خاطرۀ تولد فراز- 1383 بهمن- هلند
چهارم فوریه سال 2005، یک روز جمعه بود و من هفتۀ سی و هفتم بارداریم رو طی میکردم. ما بالطبع به دلیل اینکه هنوز سه هفته مونده بود تا زمان موعد، خیلی منتظر تولد بچه نبودیم. بابای فراز روز دوشنبۀ هفتۀ بعدش ، دفاع داشت و بیشتر فکرمون رو تو چند روز اخیر، برپایی مراسم و چطور سوال کردن هیئت ژوری و این چیزها پر کرده بود.
صبج اون روز وقتی از خواب بیدار شدم یه دردی رو زیر دلم احساس میکردم مثل درد پریود، ولی اونقدر مهم به نظرم نرسید، بخصوص اینکه دیگه تو نیمه های روز احساسش نکردم. به کارهای روزمره ام و پای اینترنت نشستن و مرور سایتهای پرنت سنتر و pregnancy و دیدن تلویزیون مشغول شدم .
موقع ناهار بابای فراز اومد و یک مقدار خورش قیمه ای که از شب قبل مونده بود رو داغ کرد و خوردیم. من میلی به غذا نداشتم. شاید یک یا دو قاشق تونستم بخورم . بعد به اصرار بابای فراز مبنی بر اینکه ضعیف نشم ،یک لیوان شیرو عسل هم خوردم و رفتم دراز کشیدم. بابای فراز هم رفت دپارتمانشون تا به کارهای مربوط به خودش برسه. حدود ساعت چهارو نیم برگشت و گفت میخواد برای خرید یه سری چیزها (مثل آبمیوه و میوه و.. )بره به فروشگاه و نزدیک سنتروم (مرکز شهرو یا بعبارتی محل خرید تو کشور هلند سنتروم نامیده میشود).
تا اونموقع احساس درد زیادی نداشتم یه چیزی مثل درد پریود رو احساس میکردم که بهتر می دیدم بهش فکر نکنم. من هم گفتم باهاش میرم تا یه مقدار پیاده روی کنم و روحیه ام عوض بشه( پیاده روی کاری بود که من به طور مرتب هر روز انجامش میدادم، اگر هم به دلیل سرما این امکان وجود نداشت، معمولا در طول و عرض خونه قدم میزدم و قدمهام رو هم میشمردم که کمتر از حدی نشه که معمولاً بیرون قدم میزدم که معمولاً پنج هزار قدم بود. در صمن من تا اواخر دسامبر یعنی حدودۀ یکماه قبل از به دنیا آمدن فراز، دوچرخه سواری هم میکردم هرچند سعی میکردم آهسته برونم و مراقب باشم.). حدوداً پانصد متری پیاده رفته بودیم که احساس کردم این درد زیر دلم یک مقدار شدیدتر شده. رو نیمکت کنار یکی از ساختمونهای بین راه نشستم تا استراحت کنم . دردش اون لحظه یه دفعه طوری شد که احساس کردم بهتره دیگه به پیاده روی ادامه ندم و برگردم خونه. همراه بابای فرازبرگشتیم خونه و روی تخت دراز کشیدم ولی دیگه حالم تقریباً خوب شده بود و دردی رو احساس نمیکردم. این بود که به بابای فراز گفتم بره به کارش برسه تا من هم تا اونموقع بخوابم. راستش تنها دلیلی که اونموقع برای دل دردم در نظر گرفته بودم این بود که شاید غذای ظهر که ماندۀ غذای شب قبل بوده مشکلی داشته، اصلاً به این فکر نمیکردم که ممکنه این دردهای پیش از زایمان باشند. من دوستی داشتم که چند ماه قبل از من و تو هفتۀ سی و هفتم بچه اش رو به دنیا آورده بود ولی اون نسبت به من خیلی سنگین تر بود و شکمش (برآمدگی مربوط به بچه) انگار پایین تر باشه و خیلی به نظر آماده تر میرسید برای به دنیا اوردن بچه تو همون هفتۀ سی و هفتم . این دوستم همیشه به من میگفت تو چون شکمت بالاست و فرز تری، به موقع بچه ات رو به دنیا میاری. سر این حرف دوستم و فکرای بکر خودم :) که بچۀ من سر موقع به دنیا می یاد و امکان نداره زودتر از موعد باشه خیالم راحت بود و به تنها چیزی که اونموقع فکر نمیکردم زایمان بود.
