سلام . خيلي از دوستان بولک و لولک رو مي شناسند و مي دونن که هر کدوم از اين فرشته هاي آسموني با چه سختي و مشقتي وارد زندگي من و پاپي اونا شدند . اما خب شايد بهتر باشه يک جايي مثل اينجا هم قصه به دنيا اومدن هر کدوم از اونها رو بنويسم . چون فکر مي کنم علاوه بر ثبت خاطرات مي تونه حاوي نکات مفيدي براي دوستان خوبم باشه .

اول از همه بولک کوچولو .

بولک حاملگي چهارم من بود . سه تا حاملگي قبل از اون داشتم که هر کدوم به راحتي انجام مي گرفت ولي بعد از گذشت 8 هفته قلب جنين تشکيل نمي شد و دکتر دستور به صبر کردن مي داد . يک هفته صبر کنيم تا شايد قلب جنين تشکيل بشه . در فاصله اين يک هفته من دچار خونريزي مي شدم و قبل از اتمام يک هفته مجبور به سقط مي شدم.(کورتاژ) . دوران بدي بود . انواع و اقسام آزمايشات رو انجام داديم . همه جوابها خوب و نرمال بود. حتي آزمايش ژنتيکي هم رفتيم . از اون لحاظ هم هيچ مشکلي نبود . بعد از حاملگي سوم حدود دو سال طول کشيد تا من و پاپي اونا تصميم گرفتيم به دوباره امتحان کرد ن شانسمون . وقتي همه آزمايشات نرمال بود من و پاپي اونها نااميد نااميد فقط و فقط به اميد خدا باز هم تصميم به بچه دار شدن گرفتيم . اما قبل از اين تصميم يکي از دکترهايي که من تحت نظرش بودم يک آزمايش خون برام نوشت و بعد از ديدن نتيجه تشخيص داد که خون من غليظه و همين موضوع مي تونه باعث عدم تشکيل قلب جنين بشه . بنابراين حدود 6 ماه آسپرين مصرف کردم و 15 آبان سال 83 نتيجه آزمايش حاملگي ام مثبت بود . تصميم گرفتيم تا مطمئن شدن از تشکيل قلب جنين موضوع رو به کسي جز مادر من نگيم . روزهاي پراسترسي بود . يادمه که همش تو دستشويي بودم و مرتب چک مي کردم که نکنه خونريزي داشته باشم . 5 آذر 83 من و همسرم و مادرم براي سونو راهي مطب دکترم شديم . اون لحظه اي که من مي خواستم وارد اتاق دکتر بشم رو فراموش نمي کنم . مامان و همسرم با نگاهي نگران در اتاق انتظار نشسته بودند . روي تخت که دراز کشيدم تمام بدنم يخ کرده بود . خانم دکتر مشغول به انجام سونو شد و فقط سکوت بود و سکوت . جرات پرسيدن نداشتم .صداي ضربان قلبم را مي شنيدم. اما خانم دکترهم چيزي نمي گفت . بالا خره کارش تموم شد و گفت بلند شو . همه چيز نرماله . با ترس و لرز و من و من پرسيدم همه چيز؟ گفت بله . گفتم قلبش هم تشکيل شده ؟ باز پاسخ داد بله .

اينجا بود که اشک هايم جاري شد . اونقدر هيجان زده بودم که نمي تونستم جلو اشکامو بگيرم . خانم دکتر وقتي دليل اين خوشحالي ام رو فهميد ازم خواست دراز بکشم تا با يک گوشي فوق العاده قوي صداي قلب جنين 8 هفته اي رو بشنوم . دراز کشيدم و شنيدم .

تاپ تاپ ... تاپ تاپ

اين صداي قلب جنيني بود که آرزوي چندين و چند ساله من شده بود .

اون روزها روي ابرها پرواز مي کردم . ما حدود 4 سال بيشتر نبود که ازدواج کرده بوديم .حاملگي اولم ناخواسته بود . دومي و سومي به دستور دکترم بعد مصرف يک سري دارو بود .اما بعد از سومين سقط ديگه اونقدر از لحاظ روحي ضعيف شده بودم که تصميم گرفتم درمانم رو متوقف کنم . شايد خندتون بگيره از اين همه دلواپسي من . اما خب اون سه بار سقط پياپي باعث شده بود که من نگران باشم . اما اين همه سرخوشي من 3 روز بيشتر طول نکشيد!

بعد از ظهر 8 آذر 83 در حاليکه تنها توي خانه نشسته بودم يک لحظه تمام بدنم داغ شد . حس کردم مايعي از بدنم خارج شد. با دلهره خودم رو به دستشويي رسوندم و ديدم بله ...

باز هم خونريزي .

