اتاقمون خصوصی بود و یه پنجره به منظره بیرون داشت. درختهای پوشیده از برف و یه آسمون که به شدت می‌بارید! عرفان رو برده بودن به اتاق نوزادان و من افسوس می‌خوردم که چرا در اولین دیدارمون اونطور که باید نتونستم احساس مادرانه و لذت اولین به آغوش کشیدن فرزندم رو داشته باشم. صبحانه آوردن برای همسرم و زن‌دایی‌ام و گفتن من نباید تا ۶ ساعت چیزی بخورم. دکترم اجازه داده بود که عصر از بیمارستان مرخص بشم و در عین حال مختار بودم تا فردا صبح بمونم چون به هرحال پول اتاق حساب شده بود. توی اتاق بساط تلفن‌ها پهن بود که با گوشی‌های مختلف تبریک می‌شنیدم.

بعد از یکی دو ساعت زن دایی‌ام رفت و به جاش عرفان عزیزم رو آوردن تا بهش شیر بدم. وای که چه لذت بخش بود و چه فک قوی‌ داشت. با همسرم هر دو مبهوت نگاهش می‌کردیم که چطور یاد گرفته اینطور مک بزنه. لذت مادر شدن آروم آروم اومده بود توی دلم و وقتی عرفان توی تخت شیشه‌اش کنار تختم دراز کشید و شروع به ناآرومی کرد و با اندک نوازش من روی گونه‌اش آروم شد به اوج خودش رسید. و از اون بالاتر وقتی بود که توی سکوت متعجبانه نگاهم می‌کرد. انگار یه چیزی ته دلم رو قلقلک می‌داد. همه نگرانی‌هایی که در مورد احساسم داشتم تموم شده بود و می‌دیدم که منهم مثل تمام مادرهای دیگه عاشق فرزندم هستم. می‌دیدم که برام زیباترین بچه روی زمینه. همش از همسرم می‌پرسیدم این جدا با بقیه بچه‌های دیگه‌ای که دیدیم فرق داره یا من چون مادرم طور دیگه‌ای می‌بینمش. و البته همسرم هم تصدیق می‌کرد که انگار فرزندمون چیز دیگه‌ایه! چرا تصدیق نکنه که او هم پدر شده بود. پدر یه پسر منحصر به فرد!

پرستارها و پرسنل مهربون بیمارستان مرتبا بهم سر می‌زدن و ملحفه‌ها رو عوض می‌کردن،‌ کمکم می‌کردن که به دستشویی برم (چون سرم گیج می‌رفت)، معاینه‌ام می‌کردن، ‌شکمم رو فشار می‌دادن تا باقی‌مونده محتویات اضافی رحم خارج بشه، نکات ریز و درشت رو آموزش می‌دادن و ....

در کمال تعجب بهمون گفتن برای شب باید حتما همراه‌تون یه خانم باشه و نمیشه که همسرت اینجا بمونه. به علت برف شدید پروازها کنسل شده بود و علی‌رغم اصرار شدید ما، مامان و برادرم زمینی توی اون یخبندان راه افتاده بودن ولی تا آخرهای شب نمی‌رسیدن. با اصرار، مسئول بخش رو راضی کردیم که چون کسی رو اینجا نداریم همسرم پیشم بمونه. و چه کسی بهتر از او برای همراهی در این شب اولین شب مادر بودن.  

همسر عزیزم فرزندش رو بغل کرد و توی گوشش اذان و اقامه گفت و عزیزکم چه خوب گوش می‌کرد این اولین نجوای دلپذیر رو. تازه پدر، برای پسرش حرف می‌زد و من به این ارتباط زیبا گوش می‌کردم. که چه خوب می‌گفت که "پسرم هر طور که می‌خواهی زندگی کن فقط یادت باشه بنده خوبی برای خدا باشی. یک بنده صالح و تنها اینطور هست که من و مادرت از تو راضی خواهیم بود"...

و به این ترتیب بود که عرفان عزیزم، عشق کوچیک مامان، نور چشمم ساعت ۷:۳۵ در بیمارستان مادران در یکی از سردترین روزهای سردترین سالهای قرن در روز ١۴ بهمن ٨۶ به‌دنیا اومد و به زندگی ما گرما بخشید.

فردای اون روز من از بیمارستان مرخص شدم اما پاره تنم اونجا موند. زردی گرفته بود. و چه سخت بود ترک بیمارستان در حالیکه بخشی از وجودت رو که ۹ ماه در رحم می‌پروردی تنها رها کنی و دست خالی برگردی. اما امید روزهای زیبای آینده این دوری رو تحمل‌پذیر می‌کرد.


اما چند نکته و توصیه که بنا شد تو خاطره‌هامون بنویسیم.

