تولد کیاراد کوچولو- شهریور 87- ژاپن- (قسمت دوم و پایانی)
....
اتاق زایمان اتاق کناری بود. ماما دستگاه NST رو باز کرد و کریم کمک کرد که از تخت بیام پایین. حتی حوصله کفش پوشیدن هم نداشتم و پا برهنه در حالی که آویزون بودم از کریم راه افتادیم. قبلا درزمان کلاسهای بارداری اتاق زایمان رو دیده بودم و الان داشتم میرفتم که رو همون تخت صورتی رنگ پر ابهت بچه ام رو دنیا بیارم. روی تخت خوابیدم و دیگر کریم نمی تونست به کمرم دسترسی داشته باشه. بشدت میلرزیدم.پرستار برام پتو آورد و کریم رفت لحاف اتاق اینداکشن رو آورد که واقعا اگه لحاف نبود نمی تونستم با لرزش ها کنار بیام.دست چپم رو که آزاد بود زیر کمرم گذاشتم و با دست راستم که آنژیوکت داشت کنار تخت رو گرفتم. کریم دست مرا تو دستش گرفته بود و من انگشت شصتش رو با ٢ انگشتم گرفته بودم و وقتی انقباضی شروع میشد چنان انگشتش رو فشار میدادم که گاه فکر میکردم ممکنه بعدا کبود بشه!!! دست دیگر کریم رو پیشونیم بود که از یک طرف گرمای دستش کل وجودم رو گرم میکرد و از طرف دیگه نمیذاشت نور چراغ های بالای سرم اذیتم کنن. اینجا دستگاه NST مجددا وصل شد.با هر انقباض ٣ مرتبه احساس فشار دادن داشتم که با یک نفس عمیق از هم جداشون میکردم.بین انقباض ها حدود ١ دقیقه دردی نداشتم که به طرز باور نکردنی به حالت خلسه میرفتم. چشمام بسته بودند و در این بی دردی استراحت لذت بخشی میکردم.
جایی خوانده ام که حین زایمان بعد از این که دهانه رحم ٨ سانت باز شد بدن شروع به ترشح اندروفین که چند برابر از مورفین قویتر هست میکنه تا با درد مقابله بشه. شاید خلسه ها هم نتیجه همین اندروفین بوده .
بعداز چند انقباض در حین یکی از فشارها کیسه آب با صدای پققق پاره شد. صدا بنظرم چنان بلند بود که فکر کردم همه شنیدند ولی ظاهرا فقط خودم متوجه شده بودم. وقتی گفتم کیسه آب پاره شد؛ ماما ساعت رو اعلام کرد و همکارش که داشت پرونده رو تکمیل میکرد یادداشت کرد ٧:١۴ . در این لحظه لحاف رو جمع کردند روی سینه ام و پایین تخت مثل این ماشینهای ترانسفورمر قسمتهایی باز شدو تغییر کرد به شکل تخت زایمان. پاهای من در جای مخصوص بسته شد و ارتفاع تخت بالاتر رفت. یک کاوری هم روی پاهام (از زانو به پایین) بسته شد که باعث شد از سرما نلرزم. حین یک فشار ماما موقعیت بچه رو چک کرد و گفت ١+ِ یعنی هنوز وارد حلقه استخوان لگن نشده بود. و یعنی اینکه من یک درد شدید رو در پیش داشتم. بعد از چند فشار قوی مجددا معاینه کرد و با حلقه کردن دستش گفت که چقدر از سر بچه دیده میشه. کریم با خوشحالی گفت پروین نگاه کن اینقدر از سر بچمون دیده میشه!! و من چشمم رو باز کردم و حلقه ای که دیدم شاید به اندازه ۵ ریالی بود و دوباره چشمام رو بستم.
در حین فشار دادن کریم و پرستارها هم همزمان با من نفس میکشیدند و تشویقم می کردند که قویتر فشار بدم.
پرسیدم چقدر دیگه مونده و پرستارها ضمن کج کردن سرشون به یه طرف با تردید گفتند که شاید ١ یا ٢ ساعت. بنظرم زمان خیلی زیادی میومد. همون لحظه دکترم آمد.از اون هم پرسیدم که چقدر مونده و گفت ١۵ یا ٢٠ دقیقه!!!!!!!!! با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی داری منو دلداری میدی؟!!! اونم با خنده گفت میدونم که الان حتی ١٠ دقیقه برات یه سال هست؛ و من تا بخوام جواب بدم یه انقباض قوی شروع شد. دکتر گفت پروین ٢ تا نفس عمیق بکش سومین نفس عمیق رو نگه دار دهنت رو ببند و محکم و طولانی تا جایی که میتونی فشار بده اینطوری انرژیت بیشتر میشه. بعد از اون طبق گفته دکتر فشار میدادم و البته کریم و پرستارها هم همراهیم میکردند .
