سلام شايد همه اونهايي كه قبلا وبلاگ مارتيا را خوانده اند بدانند كه من سزارين شدم .مي خواهم خاطراتم و عقايدم را بنويسم .اما اول بايد يك اشاره كوچك به قبل تر ها بكنم گذشته اي نه چندان دور و نه چندان خوشايند كه متاسفانه هنوز از يادم نرفته و چندان هم بي ربط به جريان سزارين من نيست . من مامان مارتيا (كه اسمم را براي اولين بار اينجا مي نويسم ) (افشان ) هميشه و هميشه حتي قبل از باردار ي و شايد ازدواج به زايمان طبيعي اعتقاد داشتم بگذريم از دلايل متعددي كه براي خودم داشتم كه مجال بحث اينجا نيست .مي دانستم هر دو سختي هاي خاص خود را دارند كه براي سزارين بيشتر است شايد دردهاي زايمان طبيعي بيشتر باشد اما چون مدت كوتاه تري دارند بهتر از دوران نقاهت طولاني سزارين است . درست مثل اينكه از مجرمي بپرسند براي مجازات 5 روز حبس انفرادي بهتر است يا 15 روز حبس عمومي .!! زمستان 84 مامان باردار شد .خوشحال و شاد . وقتي رفتم سونو گرافي و جوابش را گرفتم به همسرم زنگ زدم گوشي را برنداشت د رحين رانندگي كاري كه هرگز نمي كنم با موبايل به همسرم چند بار تماس گرفتم تا گوشي را برداشت وقتي سلام كرد بهش گفتم :تو باباي يك ني ني يك سانتي متري! چرا گوشي همراهت را جواب نمي دهي ؟؟؟و شادي همسرم... مابقي را نمي گويم .فقط مي خواستم بدونيد من و همسرم چقدر خوشحال بودم اما اين خوشحالي ديري نپاييد در اسفند ماه يك روز تلخ من يك لكه بيني كوچك داشتم چيزي كه انقدرناچيز بود كه شايد اگر كس ديگري بود بدون وسواس ها ي من اصلا متوجه نمي شد .رفتم دكترگفت قلب بچه نمي زنه .يك هفته تمام من ان جنين 10 هفته اي را در درون خودم نگه داشتم به اميد انكه دكترجايگزين دكتر خودم (كه به مسافرت رفته بود )اشتباه كرده باشه .اصلا باور نكردم . اصلا . بعد از يكهفته علايم دوباره برگشت شديد تر از قبل .اين بار رفتم پيش معروف ترين پزشك شهرمان كه قبلا هم خودم انجا پرونده داشتم خبر مرگ كوچولو را تاييد كرد . وگفت كه بايد سريع كور*تاژ كنم . يك روز تلخ يك روز سرد و غمگين با اطرافياني كه حتي به من اجازه ندادند گريه كنم رفتم بيمارستان و ... . وقتي به هوش امدم جدا از دردهاي روحي سر درد عجيبي داشتم فكر مي كردم يك 18 چرخ با تمام بار اهنش روي سرم ايستاده . شب عيد جواب ازمايش پاتو بيولوژي تاييد كردكه اون موجود كوچولوي درون من واقعا يك انسان بوده كه من 2 ماه و نيم باهاش حرف زده بودم . در ادامه متوجه مي شويد كه چرا اين مطالب را اينجا مي نويسم . درد از دست دادن كوچولو مدتها تا وقتي كه باردار شدم روي دلم ماند و هنوز هم گاهي به ان كوچولويي كه قرار بود 15 مهر 86 به دنيا بيايد فكر مي كنم . بعد ار ان اتفاق كلي به هم ريخته بودم برايم باورش سخت بود پزشكم مي گفت تا 3 تا سقط طبيعي است و اصلا جاي بررسي نداره اما وضعيت من را كه مي ديد !!!! كلي برايم ازمايش خون و ژنتيك و... هر كاري كه لازم بود انجام داد كه همه نشان داد كه هيچ مشكلي نيست و بهم گفته شد دليل اصلي اش استرس بوده . اين استرس هم ماجرايي داره شنيدني كه از حوصله اينجا خارج است . به هرحال من زمستان 85 باردار شدم همه شما يادتان مي ايد (اونهايي كه تو روزهاي بارداري وبلاگ من را مي خواندند ) كه من پر از استرس بودم و نگراني حالا دليل نگراني ها ي من را مي فهميد وقتي مارتيا 2 ساعت تكان نمي خورد من چه حال داشتم .بگذريم . از اول باردري به دليل سقط قبلي به مدت 4 ماه استراحت مطلق و بعد استراحت نسبي داشتم تو 4 ماه اول فقط برا ي ضروري ترين كارها از جا بلند مي شدم و بعد از 4 ماه هم پياده روي، خيابان گردي ،رانندگي و ... ممنوع بود. براي خريد هم هر موقع مي رفتم توي مغازه ها مي نشستم .(سيسموني ) دلم مي خواست طبيعي زايمان كنم دوست داشتم حالا كه 9 ماه است خوابيده ام و حتي در 4 ماه اول ليوان اب و قرص را هم مادرم به دستم مي داد بعد از9 ماه بتوانم زود دوران نقاهت را طي كنم و خودم برا ي بزرگ كردن پسرم سرپا باشم . دوست نداشتم با زايمان سزارين دوباره يك ماهي را تقريبا بدون فعاليت بمانم . مارتيا خيلي دير چرخيد تقريبا تو ماه اخر . فكر كنم اواخر ماه هشت بودم كه دكترم برايم برگه پذيرش نوشت و گفت: سزارين. گفتم نه خواهش مي كنم من دوست ندارم گفت ببين ممكن است تو 10 ساعت درد داشته باشي من كه نمي توانم 10 ساعت بالاي سر تو بايستم بايد بسپارمت دست ماما اگه خدا ي ناكرده جفت كنده بشه يا كيسه اب پاره بشه ؟؟؟ بگذار اين يكي را سالم بگذارم تو بغلت خيالم جمع بشه !!! گفتم ولي اخه من اصلا سزارين دوست ندارم گفت ميل خودت است به هر حال طبيعي ريسك هايي داره ؟ منتظر جواب من ماند تو لحظات كوتاهي سبك سنگشن كردم نمي دونستم چقدرحق داره البته مي دونم كه تو بيمارستان ها ي ايرا ن امكانات خوبي نيست و خود دكتروقتي مي گه نمي توانم به ماماها اعتماد كنم و تو را بسپارم دستشان (با عرض معذرت ار جامعه ماماها اين حرف دكترم بود ) ديدم هميشه بايد جانب احتياط را نگه داشت با كلي دلخوري قبول كردم . حالا هنوز كه ماهها گذشته بعضي وقت ها فكر مي كنم ايا تصميم درستي گرفتم يا نه ايا بايد ريسكش را در قبال زايمان طبيعي به جان مي خريدم يا اطمينان از سلامتي پسركم مهم تر بود مي دونم موهبت و نعمت بزرگي را از دست دادم كه لحظه تولد نديدمش و صدايش راهم نشنيدم .اما اين را در قبال اطمينان صد در صد از سلامتي اش پذيرفتم . وقتي هفته اخر رفتم سونو بهم گفت بچه چرخيده اما سرش يك هفته از سنش بزگ تر است اگه لگنت كوچك باشه نمي تواني طبيعي زايمان كني . يك خورده دلم گرم شد به اينكه شايد اصلا چاره ها اي نبوده . بقيه را در فرصت ديگه اي مي نويسم چون فكر مي كنم خيلي ديگه مانده پس بهتر است كه سرتان را بيش ا زاين درد نياورم .