دوران بارداري من آن طوري كه قبلا تصورش را داشتم نبود.شايد چون همسرم رو با پدرم مقايسه ميكردم!!!گاهي از خودم مي پرسم دوران خوبي را گذراندم يا نه و هنوز هم جواب قاطعي ندارم تنها چيزي كه ميتونم با قاطعيت بيان كنم اينه كه نوشتن خاطرات اين دوران از بهترين لحظات عمرم بوده است.

من و همسرم( مهدي ) چون با هم يكم فاميل هستيم! قبل از بارداري خيلي برنامه ريزي داشتيم از دكتر زنان گرفته و انواع و اقسام آزمايشها بخصوص آزمايش ژنتيك تا متخصص ارولوژي براي معاينه و اطمينان از سلامت جسمي و جنسي مهدي ! كه خدا رو شكر همه چيز خوب بود و ما بعد از يكسال كه منتظر ني ني كوچولو مون بوديم، مرداد سال 86 متوجه شديم كه به زودي پدر و مادر ميشيم.

روزهاي اول اين دوران پر از تنهايي بود . مهدي مشهد نبود و من تنها بودم.

مهمان داشتيم آن هم از نوع فاميلهاي مهدي و چون مهدي نبود من تنها بودم.

عروسي خواهرم بود و كلي كار داشتيم و چون نمي خواستم مامانم با اين همه كار درگير من هم باشد خبر بارداريم را نگفته بودم و اين باعث شد من بيشتر احساس تنهايي كنم.

نمي دانم چرا دلم نميخواست كسي از باردار بودنم باخبر باشه؟شايد فكر ميكردم اگر به كسي بگم ، بايد اين حس قشنگ را با آنها تقسيم كنم واينطوري سهم من از با او بودن كم ميشه!!!

بعد از گذشت ماه اول من دچار ويار بارداري شدم .چيزي كه خيلي در اطرافيانم ديده بودم ولي هرگز تصور نميكردم اينقدر برايم آزار دهنده باشد. ضعف ، بيحالي، كسلي، خستگي ودل بهم خوردنهاي گاه وبيگاه كه بعضي وقتها مرا به شدت نگران كودك درونم ميكرد.

اما با اين وجود چون ميدانستم درونم كسي هست كه از همه چيز اين دنيا ارزشمندتراست تحمل ميكردم.

ويار من تا 4 ماهگي كودكم ادامه داشت و من به جاي اينكه با او از زنگي جديد لذت ببرم ، فقط نگران اين بودم كه اين حالتهاي من خطري براي كودكم نباشد.

اگر دلداريها و شكيبايي ها و همراهيهاي همسرم نبود بيشك من اين دوران را به آخر نمي رساندم.

از ماه پنجم هم حال جسميم و هم حال روحيم بهتر شد .

حالا همه از بارداريم خبر داشتند و بي اندازه در حقم لطف ومحبت ميكردند . كارهاي خانه را خودم انجام ميدادم و در ضمن اين كارها با كودكم حرف ميزدم برايش لالايي ميخواندم ونوازشش ميكردم. برايش از خاطرات كودكيم ميگفتم و اينكه من و پدرش چه آرزوهايي براي آينده طلائيش داريم.

باهم موسيقي گوش ميداديم و قرآن ميخوانديم ..

همسرم هميشه ميگفت كه برايش هيچ فرقي نميكند كه كودكمان دختر باشد يا پسر و من هميشه با خودم ميگفتم بالاخره بايد يكي را بيشتر دوست داشته باشد. وهر ترفندي ميزدم تا از زبانش بشنوم كه چه ميخواهد . اما او هميشه ميگفت " دلم كودكي شاد وسالم ميخواهد " .

از من خواسته بود تا جنسيت جنين را به او نگم .دلش ميخواست در بيمارستان بفهمد كه خداوند كودكي سالم و با چه جنسيتي به او عطا كرده است.

هر روز براي كودكمان نامي انتخاب ميكرد و از صبح تا شب او را به اين نام صدا ميزد.

اما آخرين باري كه به سونوگرافي رفته بودم ، دلش طاقت نياورد .

با اينكه مهمان داشتيم .مرا در گوشه اشپزخانه غافلگير كرد وگفت بگو كودكمان زني خواهد بود مثل مادرش يا مردي مثل من و من گفتم كه آرزويم اينست كه مردي باشد مثل تو ، صبور و مهربان.

چه لحظه شيريني بود براي هر دويمان . گويي سنگيني باري را كه من تنهايي به دوش مي كشيدم ، حالا با كس ديگري تقسيم كرده بودم .

سه ماه دوم بارداريم نيز گذشت. ومن هر روز سنگين تر از قبل ميشدم.