راستش برای نوشتن این خاطره خیلی به ذهن خودم فشار آوردم تا ماهیت دردها یادم بیاد. اما نه الان، که چند ساعت بعد از زایمان هم چیزی یادم نبود. تنها لذت این تولد و این آفرینش هست که تا ابد در ذهنم خواهد بود. به همه توصیه می‌کنم نترسن و خودشون رو از داشتن چنین تجربه‌ای محروم نکنن.

در مورد ورز‌شهای دوران بارداری که هناجون خواسته بود توضیح بدیم، راستش من خیلی اهلش نبودم. تنبلی می‌کردم. البته سر کار می‌رفتم و تحرکم بد نبود. شاید هم به این خاطر بود که دکترم هم خیلی اعتقادی به ورزش نداشت. وقتی ازش پرسیدم چه ورزشی کنم می‌گفت فقط کمرت رو صاف بگیر و کمربند ببند که قوس کمر پیدا نکنی و بعدا کمر درد نگیره. حتی یه ماه آخر رو سرکار هم نرفتم و به علت یخبندان شدید کوچه تقریبا کاملا خونه نشین بودم.

در مورد اضافه وزن، راستش من کلا آدم خوشبینی هستم و چیزهای منفی تو ذهنم نمی‌مونه،‌ اما هرچی فکر می‌کنم بارداریم خیلی راحت بود و هیچ مساله خاصی حتی ویار نداشتم. کلا ۱۴ کیلو اضافه وزن داشتم (از ۴۸ به ۶۲)،‌که الان هنوز ۲ کیلوش مونده، شاید به خاطر اینکه بعد از زایمان هم تنبلی کردم و زیاد ورزش آنچنانی نکردم (البته هر چند روز نرمش‌های روزانه داشتم).

بعد از زایمان خیلی زود خوب شدم. بدون هیچ مسکنی، حتی سردرد هم نداشتم و راحت سر پا بودم. فقط یک‌کم سرما خورده بودم که سرفه‌ها باعث می‌شد جای بخیه‌هام درد بگیره. یه چند روزی هم به خاطر بخیه‌های زیاد، خوب نمی‌تونستم بشینم. یه هفته بعد که وقت معاینه داشتم به گفته دکتر فقط یکی از بخیه‌‌ها مونده بود که اونم بدون درد کشیده شد.

از دکترم راضی بودم. دکتر نجار - بلوار مرزداران. به نظرم اگه دوران بارداری مشکل حادی ندارین، بهتره خیلی برای انتخاب دکتر وسواس به خرج ندین. هرچی نزدیکتر بهتر. دکترای خیلی مشهور و آنچنانی برای ویزیت مشکل دارن و کلی باید معطل بشین که به خصوص در ماه‌های آخر می‌تونه خیلی آزار دهنده باشه. به نظر من برای این متخصصین زایمان، به دنیا آوردن نی‌نی مثل درمون سرما خوردگیه! دیگه همشون چشم بسته هم می‌تونن، حتی ‌همونطور که می‌خونین خیلی از کشورهای دیگه اینکار رو به ماماها می‌سپارن.

من همین جوری اولین دکتر نزدیکمون رو پیدا کردم و از چندتا از مریضهاش هم پرسیدم که راضی بودن، خودم هم احساس خوبی بهش داشتم و اعتمادم رو جلب کرده بود و به نظر با تجربه می‌رسید و الکی آدم رو نمی‌ترسوند. میگن در مورد زایمان طبیعی یک‌کم قوی بنیه بودن دکتر هم نقش داره. حتما از اول تحقیق کنین که با بیمارستانهای خوبی کار کنه. به نظرم اینا پارامترهای انتخاب دکترن. البته اگه مساله خاصی باشه خوب باید بیشتر احتیاط کرد. اگه مامانهای دیگه هم مواردی رو اضافه کنن ممنون می‌شم.

بیمارستان هم خوب بود. پرسنلش هم مهربون بودن. فقط از نظر من یه بدی داشت که نمی‌دونم بدی هست یا نه و اونم این که وقتی نی‌نی‌ها زردی می‌گرفتن اونها رو تنهایی نگه می‌داشتن و شیرخشک بهشون می‌دادن یا اگه مامان شیرش زیاد بود می‌دوشید و براشون میاورد که با سرنگ بهش می‌دادن. توجیه‌شون هم این بود که بهتره بچه بیشتر توی دستگاه زیر نور بمونه.

شاید در یه فرصت دیگه در مورد زردی گرفتن هم بنویسم. چراکه به‌نظرم این مهمه که مادرهای آینده خودشون رو برای چنین چیزی آماده کنن.

و اینم یه عکس از هدیه کوچیک خدا ....

عرفان روزه

اینم آخرین عکس عرفان که در حال حاضر ۶ و نیم ماه داره

عرفان در 6 ماه و 10 روزگی