تولد مایا کوچولو- شهریور 1387- تورنتو- (قسمت دوم)
دوران حاملگی مایا نسبت به شاینا تا حدودی نگران کننده تر بود.با توجه به همزمانی شروع حاملگی و شروع درس خوندن من و وجود شاینا تو خونه خیلی فرصت این رو نداشتم احساس کسلی یا خستگی بکنم هرچند به خواب ظهر شدیدا احتیاج داشتم.آزمایش خونی که توی یازده ماهگی داده بودم نرمال بود ولی توی هجده ماهگی نشون میداد که پرتئینهای خونم از حد نرمال بیشتره و این میتونه دلیل یه حاملگی با بچه با مونگول یا داون سیندروم باشه دنیا رو سرم خراب شد.
برای دو روز بعدش بهم وقت آزمایش برای آمینو سنتز دادن.دیگه برام مهم نبود اون دقیقا روز امتحان فاینال یکی از درسهام هست.مهم این بود هر چه زودتر این کار انجام بشه.وقتی جواب منفی رو تلفنی از دکتر ژنتیک گرفتم و از همه مهمتر جنسیت دخترم رو فهمیدم بازم برگشتم به همون دوران خوب و راحت حاملگیم.
وقتی موقع سونوگرافی پنج ماهگیم شد دکتر معتقد بود باید برم پیش سونوگرافی مجهز تر با وجود دکتر سونوگراف نه تکنسین.دلیل این کارش هم بخاطر برادرم (نداشته فعلی من)بوده که در زمان تولد متوجه میشن لوله نای و مریش (؟؟؟) به معده ش وصل نیست و تو همون ده روز اول زندگیش چند تا عمل هم روش انجام میدن ولی بچه نمیمونه.مامانم بعد از این جریان میاد امریکا و کلی آزمایش ژنتیک و غیره انجام میده ولی میگن که هیچی نیست و فقط یک اتفاق بوده و میتونی مجددا بدون نگرانی بچه دار بشی که بعد من دنیا میام.سر همین مساله دکتر من اصرار داشت با این حال با دستگاههای مجهز تر سونوگرافی داخل بدن بچه رو هم چک کنن تا احتمالا بچه مشکلی نداشته باشه.
سونوگرافی پنج ماهگی زیاد موفق نبود و نتونستن به خاطر کوچکی بچه همه چیز رو چک کنن.بخاطر همین تو شش ماهگی بازم بهم وقت دادن و اونجا بود که فهمیدن با اینکه مشکلی از نظر گوارشی نداره ولی جفت بچه کوچیکه.کوچیک بودن جفت باعث میشه غذای کافی به بچه نرسه و این زیاد اتفاق خوبی نیست.دکتر بهم گفت این سونوگرافیها تا آخر حاملگیت ادامه دار خواهد بود (با توجه به اینکه اینجا فقط دو تا سونوگرافی توی سه ماهگی و پنج ماهگی انجام میدن و اگر مشکلی بود تعداد سونوگرافیها رو بیشتر میکنن) چی بگم زیاد لحظه خوبی نبود وقتی دکتر بهم گفت ممکنه اگه احساس کنیم بچه رشد نمیکنه مجبور شیم زود زایمانت کنیم و به قول خودش It’s the matter of life and death.البته بهم اطمینان داد اینطور نیست تا رفتی سونوگرافی و گفتن بچه رشد نمیکنه بگیم برو بیمارستان بخواب اول یک هفته تا ده روز بهت استراحت یا bed resting میدیم.تو حالت خوابیده خون بیشتری تو ناحیه شکم جمع میشه و به بچه بیشتر خون میرسه اگر این کار هم جواب نداد باید سریع تر زایمانت کنیم.اون موقع هنوز شش ماه رو تموم هم نکرده بودم و میدونستم اگه همچین اتفاقی بیوفته بچه نارسی خواهد بود.علت کوچک بودن جفت هنوز معلوم نیست ولی بالا بودن پروتئین داخل خونم که مشکوک به بچه ای با داون سیندروم بود میتونست یکی از نشانه های کوچک بودن جفت هم باشه.(که بود).
سونوگرافیها هر دو یا سه هفته یک بار تا آخر حاملگیم ادامه داشت.این ماه آخر که بچه بزرگ شده بود هر هفته سونوگرافی داشتم.بهم پانزده سپتامبر تاریخ دنیا اومدن بچه رو گفته بودن که البته میتونست بخاطر زایمان طبیعی دیرتر یا زودتر بشه آخرین باری که رفتم دکتر روز سه شنبه بود.بهم گفت باید بچه رو یک هفته زودتر دنیا بیاریم چون همون قدر که زود دنیا آوردن بچه خطرناک بود دیر دنیا اومدنش هم خطرناکه چون ممکنه جفت مریض بشه.برای تقریبا ده روز بعد که یک هفته قبل از زایمانم میشد وقت بیمارستان گرفت تا بچه رو دنیا بیارن.غافل از اینکه دخترک شیطون ما عجله داشت و پانزده روز زودتر از روز اصلی و یک هفته زودتر از روزی که دکتر برام وقت بیمارستان داده بود دنیا اومد.دخترک کوچک من دقیقا توی همون تعطیلاتی دنیا اومد که یک سال قبلش من بچه قبلی چند روزه م رو از دست داده بودم....
ادامه دارد
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.