تولد نیروانا کوچولو-شهریور 1388- تهران (بیمارستان آتیه)
برگرفته از نامه های من به دخترم....
تولد تولد تولدت مبارک....
نیروانا سلام....تو به دنیا اومدی....
اگه یه کهکشان احساسات هم باشم، بازم برای ابراز احساساتم به تو و ورودت به این دنیا کمه نیروانا. نمی خوام لفظ قلم برات بنویسم. نمی خوام متن ادبی برات بنویسم، فقط می خوام هرچی به ذهنم رسید بهت بگم.
تو به دنیا اومدی . منتظر شدی تا ماه رمضان تموم بشه .ظهر عید فطر خونه مامان فرح مهمون بودیم. کی فکرشو می کرد فردا ش اون موقع تو در بغل من هستی و من مادر شدم.شب با پدرت رفتیم پارک برای پیاده روی به امید اینکه هر چه بیشتر برای زایمان طبیعی آماده بشم. شب دلم یه درد خیلی بدی گرفت ولی فقط چند دقیقه بود و گذشت. ای کلک داشتی چی کار می کردی اون تو...؟
کی باورش می شد تو کمتر از 8 ساعت دیگه به دنیا اومدی؟
چند روز بود که ترشحم خیلی زیاد شده بود ولی نشتی کیسه آب نبود....یه حسی بهم می گفت تو به زودی می آیی...
حدود 3:30 شب رفتم دستشویی...دوباره همون ترشحات....
برگشتم سر جام و ......تو با یه ضربه به سمت چپ شکمم کیسه آبت رو پاره کردی... وای خدای من این دفعه دیگه ترشح نبود . آب بود که از من می رفت. دیگه موضوع جدی شده بود. بابات رو از خواب بیدار کردم. بیچاره باورش نمی شد. زنگ زدم به بیمارستان. صدام می لرزید. خدای من... این من بودم؟ تازه اون وسط ها اشتباهی از هولم شماره بیمارستان رو اشتباه گرفتم. خوب شد زود قطع کردم. مامای بلوک زایمان گفت تا 45 دقیقه صبر کن اگه ادامه داشت بیا بیمارستان... ولی حتی 5 دقیقه هم نشد صبر کنم. همینجوری آب بود که داشت ازم می رفت...
رسیدیم بیمارستان آتیه. 4 صبح بود. خیابونها خلوت خلوت ... تاریک.... جز کلمن رویان هیچی با خودمون بر نداشتیم.
اومدن تو برای ما یه اتفاق بی نظیر و تکرار نشدنی بود. ولی گویا این ماجرای زیبا برای خیلی ها عادی شده. تو بیمارستان بدون اینکه بپرسن چی کار دارین، گفتند برین طبقه چهارم....
وای... بلوک زایمان... موضوع واقعا جدی بود. در زدیم . یه مامای خواب آلود در رو باز کرد. خیلی سریع ، خیلی عادی تر از اونی که فکرشو کنی گفتند تمام لباسام رو در بیارم و تحویل همراهم بدم. یعنی چه؟ یعنی واقعا نیروانا داره می یاد؟ وسایلم رو تحویل بابات دادم و او نابااورانه رفت که پذیرش بگیره...ماما چکم کرد... گفت ورودی لگنت خیلی تنگه . گفت بعید می دونم بتونی طبیعی زایمان کنی...آروم آروم بودم. سعی می کردم تمام چیزهایی که در مورد زایمان طبیعی خوندم رو بیاد بیارم و ازشون استفاده کنم. من مصمم بودم که تو رو طبیعی به دنیا بیارم.... اصلا باور نمی کردند و یا جدی نمی گرفتند که من زایمان طبیعی می خوام.
به مادرم زنگ زدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم ما بیمارستان هستیم.
زنگ زدند به دکترم. شنیدم که گفتند سر بچه در موقعیت 3- هستش. دردها یواش یواش داشت شروع می شد و من خیلی خوب با تنفس همه رو می گذروندم. کاش یه ادم دلسوز کنارم بود و روند پیشرفتم رو بهم می گفت. چند بار این وسط ها ضربان قلبت رو چک کردند.
