تولد عرفان کوچولو - بهمن 86 - تهران (قسمت دوم)
تو اتاق اول گفتن یه آزمایش ادرار بده. بعد رو تخت خوابیدم و به دستم سرم وصل کردن. اونجا ۳-۴تا ماما و پرستار با لباسهای صورتی مراقبم بودن که البته بیشتر با خودشون سرگرم بودن. دردها بیشتر و بیشتر میشد و کارها خیلی سریع پیش میرفت. دکترم هم اومده بود و از پیشرفتم خیلی راضی بود. خوشحال شدم. شنیده بودم دکتر برای زایمان طبیعی فقط اون آخر حاضر میشه. با وجودی که دکترم رو بدون معرفی کردن کسی، از سر خیابونمون پیدا کرده بودم! (علیرغم اعتراض خانوادهام) اما احساس خوبی بهش داشتم. با تجربه بود و مهربون و به کارش مطمئن. معاینهام کرد و به ماما آروم گفت لگنش کوچیکه! (آخه چون عرفان زود و غیر منتظره به دنیا اومد قبل از اون دکترم معاینهام نکرده بود) سریع گفتم پس اگه میخواین سزارینم کنین! دکترم خندید و گفت نه عزیزم نصف راه رو اومدی. دیگه حیفه ولش کنی.
از پنجره منظره بیرون مشخص بود و به شدت برف میبارید. دکترم همونجا شروع کرد به نماز خوندن. با خودم گفتم کاش منهم میتونستم و میخوندم. یه قران کوچولو، یه مجموعه دعا با خودم آورده بودم که اگه خیلی طول کشید بخونم و آروم بشم. ولی با دردهایی که داشتم اصلا نمیشد برم سرش.
همه داشتن در مورد سرد بودن هوا با هم حرف میزدن. ولی من غرق عرق بودم. وقتی دردهای شدیدم شروع میشد با یه مجله که اونجا بود به شدت و با تمام توان خودم رو باد میزدم و توی باد اون مثل بچگی ها که نزدیک پنکه داد میکشیدیم و صدامون محو میشد، آروم داد میکشیدم و با اینکار دردم رو خالی میکردم و حواسم رو معطوف به باد زدن میکردم. طوریکه وقتی دردم آروم میشد میدیدم که دستم از شدت باد زدن درد گرفته و از حال میرفتم .... جالبه که انگار صدام واقعا محو میشد چون یه بار یکی از پرستارها نزدیکم بود با تعجب گفت خیلی وقته درد داری یا تازه شدید شده؟! ..... یکی دوبار با کمک پرستارها از تخت اومدم پایین و یک کم راه رفتم. دکتر و پرستارها اون پشتها بودن، دیده نمیشدن ولی صداشون میومد و به خودشون سرگرم بودن ... دردهام به اوج رسیده بودن ولی همچنان به خودم میگفتم مقاوم باش دختر! هنوز اولشه! باید خودت رو دردهای خیلی شدیدتر آماده کنی ... گاهی که دیگه خیلی دردم شدید میشد احساس میکردم الانه که نینی به دنیا بیاد. صداشون میکردم که بدویین به دنیا اومد!! ولی یکی میومد و نگاهی میانداخت و میگفت خبری نیست.
دکتر یکی دوبار دیگه معاینهام کرد. دیگه ۱۰ سانت باز شده بود و شرایط طبیعی همه آماده بود و مونده بود تلاش من. دکتر مدام میگفت زور بزن و من انگار بلد نبودم. بیشتر ادای زور زدن رو درمیاوردم و بجای اینکار از ته گلو زور میزدم. با وجود پیشرفت خوب و سریعم، کار تو همون مرحله متوقف مونده بود. یادم میومد که خونده بودم تو بیمارستانهای خارجی از قبل به مادر یاد میدن که باید چطور نفس بکشه و چطور زور بزنه. دکتر میگفت تا وقتی سر نینی رو نبینم نمیتونی بری به اتاق اصلی زایمان. تازه فهمیدم اونجا اتاق اصلی نیست! .... تمام تلاشم رو میکردم و با تمام قوایی که برام مونده بود زور میزدم. اما چندان پیشرفتی نداشتم. ۴۵ دقیقهای در همین وضعیت در گیر دردهایی بودم که دیگه حسابی از توانم خارج شده بودن و بین هر دو حمله فقط یک دقیقه برای تنفس و استراحت بهم فرصت می دادن. نمیدونم دکتر چیزی دید یا بالاخره رحمش اومد و گفت ببرینش به اتاق اصلی.