بعد ار رفتن بابای فرازهر کاری کردم نتونستم بخوابم این بود که رفتم و یه دوشی گرفتم. و بعد اومدم دوباره دراز کشیدیم و این بار خوابم برد.
نمیدونم چقدر خوابیدم ولی میدونم که خوابم طولانی نشده بود که یکدفعه دردشدیدی رو احساس کردم که منو از خواب پروند. هوا دیگه ً تاریک شده بود . یک مقدار با این درد کلنجار رفتم که خودش خود بخود تموم شد. بابای فراز هم اومد خونه. یاد این چیزهایی که تو سایتهای مختلف خونده بودم افتادم که دردها از نیم ساعت به نیم ساعت ممکنه شروع بشه . ولی بعد به خودم گفتم کی؟ من؟ اصلاً امکان نداره، حالا حالا ها بجۀ من موندگاره." رفتم تو هال و با بابای فراز مشغول صحبت شدیم و اینکه چه چیزهایی خریده و و... بعدش هم تلوزیون رو تماشا کردم که یه مسابقه ای داشت نشون میداد. به گمونم "ویکست لینک" بود.
دوباره درد به سراغم اومد. بابای فراز دیگه ایندفعه نگران شده بود ولی من همچنان رو حرف خودم بودم که اصلاً امکان نداره درد زایمان باشه. بعد دوباره درد دیگه و ایندفعه بابای فراز به ماما زنگ زد( اصولا تو کشور هلند، کار زایمان با ماماهاست چون بیشتر زایمانها هم طبیعیه. به ندرت ممکنه غیر از این باشه مگر در سزارینهای خاص). ماما هم گفت نگران نباشید و اینها گاهی پیش می یاد. وقتی گوشی رو گذاشتیم بعد از چند دقیقه دوباره دردی دیگه و بعد ازده یازده دقیقۀ بعد دوباره درد و ... ایندفعه بابای فراز زنگ زد به ماما و گفت که فواصل بین دردها مرتب شده و ده تا یازده دقیقه بینشون فاصله است. ماما هم گفت چیزی نست و نگران نباشید و اون خودش رو تا نیم ساعت دیگه به خونۀ ما میرسونه.
دردی که میگم یک دردی بود که انگار اول از زیر دل شروع میشد، بعد یکدفعه همۀ بدن رو درگیر خودش میکرد. دردی بود که اجازه نمیداد به چیزی دیگه فکر کرد با یه بیقراری توام بود و همۀ بدن رو درگیر میکرد ولی هنوز میشد فریاد رو کنترل کرد. انگار هنوز این سیستم صوتی من علی رغم تمایل به فریاد، کنترل میشد و ناله از اون منتجه میشد تا فریاد.
تا زمان رسیدن ماما، چند تا درد دیگه هم داشتم. بعد از حدود نیم ساعت ماما با اضافۀ خانمی که تو همون ساختمون ماماها به عنوان منشی کار میکرد، اومدند خونه. یه مامای نسبتاً جوون و خوش تیپ و قد بلند بودکه تا به اونروزاون ماما رو ندیده بودم. حالم رو پرسیدند و بعد تو اطاق خواب معاینه کردند ودر کمال ناباوری من، گفتند بچه فردا صبح به دنیا می یاد و اونها مجددا ساعت یک نصفه شب برای چک کردن اوضاع من میاند.. من کمی جا خوردم ولی همچنان رو حرف خودم بودم که بچۀ من سر وقت خودش پا به این دینا میگزاده ، پیش خودم میگفتم این ها حتماً بی تجربه هستند و حالیشون نیست .من الاناست که حالم کاملاً خوب بشه!!.
اونها رفتند و بر خلاف انتظار من، کم کم طول دوره بین دردهای من هم کمتر شد و شده بود یک تناوب 5 دقیقه ای . بابای فراز کاملاً هول شده بود. دیگه کم کم صدای من هم بلند شده بود و تبدیل شده بود به فریاد ملایم ضعیف همزمان با دردها. اون دستمو می گرفت و نمیدونست چیکار کنه. دوباره به ماما زنگ زد و از کم شدن فواصل دردها گفت. ماما هم گفت نگران نباشید و ما خودمون رو میرسونیم.
