اطاق خیلی قشنگ و نویی بود.کلی کیف کرده بودیم.مخصوصا که من از چند ماه قبل دو دل بودم بیمارستانم رو عوض کنم یا نه چون همراه نمی تونست شب پیشم بمونه و احتمال اینکه اطاق یک تخته که فقط یک اطاق توی اون بخش بود بهم برسه خیلی کم بود. ولی نهایتا تصمیم گرفتم با همین دکتر و بیمارستان بمونم.قرار شد من یک ساعت قدم بزنم تا جاذبه بچه رو به سمت پایین حرکت بده.اگه هم این قدم زدن تاثیر نداشت برم توی جکوزی اطاق بشینم تا شاید اثر بکنه.

آخر های یک ساعت دیگه دردهام خیلی جدی شده بود.به جایی رسید که دیگه نمی تونستم حرکت کنم و دلم می خواست دراز بکشم.برای خودم آیپاد برده بودم که خیر سرم موسیقی گوش بدم تا آرامش بگیرم.ولی همین که گذاشتمش توی گوشم و صداش در اومد اعصابم بیشتر ریخت بهم و کلی به ریش خودم خندیدم.

معاینات داخلی هر نیم ساعت ادامه داشت هر بار از دفعه قبل دردناکتر.دیگه دردهام غیر قابل تحمل شده بود.التماس میکردم دکتر بیهوشی رو خبر کنین تا اپیدورال بهم تزریق کنه ولی متاسفانه دکتر بیهوشی توی اطاق عمل با یه مرض آی سی یویی بود.ساعت نزدیکهای یک و نیم بود که دیگه تمام بخش رو رو سرم گذاشته بودم.پرستارم دائما تاکید میکرد انرژیت رو با داد کشیدن هدر نده چون ممکنه دکتر بهت نرسه و مجبور شی بدون اپیدورال زایمان کنی.منم داد میکشیدم و التماس محمد میکردم که حالیشون کن بهتره من رو بکشن تا بدون اپیدورال بزاوننم.

دیگه به جایی رسیده بود که پرستارم دید من توی دردهام زور هم میزنم.بهم گفت من همینجا پیشت میمونم چون دلم نمی خواد بدون حضور من زایمان کنی.به پهلو خوابونده بودم و زانوهام رو تو شکمم جمع کرده بود.منم همچنان فریاد میکشیدم.یه بار هم یه خانوم پرستار ایرانی اومد که فکر میکرد من انگلیسی نمی فهمم و می خواست حالیم کنه که دکتر بیهوشی توی اطاق عمله.داد و فریادهای من باعث شده بود که با یه دکتر بیهوشی دیگه تماس بگیرن و ازش بخوان خودش رو به بیمارستان برسونه.

همچین که خانوم پرستار ایرانیه این حرفها رو زد دکتر بیهوشی پشت سرش وارد اطاق شد.اینقدر سریع همه چیز رو اماده کردن که  حتی وقتی دکتر می خواست بهم تزریق کنه محمد ازش خواست بذاره این دردم تموم بشه گفت من می تونم تا فردا براش صبر کنم ولی نمی خوام چون بچه هر لحظه ممکنه دنیا بیاد.قبلا هم گفتم سر شاینا اپیدورال رو با چهار سانت باز شدن دهانه رحم بهم تزریق کردن.حتی من رو لب تخت نشوندن و دولا شدم و پیشونیم رو به پیشونی محمد چسبوندم تا اپیدورال رو بهم وصل کردن ولی سر مایا اینقدر عجله داشتن من رو همون طور که به پهلو خوابونده بودن اپیدورال رو وارد کرد.چند دقیقه ای بعد دکتر بهم گفت بهتره چهت خوابیدنم رو عوض کنم و پهلو به پهلو شم تا فقط یک طرف بدنم بی حس نشه و به همه بدنم اپیدورال برسه.

دقیقا پنج دقیقا قبل از تزریق اپیدورال معاینه داخلی نشون داد که دهانه رحم هشت تا نه سانت باز شده.بعد از تزریق اپیدورال سه تا درد دیگه رو حس کردم.اولی به شدت قبلیها دومی و سومی کمتر.پرستارم همون موقع شیفتش تموم شد و همون خانوم ایرانیه شد پرستار جدید من.بعد از ده دقیقه که دردهام آروم شده بود معاینه داخلی نشون داد ده سانت کامل باز شده یا به قول اینا fully dilated.ساعت نزدیک دو و نیم بود.ازم خواستن یه مدت صبر کنم تا سر بچه پایین تر بیاد و بهتره من تو این مدت استراحت کنم چون هنوز انرژی برای زایمان احتیاج دارم.دیگه عجله ای برای زایمان نداشتم.خواهرم هم همون موقع رسید بیمارستان.سه تایی کلی از این ور و اون ور حرف زدیم.به جایی رسیدم که گفتم بچه ها من push ام میاد.یعنی دلم می خواد زور بزنم.

محمد پرستارم رو صدا کرد و تا اومد گفت بعله بچه داره میاد.اینم سرشه.از اینجا به بعد همه چیز خیلی سریع پیش رفت.ازم موقع زور زدنها می خواست تا چونه م رو کامل به بالای سینه م بچسبونم تا قدرتش بیشتر باشه و انرژیم توی صورتم جمع نشه.

شاید درست نباشه این رو بگم ولی فکر کنم این دغدغه همه خانومهاییه که طبیعی زایمان میکنن.اونم اینه که موقع زور زدن اگه مدفوع خارج بشه چی میشه.راستش من خیلی حسش رو داشتم حتی به پرستارم هم گفتم بهم گفت نگران نباش اگه هم بیاد خیلی بهتره چون جا برای بچه باز میشه و بچه راحتتر پایین میاد.به نظر من تو اون لحظات ادم تنها چیزی که واسش مهم نیست همینه.فقط می خواد بچه رو دنیا بیاره و از اون وضعیت خلاص بشه.خلاصه با چهار تا پوش از محمد خواست دکمه زرد رنگی که به  receptionist پرستارها وصل بود رو بزنه.دکتر زنان (که البته دکتر خودم نبود و دکتر شیفت بود) انگار پشت در اطاقم منتظر بود همون موقع وارد شد و گان و ماسک و دستکشش رو پوشید و یک پوش  دو پوش سه پوش سر بچه کامل بیرون اومد.

بند ناف پیچیده شده دور سرش رو باز کرد و با پوش آخری بچه رو کامل بیرون کشید.بازم بر خلاف زایمان شاینا بند ناف رو خود دکتر اون پایین قطع کرد و دیگه به محمد تعارف نزد.ساعت دقیقا سه و سی پنج دقیقه بعد از ظهر روز یکشنبه سی و یکم آگست بود.بچه رو همون موقع بردن روی تخت مخصوصش تا تمیزش کنن و قد و وزنش رو بگیرن تو این فاصله دکتر از من خواست یه پوش دیگه بدم تا جفت رو هم از بدنم خارج کنه.چند تا بخیه کوچولو هم بهم زد.

مایا با قد پنجاه و چهار سانت و وزن سه کیلو و ششصد و هشتاد دقیقا پانزده روز زودتر از روز اصلی که اول حاملگی بهم گفته بودن دنیا اومد....

ادامه دارد

 

 

پی نوشت: مایا کوچولو خواهر شاینا کوچولوست که خاطرۀ تولدش در اینجا و ااینجا ست.