شش ماه از ازدواج ما می گذشت، شاید اینطور گفتن ناشکری باشه ولی من و همسرم بچه نمی خواستیم یعنی حداقل دو سال اول زندگیمون بچه نمی خواستیم و من با همه علاقه ای که به بچه های کوچولو داشتم و دارم بخاطر ترس از زایمان کلا از خیر بچه گذشته بودم و شوهرم هم گذاشته بود به تصمیم خودم ولی پسرکم باید میومد و اومد چون من بیستم مرداد باید پر.یود می شدم ولی هجدهم مرداد حامله شدم و خوب منو به این نتیجه رسوند که با قسمت نمی شه جنگید.

کلا بارداری راحتی داشتم و ویار من فقط این بود که کلا گوشت و مرغ و ماهی رو نمی تونستم بخورم که به توصیه دکترم با حبوبات جبرانش می کردم.

من  چون قدم بلند بود (173) و وزنم به نسبت قدم کم بود (50) تا 6 ماهگی اصلا مشخص نبود که حامله هستم یادمه که تمام پاییز رو پالتو های سالهای قبلم رو که همه اندامی بودن رو پوشیدم و توی 6 ماهگیم یه بار زن عموی شوهرم که بعد از 5 ماه منو می دید گفت الهام خانوم شنیده بودم که باردارید خدای نکرده اتفاقی افتاده؟!! و وقتی که گفتم نه با تعجب نگام کرد و گفت خوش به حالت اصلا معلوم نیست که حامله هستید.

ولی از ماه هفتم به اون ور فشارم رفت روی 13 و شروع کردم به ورم کردن ...

هفته چهلم من طبق سونو می بایست 5 اردیبهشت تمام می شد. همه هم به من می گفتن که تو زایمان خیلی راحتی خواهی داشت حتما طبیعی زایمان کن (حالا از کجا احساس کرده بودند خدا می دونه)

منتها من بدلیل ترس زیادی که از زایمان داشتم خیلی برای دکتر تحقیق کردم و بالاخره دکتر قاسمی طباطبایی رو انتخاب کردم در مورد زایمان های ایشون چیزهای مثبت زیادی شنیده بودم ولی باز هم می ترسیدم ... این آقای دکتر به گفته خودشون 47 ساله که زایمان می کنن ... مطبشون هم خیابون ولیعصر روبروی بیمارستان دی ساختمان پزشکان دی هستش.

ایام نوروز من توی ماه نهم بودم و خوب سال نوی نسبتا بدی رو گذروندم چون همه خانواده شوهرم رفتن مسافرت و خانواده خودم هم که ساکن تهران نیستن گفتن چون برا زایمانت می خوایم بیایم پس الان نمیایم ... دکترم هم رفته بود مسافرت خارج از کشور و این هم استرس منو بیشتر کرده بود که اگر یه وقتی دردم بگیره چکار باید بکنم؟!

همه دوره بارداری من راحت بود بجز ماه آخر که بعد از ظهر ها درد زیادی بسراغم میومد جوری که شوهرم هم پا به پای من گریه می کرد ولی چون دکترم گفته بود که 17 فروردین برمیگرده منم حاضر نبودم پیش دکتر دیگه ای برم ...

بیستم فروردین تولدم بود و شوهرم هم بگفته خودش می خواست منو سورپرایز کنه روز 16 فروردین مهمون هم دعوت کرده بود ...