تا چند روز ديگر من رسما مادر كودكي ميشدم كه فكر نمي كردم وجودش اينقدر در من تغيير ايجاد كند....

من خيلي براي پيدا كردن يه دكتر خوب جستجو كرده بودم كه هم با تجربه باشه و هم جوون و ازطرفي مهربون و با حوصله كه بعد از پرس و جوهاي فراوان بالاخره پيدا كردم تا اواخر ماه هشتم هم پيش همين دكتر ميرفتم تا اينكه در آخرين ويزيت سال 86 خانم دكتر فرمودند كه براي مسافرت تشريف ميبرند استراليا و موقع زايمان من نيستند!!! بگذريم از اين كه اين كار دكترا حرفه اي هست يا نه ! اما من خيلي ناراحت شدم چون شنيده بودم دكترا معمولا زايمان كسي رو كه نه ماه پيش كس ديگه اي واسه ويزيت ميرفته قبول نميكنند! البته خانم دكتر يكي از دوستاشو به من معرفي كرد كه من بعد از اولين ملاقات ازش خوشم اومد.با اينكه زياد ازش تعريف نشنيده بودم ولي حوصله نداشتم هي از اين مطب به اون مطب برم. در آخرين ويزيت دكتر به من گفت پسر خوبي دارم!(با خودم گفتم اينو كه خودم ميدونستم !!!)و اضافه كردكه كوچولويه من با اينكه به نظر درشت مي ايد ولي احتمالا وزنش 3 كيلو بيشتر نيست .

و من كلي غمگين شدم كه عزيز دلم تپل و مپل نيست .

مهدي كلي دلداريم داد وگفت مهم اينه كه سالم باشه وزن زياد تعيين كننده سلامتي نيست! و من كمي آروم شدم!

دكتر گفت چون سر پسرم توي لگن نيومده احتمالا بايد سزارين بشم ! و اين يعني من لذت طبيعي مادر شدن رو از دست ميدادم!

بنابراين قرار شداگر تا روز 20 فروردين آقا كوچولو دنيا نيومد من برم بيمارستان تا خودم فرشته كوچولو رو دعوت كنم بياد روي زمين .

20 فروردين شد ومن در هفته 39 بودم شازده افتخار ندادكه پا به دنياي من وپدرش بذاره.

بذاريد براتون از وقتي بگم كه تا لحظه آغاز چند ساعت بيشتر نمانده بود.

شب نوزدهم فروردين به توصيه دكتر كه گفته بود يك شام ساده بخورم عمل نكردم!!!يعني مهدي ميگفت چون فردا قراره عمل مهمي انجام بدم بايد يه غذايه مقوي بخورم. بعد از خوردن يه مرغ بريان توسط من و مهدي ، وسايلمون رو جمع كرديم تا بريم خونه مامانم و صبح از اونجا بريم بيمارستان.  توي راه من از مهدي خواهش كردم تا منو ببره حرم امام رضا . چون خيلي دلشوره داشتم گفتم برم حرم واز آقا حاجتم رو بخوام شايد اينجوري كمي آروم بشم. مهدي عزيزم قبول كرد . وقتي رسيديم حرم ساعت 11 شب بود وحرم نسبتا خلوت. چقدر دلم براي گلدسته هاي طلايي حرمش تنگ شده بود. چقدر دلم هواي گريه روبرويه ضريحش رو داشت ، آخه خيلي وقت بود كه حرم نيومده بودم.

وقتي چشمم به ضريح خوش نقش ونگارش افتاد ، يه هو دلم ريخت واشكهام جاري شد.

ياد قبل از بارداري  افتادم كه اومده بودم حرم وكودكم رو از آقا طلب كردم و حالا با او ، اومدم اينجا و دلم ميخواست ازش تشكر كنم ولي راهي براي اينكار بلد نبودم. فقط اشك ريختم و دوباره ازش خواستم تنها آرزوم رو كه سلامتي پسرم بود بهم بده. وبعد براي همه اونايي كه بهم التماس دعا كرده بودند ، دعا كردم. و خواستم تا حاجت اونها رو هم روا كنه.

وقتي رسيديم خونه مامانم ساعت از 12 گذشته بود و همه منتظر ما بودند. من كه اصلا خوابم نميومد. يعني دلم نميومد بخوابم .آخه اون شب آخرين شبي بود كه من وپسرم يكي بوديم . از فردا او يك انسان مستقل ميشد  و انگار همه اين نه ماه انتظار جمع شده بود توي يك شب.

 از طرفي دلم نميخواست اون شب تموم بشه و از طرفي انتظار ديدنش ،طاقتم رو تموم كرده بود.

                                                                         .............. ادامه دارد