دردها می اومدند و می رفتند . آب هم که داشت شر شر می رفت. احساس زور داشتم. نیمدونم حتما بخاطر این بود که روده هام پر بودند. دکتر اومد . چکم کرد. گفت دختر جون تو طبیعی بزا نیستی... سر بچه خیلی با لگن فاصله داره و float هستش.مقاومت کردم. گفتم شما برید یه سزارین انجام بدبد. دوباره بعدش چکم کنید. من تلاشم رو می کنم....پاشدم راه رفتم. ولی آب ازم میر فت و نا خودآگاه آدم خودش رو سفت میکرد. مامانم رو دیدم. گریه ام گرفته بود.
دکتر برگشت دوباره چکم کرد. گفت تو همه دردها رو می کشی آخرش هم نمی تونی طبیعی زایمان کنی...چی می گفت؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ من اصلا آمادگی سزارین رو نداشتم. گفتم باید شوهرم رو ببینم. بابات پیشونیم رو بوسید . مادرم رو دیدم......و رفتم بسوی اتاق عمل....خیلی ترسیده بودم. شوک بودم. من می خواستم فعلا تلاش کنم. روی برانکار خوابیدم . کنار دیوار راهرو و گریه می کردم... هم از ترس ...هم از شوک.....
تو اتاق عمل گریه می کردم و می گفتم من می خواستم طبیعی زایمان کنم. ولی همه انگار سزارین یه کار خیلی روتین هستش ، کارها رو پیش می بردتد . دکتر پرسید اسمش رو چی می خوای بزاری؟ گفتم نیروانا ...ازش خواستم بچه ام رو خیلی زود به باباش نشون بدن. بچه ام رو سپردم به خدا.....فقط خدا و بیهوش شدم....
زیاد خاطره دقیقی از بهوش اومدنم ندارم. یادمه همه می گفتنت یه دختر خوشگل سفید سالم و من همش نگران سلامتیش بودم. بارها از بابات کمرش رو پرسیدم......( تو دوران بارداری به ما گفته بودند ممکنه بچه دچار اسپینا بیفیدا باشه.....که اون هم داستانی هست برای خودش...) بابات عکس هاتو بهم نشون داد. یه بچه تپل و سفید....تا اینکه دخترکم رو آوردند . گریه کردم.... باهات حرف زدم....
سلام عزیزم... جانم.... نیروانا....
گذاشتم بغلم. بوست کردم. سعی کردم بهت شیر بدم....
هی به بابات می گفتم ، امین سالمه؟ امین ببین چقدر خوشگله؟
بارها شنیده بودم مادری که سزارین می شه ممکنه کمی زمان ببره که نسبت به فرزندش حس مادری پیدا کنه ...ولی من از لحظه اول ، حتی از 19 بهمن 87 که فهمیدم خدا تورو به ما عطا کرده عاشق تو شده بودم نیروانا...
تورو دیدم . یه دختر تپل و سفید با انگشتایی کشیده . درست همونطوری که تو سونوگرافی دیده بودم. نمی دونی چقدر خوشگل و خواستنی بودی....عین برف سفید.
همه می گفتند کپی من هستی..ولی به نظر من کپی بابات بودی. چشمات. طرز نگاهت. حتی فیگور هات. همین ها کافی بود تا عشق من به تورو تا آسمونها بالا ببره.
آخرش هم شهریوری شدی....30 شهریور....هی من و بابات سعی کردیم تو یه سال دیر بری مدرسه.آخرشم نخواستی قربونت بشم. وزنت 3540 گرم و قدت 50 سانتی متر. قربون بشم عین مامان کوتاه هستی. وزنت هم نسبت به سنت خیلی خوب بود. تو در 38 هفته و 5 روزگی به دنیا اومدی...اگه تا هفته 40 صبر می کردی فکر کنم به 4 کیلو می رسیدی...
و اونی که می ترسیدم به سراغم اومد. من اصلا شیر نداشتم. خیلی تلاش می کردم. ولی نه من شیر داشتم و نه تو بلد بودی سینه بگیری.. البته تو گناهی نداشتی. این من بودم که شیر نداشتم و تو گرسنه موندی. خیلی تلاش کردم ولی جز چند قطره چیزی نصیبت نشد.تمام شب رو تو بغلم خوابیدی نیروانا. با اینکه من شیر نداشتم و تو عزیز دلم خیلی بی تابی می کردی ولی تو بغلم راحت خوابیدی نیروانا...تا خود صبح بیدار بودم نیروانا ...حدود 3 صبح بردنت اتاق نوزادان و من ساعتی بعد تنها و بدون کمک بلند شدم و در راهرو سراغ تورو می گرفتم و تنهایی در فراغ تو اشک می ریختم..
