تولد نی نی بیت کوچولو- شهریور 87- قسمت اول
صبح شنبه، نهم شهریور ماه 87 ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. چون میدونستم که حداقل تا 4 روز دیگه نمیتونم برم حموم، میخواستم آخرین لحظه حموم کنم (من ملقبم به اردک). مامانم شب پیش اومده بود خونه و قرار بود 5/6 صبح بیمارستان باشیم. آروم بودم. از حموم اومدم بیرون و آماده شدم. به لیلیبیت گفتم فیلم بگیره. اون توی چنین شرایطی ظاهرن خیلی آرومه ولی از بس در باطن نگرانه حوصلهی هیچی رو نداره. هی گفت ولش کن... ولی بالاخره فیلم گرفت.
از وقتی سوار ماشین شدیم شروع کردم به فیلم گرفتن از مسیر. شب قبلش کارهای پذیرش انجام شده بود و پرستارها پرونده تشکیل داده بودند. اتاقم رو هم دیده بودم. توی محوطهی بیرونی بیمارستان پر از گل و درخت بود و من وایسادم تا لیلیبیت ازم عکس بگیره. داشتیم میرفتیم داخل که یک نگهبان بداخلاق به لیلیبیت گفت آقایون نمیتونن برن بخش زنان! لیلیبیت گفت تا طبقهی سوم که میتونم برم؟! من هم یک نگاه خشمگین بهش انداختم که دیگه حرفی نزد. سر ساعت 5/6 توی بخش بودیم. طبقهی سه شرقی. خانوم پرستار خوشاخلاق دیشبی بهم لبخند زد و گفت سر ساعت اومدی. با اینکه به پایان شیفتش فقط نیم ساعت مونده بود خودش منو آماده کرد و لباس اتاق عمل رو به من پوشوند. لباسهای نوزاد رو تحویل دادیم. رفتم تو اتاق و با مامان وسایل رو توی کمد جا دادیم. لحظات انتظار شروع شد. چون دکترم هفتهی پیش مسافرت بود اونروز سه تا عمل داشت. نمیدونستم چندمیام. لیلیبیت رفت دنبال مامانش تا بیاردش بیمارستان. من و مامان توی اتاق چند تا عکس گرفتیم و بعد هر کدوم بیسر و صدا رفتیم تو فکر.
مامان گاهی از اتاق میرفت بیرون و قدم میزد. دلم میخواست تنها باشم و مامان فهمیده بود. مادرشوهرم هم رسید. کمی حرف زده بودیم که خبر رسید نفر اول رفته تو اتاق عمل. گویا کیسهی آبش پاره شده بوده. و من منتظر موندم شاید نفر بعدی من باشم. دلم تنهایی میخواست ولی مادرشوهرم با من حرف میزد. مامانم هم توی اتاق نبود. اون خودش میخواست تنها باشه چون به شدت نگران بود. تنها نگرانی من سلامت بچهام بود. نه از عمل میترسیدم نه از بیهوشی. فقط از یه چیزی حرصم میگرفت. اونم این که همه زودتر از من بچهام رو میبینن. به لیلیبیت هم گفته بودم.
نفر دوم هم رفت توی اتاق عمل. بند ناف دور گردن بچهاش پیچیده بود. من شدم نفر سوم. به نفر اول فکر میکردم که دیگه کمکم بچهاش رو میبینه. مامان اومدو گفت اولی دختر داشته... و البته بچهی دومش بوده. گویا از اقوام دکتر و در نتیجه از اقوام خودمون بود. مامان میشناختش ولی من نه. دخترش سه کیلو و دویست گرم بوده. یعنی وزن بچهی من چهقدره؟ چه شکلیه؟ مادرشوهرم حرف میزد و من میگفتم آهان... البته قصد بدی نداشت. اون عادت داره وقت نگرانی بیشتر حرف میزنه. لیلیبیت هم تو محوطهی بیرون از بخش منتظر بود و خبری ازش نداشتم.
