محمود کوچولو- اردیبهشت 1385- مصر
من دوران زایمان بدی نداشتم و در فصل زمستان هم بارداری برام خیلی بهتر بود. بهرصورت همه مادرانی که اولین بار باردار هستند، همه دچار دردهای نابهنگام و تغییرات مختلف جسمانی هستند که من هم با حساسیتهای خودم زمانی طول کشید که بهشون عادت کنم. بهرصورت زایمان من تا هفته ۳۹ بدون هیچ مشکلی بود و در تمام دوره سوم حاملگی هیچ دردی نداشتم. هفته های آخر هر هفته برای چک آپ پیش دکتر میرفتم و در هر بار ویزیت دکتر میگفت که بچه با اینکه در موقعیت خوب و سرش به سمت پایین قرار داره، ولی هنوز داخل لگن نشده. در آخرین ویزیتی که داشتم دکتر باز هم حرف خودش رو تکرار کرد و با اینکه دو سه روزی به تاریخی که برای زایمان تخمین زده بود مونده بود، به من پیشنهاد داد که با سزارین بچه رو متولد کنه! برای من که تمام همت خودم رو بسته بودم که یک زایمان طبیعی داشته باشم خیلی سنگین بود که این موضوع رو قبول کنم و گفتم که صبر کنیم ولی دکتر با قاطعیت تمام برامون دلیل آورد که اگه بیشتر صبر کنیم، سر بچه سفت تر میشه و زایمان طبیعی غیر ممکن تر، و در آخر هم با کشیدن درد باید سزارین کنم. با این حرفها باعث شد که هم شوهرم و مادرم بیشتر نگران بچه و من باشند و در آخر تصمیم گرفته شد که برای پنجشنبه همون هفته که روز زایمان از قبل تخمین زده شده بود من رو زایمان کنند.
بدون تجربه بودن دراین مساله یکی از دلایل بزرگی بود که من به این عمل تن دادم. شاید، باید با یک دکتر دیگر هم مشورت میکردم ولی در اون زمان فقط به سلامتی بچه فکر میکردم و به حرفهای دکترم ایمان داشتم. متاسفانه الان که کتابهای مختلف رو برای زایمان دوم میخونم میبینم که حرفهای خانم دکتر اصلا صحیح نبوده و سر بچه بعد از ۴۰ هفته باز هم قادر به عبور از مجرای مادر هست و معمولا در زایمان اول هرگز بچه تا زمان قبل از تولد داخل لگن قرار نمیگیره! و همه اینها باعث شد که بیشتر به زایمانی که در راه دارم دقت کنم.
بهرصورت شب قبل از زایمان با یکی از دوستانم که اون هم سزارین کرده بود صحبت کردم و اون هم من رو دلداری داد که خیلی راحت خواهد بود و حتی از زایمان طبیعی آسون تر هست و خیلی زود سرپا خواهم بود.
صبح ساعت ۷ ما راهی بیمارستان شدیم که البته از منزل ما مسافت زیادی فاصله داشت ولی یکی از بهترین جاهایی هست که میشه در قاهره در اون زایمان کرد!. بعد از انجام مراحل اداری و گرفتن اتاق به همراه مادرم و خانواده شوهرم که برای اومدن نوه شون از اسکندریه اومده بودند در اتاق منتظر موندیم و حوالی ساعت ۸ اومدند و من رو برای عمل آماده کردند. وسایل محمود رو هم از ما گرفتند و بعد از پر کردن یک سری فرم من رو به طبقه پایین تر برای عمل جا به جا کردند. در درونم خیلی از اینکه بی هوش باشم و هیچ چیزی حس نکنم و بچه ام رو در اولین لحظه ورودش نبینم ناراحت بودم. از دکتر خواهش کردیم که شوهرم در بدو ورود محمود حضور داشته باشه و ازش فیلم و عکس بگیره. با اینکه میتونستم که اپیدورال استفاده کنم و خودم اون لحظه رو ببینم ولی حاضر نشدم که حس بریدن خودم رو هم تجربه کنم!. نمیدونم، ولی دلم نمیخواست که توی اون اتاق که همه سبز پوشیدن و بوی الکل و دوا میده بیدار باشم پس خوابیدن بهتر بود. من رو به اتاق عمل منتقل کردند و دکترم شروع به شوخی و خنده کرد و از اینکه چرا اسم محمود رو انتخاب کردم و ربطی به رییس جمهورمون داره پرسید؟! در همین حال بود که داروی بیهوشی رو بهم زدند و دیگه چیزی نفهمیدم......