دکتر دستکش پوشید و دکتر نوزادان هم اومد. همه چیز برای ورود دردانه ام آماده شده بود. انگار همه باهم سوار بر موج انقباض ها بودیم. باهم نفس میکشیدیم و زمانی که من فشار میدادم بقیه تشویقم میکردند. گاه که گوشه چشمم رو باز میکردم چشمم به ٣ تا دانشجوی پزشکی می افتاد که اونروز برای آموزش اومده بودند. پشت سر دکتر و ماما ها ایستاده بودند و انگار داشتند فیلم ترسناک میدیدند.
٢ انقباض نزدیک بهم آمد که هر کدام با ۴ احساس فشار قوی همراه بود. با هر فشار احساس میکردم بافتهای بدنم در مسیر خروج بچه دارند از هم جدا می شوند. چشمهایم را بسته بودم و فشار میدادم؛ هر چند می سوختم ولی صدای شادی کریم و ماماها را می شنیدم که می گفتند یکم دیگه یکم دیگه بچه بیرون اومد اومد اومد و کریم دستم را رها کرد و رفت بسمت دوربین و من بدون باز کردن چشمهایم فشار میدادم تا اینکه حس کردم تمام هر چه درونم بود بیرون کشیده شد. سبک شدم. خالی شدم. دردهایم تمام شد. دکتر گفت شگفت انگیزه ساعت دقیقا ٨:٠٠ است. کریم گفت پروین نگاه کن و وقتی چشمهایم را باز کردم نمی توانستم باور کنم که من در وجودم او را پرورش داده ام. یک کودک نازنین و واقعی که داشت گریه میکرد. پسر من بود با همان قیافه ای که صبح تو مانیتور سونوگرافی دیده بودم. چشمهایم را لغزاندم بطرف ساعت ٨:٠٠:١۵ بود دوباره پاره تنم را نگاه کردم که همچنان مقابلم بود و بلافاصله پایین برده شد. برگشتم به طرف کریم که دوربین به دست و با شادی فراوان داشت میگفت وای خدای من!!!!! و من خوشحال و هیجان زده گفتم اصلا باورم نمیشه!! انتطارمون تموم شد!! کیارادمون دنیا اومد .!!
بعد از تولد کیاراد هیجان زده و بسیار خوشحال بودم و دلم میخواست خوشحالیم را فریاد بزنم. تمام استرس هایم تمام شده بود و روحم به آرامش رسیده بود. شاید شبیه آرامش پس از طوفان!!!
بعد از تست آپگار کیاراد را به کریم سپردند و او هم آورد برای من. بوسیدمش و سعی کردم کمی شیر بهش بدم .بعد از حدود نیم ساعت ماما آمد که کیاراد را ببرد به اتاق نوزادان. طبق قوانین بیمارستان قرار بود شب اول بچه انجا بماند.
ساعت٣٠: ۶ صبح با کریم رفتیم اتاق نوزادان. آرام خوابیده بود. گفتند آب قند خورده و ویتامین K و دستشویی هم کرده که بعد از حمام می آورند پیشمان. خیلی ناز شده بود. رنگش موقع تولد صورتی مات بود ولی صبح درست مثل یک هلو تپل و خوشمزه و خوشرنگ بود. ساعت ١١:٠٠ کیاراد را آوردند. ماما میخواست مطمئمن شود که من شیر دادن و تعویض پوشک و... را بلد هستم. همان موقع کیاراد عزیزم اولین هدیه اش را به من داد. حدس بزنید چه بود!!! یک عالمه مکونیوم ( مدفوع سیاه ) دفع کرد و من میبایست تمیزش میکردم . چقققققدر هم بد بو بود!!!!!!!!!! کیاراد بیدار بود و بهمین دلیل من سعی می کردم علیرغم خفه شدنم قیافه آرامی داشته باشم. بعد از آن زندگی سه نفره ما آغاز شد.(کیاراد با وزن 4300 گرم و قد 57 سانتی متر دنیا آمد. من هم قبل از بارداری 57 کیلو و 165 سانت بودم که 13 کیلو وزنم زیاد شده بود و بعد از یک هفته برگشتم به 58 کیلو!! و توضیح دیگه اینکه من و کریم هر دو موقع تولد بالای 4 کیلو بودیم.)
