تولد باران کوچولو- اسفند 85- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
روز 20 اسفند 85 رفتم بيمارستان ..... انقدر دلم كوچيك بود كه تا برگه زايمان رو نشون نداديم مسئول آسانسور درب رو برامون نزد ..... رفتم توي اتاق و پرستارها شروع كردند به كار اجازه دادند تا قبل از رفتن همسرم رو ببينم باهاش حرف زدم و نمي دونم چرا اشك هام بند نمي اومدند .....
دكترم اومد _خانم دكتر حاجي باقري .. بيمارستان كسري _ كلي سربه سرم گذاشت و گفت كه بيمار يكي از دكترها دچار زايمان زودرس شده و دكترش نيست و بايد اول اون عمل بشه ..... نمي دونم چه قدر بعد رفتم توي عمل و دكتر بيهوشي اومدو من ديگه هيچي نفهميدم... تا وقتي كه با صداي پرستاري كه بهم مي گفت نكن بخيه هات پاره ميشه .... به هوش اومدم.
بي نهايت سردم بود واقعا داشتم يخ مي زدم ... من خيلي بد به هوش مي آم و معمولا به تهوع .... همون موقع كه به هوش مي اومدم. انقدر تقلام زياد بوده كه پرستاره بهم گفته نكن .... انگار من دست خودم بود ...فقط از اتاق ريكاوري سرماي بيش از حدش رو يادمه ..... و بعد گذاشتنم توي تخت اتاق خودم كه كلي بد و بيراه به پرستارها و اونهااي كه من رو جابجا كرده اند گفتم ... اومدن و رفتن آدم ها رو اصلا نفهميدم ... ولي ان جور كه تعريف مي كنند فقط مي گفتم من تا 2 ساعت ديگه مي ميرم .... دختركم به دنيا اومده بود ....
وقتي به من نشونش دادند فقط مي گفتم ببين چه قدر خوشگله .... وقتي به بابش نشونش دادند كلي داشته كولي بازي در ميآورده ولي وقتي باباش باهاش حرف زده آروم شده و به باباش نگاه كرده .... وقتي آوردنش كه شير بهش بدم فهميدم كه من هم مشكل مامان محمود رو دارم و اون روز نتونستم كه به دختركم شير بدم و من عاشق شير دادن بودم ...
فردا صبح دكترم اومد راه رفتم و مرخصم كرد و برايم يك پد براي رفع مشكل شير دادنم گرفت كه البته مشكل من رو حل نكرد .... اينم براي مامان هايي كه ني ني تو دلشون دارند .بگم كه حتما بعد از عمل كه اجازه پيدا كردند چيزي بخورند راني هلو بخورند كه مشكلات بعد از عملشون خيلي كمتر ميشه ... الان كه فكر مي كنم و خاطرات مامان هاي ديگه رو مي خونم مي بينم هنوز هم دوست نداشتم طبيعي زايمان كنم ولي اپيدورال چرا ... نمي دونم چرا بهش فكر نكردم اون موقع ... شايد به خاطر اين بود كه مي گفتن عوارض زيادي داره .... ولي هميشه حسرت ديدن دختركم در بدو ورودش به اين دنيا در دلم مي مونه ....
تا يك ماه تمام سعي ام رو كردم تا شير خودم رو به دختركم بدم ولي هم اون خيلي كوچيك بود و هم دهان خيلي كوچكي داشت و هم من مشكل داشتم ... و موقع شير خوردن انقدر گريه مي كرد كه ديگه هيچ تواني براي مكيدن براش باقي نمي موند و خوابش مي برد و مدام وزنش داشت كم ميشد ... وقتي بردمش دكتر گفت تلاشت بي فايده است و بايد بهش شير خشك بدي ....
روز اول كه شير خشك بهش دادم انقدر گريه كردم و اون انقدر با تعجب شير رو خورد و تا خود صبح خوابيد كه خودم هم دلم براي گرسنگي كشيدن هاي اين چند وقتش سوخت .... اميدوارم دختركم بدونه كه من تمام تلاشم رو كردم كه اون شير من رو بخوره و من بهونه اي براي شير ندادن بهش نياوردم .... ولي شايد اين براي اون بهتر بوده .... بعد از اومدنم به خونه همون روز اول درد وحشتناكي تمام بدنم رو گرفتم طوري كه احساسا كردم ريه هايم هم فلج شده اند و حتي فرياد هم نمي توانستم بكشم ... تمام توانم را جمع كردم و صداي ناله مانندي از گلويم خارج شد كه اصلا گوياي دردي كه مي كشيدم نبود .... ولي غير از اون درد ديگه اي نداشتم و حتي يكي از واكسن هاي دخترك رو كه بيمارستان كسري نداشتند و گفتند بايد برم بيمارستان پاستور نو .... خودم بردم زدم و خيلي زود هم سرپا شدم ... فقط چند روز اول امكان خوابيدن كامل وجود نداشت و بايد نيمه خوابيده بودم تا بتوانم از جام بلند شم ...
با تشکر از مامان باران عزیز برای ارسال این خاطره و پاسخی که به سوالات پست قبل دادند. فکر کنم یک سوال باقی مونده فقط.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.