وقتی که چشم باز کردم صدای خنده مادرم و مادر شوهرم که بالای سرم صحبت میکردم رو شنیدم ولی اینقدر گیج بودم که نمیتونستم تمرکز کنم تنها سوالی که میکردم این بود که بچه کجاست و حالش خوبه؟ همه چیزش سالمه؟ بعد از چند دقیقه محمود رو آوردن و روی سینه ام گذاشتن. تا اون لحظه اصلا حس درد رو در وجودم نداشتم و همش به فکر دیدن محمود بودم. پسر کوچولوم رو تر و تمیز روی سینه ام گذاشتند و پرستار سعی میکرد که بمن کمک کنه که بهش شیر بدم ولی من ضعیف تر از این بودم که بجز بوسیدنش کاری انجام بدم. خلاصه بعد از مدت کوتاهی محمود رو بردند و از پدرش هم اجازه خواستند که ختنه اش کنند و شوهرم هم همراه پرستار رفت که حضور داشته باشه. بعد از یکی دو ساعت دو پرستار اومدند و خواستند که بدنم رو بشورن و اتاقم رو قرار بود عوض کنند. تا اون لحظه هیچ حرکت خاصی انجام نداده بودم وقتی تلاش کردم که از جام بلند شم انگار یک بسته سنگ توی شکمم قرار داده باشند از زور درد نمیتونستم سرپا بایستم. با هر تلاشی که بود من رو بردند و شستند و به اتاق جدید انتقال دادند. در فواصل مختلف محمود رو برای شیر دادن پیش من میاوردند ولی در اون زمان محمود از گلوکزی که بهش داده بودند سیر بود (یک اشتباه دیگه که توی بیمارستان ها انجام میشه )و هیچ علاقه ای به خوردن شیر نشون نمیداد. زمانی که برای عوض کردن از من جداش میکردند حس بدی میگرفتم و دلم میخواست که پیشم باشه. هنوز هیچ حس خاصی بهش نداشتم. دلم میخواست بشناسمش ولی در اون وضعیت دردی که من داشتم، فقط لازم بود بخوابم. بیرون اتاق ما تا ساعت ۱۱ هنوز مردم در حال رفت و آمد بودند و انگار نه انگار که اینجا بیمارستان هست. ولی خوب مگه نه اینکه اینجا مصر هست و همه چیزش هم همینطوریه؟!
تمام طول شب از عرق سرد پشتم خیس بود و با درد بسیار شدیدی که داشتم نتونستم بخوابم. بیچاره مادرم همراه من طول شب رو سپری کرد و یکبار نیمه های شب محمود رو خودم خواستم که بازهم سیرش کرده بودند و شیری از من نخورد. روز بعد از ابتدای صبح مادرم از من خواست که بلند شم و راه برم. این بدترین قسمت بعد از زایمان بود. اون درد لعنتی چیزی نبود که بتونی باهاش سرپا بایستی. بهرصورت بلند شدم و هر چند قدمی باید میایستادم با یک سرم بدستم و سرم که گیج میرفت. دکتر ساعت ۷ صبح بهم سر زد و خوشحال شد که دارم راه میرم و قرار شد که باز در طول روز سر بزنه. مسکن ها و آنتی بیوتیکها در سرمم همچنان ادامه داشت. عصر روز دوم برای اولین بار محمود کمی سینه ام رو گرفت که البته هنوز شیری ازش جریان نداشت ولی فقط خیلی کم و هر چقدر هم پرستار سعی کرد که بمن کمک کنه ولی ندونستن زبان در آن زمان و بی تجربه بودن بیشتر کار رو سخت کرد. روز دوم تونستم یک دوش بگیرم و کمی احساس سبکی بکنم. در روز سوم بعد از چک کردن بخیه ها و راضی بودن از وضعیت من لزومی برای موندن در بیمارستان نبود. محمود رو به ما تحویل دادند و راه و رسم عوض کردن و حمام کردن رو هم برامون گفتن. محمود دچار کمی زردی بود که باید در طول چند روز بعدش باز هم چک میشد. من و مامان و شوهرم با یه بچه سه روزه راهی خونه شدیم بدون اینکه بدونیم چه روزهای سخت تری در راهه.