توضیح دیگری که میخوام بگم اینه که زایمان طبیعی اونطورها هم که آدم قبلش فکر میکنه ترسناک نیست. درد داره ولی قابل تحمل و موقتی هست. من 10 برابر بد از این دردی که کشیدم رو فکر میکردم خواهم کشید ولی الان میگم که اگه باز هم باردار بشم حتی تو ایران طبیعی زایمان میکنم. 2 ساعت بعد از زایمان آدم میتونه همه کارهای خودش و بچه رو به تنهایی انجام بده و خیلی زود میتونه نرمش و ورزش رو شروع بکنه.
ما 6 روز بیمارستان موندیم (جزو قوانین اینجا هست) که هر روز بچه توسط متخصص چک میشد و بعد پرستارها حمومش میکردن. من رو هم هر روز ماما چک میکرد (سی.نه و شکم و فشار خون و تب ) و روز 3 و 5 دکتر خودم که روز 6 مرخص شدیم.
****
از اینجا به بعد مطالب مفید مربوط به بعد از زایمان را به تفکیک مینویسم و امیدوارم به درد کسی بخورد.
- بعد از ژنتیک که مهمترین عامل موثر در قد و وزن جنین هست؛ تغذیه مادر در دوران بارداری هم مهم هست که تا جایی که من میدونم لبنیات استخوان بندی جنین را محکم میکند و غذاهای نشاسته دار در ماههای آخر وزن جنین را زیاد میکنن.
- در حین زایمان برای من تمرکز روی تک تک انقباض ها و نه درد حاصل از آنها و همینطور فکر کردن به موقعیت جنین که برای تولد در حال تلاش هست در آسان تر شدن تحمل درد خیلی موثر بود.
اگر امکان حضور کسی بعنوان همراه باشد میتواند با ماساژ و حمایت روحی خیلی زیاد کمک کننده باشد. همانطور که همسر من بینهایت کمکم کرد.
-تنفس منظم با شروع انقباض علاوه بر اینکه از هیپوکسی (کمبود اکسیژن) جنین جلوگیری میکند؛ باعث میشود اکسیژن کافی به مغز خودتان برسد و در نتیجه انرژی بیشتری خواهید داشت و درد را کمتر حس خواهید کرد.
توضیح اینکه بهنگام انقباض تبادل اکسیژنی جنین از طریق جفت برای مدت کوتاهی قطع میشود که بهمین دلیل ضربان قلبش افت پیدا میکند. پس به تنفس های مادر بیشتر نیازمند است!!
-اپی زیتیومی اصلا چیز بدی نیست و باعث جلوگیری از پارگی احتمالی بصورت نا منظم میشه. خوب شدن جای بخیه اپی زیتیومی تمیز تر از بخیه مربوط به پارگی هست .
در صورت داشتن اپی زیتیومی برای نشستن در روزهای اول تشکچه های به شکل دونات (دایره با وسط خالی) برای جلوگیری از درد تماس جای بخیه خیییییلی مفید هست. خوشبختانه تو بیمارستانی که من بودم داشتند.
من بخاطر بخیه هام از توالت رفتن میترسیدم که اضافه کردن روغن زیتون به غذا مشکل را رفع کرد!!!!
- برای شب اول بعد از زایمان ماما این نرمش ها رو بهم توصیه کردکه انجام بدم. ١- بطور متناوب چند بار با شکم و چند بار با قفسه سینه نفس بکشم ( بنظرم برای تخلیه خون رحم موثر هست.) ٢- چرخاندن مچ پا و کشیدن پا به سمت بیرون در امتداد ساق پا و به سمت داخل روی ساق پا.( بنظرم برای جلوگیری از ادم و کمک به دفع سریعتر آب جمع شده در بدن و نیز کمک به جریان خون موثر هست.)
- شیر دادن و مشکل خونریزی از س .ی .ن .ه که من هم داشتم و به توصیه ماما چند روز صبر کردم و خود بخود برطرف شد. درد مربوط به ن.و.ک. س.ی.ن.ه هم بعد از چند روز شیر دادن پیش اومد و با استفاده از یک مخلوط روغنی گلیسیرینه بر طرف شد.همینطور برای رفع درد مربوط به پر بودن س.ی.ن.ه ماما بهم توصیه میکرد هنگام شیر دادن روی گره های ایجاد شده در سینه (ناشی از تجمع شیر) فشار بدم که این موضوع هم در تخلیه س.ی.ن.ه موثر بود.
- بی اختیاری ادرار در اثر شل شدن عضلات کف لگن که با انجام تمرینات کگل قابل برگشت هست.


مرسی پروین جان بابت ارسال این خاطرۀ پرو پیمون و قشنگ و توصیه ها.
پی نوشت: عکسهای قشنگ کیاراد کوچولو رو هم ضمیمه کردم. ببخشید پروین جان که زودتر نتونستم این کار رو بکنم.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.