیچ دردی رو نمی ده که قبلش طاقت تحملش رو نداده باشه . اون هم درد زایمان که بسیار حساب شده و قابل پیش بینی است . درست است که خیلی وحشتناک است ولی وقتی بدونی که با یک ریتمی میاد و میره می شه براش برنامه ریزی کرد.
یک سری امین اومد تو اتاق و دستهامو گرفت . دردهام هر یک دقیقه میومد و می رفت . امین اشک می ریخت و با وحشت چهره منو نگاه می کرد . من فقط به خودم می پیچیدم و ناله می کردم و اون که هیچ کاری از دستش بر نمی اومد با چشماش ازم می خواست که طاقت بیارم . هر چند که بعدا فهمیدم که رفته بیرون و از دکتر خواسته که سزارینم کنن تا انقدر درد نکشم . من فقط وقتی پیشم بود ازش خواستم برام دعا کنه . آخه عزیز من خیلی مومن است خدا همیشه به حرفاش گوش می ده .
تو فاصله ساعت 9 تا 10 کنترل خودم رو از دست داده بودم و فقط فریاد می زدم . گویا دکتر مادرم و صدا زده بود تا بتونه من رو آروم کنه . مامان مثل یک فرشته نجات از راه رسید . تا اون لحظه ماما و دکتر فقط می گفتن داد نزن این که چیزی نیست ولی مامان اومد تا بگه چرا نباید داد بزنم .
تو چشماش نگاه کردم و گفتم مامان من میمیرم خیلی درد دارم . گریه می کرد ولی مثل همیشه یک کوه استوار بود که اومده بود نجاتم بده دستامو گرفت و آروم شروع کرد به حرف زدن باهام . گفت درداتو حروم نکن عزیزم . نفس های عمیق بکش و به این فکر کن که هر دردی چقدر کوتاهه و تموم می شه . من ناله می کردم که درد بعدی الان دوباره شروع می شه ولی مامان گفت که اصلا به درد بعدی فکر هم نکن بگیر بخواب . تو فاصله هر درد تا درد بعدی بخواب. بعد همین جور که دستم تو دستش بود با من نفس کشید . با من درد کشید با من خوابید . فقط یادمه که بهش گفتم چقدر خوبه که اینجایی . و من توی 30 ثانیه درد نفس های عمیق عمیق می کشیدم به طوری که صدای نفسهام تو تمام اتاق می پیچید . با بینی دم و با دهان بازدم . شمردم 20 تا نفس بود و باور کردنی نیست که درد که می رفت من می خوابیدم . یک خواب خیلی عمیق انگار که هیچ دردی هرگز نبوده . به مامان گفتن بیرون باشه . و من از ساعت 10 دیگه تو اون اتاق نبودم اصلا گذشت زمان رو نمی فهمیدم . غرق شده بودم تو دم و بازدم هام و خواب های عمیقم که کمک می کرد لحظه به لحظه دنیا اومدن پسر عزیزم نزدیک تر بشه .
چندین بار در این بین خانم دکتر با دست به باز شدن رحمم کمک کرد که واقعا دردناک بود و از درد حس می کردم که دارم بیهوش می شم. معاینه کردن ها هم که عذابی بود الیم.
ساعت 1 حس کردم که یک حرکت رو به پایین داخل رحمم بچه رو به پایین هول داد و یک فشار خیلی زیاد روی محل دفعم حس کردم وقتی به ماما گفتم گفت که از حالا هر بار که درد به اوجش می رسد باید فشار بیاری به سمت عقب . من که با خوندن خاطره منصوره آمادگیشو داشتم دست می زاشتم روی شکمم و وقتی می دیدم که درد به اوجش رسیده فشار می آوردم یکی از نرس ها هم یادم داد که رون هامو با دست بگیرم و چونمو خم کنم روی سینم و بعد زور بزنم . این هم واقعا کمک بزرگی بود . یک ساعت همون جا عمل فشار آوردن رو انجام دادم . هر بار که درد شروع می شد سه تا زور محکم می تونستم بزنم و ماما بهم گفت که سر بچه دیده می شه . ساعت دو بهم گفتن که بلند شم و برم اتاق زایمان با پاهای خودم . و من آمادگی همه اینها رو داشتم . حقیقتا منصوره با نوشتن خاطرش یک خدمت بزرگ بهم کرده بود و من فقط می تونستم در اون لحظات دعاش کنم .
رفتم روی تخت زایمان و دست و پاهام و بستن به تخت . گفتن برای اینکه استریل است و دست نزنی ولی می دونستم برای چی دارن می بندن . قرار بود کار خیلی شاقی رو انجام بدم و ممکن بود بیافتم پایین .
وقتی دردم شروع شد و به اوج رسید فشار آوردن رو شروع کردم یک بار دو بار سه بار و درد تموم شد و من هنوز نتونسته بودم رایان رو به دنیا بیارم . یک پرستار در گوشم گفت بیشتر سعی کن وگرنه مجبور می شن از فورسپس استفاده کنند. یک بند توی دلم پاره شد . چقدر می ترسیدم از اینکه مجبور شن بچمو با فورسپس بیارن بیرون . دوباره درد شروع شد این بار با قدرت دو برابر زور می زدم ولی باز هم نشد . دکتر داد زد سرم که بچه بدجایی گیر کرده زور بزن . درد شروع شد و با خودم گفتم این بار یا بچمو به دنیا میارم یا نفسم و برای همیشه می برم . یک بار دو بار سه بار و بار چهارم یک فریاد زدم و فشاری آوردم که خودم هم باورم نمی شد . و بچه اومد بیرون من فقط نگران نگاهش می کردم و دکتر و پرستارها با عجله راه هواشو باز می کردن و پسر بلور من گریه کرد . من فقط هق هق می زدم و با بچم حرف می زدم . همه دردها تموم شده بود رایان اومده بود و تمام دردهای عالم رفته بود .
زیباترین حس عمرم رو داشتم آرامش مطلق . دیگر هیچ چیز برام سخت نبود . انگار اصلا جسم نبودم که دردی داشته باشم . سرتاپا جان بودم و جانان من رایان بود که با تمام توان به دنیا اومدنشو داشت اعلام می کرد . پسرک 4.360 کیلویی من تمام بیمارستان رو از اومدنش باخبر کرد.و من به خودم می بالیدم که با همه انرژی های منفی که از پرستار گرفته تا ماما و دکتر به منی که گویا بعد از مدتها تنها مریض زایمان طبیعی اونها بودم وارد کرده بودن مقاومت کردم و تن به سزارین ندادم .
یک ساعت تو ریکاوری تنها بودم و برای خودم از شادی گریه کردم , با خدای خودم راز و نیاز کردم و برای اونهایی که تو لحظات درد فراموش کرده بودم دعا کنم دعا کردم . جالب است که خیلی ها حتی کسایی که مدتها بود به یادشون نبودم تو لحظات درد به یادم میومدن و براشون دعا می کردم.
کبوتر ها پشت پنجره اتاق ریکاوری بچه گذاشته بودن و من غرق صدای زریف جوجه های کبوتر ها بودم که وقتی مادرشون غذا میاورد همه اتاق پر از صداشون می شد و تو فکر پسر تازه متولد شده خودم که تا چند ساعت دیگه به آرزوی چندین ماهه خودم می رسیدم و شیرش می دادم .
پایان
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.