تولد قهرمان - دی ماه 86 - سوئد (قسمت سوم)
حالم كمكي بهتر شد و توانستم به جهان اطرافم ديد آگاهانه اي داشته باشم. همسرم را ديدم كه با تاثر و درد نگاهم مي كرد و از درد مهيبي كه من مي بردم عذاب مي كشيد و كاري از دستش ساخته نبود. لبخند زدم و اولين چاخاني را كه به ذهن مرفين-مستم رسيد تحويلش دادم: "تو كه باور نمي كني من اينهمه درد داشته باشم؟ نه... كمي روغن داغش را زياد كرده ام كه تحويلم بگيرند توي بيمارستان... مبادا باور كني اين داد و فريادها را! دارم فيلم بازي مي كنم! حالم خوب خوب است!!!" و از او به اصرار خواستم روي تخت درازبكشد و او كه از بي خوابي چند شبانه روز در رنج بود در يك آن خوابيد شايد براي يك ساعت يا كوتاهتر. اما دردهاي من فقط به آن حدي رسيده بود كه بتوانم براي تاراندنشان بنالم به جاي آن فريادهاي جانخراش. گرچه اين هم زياد طول نكشيد و فريادهاي من دوباره اوج گرفت.... همزمان با تزريق آخرين دوز مرفين ماماي شيفت به من گفت كه هنوز دهانه رحم چند سانتي متري بيشتر بازنشده و ساعتها كار پيش رو دارم!!! و ديگر اجازه تزريق مرفين را هم نخواهم داشت... آخرين قطره ها را حريصانه ديدم كه وارد دستگاه گردش خونم مي شوند...
ساعت 5 صبح كه رسيد مورفين تاثيرش را از دست داد...ديگر كاملا بين خواب و بيداري بودم. آخ كه دلم مي خواست بميرم! در آخرين بازبيني پزشك شيفت و ماما، سايز باز بودن دهانه رحم 3 سانتي متر اعلام شد و اين يعني 10 ساعت تقريبي ديگر! در فاصله بين دردها مي خوابيدم و در واقع تنها آن دردهاي غير انساني مي توانستند بيدارم كنند. خواب بودن به اين معني بود كه نمي توانستم براي درد بعدي آماده شوم و درد مي آمد و مي كوبيدم. همسرم عاقبت خودداري نتوانست و اشكهايش جاري شد... از شدت رنجي كه مي بردم دستهايش را مي خراشيدم و مي فشردم بي آن كه تعمدي داشته باشم... اينجا بود كه همسرم نقش مهمي را به بازي كرد. با كنترل حسگري كه به شكمم متصل شده بود و دستگاهي كه انقباض ها را نشان مي داد مي توانست بفهمد كه درد بعدي كي مي آيد. من مي خوابيدم و و او چند ثانيه اي پيش از درد هشيارم مي كرد و به من يادآوري مي كرد كه نفس هاي عميق بكشم و با قشنگ ترين كلمه هايي كه مي توانست بگويد به من نيرو مي داد. شايد به نظر عجيب برسد ولي در آن شرايط واقعا نياز داشتم كه كسي اين را مرتب به من يادآوري كند... نمي دانم اگر او را كنارم نداشتم چطور مي توانستم آن ساعت را بگذارانم. اغراق نيست اگربگويم او هم در زايمان من شريك بود!
تصميم گرفتم به پهلو دراز بكشم و تغيير حالت بدنم كمك كرد دردم كم شود ولي مساله ديگري پيش آمد. مامايي كه مسئول چكاب ضربان قلب جنين بود در سركشي دوره اي اش اعلام كرد كه چند دقيقه اي است ضربان قلبش ثبت نشده است. بعد از كنترل حالت قرارگيري بدنم مشخص شد كه وقتي به روي بازو دراز مي كشم دستگاه خوب كار نمي كند و ارتباطش را با جنين از دست مي دهد. اين را هم همسرم كشف كرد و از نگراني درمان آورد ولي نتيجه اين شد كه از من خواستند دراز كش به پشت بمانم در حالي كه دردم بيشتر مي شد.... هر چند دقيقه يكبار و از هركسي كه وارد يا خارج مي شد يا اگر كس ديگري آن اطراف نبود از همسرم مي خواستم تا كاري كند كه بتوانم به پهلو بخوابم ولي به من مي گفتند كه در اين حالت ارتباط با جنين قطع مي شود و نمي توان از او با خبر شد.... درخواستم عاقلانه نبود، مي دانم. ولي انگار بازهم آن خود هشيارم كناري ايستاده بود و بخش دردمند وجودم درخواستهاي غير منطقي مي كرد!