اون روز وقتي همسرم برگشت خونه و موضوع رو فهميد خيلي ناراحت شد . من که فقط اشک مي ريختم . مي خواستيم با مامانم تماس بگيريم که زنگ خونه به صدا در اومد .مامان بود . برام مثلا غذاي هوسونه پخته بود .وقتي با صورت گريان من و چهره غم زده همسرم روبرو شد ماجرا رو فهميد و همون جا دم در روي پله ها نشست . هر سه تايي غمگين و دلواپس راهي مطب دکتر شديم . البته يک دکتر ديگه که يکي از همکارام معرفي کرده بود .ايشون منو سونو کرد و گفت که جفت خونريزي کرده ولي جنين مشکلي نداره.دستور داد به استراحت مطلق . يعني به هيچ وجه نبايد حرکت مي کردم . حتي اجازه نشستن نداشتم . حتي اجازه حمام هم نداشتم . 21 روز مي بايست فقط دراز مي کشيدم .به جاي آمپول پروژسترون شيافش رو برام تجويز کرد که خيلي قوي تر بود . روزي يک شياف استفاده مي کردم .

راهي خونه مادرم شدم و حدود سه ماه استراحت مطلق بودم . دوران بسيار پر اضطرابي بود . خيلي خسته بودم . خيلي زياد . هميشه خوابيدن و براي انجام هر کاري نيازمند کمک ديگران بودن به علاوه استرس از دست دادن بچه منو بسيار رنجور و خسته کرده بود . بخصوص دوري از خانه خودم و همسرم که فقط روزها سري به من مي زد خيلي سخت و ناراحت کننده بود . همه اينها به يک طرف ويار بسيار وحشتناکي که داشتم . مني که حتي اجازه نشستن هم نداشتم چنان اوغ هايي (ببخشيد از بي ادبي ام . کلمه مناسبي پيدا نکردم)مي زدم که هر لحظه مي گفتم بچه کنده شد . اما گويا خدا مواظب همه چيز بود .و بعد از خدا مادرم . تا آخر عمرم ممنون دار او خواهم بود . يادم نمي ره که چگونه از من مراقبت وپرستاري مي کرد. همون روزهاي اول بود که يکي از دوستان مادرم به ديدار من آمد . از من خواست که نذري بکنم . من که زياد آدم مذهبي نبودم . اما خب توي اون روزهاي خاص ارتباط عجيبي با خداي خودم پيدا کرده بودم .هر روز زيارت عاشورا مي خوندم . هر روز قرآن مي خوندم .يک روز وقتي کتاب خدا رو باز کردم سوره ياسين اومد . خيلي به دلم نشست . نذر کردم هر روز سوره ياسين رو براي سلامتي فرزندم بخونم و اگر فرزندم پسر شد اسمش رو بذارم ياسين .

اون روزها من هنوز قراردادي بودم و از طرف سر کارم بهم اولتيماتوم داده بودند که هر جوري هست مي بايست بعد تعطيلات نوروز برم سر کار .اواخر اسفند در حاليکه انتظار داشتم همه چيز نرمال باشه دکترم نظر داد که جفت پايينه و بايد باز هم استراحت کنم و اجازه نداد برم سرکار . يادمه اون روزها مشغول ساخت و ساز خونه شخصي خودمون بوديم و بحران مالي بدي داشتيم و من از اين بابت هم خيلي ناراحت بودم . اما خب بچه مهمتر از کار بود . اما خوشبختانه وقتي 7 فروردين براي سونوي مجدد رفتم به طرز حيرت آوري همه چيز نرمال بود . همون روز فهميدم که قراره صاحب يک پسر بشيم . موضوع سر کار رفتنم حل شده بود . قراردادم هم تمديد شد و همسر مهربانم صبح ها براي اينکه من راحت برم منو ميرسوند و براي انکه خودشم به کارش برسه مجبور بودم نيم ساعت زودتر از بقيه برم سر کار . مي نشستم ودعا مي خوندم تا بقيه همکارا بيان . يادم نمي ره چقدر دعا مي خوندم و چقدر اون روزها ارتباطم با خدا پررنگ شده بود . همه رعايت حالم رو تو اداره مي کردند . اين بچه بچه اي بود که همه و همه منتظر آمدنش بودند . تاريخ زايمان رو دکتر 17 مرداد زده بود . همه روزها به خوبي سپري مي شد و تنها مشکل من وياري بود که خيال نداشت دست از سرم برداره .هر روز با ياسينم صحبت مي کردم و صدامو ضبط مي کردم . توي اتاقش مي رفتم و هنوز نمي تونستم باور کنم که اين لباسهاي کوچولو مال پسرک منه . چشمامو مي بستم و تصور مي کردم که يک فرشته کوچولو توي اين تخت خوابيده و داره دست وپا مي زنه .ويارم خيلي اذيتم مي کرد . اما من به خاطر ياسينم با سختي هم که بود نمي گذاشتم بدنم کمبود مواد غذايي پيدا کنه . روزهاي آخر رو با خوشحالي سپري مي کردم . حرکتهاي بچه خيلي زياد شده بود و دکترم معتقد بود همه چيز طبيعيه . 29 تير 84 وقتي ظهر مي خواستم از همکارام خداحافظي کنم بوضوح رنگم پريده بود . اون روز ياسين خيلي خيلي حرکت مي کرد و شکمم مرتب سفت و محکم مي شد . با حال و احوالي آشفته سوار ماشين همسرم شدم و از زور فشاري که بهم وارد مي شد به سرعت قطرات اشکم جاري شد .

ادامه دارد...