تولد یاسمن بانو- تیرماه 90- تهران
شرایط سختی بود هنوز بیمارستان و دکتر مورد نظرم رو پیدا نکرده بودم بیمه تکمیلیمون به مشکل خورده بود .دنبال خونه هم بودیم.
بالاخره کلی تحقیق کردم و دکتر" راح ل ه آق ای ی س ل ط ان ی" رو انتخاب کردم و بیمارستان خانواده ارتش رو !
بعد از گذشت 1ماه توی خونه جدید همسرم دیگه طاقتش تموم شده بود و هر دفعه که من می رفتم دکتر می گفت بگو این دفعه دیگه تمومش کنه ها!
شنبه 4تیر همه کارهامو کردم .خونه رو تمیز کردم حمام و دستشویی رو شستم گردگیری و جارو برقی و اتو کاری و خلاصه کلی کار کردم که اگه فردا که می رم بیمارستان دکتر گفت باید سزارین بشی بگم همون موقع سزارینم کنه .
شب برامون مهمون اومد و من با همه خستگیم پاشدم غذا درست کردم و محیای مهمونها شدم اونا ساعت 12:30 رفتن و منم با خستگی زیاد خوابیدم می خواستم شب زودتر بخوابم که اگه فردا موقع عملم بود یا زایمانم استراحتم کافی بوده باشه .اما قبل از خواب ساک بیمارستان رو هم برداشتم.
با کلی خستگی ساعت نزدیک 1خوابیدم و ساعت 2:05 از شدت دستشویی بیدار شدم انقدر خسته بودم که حال نداشتم برم دستشویی اما دیدیم دلم درد گرفته و سوزش دارم .تا پاشدم احساس کردم بی اختیار داره ازم یه آب گرمی میریزه !زودی دویدم تو دستشویی و دیدم لباس زیرم پر از خون آبه شده!
خیلی ترسیده بودم با صدای لرزان سعی کردم داد بزنم و بعد از چند ثانیه وفق شدم و به همسری گفتم لباس بپوشه اونم با خوشحالی دور خونه می چرخید و وشگن می زد.یکم که به خودش مسلط شد لباسهای منو برام آورد و لباسهای خودشم پوشید و به مامانها خبر داد .
داشتم از ترس و اضطراب می مردم رفتم قسمت اتاق زایمان یه دختر جوونی معاینه ام کرد خیلی سوزش داشتم و چندشم هم می شد خیلی شدید تر از معاینه ی معمول دکتر زنان بود .مامانها هم اومده بودن مامان خودم رنگ به رو نداشت منم سعی می کردم وانمود کنم که رو به راهم .
تو یکی از اتاق دردها منو خوابوند و اجازه داد حدود نیم ساعت مامانم کنارم باشه .مادر شوهرم برام قران مفاتیح آورده بود منم شروع کردم به خوندن یس و الرحمن و اینا که حدود 3:30 دردم شروع شد . رفتم دستشویی و به ماما گفتم شکمم می خواد کار کنه می شه زور بزنم که جیغ زد نههههههه ممکنه فشار زایمان باشه بیا معاینه ات کنم!
دوباره معاینه ام کرد اما این دفعه سعی کردم خودم رو سفت نکنم اما دردهام شروع شده بود .ماما هی به دکتر زنگ می زد و می گفت فلانقدر باز شده !
دردهام اول خیلی زیاد نبود اما به مرور...
ماماهه بهم گفت اگه دردهام زیاد شد صداش کنم تا معاینه ام کنه منم برای اینکه معاینه نشم می گفتم درد ندارم تا صدام در اومد تا اومد معاینه ام کنه گفتم درد ندارم .باهام دعوا کرد و گفت اگه حرف گوش نکنی ممکنه بچه اون وسط گیر کنه و خدای نکرده خفه بشه !
ساعت 7 انقدر دردم زیاد شد که خودم صداش کردم تا معاینه ام کنه و سعی کردم بیشتر همکاری کنم تا بتونه کارش رو بکنه .
گفت بیش از 3سانت باز شده .حدود 1ربع بعد دکتر اومد و بهم گفت اگه بخوام هنوز طبیعی زایمان کنم کمکم می کنه و پیشم می مونه با اینکه تو بیمارستان دولتی موقع زایمان طبیعی دکتر بالا سر آدم نمی مونه .گفت تا بچه های 4500 هم کمک می کنن طبیعی به دنیا بیان منم قبول کردم به شرطی که تو مرحله آخر زایمان هر طوری که دکتر بیهوشی تشخیص می ده بی حسی موضعی برام بکنن.
اما دکتر که دوباره معاینه ام کرد گفت بچه اگه کمتر از 3کیلو هم بود نیم تونستی طبیعی زایمان کنی چون خیلی بالست و با اینکه سو ته شده اما اصلا سرش فیکس نیست!