. اینه محبت مادری.... این حس رو هیچکس جز یه مادر نداره.....
صبح احساس کردم به سفیدی دیروزت نیستی..همش از زردیت می ترسیدم که اونهم به سراغم اومد. دکتر گفت زردیت 6.8 هست و مشکوکی. گفتند بهتره در بیمارستان بمونی ولی من راضی نشدم. می دونستم 6.8 مقدار خیلی کمی هست . ولی اون بی انصاف ها که از خدا می خوام ازشون نگذره به من نگفتنتد اگه تو شیر نداری حداقل نذار بچه ات گرسنه بمونه بهش شیر خشک بده...
دختر من زردیش به 13 رسید ولی من انقدر از لحاظ روحی اوضاعم بد بود که بقیه هم حاضر نشدند نیروانا در بیمارستان بستری بشه....برای 2 شب دستگاه فتو تراپی اجاره کردیم و در خونه کنار خودم بود....عین 2 شب رو نوبتی با همسرم بالای سرش بیدار نشستیم تا چشم بندش رو کنار نزنه....
خدا می دونه چی به من گذشت.... از یه طرف هنوز تو شوک سزارین بودم که آیا من واقعا نمیتونستم طبیعی زایمان کنم و یا دکتر برای راحتی خودش فریبم داده و از یه طرف که شیر ندارم و بچه ام بخاطر وضعیت من باید زیر دستگاه بمونه..... احساس می کردم به هیچ دردی نمی خورم....
از روز 5 شیرم اومد و خدا رو هزار مرتبه شکر که به نیروانا ساخت و حسابی تپلی شد....
دکتر برای من سوند نذاشته یود....خیلی هم راحت بار اول از تخت اومدم پایین. با اینکه من زایمان طبیعی می خواستم و در هر صورت خدا چیز دیگه ای برام صلاح دونسته بود ولی عمل راحتی داشتم و اذیت نشدم...البته تا چند روز بخیه ها از تو درد می کردند و می سوختند که فکر کنم وضعیت بد روحی من این موضوع رو تشدید هم کرده بود.
با خودم می گم اگه واقعا زایمان طبیعی می خوای دفعه بعدی ببینم چقدر پای حرفت هستی......
تولد تولد تولدت مبارک....
نیروانا سلام....تو به دنیا اومدی....
اگه یه کهکشان احساسات هم باشم، بازم برای ابراز احساساتم به تو و ورودت به این دنیا کمه نیروانا. نمی خوام لفظ قلم برات بنویسم. نمی خوام متن ادبی برات بنویسم، فقط می خوام هرچی به ذهنم رسید بهت بگم.
تو به دنیا اومدی . منتظر شدی تا ماه رمضان تموم بشه .ظهر عید فطر خونه مامان فرح مهمون بودیم. کی فکرشو می کرد فردا ش اون موقع تو در بغل من هستی و من مادر شدم.شب با پدرت رفتیم پارک برای پیاده روی به امید اینکه هر چه بیشتر برای زایمان طبیعی آماده بشم. شب دلم یه درد خیلی بدی گرفت ولی فقط چند دقیقه بود و گذشت. ای کلک داشتی چی کار می کردی اون تو...؟
کی باورش می شد تو کمتر از 8 ساعت دیگه به دنیا اومدی؟
چند روز بود که ترشحم خیلی زیاد شده بود ولی نشتی کیسه آب نبود....یه حسی بهم می گفت تو به زودی می آیی...
حدود 3:30 شب رفتم دستشویی...دوباره همون ترشحات....
برگشتم سر جام و ......تو با یه ضربه به سمت چپ شکمم کیسه آبت رو پاره کردی... وای خدای من این دفعه دیگه ترشح نبود . آب بود که از من می رفت. دیگه موضوع جدی شده بود. بابات رو از خواب بیدار کردم. بیچاره باورش نمی شد. زنگ زدم به بیمارستان. صدام می لرزید. خدای من... این من بودم؟ تازه اون وسط ها اشتباهی از هولم شماره بیمارستان رو اشتباه گرفتم. خوب شد زود قطع کردم. مامای بلوک زایمان گفت تا 45 دقیقه صبر کن اگه ادامه داشت بیا بیمارستان... ولی حتی 5 دقیقه هم نشد صبر کنم. همینجوری آب بود که داشت ازم می رفت...