روز 18 که رفتیم پیش دکتر با گریه بهش گفتم که خیلی اذیت شدم این روزا و دیگه از خودم و حاملگیم و همه چیزم حالم بهم می خوره ... اونم که این حال منو دید گفت فردا رو با شوهرت خوش بگذرون و از آخرین روز دو نفری بودنتون لذت ببر پس فردا بیا تا زایمانت کنم ... گفتم که ولی من میخوام طبیعی زایمان کنم (حالا از یه طرف گریه می کردم که خسته شدم از یه طرفم می خواستم طبیعی زایمان کنم) دکتر قاسمی هم گفت ببین دخترم من چون وسواس دارم باید از اول تا آخر مرحله زایمان مریضم بالا سرش باشم و چون سنم بالا رفته نمی تونم بخودی خود مریضی که طبیعی زایمان می کنه رو قبول کنم مگه اینکه مریضم زودتر از موعد دردش بگیره (البته از روز اول گفته بود من طبیعی زایمان نمی کنم) شما هم من مطمئنم که اصلا زایمان طبیعی نمی تونی داشته باشی حالا اگه می خوای طبیعی زایمان کنی من تورو به یکی دیگه از دکترای بیمارستان دی معرفی می کنم ولی اگه از من می شنوی بعد از 47 سال زایمان کردن شما درد طبیعی رو می کشید بعد سزارین می شید پس کارتو دو تایی نکن و یه باره سزارین شو با این حال حق انتخاب داری ...

 شوهر من کلا به دکتر ها خیلی اعتماد داره و می گه اگه همه متخصصن پس چرا فقط بعضی ها مطب دارن هرکی فکر می کنه متخصصه و می تونه در مورد یه مسئله نظر بده بره یه تابلو مطب بزنه تا ما بریم پیشش برا معاینه ..

من اصلا حواسم نبود که پس فردا بیست فروردینه و روز تولد خودم قبول کردم و از در مطب که اومدیم بیرون دیدم شوهرم تو فکره ... ازش پرسیدم مشکل چیه؟ گفت هیچی فقط بیستم تولدته و منم برنامه داشتم واست چرا قبول کردی؟!!!! و من تازه فهمیدم که چکار کردم دوباره برگشتیم مطب و به دکتر گفتیم که پس فردا تولدمه و نمی خوام بچه روز تولد خودم دنیا بیاد بذارید بیست و دوم به بعد ... ولی دکتر گفت که با بیمارستان هماهنگ کرده و دیگه نمی شه تاریخشو عوض کنیم بیستم هم حتما بیاید ... (دکتر قاسمی رئیس هیئت مدیره بیمارستان دی هستن)

به مامان که زنگ زدم گفت آخه من یه روزه چجوری بلیط هواپیما پیدا کنم بیام الان همه که بچه ها درس دارن بابات هم باید بمونه پیش بچه ها... ضمن اینکه مادرم بهمن ماه یه عمل دیسک کمر داشتن که 12 ساعت تو اتاق عمل بودن و تا شش ماه نباید حتی یه پله هم بالا می رفتن و خونه ما 70 تا پله داشت بدون آسانسور ... منم گفتم خوب نیاید ولی گویا قسمت بود که بلیط هواپیما گیر اومد مامان اومدن بهمراه خواهرم که دانشجوئه و یکی از امتحانا لغو شده بود و تا 4 روز بعدش یعنی 23 فروردین می تونست تهران بمونه روز 19 فروردین بجای خوش گذرونی ساعت 7 صبح رفتیم فرودگاه دنبال مامان و چون مامان و خواهرم ساعت 5 صبح پرواز داشتن رفتن خوابیدند و من مشغول خونه تمیز کردن شدم و ناهار پختن و از بعد از ظهر دیگه توی استرس عمل فردا بودم ...

 می ترسیدم آخه تا حالا تو اتاق عمل هم نرفته بودم و مامان اینا هم بجای انرژی مثبت همش می گفتن تو باید طبیعی زایمان می کردی من زایمان هام همه راحت بودن خواهرام هم راحت بودن تو هم باید طبیعی زایمان می کردی بعدم تلفن ها شروع شد که آره تو باید طبیعی زایمان می کردی و داری اشتباه می کنی و از این حرف ها ...

پایان قسمت اول

 

با تشکر از مامان متین عزیز برای ارسال این خاطره. منتظر قسمت دوم این خاطره هم فردا باشید