بعد ماما دوباره اومد سراغم تا برام سوند وصل کنه اونم چندش بود و سوزش داشت .بعد که سوند رو وصل کرد دیدشلنگش سوراخ شده .و عوضش کرد .اما تو راه اتاق عمل سونده باز در اومد .توی اتاق عمل خواستن برام بزارن که من التماس و در خواست که آقاها برن بیرون !دکتر بیهوشی مرد بود . رفت و سوندم رو وصل کردن(شد 3دفعه تو 1ربع)بعد دکتر بیهوشی اومد و آنژِیو ی دستم رو درآورد ودوباره زد که بعد از 3ماه هنوز جاش مونده!بعد هم 3بار به نخاعم سوزن زد تا بیحس شدم و سریع منو خوابوندن.
مثل بید می لرزیدم و با صدای خفه ای که از ته حلقم دراومد هی می گفتم دکتر تو رو خدا نبری من هنوز حس دارما!
دکتر هم بهم گفت نترس حس داری امادردت نمیاد!
پرده ی جلوی صورتم رو کشیدن و متوجه شدم که شکمم رو بریدن .دکتر راست می گفت درد نداشتم اما حس می کردم .چند تا تکون محکم و دوباره برش(آ[ه دور سر یاسمن 37 سانت بود و از برش اول در نیومد )حالم بد شده بود از پرستار خاهش کردم دستش رو روی صورتم بذاره و بهش گفتم می ترسم اونم ماسک اکسیژن برام گذاشت دستش رو روی صورتم گذاشت و بهم گفت که ذکر بگم تا آروم بشم.
منم شروع کردم سوره والعصر رو خوندن تا آروم بشم واقعا بهتر شدم تا اینکه همون پرستار بهم گفت عزیزم خییلی داری بلند می خونی حواس دکتر پرت می شه ها !تازه متوجه شدم دارم داد می زنم!
بعد کلی تکون محکم بهم دادن و بعد...یه صدای گریه آروم و نازنین....نفسم بند اومده بود .اشکم بی اختیار می اومد باصدای بلند تکبیر می گفتم و خدا رو شکر می کردم.
پرسنل اتاق عمل قربون صدقه اش می رفتن و دست به دستش می کردن و می گفتن که چه تمیز و قشنگه!
با همن صدای خفه خواهش کردم دخترم رو بهم نشون بدن .انگار تازه یادشون افتاد .به صورتم نزدیکش کردن و انگار فقط 5ثانیه طول کشید .بعد دوباره محکم تکونم دادن و یه سری فشار سنگین از بالا به پائیین و یه صدای شر شر!
چون بچه بالا بود درست از زیر دنده های فشار می دادن تا هم رحمم بیاد سر جای اصلیش هم تخلیه بشه و خون همینطوری شر شر ازم می رفت!انقدر فشار دادن که نفسم بند اومد و احساس کردم قلبم درد می کنه برای همین دوباره برام اکسیژن گذاشتن.تو ریکاوری کلی معطل شدم تا حس توی پام برگرده و توی این مدت اونایی که پشت در اتاق عمل مونده بودن و بچه رو دیده بودن نگرانم شده بودن مخصوصا مامانم که همه پرسنا رو کچل کرده بود از بس پرسیده بود چرا بچه منو نمیارین بیرون .منم اونجا التماس می کردم که روسر ی منو از مامانم بگیرین این کلاهه اصلا رو سرم بند نمی شه و همه جونم پیداست که یه دستمال از دستمالهای اتاق عمل انداختم رو سرم به شرطی که تو اتاق که رسیدم شالم رو سرم کنم و اون پارچه رو بدم به اونی که تخت رو هل می داد.
وقتی بی حسیم داشت می رفت نابود شدم از درد و فقط ائمه رو صدا می کردم حامد کنارم اومد و منو بوسید و نوازشم کرد جالب اینجا بود پیرمردی که تخت رو هل میداد هم دستش رو گذاشته بود روی صورت من و قربون صدقه ام می رفت و می گفت نگران نباش باباجون تموم شد !
وقتی می خواستن بذارنم روی تخت توی اتاق خواهش کردم به اندازه یه دم و بازدم صبر کنن اما نکردن و من حالم حسابی بد شد و خواهر شوهرم هم با ناله های من فینت کرد و حالش بد شد!
بچه رو که آوردن نمی تونستم درست ببینمش حالم هم خوب نیود تا بهم مخدر زدن آروم شدم تا تونستن بچه رو شیر بدم وای وای وای چه صدای نازی داشت !اولین حس مکیدنش رو هیچوقت یادم نمی ره خییییلی ذوق کردم .یاسمن راس ساعت 8:35 به دنیا اومد و ساعت 12 که دکتر اومد دیدنم ازش پرسیدم بچه بعدی م رو کی می تونم بیارم اونم گفت 2سال دیگه می تونی حامله بشی .همه تعجب کرده بودن می گفتن تو هنوز اری ناله می زنی !از بچه بعدی می پرسی؟!
یادمه تو اتاق درد و اتاق عمل همش دعا می کردم که خدا به اونایی که بچه ندارن لطف کنه و بهشون بچه بده !آخه حیف این همه لذت نیست کسی نچشه و از دنیا بره؟!
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.