رسیدیم بیمارستان آتیه. 4 صبح بود. خیابونها خلوت خلوت ... تاریک.... جز کلمن رویان هیچی با خودمون بر نداشتیم.
اومدن تو برای ما یه اتفاق بی نظیر و تکرار نشدنی بود. ولی گویا این ماجرای زیبا برای خیلی ها عادی شده. تو بیمارستان بدون اینکه بپرسن چی کار دارین، گفتند برین طبقه چهارم....
وای... بلوک زایمان... موضوع واقعا جدی بود. در زدیم . یه مامای خواب آلود در رو باز کرد. خیلی سریع ، خیلی عادی تر از اونی که فکرشو کنی گفتند تمام لباسام رو در بیارم و تحویل همراهم بدم. یعنی چه؟ یعنی واقعا نیروانا داره می یاد؟ وسایلم رو تحویل بابات دادم و او نابااورانه رفت که پذیرش بگیره...ماما چکم کرد... گفت ورودی لگنت خیلی تنگه . گفت بعید می دونم بتونی طبیعی زایمان کنی...آروم آروم بودم. سعی می کردم تمام چیزهایی که در مورد زایمان طبیعی خوندم رو بیاد بیارم و ازشون استفاده کنم. من مصمم بودم که تو رو طبیعی به دنیا بیارم.... اصلا باور نمی کردند و یا جدی نمی گرفتند که من زایمان طبیعی می خوام.
به مادرم زنگ زدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم ما بیمارستان هستیم.
زنگ زدند به دکترم. شنیدم که گفتند سر بچه در موقعیت 3- هستش. دردها یواش یواش داشت شروع می شد و من خیلی خوب با تنفس همه رو می گذروندم. کاش یه ادم دلسوز کنارم بود و روند پیشرفتم رو بهم می گفت. چند بار این وسط ها ضربان قلبت رو چک کردند.
دردها می اومدند و می رفتند . آب هم که داشت شر شر می رفت. احساس زور داشتم. نیمدونم حتما بخاطر این بود که روده هام پر بودند. دکتر اومد . چکم کرد. گفت دختر جون تو طبیعی بزا نیستی... سر بچه خیلی با لگن فاصله داره و float هستش.مقاومت کردم. گفتم شما برید یه سزارین انجام بدبد. دوباره بعدش چکم کنید. من تلاشم رو می کنم....پاشدم راه رفتم. ولی آب ازم میر فت و نا خودآگاه آدم خودش رو سفت میکرد. مامانم رو دیدم. گریه ام گرفته بود.
دکتر برگشت دوباره چکم کرد. گفت تو همه دردها رو می کشی آخرش هم نمی تونی طبیعی زایمان کنی...چی می گفت؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ من اصلا آمادگی سزارین رو نداشتم. گفتم باید شوهرم رو ببینم. بابات پیشونیم رو بوسید . مادرم رو دیدم......و رفتم بسوی اتاق عمل....خیلی ترسیده بودم. شوک بودم. من می خواستم فعلا تلاش کنم. روی برانکار خوابیدم . کنار دیوار راهرو و گریه می کردم... هم از ترس ...هم از شوک.....
تو اتاق عمل گریه می کردم و می گفتم من می خواستم طبیعی زایمان کنم. ولی همه انگار سزارین یه کار خیلی روتین هستش ، کارها رو پیش می بردتد . دکتر پرسید اسمش رو چی می خوای بزاری؟ گفتم نیروانا ...ازش خواستم بچه ام رو خیلی زود به باباش نشون بدن. بچه ام رو سپردم به خدا.....فقط خدا و بیهوش شدم....
زیاد خاطره دقیقی از بهوش اومدنم ندارم. یادمه همه می گفتنت یه دختر خوشگل سفید سالم و من همش نگران سلامتیش بودم. بارها از بابات کمرش رو پرسیدم......( تو دوران بارداری به ما گفته بودند ممکنه بچه دچار اسپینا بیفیدا باشه.....که اون هم داستانی هست برای خودش...) بابات عکس هاتو بهم نشون داد. یه بچه تپل و سفید....تا اینکه دخترکم رو آوردند . گریه کردم.... باهات حرف زدم....
سلام عزیزم... جانم.... نیروانا....
گذاشتم بغلم. بوست کردم. سعی کردم بهت شیر بدم....
