اون روز خیلی خیلی کسل بودم و طبیعتا بی حال.بیشتر وقتم روی مبل دراز کشیده بودم.یه مدتیش هم شاینا تو بغلم بود و محمد برامون بلند بلند داستانهای کوتاه می خوند.ظهر چند ساعتی رو همون مبل خوابیدم و ساعت پنج وقتی بیدار شدم محمد گفت شاینا تب داره.

راه افتادیم به سمت کلینیک که تعطیل بود و قرار شد خودم بهش تب بر بدم.با اینکه پدر شوهرم اهل خوردن این جور غذاها نیست از همون جا  رفتیم رستوران چینی تا هوس من رو بر اورده کنیم.از غذام خیلی لذت بردم و مخصوصا که حسابی تندش کرده بودم و همش هم میگفتم نکنه این تندی ها امشب کار دستم بده.

اون شب تا ساعت یک و نیم تلویزیون دیدم.بچه توی شکمم همش تقلا میکرد.خیلی عجیب بود.تا حالا اینطور طولانی تکون نمی خورد.یکی دوساعتی مشغول بود حتی وقتی که خوابیده بودم.با توجه به نگرانی که از تب شاینا هم داشتم بقیه شب رو زیاد خوب نخوابیدم.چند بار رفتم بالا سرش و چکش کردم.چند بار هم رفتم دستشویی و یه حسی هم بهم میگفت تو امشب دردت میگیره.بخاطر همین حس هر تیر ریز معمولی هم که شکمم میکشید میگفتم آها تموم شد زاییدم.فقط همش میگفتم خدایا بذار خیالم از تب این بچه راحت شه بعد هر بلایی خواستی سرم بیار من آماده م.

ساعت هفت و نیم بود شاینا اومد تو اطاق ما.یه مدتی پیشمون دراز کشید و وقتی سرحال شد ازم خواست براش تلویزیون روشن کنم.افتاده بود رو دنده بلبل زبونیش. دیگه همچین بگی نگی خیالم هم جمع شده بود.بعد از همون یک باری که بهش تب بر داده بودم دیگه تب نکرده بود و صبح هم که بیدار شده بود حسابی سر حال بود.هرچند خیلی زود نسبت به بقیه روزها بیدار شده بود.

همون موقع ها محمد بیدار شد و رفت نشست سر کارش پای کامپیوتر.ساعت حدود های نه صبح هر از گاهی همون تیرهای شبانه می اومد سراغم.عجیب حس میکردم دیگه وقتشه.یه بار محمد رو صدا کردم و گفتم فکر کنم دارم میزام.دقیقا پنج دقیقه بعدش همین طور که دراز کشیده بودم احساس کردم ازم ترشح خارج شد (مثل همون حس همیشگی) ولی طولانی و داغ.آها خودشه دیدی گفتم من دارم میزام.

محمد رو صدا کردم و گفتم بیا که کیسه آبم پاره شد.طبیعتا دست پاچه شد ولی زود خودش رو کنترل کرد.دردم اصلا جدی نبود.در نتیجه سر فرصت همه چیزهایی که یادم بود باید تو ساکم بذارم رو ور داشتم و رفتم دوش گرفتم.یواش یواش دردهام مثل درد پر- یود شده بود.ولی مثل درد زایمان بگیر و ول کن.

محمد هم دوش گرفت و تو این فاصله من یه زنگ زدم بیمارستان و شرح حالم رو دادم که گفتن بیا بیمارستان.یه زنگ هم به خواهرم که شهرشون سه ساعت با من فاصله داره زدم و خبر دادم که خودت رو برسون.خلاصه ساعت ده بود که راهی بیمارستان شدیم.فاصله بیمارستان تا خونه ما ده تا یک ربع بیشتر راه نیست.وقتی رسیدیم محمد برام یه صندلی چرخ دار اورد تا روش بشینم.وقتی رسیدیم به بخش زنان بهمون گفتن تو اطاق انتظار بشینین تا یه پرستار بیاد سراغتون.پرستار که اومد خودش رو معرفی کرد و بهم گفت باید تست کنیم ببینیم واقعا وقتشه یا نه.

وقتی خواستیم به طرف بخش بریم بهم گفت پاشو پاشو از روی این صندلی.خودت میتونی راه بری.خندیدم و گفتم این شوهرم می خواد من رو حسابی لوس کنه.پرستار دستم رو گرفت و گفت خودم مواظبتم.رفتیم توی بخش triage .بهم گفت اول از همه باید نمونه ادرار بهم بدی.بعد هم خوابوندم و کلی کش به شکمم وصل کرد که ضربان قلب بچه و همین طور contraction های من (لحظه ای که دردم میگرفت)رو روی نمودار نشون میداد.

بعد از یک ربع بیست دقیقه ای اومد و گفت زیاد از وضعیت بچه راضی نیست و اون چیزی رو نمیبینه که دوست داره ببینه.خوب نگرانی بازم تو دلم ریخت.بهم گفت این یکی از دلایلش می تونه این باشه که صبحانه نخوردی و قند کافی تو بدنت نیست.واسم یه آب پرتغال آورد تا قند خونم زیاد بشه.بعد از یک ربع برگشت و گفت بچه حرکتهاش نرمال شده و اگه همون طور ادامه میداد مجبور بودیم فوری ببریمت اطاق عمل و سزارینت کنیم.دردهای من همچنان هر از گاهی ادامه داشت ولی خیلی نا مرتب.بهم گفت حالا وقت معاینه داخلیه.دهانه رحم سه سانت و نیم باز شده بود که دیگه مطمئنش کرد وقتشه چون گفت اگه اینقدر dilate نکرده بودی ازت می خواستیم بری خونه و وقتی برگردی که دردهات مرتب شده باشه.دیگه همه چی جدی شده بود و منتقلم کردن به اطاق زایمان.....

ادامه دارد

قسمت سوم خاطرۀ تولد مایا کوچولو رو که گلدونه جون زحمتش رو کشیدند خوندید. این نکته لازم به دکره که خاطرۀ تولد شاینا کوچولو دختر اول گلدونه هم اینجا بوده که میتونید در اینجا و ااینجا مطالعه کنید.