مامان اومد تو اتاق و گفت نفر دوم اومد بیرون... دیگه نوبت من بود. آماده شدم و به دوستای نزدیکم اساماس زدم. یه شنل آبی نفتی بهم دادن که روی لباس اتاق عمل بپوشم. آخه پشت لباس باز بود و هی میرفت کنار. پرستار اومد و من با مامان و مادرشوهر از بخش رفتم بیرون. بابام هم بیرون بود. همه با هم رفتیم طبقهی اول. جلوی در اتاقهای عمل پر از صندلی بود و پر از آدم... توی اون هیر و ویر به لیلیبیت گفتم ازم عکس بگیره که گویا جلوی این همه آدم روش نمیشد و با اخم و تخم گرفت.(نمیدونم... شاید هم مامانم عکس گرفت. یادم نمیآد!) به مامانم سفارش کرده بودم دوربین رو بده به پرستار تا توی اتاق عمل از نینی عکس بگیرن. سوپروایزر اومد و منو عملاً هل داد توی اتاق عمل. حتی فرصت نشد با لیلیبیت و مامانم خداحافظی کنم. به سوپروایزر گفتم ببخشید اگه دوربین بیارم میتونین عکس بگیرین؟ گفت حالا صبر کن. رفتم داخل و منتظر نشستم. اه... اتاق عمل سبز بود. همیشه دلم میخواست آبی باشه. نبود دیگه. یه پسر جوون هم اومد و بغل دستم منتظر نشست. نمیدونم چه عملی داشت.
دکترم اومد و گفت بهبه سلام بلفی خانوم... احوال شما؟ کمی بعد پرستار اومد و منو برد تو اتاق عمل. خوابیدم روی تخت. پرستارها منو آماده کردن. سرم زدن. سوند وصل شد... اصلن هم ترسناک و دردناک نبود. چهقدر از سوند میترسیدم! دکترم اومد و به شکمم مادهی تمیزکننده زد و پاک کرد. بعد هم منو آماده کرد: بتادین زد، گازاستریل گذاشت، پارچهی سبز کشید... همهی اینا رو توی چراغ بالای سرم میدیدم. تو فکر عکس بودم و دیگه ناامید شده بودم. توی همین حین یه پرستار خیلی خوشگل اومد تو... دوربینم دستش بود. چنان لبخند سرخوشانهای بهش زدم که فکر کنم تا آخر عمر یادش موند. یهپارچهی آبی رو وصل کردن جلوی صورتم-تنها چیز آبی اتاق عمل!- زاویهی چراغ رو هم عوض کردن. دیگه چیزی نمیدیدم. ساعت رو که سمت چپم روی دیوار بود نگاه کردم. 11 صبح. دکتر بیهوشی اومد و از همون سمت چپم گفت سلام خااانوم... خوبی؟ چه پیرمرد بامزهای بود. یه چیزی تزریق کرد توی سرمم. یه پرستار هم از سمت راستم یه چیزی گذاشت روی دهنم. احساس تنگی نفس کردم. داشتم خفه میشدم. وول خوردم و سعی کردم به زور نفس بکشم.....
ادامه دارد
قسمت اول خاطرۀ نی نی بیت کوچولو (اسم مستعار) دختر کوچولوی بلفی جون رو خوندید. ممنون از بلفی برای ارسال این خاطرۀ قشنگ و سهیم کردن ما در این تجربۀ مهم. قسمت دوم این خاطره هم فردا ارسال میشه.
پی نوشت: با اجازۀ بلفی جون، از مامان آلای عزیزکه زحمت کشیدند و قالب وبلاگ رو دیروز به این صورتی که میبینید درآوردند(کادر مشخص، فونتهای پررنگ، کدهای راحت تر برای سریع بالاآمدن و..) تشکر میکنم. ممنون مامان آلا
پی نوشت دوم ( یک مژده و خبر): کودک شیرین من که وبلاگی است در زمینۀ اطلاع رسانی در مورد مراقبت از کودک و مراحل مختلف رشد که توسط پروین عزیز به تازگی ایجاد شده . اطلاعات بیشتر رو میتونید از خود وبلاگ کسب کنید. در ضمن منتظر نظرات و پیشنهادان خوب شما مادارن عزیز درجهت هرچه بهتر کردن اون وبلاگ هم هستیم.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.