هی به بابات می گفتم ، امین سالمه؟ امین ببین چقدر خوشگله؟
بارها شنیده بودم مادری که سزارین می شه ممکنه کمی زمان ببره که نسبت به فرزندش حس مادری پیدا کنه ...ولی من از لحظه اول ، حتی از 19 بهمن 87 که فهمیدم خدا تورو به ما عطا کرده عاشق تو شده بودم نیروانا...
تورو دیدم . یه دختر تپل و سفید با انگشتایی کشیده . درست همونطوری که تو سونوگرافی دیده بودم. نمی دونی چقدر خوشگل و خواستنی بودی....عین برف سفید.
همه می گفتند کپی من هستی..ولی به نظر من کپی بابات بودی. چشمات. طرز نگاهت. حتی فیگور هات. همین ها کافی بود تا عشق من به تورو تا آسمونها بالا ببره.
آخرش هم شهریوری شدی....30 شهریور....هی من و بابات سعی کردیم تو یه سال دیر بری مدرسه.آخرشم نخواستی قربونت بشم. وزنت 3540 گرم و قدت 50 سانتی متر. قربون بشم عین مامان کوتاه هستی. وزنت هم نسبت به سنت خیلی خوب بود. تو در 38 هفته و 5 روزگی به دنیا اومدی...اگه تا هفته 40 صبر می کردی فکر کنم به 4 کیلو می رسیدی...
و اونی که می ترسیدم به سراغم اومد. من اصلا شیر نداشتم. خیلی تلاش می کردم. ولی نه من شیر داشتم و نه تو بلد بودی سینه بگیری.. البته تو گناهی نداشتی. این من بودم که شیر نداشتم و تو گرسنه موندی. خیلی تلاش کردم ولی جز چند قطره چیزی نصیبت نشد.تمام شب رو تو بغلم خوابیدی نیروانا. با اینکه من شیر نداشتم و تو عزیز دلم خیلی بی تابی می کردی ولی تو بغلم راحت خوابیدی نیروانا...تا خود صبح بیدار بودم نیروانا ...حدود 3 صبح بردنت اتاق نوزادان و من ساعتی بعد تنها و بدون کمک بلند شدم و در راهرو سراغ تورو می گرفتم و تنهایی در فراغ تو اشک می ریختم..
. اینه محبت مادری.... این حس رو هیچکس جز یه مادر نداره.....
صبح احساس کردم به سفیدی دیروزت نیستی..همش از زردیت می ترسیدم که اونهم به سراغم اومد. دکتر گفت زردیت 6.8 هست و مشکوکی. گفتند بهتره در بیمارستان بمونی ولی من راضی نشدم. می دونستم 6.8 مقدار خیلی کمی هست . ولی اون بی انصاف ها که از خدا می خوام ازشون نگذره به من نگفتنتد اگه تو شیر نداری حداقل نذار بچه ات گرسنه بمونه بهش شیر خشک بده...
دختر من زردیش به 13 رسید ولی من انقدر از لحاظ روحی اوضاعم بد بود که بقیه هم حاضر نشدند نیروانا در بیمارستان بستری بشه....برای 2 شب دستگاه فتو تراپی اجاره کردیم و در خونه کنار خودم بود....عین 2 شب رو نوبتی با همسرم بالای سرش بیدار نشستیم تا چشم بندش رو کنار نزنه....
خدا می دونه چی به من گذشت.... از یه طرف هنوز تو شوک سزارین بودم که آیا من واقعا نمیتونستم طبیعی زایمان کنم و یا دکتر برای راحتی خودش فریبم داده و از یه طرف که شیر ندارم و بچه ام بخاطر وضعیت من باید زیر دستگاه بمونه..... احساس می کردم به هیچ دردی نمی خورم....
از روز 5 شیرم اومد و خدا رو هزار مرتبه شکر که به نیروانا ساخت و حسابی تپلی شد....
دکتر برای من سوند نذاشته یود....خیلی هم راحت بار اول از تخت اومدم پایین. با اینکه من زایمان طبیعی می خواستم و در هر صورت خدا چیز دیگه ای برام صلاح دونسته بود ولی عمل راحتی داشتم و اذیت نشدم...البته تا چند روز بخیه ها از تو درد می کردند و می سوختند که فکر کنم وضعیت بد روحی من این موضوع رو تشدید هم کرده بود.
با خودم می گم اگه واقعا زایمان طبیعی می خوای دفعه بعدی ببینم چقدر پای حرفت هستی......
پایان
مامان نیروانا
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:37 توسط مدیریت وبلاگ
|
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.