از زمان رسیدن ما به خونه که مصادف بود با یک طوفان شدید شن محمود از شیر خوردن دست کشید و هر کاری کردیم که بتونم سینه ام رو بگیره، نشد که نشد. اون شب یکی از بلندترین شبهای ما بود. هیچ کس که نتونست چشم بهم بزاره من که سینه هام از شدت پر شدن شیر درد داشت و یک زخم عمیق هم در شکم داشتم و محمودی که نمیدونستیم چطوری سیرش کنیم! به موبایل دکتر اطفال که توی بیمارستان ما رو راهنمایی کرده بود زنگ زدم پیشنهاد داد که بهش محلول گیاهی بدم و فردای اون روز محمود رو ببریم که ببینه. ولی اون داروی گیاهی که بچه کوچولوی ما رو سیر نمیکرد! بهرصورت وقتی فردای اون روز دکتر، محمود رو دید پیشنهاد داد که من شیرم رو بدوشم و با شیشه بهش بدم و تلاش کنم که ما بین این قضایا سینه ام رو بگیره. یک اشتباه دیگه نتیجه گوش کردن به حرف دکتر و اعتماد داشتن بیش از حد به دکتر جماعت! بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم، ولی مدت سه ماه طول کشید تا بالاخره محمود شروع به خوردن شیر من کرد، ولی در این راه، هم بنده خیلی اذیت شدم با سینه های زخم و دردناک، هم محمود خیلی ضعیف شد. ولی با مطالعه و عوض کردن دکتر و همراهی مادرم و شوهرم تونستم این قسمت از وظیفه ام رو نسبت به محمود درست انجام بدم. لااقل همیشه از این موضوع راضی خواهم بود.
بخیه های من خود به خود از بین رفتند (در گوشت حل شدند! نمیدونم بهش چی میگن در فارسی!) و جراحت عمل هم بعد از شش هفته اول کمتر شد البته فقط از ظاهر ولی تا ماههای بعد هم هیچ حسی در ناحیه عمل نداشتم و اگه حرکت سریعی انجام میدادم میشد حس کرد که هنوز زخمی در درونم وجود داره. معمولا سفارش میشه که شش ماه اول بعد از سزارین رو حرکتی در ناحیه شکم انجام ندین چون هنوز بدن از درون زخم دار هست و ممکنه که بخیه ها پاره بشه. بهرصورت با اینکه در اون زمان قسم خورده بودم که دیگه بچه دار نشم چون اون درد قابل تحمل نبود، قسم خود بخود شکسته شد و برادر محمود بزودی به جمع ما خواهد پیوست!
در دو ماه آینده منتظرداستان زایمان دومم باشید که فکر کنم خیلی متفاوت تر از اولی خواهد بود. به امید خدا.
ممنون از مامان محمودعزیز برای فرستادن این خاطرۀ قشنگ و همینطور در میان گذاشتن تجربه شون در مورد شیر دادن و برخورد با سختیهای بعد از زایمان. انشاءالله که داداشی محمودی هم به سلامتی و خوشی تا دو ماه دیگه به دنیا می یاد و تجربۀ به دنیا آودرن این داداشی کوچولو هم زینت بخش این صفحه میشه. برای مامان محمود آرزوی سلامتی و خوشی و یک زایمان دوم راحت و خوب و کم دردسر میکنیم.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.