خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم یعنی از وقتی که فهمیدم باردارم تصمیمم این بود  که طبیعی زایمان کنم . دکترم هم می گفت باید صبر کنی از الان هیچی معلوم نیست و خب هفته 14 که برای تعیین جنسیت رفته بودم سونوگرافی با کمال ناباوری دکتر بهم گفت که دوقلو هستند راستش روی تخت شوک شده بودم فکر کنم یه دادی هم سره خانوم دکتره کشیدم که من هفته 7 که برای تشکیل قلب اومدم گفتی یک دونه است حالا شد دوتا ؟؟؟؟  خلاصه که وقتی دوقلو شدند دکتر گفت دیگه حتما باید سزارین بشی . این آقای دکتر ما هم چون می خواست بره مسافرت تاریخ زایمان رو هم سه هفته جلو انداخت البته اگه اون بنده خدا هم اینکار رو نمی کرد خودم حتما می خواستم چون این اواخر(ماه آخر) با 27 کیلو اضافه وزن حتی نمی تونستم دراز بکشم و شب تا صبح تو خونه راه می رفتم و از 27 فروردین هم استراحت داده بود که دیگه سرکار نرم. تاریخ زایمان رو هم 27 اردیبهشت تعیین کرد.

ساعت 7 صبح 27 اردیبهشت 86 من و همسر و مامان به بیمارستان پارس رفتیم .تا وارد شدیم دیدم عمه ام هم اومده که خیلی خیلی دوستش دارم کلی کمکم کرد . بابا تو راه بود . مامان همسر هم پروازش ساعت 7صبح می نشست و بنده خدا بعد از 24 ساعت پرواز مستقیم اومد بیمارستان .

 بعداز امضا کردن کلی ورقه  منو بردن داخل بخش و گان پوشیدم و سوند وصل کردن و یه کلاه مسخره سرم گذاشتند و روی تخت خوابوندن و با یه پرستار مردو یه پرستار زن بردنم تو آسانسور به سمت بخش جراحی . البته چون سفارشی بودم (پدر آقای همسر همکار و دوست صمیمی دکترم هستند) کلی تحویلم می گرفتند . از کنار مامان و همسرو عمه رد شدم خیلی هیجان زده بودم . 

 رسیدیم به اتاق عمل دکتر بیهوشی و دستیارش تو اتاق بودن و خودم از قبل گفته بودم بیحسی موضعی می خوام و نمی خوام بیهوش بشم دوست دارم بچه هام رو همون لحظه ببینم نه اینکه آخرین نفر باشم .دکتر بیهوشی هم که دوست پدر همسر بود کلی سربسرم گذاشت و اینکه پدرشوهرت رو راه ندادم هولم می کنه هی میگه اینکار رو بکن اینکار رو نکن   . هر چی دستیارش می گفت دکتر بذار آنژیو من وصل کنم می گفت نه سفارشیه البته به نظر من بهتر بود دستیارش وصل می کرد چون بهرحال تو این موارد واردترهستند .

اول پوست پشتم رو بیحس کرد بعد کیت اپیدورال هم وصل کرد و بعد از اون آمپول بیحسی رو زد که من هیچی نفهمیدم . چند دقیقه بعد دکترم و یه متخصص زنان دیگه باز از دوستای آقای همسرو یه متخصص جراحی عمومی و دستیارش اومدند . با کلی شوخی و خنده کارشون و شروع کردند راستش اولش یک کمی ترسیدم به دکترم گفته من هنوز بیحس نشدم یهو شروع نکنی اونم گفت نه اما همون موقع احساس کردم خالی شدم و صدای شرشر آب شنیدم  پس شروع کرده بودن چند لحظه بعد یک کشیدگی تو شکمم بدون هیچ دردی و صدای جیغ و ماما تو اتاق گفت اولیش اومد . ..

پیچیدش تو پارچه و دوباره یک کشیدگی دیگه و دومی با یه جیغ کوتاه  و سریع ساکت شد طوری که ماما یک کمی به پشتش زد و گفت گریه کن پسرک یادمه همچین دورو برش رو نگا میکرد که ماما هم گفته عجب فضولیه ها . بعدش هم که شکمم رو بخیه زدند و من از بس حواسم پیش پسرا بود که نفهمیدم کی تموم شد . و دو تا پرستار مرد گذاشتنم تو یه تخت دیگه و بردنم تو ریکاوری اونجا هم شاید 20 موندم و البته خیلی سردم بود جوری که یه سشوار گذاشتند زیر پتوم . وقتی هم گرمم شد دکترم اومد و گفت دیگه برو تو بخش همه منتظرند .

 وقتی بردنم تو بخش با دیدن همه کسانی که دوستشون دارم زدم زیرگریه . مادرهمسرو که یکسالی بود ندیده بودم تو بغل هم کلی گریه کردیم تا اینکه پسرا رو آوردن دو تا نخودچی قل بزرگتر 710/2 و قل کوچکتر 100/2 بود . (که همه می گفتن با دوقلو بودن خیلی هم خوبه البته اگه اون سه هفته هم تو شکمم می موندن بیشتر وزن می گرفتند) الان 1 سال و 4 ماهشونه . زایمان خیلی خیلی خوبی داشتم بعدش هم به هیچ وجهی درد نداشتم از روزی هم که اومدم خونه شکمم رو با کمر بند های بعد از زایمان محکم می بستم و الان به وزن قبل از زایمانم هم به راحتی برگشتم و خط برش سزارینم هم خیلی محوه و اصلا حتی اگه بیکینی هم بپوشم معلوم نیست . اگه می خواهید سزارین کنید خیالتون راحت باشه که هیچ دردی نمی کشید به شرط اینکه به دکترتون سفارش 24 ساعت کیت اپیدورال رو بکنید که معجزه است .

 

 این هم از خاطرۀ تولد دوقلوهای آریو و آرشا. ممنونم از مامان آریو و آرشا بابت ارسال این خاطرۀ قشنگ.

راستی میخواستم بدونم چطوری با بزرگ کردن بچه ها کنار اومدید؟ کسی دور و برتون بود؟ پرستار داشتید؟ سخت نبود؟ برام خیلی جالبه که بدونم.