یه دوست ایرانی داشتم به اسم مژگان که پزشک بود و شش ماه قبلش خودش بچه دار شده بود و تو آبارتمان ما طبقۀ پانزده زندگی میکرد (ما طبقۀ پنجم بودیم). دیدیم مسنجرش روشنه و آنلاینه. بابای فراز براش پیغام گذاشت که زود بیاد خونۀ ما ولی هیچ جوابی دریافت نکردیم (idle شده بود). شماره تلفنشون رو هم اون لحظه هرکاری میکردم یادم نمیومد و چون حفظ بودم، جایی ننوشته بودم . موبایل هم نداشت. از طرفی بابای فراز میترسید منو تنها بگذاره که بره مژگان رو صدا بزنه ،مبادا حین غیبتش اتفاقی برای من رخ بده.
من یه بالش گذاشته بودم پشت سرم و دراز کشیده بودم.ساعت ده شب بود و فواصل دردها دیگه خیلی کم شده بود که یکهو مابین این دردها من حس کردم چیزی داره از من خارج میشه. نکنه بچه باشه. چکار باید بکنم؟ چجوری نگهش دارم؟ درد میکشیدم و حینش داد میزدم که هاااای بچه داره میاد بیرووون!.
بابای فراز اصلاً رنگ به جهره نداشت. من شلوار پام بود و فکر میکردم اگه الان بچه بیاد بیرون تو شلوارم خفه میشه !!.
اومدن اون چیزبه بیرون که به نظر من خیلی بزرگ بود ، تو همون لحظه، توام شد با یک مقدار تخفیف درد و آرامش. ولی همراه با ترس اینکه بچه واقعاً به دنیا اومد، خفه شده؟ الان چی کار باید بکنم؟ با نگرانی از بابای فراز پرسیدم بچه اومد؟ خیلی هول شده بود و رنگ به چهره نداشت به علامت منفی سرشو تکون داد. تمام شجاعتم رو جمع کردم و در حالیکه اصلاً نمی خواستم به پشت سر نگاه کنم دستم رو روی شلوارم کشیدم و دیدم نه چیزی به بزرگی بچه اونجا نیست . شلوارم و پتویی که روش دراز کشیده بودم کاملاً خیس شده بود. ولی بچه نمیتونست باشه. همون لحظه تمام اطلاعات و خاطرات تو سایتهای اینترنتی مربوط به حاملگی یادم اومد و فهمیدم این ترکیدن" کیسۀ آب " بوده. هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم که یادم بیاد بعد از ترکیدن کیسۀ آب چکار باید کرد، یادم نمی اومد. بابای فراز دوباره رفته بود سراغ تلفن . تو همین گیرو دار،انقباض و درد بعدی شروع شد و همزمان زنگ خونه رو زدند . بابای فراز با سرعت رفت و دروباز کرد.فریادهام دیگه کاملاً بلند شده بود. اصلاً نمی تونستم آرومتر باشم انگار تک تک عضلاتم منقبض می شد و تو صدام انعکاس پیدا می کردند. حین همین فریاد زدنهام بودم که ماما و منشی ماما (که اسمش ایمکه بود) از در وارد شدند و شوهرم هم تند و نتد براشون ترکیدن کیسۀ آب وفواصل کم بین دردها را می گفت. ماما هم دلداری میداد و می گفت نگران نباشید و در همون حال هم وضعیت من رو چک کرد. بعد هم با خونسردی گفت "الاناست که کوجولوتون بیاد ".
من گیج و حیرون مونده بودم، یعنی چی آخه؟ اون از اون که گفت فردا صبح. اینم از حالا که می گه داره میاد. پرسیدم چجوری آخه؟، اون هم با خنده گفت این از اون بچه های عجوله، بعد هم گفت ،میتونم برسونم به بیمارستان ولی احتمال به دنیا آوردن تو ماشین زیاده ، اینه که ترجیج میدم خونه به دنیا بیارمش.
برای هلندیها ، خونه بجه به دنیا آوردن طبیعیه حتی نوعی کلاسه، یادمه سه شنبه ها یکی از کانالهاشون زایمانهایی رو نشون میداد که اکثراً تو خونه بودند ولی برای من علی رغم دیدن اون همه برنامه، این کاریه چیزی بود مثل برگشت به هفتاد هشتاد سال پیش، اینه که گفتم من میترسم ،این یک ریسکه، امکاناتی هم نداریم تو خونه، اگه بچه مشکلی داشته باشه بیمارستا ن بهتره". ماما هم گفت باشه سعیم رو می کنم که سریع برسونمتون بیمارستان ولی تو هم سریع آماده شو.