اونجا یه تخت بود شبیه به اونهایی که نصفه هستن و موقع معاینه توش میشینی و پاهات رو بالاش قرار میدی. دوتا دسته هم داشته که میتونستی با کمک اونها موقع زور زدن خودت رو جلو بکشی و اینجوری کمک کنی. اونجا هم چندباری دردها حمله کردن و من درحالیکه که نایی برای فریاد زدن هم برام نمونده بود و کمکم همه انرژیم به تحلیل رفته بود، بینتیجه تلاش میکردم. در فاصله بین دردها که 1 دقیقه بیشتر طول نمیکشید دکتر بهم میگفت استراحت کن تا نیروت جمع بشه و من تقریبا نیمه بیهوش میشدم. که یهویی دکتر (گمونم برای تهییج من) گفت زود باش زور بزن تلاشت رو قطع نکن که سرش بد جاییه .... زودباش، زودباش، براش خطر داره!..... اینو که گفت دیگه حالم رو نفهمیدم. نیروم خیلی بیشتر شد. فکر کردم دیگه هیچی نمی تونه جلودارم باشه. اینجا دیگه باید خودم رو نشون بدم. من اجازه نخواهم داد پسر عزیزم در خطر باشه .... تا اونجا که امکانش بود زور زدم ...... و یهویی حس کردم یه تیکه از وجودم جدا شد. باورم نمیشد. جدا باورم نمیشد. انتظار داشتم مرحله به مرحله متوجه به دنیا اومدنش بشم ..... سبک شده بودم .... احساس خلا میکردم ..... وااای خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی به دنیا اومد؟ ..... یهویی زیباترین آواز دنیا رو شنیدم.... یعنی این بچه منه؟ من مادر شدم؟ این همونیه که این همه مدت توی وجودم نفهمیدم زندگی میکرد؟ ..... خوشحال بودم چون بارم رو به سلامت به زمین گذاشته بودم ....... یه انسان دیگه بهدنیا اومده بود. من واسطه به دنیا اومدنش شده بودم .... فرزند من بود ..... فارغ شده بودم!
با یه انقباض بعدی و کمی تلاش من و دکتر جفت هم بیرون اومد. هنوز درد داشتم و تمام وجودم در حال لرز بود. اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. نمیفهمیدم این لرزش برای درده یا احساس خوشاینده مادر شدن که دکتر گفت لرزش بعد از زایمان طبیعه .... یه پرستار داشت فیلم برداری میکرد.... داشتن عزیزم رو معاینه میکردن. گفتم سالمه؟ گفتن معلومه که سالمه. ۲۷۵۰ گرم با قد ۴۶ .... خیلی کوچولو بود. یه انسان مینیاتوری.... تو عمرم آدم به این کوچیکی ندیده بود..... همه بهم تبریک میگفتن.... پرستار فیلمبردار اومد جلو و احساسم رو پرسید و بهم گفت تاریخ رو بگم.... از درد نای حرف زدن نداشتم... دکتر داشت بخیه میزد و دردم خیلی بود. بیحس نمیشدم و از شدت درد فریاد میزدم. فریادهایی که به گفته همسرم که پشت در اتاق بود و بهش خبر پدر شدن رو داده بودن، شاید بیش از فریادهای زمان زایمان بود! با التماس از دکترم می خواستم یه بار دیگه بیحسم کنه و اون با تعجب میگفت چندین بار اینکار رو کرده و به نظرش میرسید که بیشتر از ترس دارم می ترسم تا از درد! اما هر چی بود دست کمی از درد زایمان نداشت و به گمونم یه ۲۰ دقیقهای طول کشید. کاملا عبور اون نخ دراز رو حس میکردم و باخودم فکر میکردم کی اینقدر پارگی ایجاد شده؟ یعنی واقعا دکتر اپیزیوتومی کرده (که یکی از عوامل اصلی وحشتم از زایمان طبیعی بود) و من نفهمیدم؟.... دکترم که با مهربونی میخواست حواسم رو پرت کنه میگفت برای همه دعا کن. برای خانوادهات ... اطرافیانت ... برای این پرستاره .... ذکر بگو ..... کمی آرومم کرد ولی همچنان با تمام وجود داشتم میلرزیدم.
در عین درد با خودم فکر میکردم که خدایا شکرت اونقدر هم که فکر میکردم بد نبود. خدایا ممنون. دوران بارداریم بدون کوچکترین حادثه و ویار و مشکلی گذشت. زایمان هم اونطور که دوست داشتم طبیعی و سریع. تنها دو ساعت بعد از رسیدنم به بیمارستان بود. .....
داشتن تمیزش میکردن. سرش رو دیدم که غرق مو بود .... فکر کردم به خودم رفته.... همچنان به شدت گریه میکرد ... با خودم گفتم عزیزکم چقدر درد کشیدی ... بمیرم برات دیگه تموم شد .... یهو صدای گریهاش قطع شد. گفتم چرا دیگه گریه نمیکنه؟ دکترم با خنده گفت ببینم از چند روز دیگه بازم میگی چرا گریه نمیکنه؟! آوردن دادن بغلم. هنوز بخیهها ادامه داشت و من هیچ حالی برای استقبال نداشتم. با خودم گفتم کاش نمیدانن تو بغلم. خجالت میکشیدم بگم برش دارین. الان چه موقعیه! از روی مسئولیت و شرمندیگی و درد یه بوسش کردم و گفتم فعلا برش دارین خیلی درد دارم.....
به هر ترتیبی بود بالاخره بخیهها تموم شدن. دکترم میگفت من که خیلی از بخیههات راضیم. مطمئن باش زود خوب میشه! که همین طور هم شد. در حالیکه همچنان میلرزیدم روی تخت از اتاق آوردنم بیرون. همسرم و زن داییام همچنان همونجا منتظر بودن. همسرم در حالیکه از خوشحالی اشک تو چشماش جمع بود تندتند ازم تشکر میکرد. راستش احساس خیلی خوبی داشتم و به خودم افتخار میکردم که زایمان طبیعی داشتم. همونجا ازم پرسیدن چطور بود؟ گفتم خیلی راحتتر از اونچه که تصور میکردم! البته نگفتم که همیشه خودم رو برای سختترین چیز ممکن آماده می کنم تا از چیزهای دیگه راضی باشم! .... (ادامه دارد)
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.