ساعت هفت بود كه خدا درعرش الهي اش فريادهايم را شنيد و لبيكم گفت. شيفت صبح رسيد با مژده آمدن يكروز ديگر در آن تاريكي قطبي. يك ماماي ايراني در نهايت ناباوري وارد اتاق شد و من صدايش را شنيدم كه با همسرم خوش و بش مي كرد كه: من كتي محمد كاظمي هستم، آمده ام كمكتان كنم... و كتي عزيز كمكمان كردي، شايد بيش از هركسي در آن لحظه خاص! كنارم آمد و دستم را گرفت با من حرف زد. فريادهايم را خوب شنيد. همه چيز را چك كرد و دستورهاي لازم را به پرستاران داد و از ان لحظه حتي آني هم تركم نكرد. با ديدن دردي كه مي كشيدم توصيه تزريق زودهنگام اپيدورال داد. ديگر توان ادامه راه را نداشتم. انرژي ام تمام شده بود: صفر مطلق بودم. حتي وقتم را براي نفس كشيدن تلف نمي كردم! شايد كم شدن درد كمكم مي كرد... كتي زمزمه مي كرد: "ببين عزيزم! دكتر مي آيد و نمي تواند همه زمانش را اينجا بماند. اپيدورال حساس است. تلاشش را خواهد كرد كه به بهترين نحو كارش را انجام دهد ولي اگر موفق نشود خواهد رفت و دفعه بعدي كه بيايد شايد يكساعت ديگر باشد، پس تكان نخور و نهايت همكاري را بكن..." گوش كردم. براي آرام شدن دردم حاضر بودم روحم را به شيطان بفروشم!
دكتر را اصلا نديدم جز اينكه زن جواني بود با موهاي فرفري! مرا به پهلو خواباندند و به يكباره اطرافم شلوغ شد. درهمان حال كه كارش را انجام مي داد، تند و تند به سوئدي طبق آيين نامه پزشكي روند كار را توضيح مي داد و كتي هم برايم ترجمه مي كرد: "اول بايد محل مناسبي بين مهره هاي كمرت پيدا كنيم. اين ماده تخفيف دهنده درد بدنت را بي حس مي كند و شايد نتواني پاهايت را حس كني. در اين مرحله..." با آرامترين لحني كه مي توانستم به كتي مي گفتم: "بگو ساكت شود! بگو كه نمي خواهم بدانم! نمي خواهم!". دكتر به خواسته ام خنديد اما تسليم شد. انقباض بعدي در راه بود و آنها با وجودي كه سوزن را در جايي كه بايد فرو كرده بودند اما مايع را تزريق نكرده بودند. همسرم با همه نيرويي كه داشت نگهم داشته بود تا نلرزم. نفسم را حبس كردم و لبهايم را چنان گاز گرفتم كه خون در دهانم جاري شد اما با رسيدن درد بدنم چنان تكان خورد و من چنان از خود بيخود شدم كه همه آنهايي را كه به نحوي مي خواستند مرا ثابت نگهدارند به سويي راندم. انقباض و تزريق مايع به نخاع همزمان شد و نتيجه معلوم بود: سوزن از محلش خارج شده بود. خود عاقلم داشت خود دردكشيده ام را سرزنش مي كرد! دور آخر بود اما كار گروهي! نتيجه داد. تا درد دوباره بيايد و كارم را بسازد مايع بيحسي با خونم مخلوط شده بود.... دكتر مرتب از من مي پرسيد كه اگر حس بدي در پاهايم پيدا كردم اطلاع بدهم به او. در پاي راستم انگار صاعقه مي گشت... اما هيچ نگفتم. در آن لحظه تسكين دردي كه به خودم قولش را داده بودم به فلج شدن مي ارزيد!!!
آرام شدم. آرام آرام. مي دانستم كه درد همان دور و برهاست اما برايم ديگر مهم نبود. انگار وارد بهشت شده بودم! همه جز كتي و همسرم رفتند. هنوز پنج دقيقه نگذشته بود كه حس كردم نوع انقباضي كه بدنم براي انجام دادنش تلاش مي كند با گذشته فرق مي كند. مثل اينكه اندامم با همه سلولهايش مي خواست چيزي را از خودش جدا كند. بدنم كاري انجام مي داد كه من فقط حسش مي كردم، ناظرش بودم، يك هيچ كاره مطلق بودم! بدنم تمنايي داشت... من نمي فهميدم. همسرم را صدا زدم. سعي كردم حالم را برايش توضيح بدهم. كتي ناباورانه معاينه ام كرد... باورش نمي شد: "بچه دارد به دنيا مي آيد! تو خوش شانسي عزيزم! طفلكم همه درد را كشيده اي تو! اگر مي دانستيم كه دهانه رحم تا اين حد باز شده اصلا تزريق نمي كرديم... چطور امكان دارد همه چيز اينهمه سريع پيش رفته باشد؟ براي همين هم تزريق تو اينهمه سخت بود...خوب حالا كار اصلي مان شروع مي شود! بايد بچه ات را به دنيا بياوري!!!" . ناباورانه و منگ نگاهش كردم! "چه؟" با خودم گفتم خدايا اينها همه ديوانه اند! ديوانه زنجيري! بعد از اينهمه زجري كه كشيده ام تازه بايد زايمان هم بكنم!!!! چطور مي توانم موجودي با اين حجم را از خودم جدا كنم؟ بكنمش! غير ممكن است!
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.