چون تو فاصلۀ بین دوانقباض بودم و اون لحظه خیلی درد نداشتم، شلوارم روبه کمک ماما در آورده بودم و شلوار دیگه ای پوشیدم (من به دلیل سرد بودن هوا همیشه شلوار پام بود ولی شلوارهای راحتی بودند طوریکه کمر و شکمم رو فشار نمیدادند ). کاپشنم رو هم تنم کردم و کفشم رو هم سریع پام کردم. بابای فراز هم تو این فاصله، دوربینها و قرآن و ساک آماده شده برای نی نی رو برداشت (خوشبختانه من یکبار که داشتم لباسهایی که برای فراز خریده بودم رو مرتب میکردم، یک سری لباسها و وسایل رو توی ساک گذاشتم که بالاخره همینها باید استفاده بشند و چه بهتر که همین حالا سر جاش باشند و این تو اون موقعیت خیلی کمک کرد که دیگه دنبال پیدا کردن لباس مناسب نباشم) .
ایمکه یا همون منشی هم رفته بود و کلید آسانسور رو زده بود و در آسانسور رو باز کرده بود. سریع خودمون رو به آسانسور رسوندیم. باید به طبقۀ پایین می رفتیم ولی آسانسوررفت به طبقۀ بالا . طبقات فرد رو بالا می رفیتم ، در باز می شدو هیچ کس هم پشت در نبود. همینطوری تا طبقۀ 19بالا رفیتم (ظاهرآ یه مردم آزاری، کلید همۀ طبقات رو زده بود و فرار کرده بود، اتفاقی که فقط من یکبار دیگه اون رو تجربه کرده بودم!) دوباره انقباض و دوباره درد تو همون حال و فریاد تو آسانسور. ماما اینجا به من میگفت این فریاد ها الان که نمیشه بچه رو اینجا به دنیا آورد خوبه چون انرژیت رو به سمت دیگری هدایت میکنه، پس راحت باش و فریاد بزن ولی وقتی به بیمارستان رسیدیم باید انرژی فریادت رو به سمت دیگه ای هدایت کنی !.
پایین که رسیدم ماما با سرعت رفت و ماشینش رو دم در رسوند. من جلو نشسته بودم و یه انقباض ودرد و فریاد همزمان با ماشین نشستن، وماما هم کمر بند ایمنی رودر همون حال بست (آخر رعایت مقررات!) . حالا می خواست آژیر کشون بره ولی باید یه سکۀ 10 سنتی برای کار انداختن آژیر، پیدا می کردیم . همه (منجمله خود من!) جیبامون رو گشتیم و هیچ چیز پیدا نکردیم اینه که بدون آژیرباسرعت راه افتادیم.
به چراغ قرمز که رسیدیم چون ماشینی نبود، ماما با سرعت چراغ قرمز رو رد کرد. تو ماشین چند باراون دردهایی که توام با فریاد بود به سراغم اومد. به نظر من یکی از راههای تخفیف درد اینه که همزمان با درد چیزی را فشار داد ، انگار با این کار درد کمتر میشه. اون چیز میتونه دسته ی صندلی دست،پا، یا حتی موی یک نفر باشه. تو اون لحظه من دست بابای فراز رو که پشتم نشسته بود رو گیر آورده بودم و دردم رو به اون انتقال میدادم و همزمان فریاد میزدم . ایمکه هم مدام پشتم رو می مالید و سعی می کرد دستم رو هم بگیره.
