ظهر وقتي به خونه رسيديم همسرم برايم غذا آورد . نتونستم بخورم .کمي کمپوت سيب خوردم و رفتم که استراحت کنم . فکر مي کردم به خاطر فعاليت سر کار اونقدر بچه بي تاب شده و حرکت مي کنه . همسرم مجبور بود هر روز به خونه اي که در حال ساختنش بوديم سري بزنه . اون روز هم ازش خواستم که نگران من نباشه و بره . هر چي که سعي مي کردم استراحت کنم نمي شد . حرکتها واقعا زياد بود و حس ميکردم ياسين درون شکمم هر دو دست و هر دو پاشو باز کرده و داره فشار مي ده . زنگ زدم به مامانم . گفت که خوبه اتفاقا . بچه که حرکتش کم باشه خطر داره . شکمم مثل سنگ سفت مي شد . تحملش خيلي سخت بود . به قلبم فشار زيادي وارد مي شد و نفسم به شماره افتاده بود . هر طوري بود تحمل کردم تا غروب که همسرم اومد . تا ساعت 10 شب صبر کرديم . اما تحمل اون همه فشار خيلي سخت بود . احساسم بهم ميگفت که اين همه حرکت نشونه بي تابي پسرکه . چون ديگه دکترم تو مطب نبود تصميم گرفتيم که بريم بيمارستان . وارد بخش زايمان که شدم من و مامانم وارد اتاقي شديم . اونجا مامان رو هم از اتاق بيرون کردند . اوايل هفته 37 بودم . يک خانم مامايي اومد و منو معاينه کرد . براي اولين بار بود که معاينه داخلي مي شدم و به نظرم خيلي دردناک و ترسناک بود . دهانه ر ح م باز نشده بود . حتي يک سانت . هيچ نشانه اي از زايمان نبود . اما وقتي شکمم رو دست زد سريع با دکترم تماس گرفت . شکمم دقيقا مثل يک گلوله سنگ شده بود . مرتب نوار قلب بچه رو مي گرفتند . وقتي دکتر خودم اومد و معاينه ام کرد گفت که بايد بستري بشم . معتقد بود که هنوز وقت به دنيا اومدن بچه نيست اما بايد تحت نظر باشم . بابا و همسرم رفتند . مامان هم خارج از زايشگاه بود و من داخل زايشگاه . يک فضاي سرد با کاشي هاي سبز رنگ .

جايي که صداي آه و ناله ها و جيغ هاي خانم هايي که طبيعي زايمان مي کردند منو آزار مي داد . ازشون خواستم که منو به بخش منتقل کنن . گفتن که فردا صبح اين کارو انجام مي دن . تقريبا هر نيم ساعت يکبار ضربان قلب بچه رو چک مي کردند . ويار من همچنان ادامه داشت و حالم از بوهايي که مي اومد بد شده بود . فردا صبح حدود ساعت 8 باز هم دکتر خودم آمد و شرايطم رو چک کرد و دستور انتقالم به بخش رو داد . صبحانه هم خوردم . يک عدد تخم مرغ آب پز . همچنان ضربان قلب بچه چک مي شد . ساعت 9 بود و من همچنان در زايشگاه بودم . خانم هاي هم اتاقي ام يکي يکي روانه اتاق زايمان مي شدند و من منتظر بودم که به بخش منتقل بشم . دفعات آخري که براي چک کردن ضربان قلب بچه مي اومدند حرفهاشون عوض شده بود . با اينکه اصطلاحات پزشکي رو نمي دونستم اما متوجه بودم که اوضاع عادي نيست . حرکتهاي بچه خيلي خيلي خيلي کم شده بود . من که بي صبرانه انتظار مي کشيدم که به بخش منتقل بشم حدود ساعت 11 با پرستاري روبرو شدم که با سوند به سراغم اومد . گفت که براي سزارين آماده باشم . هول شدم . فکر کردم اشتباه شده . گفتم دکترم تشخيص داده بايد يک هفته صبر کنم . اما يک خانم دکتر ديگه اي اومد کنارم و با سنگدلي تمام بهم گفت که بچت در خطره . ضربان قلبش کند شده . بايد سعي کنيم زنده نگهش داريم .

واقعا سر ياسين با پرستارها و دکترهاي دلسنگي روبرو شده بودم . منو سريع آماده کردند . همسرم صبح سري به مامان زده بود و چون فکر مي کرد که يک هفته ديگه وقت زايمان منه و از طرفي نمي تونست وارد بخش زنان بشه رفته بود . وقتي روي ويلچر از زايشگاه خارجم کردند و چشمم به مامان افتاد کمي روحيه گرفتم . مامان فکر کرد مي خوان منو به بخش منتقل کنن . اما من بهش گفتم که دارم مي رم اتاق عمل . مامان هم هول کرده بود و پرستاري که دنبال من در حرکت بود با کمال خونسردي به مامان گفت که بچش معلوم نيست زنده بمونه . داريم مي بريمش اتاق عمل اورژانس . تمام دنيا دور سرم مي چرخيد . 9 ماه انتظار و تحمل اون همه سختي . خدايا !

وارد اتاق عمل اورژانس که شدم يک عالمه دانشجو دورم رو احاطه کردند . من اصرار کردم که بايد دکتر خودم بياد و اجازه نمي دادم شخص ديگري بياد سراغم . با دکترم تماس گرفتند . گويا لجشون گرفته بود از اين برخوردم و منو رها کردند و رفتند . وقتي دکتر اومد با اينکه خانم مهربوني بود اومد و سرم داد کشيد که شرايطم بحراني بوده و اينکه چرا اجازه ندادم سزارين بشم .گفت که به خاطر بدفرم بودن لگن جاي بچه خيلي تنگ شده و احتمال خفگي بسيار بالاست . چون صبحانه خورده بودم بي حسي موضعي شدم و وقتي پرده سبز رنگ جلو چشمام کشيده شد ترس همه وجودم رو گرفت . شرايط روحي بدي داشتم . وقتي ماسک اکسيژن رو روي بيني ام گذاشتند باز هم ويار اومد سراغم و حالم به هم خورد . خوشبختانه يکي از پرستارها متوجه شد و سرمو برگردوند . فشارم افت پيدا کرده بود و دکتر بيهوشي انگار نه انگار که من مي شنوم براي دکتر توضيح مي داد که شرايطم خطرناکه و دکتر مي گفت که تموم شد . صداي پرستارها مي اومد . صدايي که مي پرسيد زنده است؟ زنده است؟ هيچ صدايي نمي اومد . هيچ صدايي . صداي ضربه زدن مي اومد . اما ...صداي پرستاري رو مي شنيدم که مي گفت طفلک خفه شده !

چشمامو بسته بودم و از خدا مي خواستم که منو هم با ياسين ببره پيش خودش . ناگهان صدايي شبيه صداي نيز نيز به گوشم رسيد . بچم زنده بود . اما اون همه فشار عصبي که روي من بود باعث شد که چشمامو ببندم وبا صداي بلند فقط گريه کنم و از ديدن فرزندم امتناع کنم .فکر کنم اون لحظه واقعا ديوانه شده بودم . حتي بعد از شنيدن صداي ضعيف کودکم هم نمي تونستم اون همه فشار روحي رو تحمل کنم .  حسرت از دست دادن اون لحظه هميشه ايام با منه .اما من واقعا دست خودم نبود .

ادامه دارد...