خوشبختانه بیمارستان نزدیک بود (چیزی حدود 5 یا شش دقیقه) .بعد از رسیدن به بیمارستان، ماما سریع پیاده شد و یک صندلی چرخداررو دوان دوان برای من آورد و من فریاد زن رو گذاشتند تو صندلی و من تو صندلی در حالیکه ماما از پشت صندلی رو گرفته بود و دوان دوان به سمت آسانسور هدایت میکرد. ایمکه و بابای فراز هم به دنبال ما، خودمون رو به آسانسور رسوندیم و بعد هم یک اتاق بزرگ خیلی شیک و خوشرنگ و بعد هم من رو گذاشتند رو تخت. ساعت دقیقاً روبروم بود و یازده رو نشون میداد. دیگه خیال همه یک مقدار راحت شده بود که به بیمارستان رسیدیم. دردها دیگه فواصلشون خیلی کم شده بود و خیلی هم شدید تر، طوریکه احساس میکردم دل و روده و همۀ اعضا و جوارح داخلیم داره همزمان می یاد بیرون. ماما می گفت بهتره سعی کنی فریادت رو تبدیل کنی به بازدم های طولانی مثل فوت (اینها رو هم تو کتابها و سایتها خونده بودم هم تو برنامه هاشون بود). سعیم رو میکردم ولی وسطهاش کنترل از دستم خارج میشد و داد بود که از حنجره م بیرون میومد.
بعد از تموم شدن هر انقباض و درد، تا شروع درد دیگه که یک یا دو دقیقه بیشتر نبود، آرامشی میومد به سراغم. انگار درد کاملاً تموم شده و از فرط خستگی خوابم می گرفت. وقتی با درد بعدی بیدار میشدم فکر میکردم به اینکه خواب به این میگن از بس که می چسبید. یاد یکی از حرفهای برادرم افتاده بودم که می گفت "بهترین چیز تو دنیا اینه که قرار باشه ساعت 6 از خواب بلند شی، ساعت 5 از خواب بلند میشی و میبینی یه ساعت دیگه هم میتونی بخوابی"!!. من اون موقع فکر میکردم بهترین چیز تو دنیا همین خوابی کوتاه یکی دو دقیقه ای بین دردها هستند. وقت دردم هم من نهایت تلاشم رو میکردم فوت کنم ولی مگه میشد دآخه.
همزمان با انقباضات، دستهای بابای فراز و ایمکه که هرکدوم یکی از دستام رو گرفته بود، فشرده میشد و آفرین و احسنت های ماما و ایمکه که مدام بهم می گفتند خیلی خوب دارم پیش میرم و خیلی قوی هستم و دارند بچه رو میبیند و توصیۀ دوبارۀ ماما مبنی برتداوم تبدیل فریاد به بازدم طولانی ونوید به دنیا آوردن بچه بعد از انقباضی که از راه میرسید.
بین همین انقباضات و فشردن دستها و بازدم طولانی و فریاد و آفرین گفتن ها بود که از نگاهها و حالت خیلی آماده باش ماما متوجه شدم که دیگه بچه داره میاد. با اولین انقباضات بعدی، اول سرش و بعد کم کم همۀ بدنش رو پشت شیشۀ اشک دیدم . بلافاصله هم تو بغلم یه موجود کوچولوی صورتی پوشیده از پوست ومو رو حس کردم که بر خلاف تصورم گریه نمیکرد، بلکه به اطراف نگاه میکرد، انگار که متوجه شده باشه که به اون دنیایی که اینهمه برای رسیدن بهش عجول بوده رسیده و داره بر اندازش می کنه که ببینه ارزشش رو داشته یا نه. بعد هم تازه یادش اومد که رسمش اینه که گریه و دلتنگی کنه برای جایی که نه ماه توش بوده. الان نمیتونم بگم اون لحظات باشکوه بوده یا نه ولی خب دردا که رفته بود و من راحت شده بودم ولی حیف که اون خوابا هم دیگه با اون همه آرامش سراغم نیومدند. تا کی؟ تا مدتهاااا
نافش رو پدرش در حالیکه منتظر همچین دعوتی از جانب ماما برای چنین کاری نبود، برید وبرای دقایقی هم بغل پدرش رفت، خوشحالی و گیجی از سر و روی پدرش میبارید.
اوقتی به خودم آمدم، ساعت رو نگاه کردم و دیدم یازده و نیمه. پرستاری بلافا صله اومد فراز و وضعیت سلامتی و قد و وزنیش رو چک کرد. من چون سه هفته زودتر بچه رو به دنیا آوردم و از اون سری مادرها بودم که تازه هفته های آخرروند افزایش وزنم، حالت خیلی صعودی پیدا کرده بود، این بود که بچۀ درشتی نداشتم. 2 کیلو و 600 گرم بود با 47 سانت قد. همون موقع سلامتیش چک شد و از نظر تنفسی و .. مشکلی نداشت.
تو همون اتاق با اسفنج و آب، فراز رو شست و لباسهاشو تش کرد. در همین حین هم ماما داشت یک سری فرم و کاغذ رو پر می کرد و همون جا اسمش رو برای پر کردن فرم از ما پرسید و ما هم گفتیم فراز و اونهم نوشت. بعد از چند دقیقه هم فراز ایندفعه در حالیکه دیگه صورتش تمیز شده بود و لباساش رو تنش کرده بودند، دوباره اومد بغل ما. بعد همه ما رو تو اتاق تنها گذاشتند و رفتند.
خیلی خوب بود ولی من اون لحظه ها هنوز گیج بودم، هنوز باور نکرده بودم. به این بچه نگاه میکردم که تا همین چند ساعت پیش میگفتم اومدنش غیر ممکنه، به بابای فراز فکر میکردم که حالا چطور میخواد دفاع کنه دو روز دیگه و به خودم که بچه تو بغلم بود و فکر میکردم که یعنی من مامان شدم؟ ، همین بود؟ یعنی بالاخره تموم شد؟ خیلی هم سخت نبودها!!.
و بعد از بیست دقیقه همون پرستاری که فراز رو شسته بود، با یک سینی آبمیوه و نان تستی که کره و دونه های رنگی آبی ریخته بودند و یک کاسه سوپ و یک تکه گوشت وارد شد و کلی در مورد همون دونه های رنگی توضیح داد ( اینها حاوی دونه هایی مثل رازیانه و زیره هستد که عین اسمارتیس با یک لایه رنگی شیرین آبی برای پسرها و صورتی برای دخترها آغشته شدند).
یکساعت بعد من به جمام رفتم. اونهم نه با کمک کسی بلکه خودم بتنهایی. پرستار تا دم در حمام منو رسوند. آب شیرها رو تنظیم کرد و بعد هم به من تو درآوردن لباسهام کمک کرد و رفت!!. من خودم رو تو ی آینه قدی بزرگ درست روبروی در دیدم که رنگ و روم پریده و بیحالم . کار بزرگی رو انجام داده بودم ظاهرا که انتظار داشتم خیلی سخت تر باشه ولی خب...خدا رو شکر که برای من نبود. شکمم که تو آینه میدیدم، هنوز بزرگ بود و من در همون حالیکه آب از سرو دوشم میریخت و به همۀ چیزا و اتفاقاتی که تا چند ساعت قبل فکرشون رو نمیکردم فکر میکردم، به شکمم هم فکر میکردم که چرا کوچیک نشده پس؟ چقدر طول میکشه مثل اولش بشه؟
**
یک مورد تعجب انگیز برای خودم هم این بود که علی رغم اینکه شنیده بودم غیر ممکنه به زبان غیر از مادری تو اون لحظات سخت حرف زد، من زبانم به فارسی برنگشت! و در همون حالیکه همه چیز رو حتی شماره تلفن دوستم رو فراموش کرده بودم ، با ماما و ایمکه و از همه جالبتر با پدر فراز، حین دردها و بعدش انگلیسی اونهم بدون تپق صحبت می کردم. فقط وقتی که پرستار بعد از یکساعت به من گفت که برو دوش بگیرتا خستگیت در بیاد من به فارسی گفتم " بی خیال بابا!".
**
نکتۀ جالب دیگه این بود که در مدتی که نگران بودم بچه تو ماشین یا آسانسور یا خونه به دنیا بیاد و بعد از زایمان، یاد خواهر فقید"اسکارلت اوهارا" در کتاب بر باد رفته افتاده بودم که بعد از زایمان، دایه ش بهش گفته بود که مثل یک "خانم" زایمان نکرده بلکه مثل" برده ها" بوده. شدیداًهمذات پنداری می کردم!.
این خاطره تولد فراز بود . بعدها بخصوص ده روز بعدش که یک ساعت پشت سر هم نخوابیده بودم م و چشام از زور خستگی باز نمشد به این ساعتها مدام فکر میکردم و به اینکه چه قدر راحت بودم تو تموم این لحظات و چه قدر همه چی خوب بود. همیشه همه چی تا آخر آخرش خوب پیش نمیره. مگه نه؟
نوشته شده توسط مامان فراز
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.