از اولین روزی که متوجه شدم باردار هستم دلم می خواست که به صورت طبیعی بچه ام رو به دنیا بیارم. همیشه به دوستانم یا کسانی که من رو می ترسوندن از زایمان طبیعی، می گفتم سزارین یعنی کم کاری. اگر می خواهی مادر واقعی بشی باید طبیعی زایمان کنی. حتا به همین دلیل دکترم رو عوض کردم و رفتم پیش خانم دکتر آزیتا صفارزاده که می دونستم موافق با زایمان طبیعی هستن.

 تا اواخر نظر من و خانم دکتر روی زایمان طبیعی بود تا ۲۲ دی که برای آخرین سونوگرافی رفتم و با اتفاق عجیبی روبرو شدم! متخصص سونوگرافی به محض اینکه جنین رو دید گفت این که ۳-۴ روز دیگه به دنیا میاد! وحشت کرد و نیم خیز شدم و گفتم امکان نداره، من تازه هفته ۳۳ هستم! بیشتر فکر من در اون لحظه این بود که اتاق دخترم هنوز آماده نشده بود و تازه 2 روز دیگه قرار بود تخت و کمدش رو بیارن و اتاق رو کامل کنیم.

 سونوگرافی چند تا سن مختلف برای جنین تشخیص داد! بر طبق سن و آخرین تاریخ پ.. ۳۳ هفته و ۵ روز. بر اساس دور سر ۳۹ هفته و ۱ روز! سه تا سن دیگه هم داشتیم ۳۴ هفته و ۶ روز، ۳۶ هفته و ۱ روز و ۳۵ هفته و ۱ روز! برای ما خیلی عجیب و ترسناک بود مخصوصن دور سر جنین، اما برای دکترا نه، ظاهرن اتفاق شایعی بود. اونقدر من و همسرم ترسیده بودیم و دائم راجع به بزرگی دور سر بچه می پرسیدیم که دکتر فاصله ی دو نیم کره ی مغز رو اندازه گرفت و گفت طبیعیه و در نهایت گفت مبنای تعیین سن در این سن جنین طول استخوان ران هستش که مال جنین ما ۳۶ هفته و ۱ روز بود.

 وقتی جواب رو برای خانم دکتر بردم گفتن گفت به خاطر این که بچه درشت و دور سرش بزرگه احتمال داره که احتیاج به سزارین باشه و شوک عکس العمل متخصص سونوگرافی و این جمله ی دکتر تقریبن من رو از پا درآورد. اونقدر این تغییر برنامه بهم استرس وارد کرد که با صحبتایی که با همسرم و خانم دکتر کردیم به هیچ وجه حاضر نبودم ریسک زایمان طبیعی رو برای دخترم بپذیرم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که تا هفته ی آخر صبر نکنیم تا ببینیم می شه یا نمی شه و در نهایت ۱۷ بهمن که یه روز پنج شمبه بود تاریخ سزارین تعیین شد.

 با نظر خانم دکتر قرار شد به جای بیمارستان صارم بریم بیمارستان پیامبران و چون ایشون کادر اتاق عمل رو تایید کردن ما هم قبول کردیم.

روز 16 بهمن یه روز خیلی برفی بود و خیلی از خیابونها بسته شده بود و به پیشنهاد همسرم از آخرین لحظات دو نفریمون توی خونه عکس و فیلم گرفتیم و راهی منزل مادر همسرم شدیم. تا هم با توجه به بخبندان به بیمارستان نزدیک باشیم و هم من با استرس ناشی از سزارینی که براش هیچ آمادگی ذهنی نداشتم، شب رو تنها نمونم.

بعد از انجام کارهای پذیرش راهی قسمت آماده سازی شدیم و من در آخرین لحظه ی ورود به اون بخش یه باره بخ کردم و زانوهای سست شد و به آغوش مادرم پناه بردم. اما به هر حال چاره ای که نبود باید مسیر رو تا انتها طی می کردم.

 قرار بود ساعت 8 عمل بشم اما با اینکه دکترم در بیمارستان حضور داشتن اما به دلیل زایمانهای اورژانسی تا 30/9 اتاق عمل خالی نشد و همراهانم بیرون اتاق زایمان (آماده سازی توی اتاق زایمان بود) خیلی ترسیده بودن و من مرتب صداشون رو می شنیدم که از پرسنلی که رفت و آمد می کردن سراغم رو می گرفتن.

 توی اون اتاق سرد و روی اون تخت سرد که خوابیده بودم فقط از خداوند می خواستم همونطور که نعمت مادری رو بهم داده سلامت بچه ام و لیاقت تربیتش رو بهم بده.

 بالاخره قبل از 9 منتقلم کردم به اتاق عمل. خانم دکتر با اون لباس سرتاپا آبی اومدن پیشم و بابت تاخیر عذرخواهی کردن و خودشون پیگیر شدن تا اتاق عمل خالی و آماده شد.

متخصص بیهوشی ازم پرسید بیهوشی کامل می خوای یا بی حسی اسپاینال. گفتم با توجه به چیزایی که از اطرافیانم شنیدم مبنی بر سردردهای بی حسی، می ترسم بی حسی بگیرم اما بهم اطمینان خاطر داد که سردردها فقط به خاطر همین شایعه ای هستش که نباید سرت رو حرکت بدی و بهم توصیه کرد بی حسی اسپاینال بگیرم و بعد از عمل هم به هیج وجه عضلات پشت گردنم رو منقبض نگه ندارم و البته خیلی هم سرم رو تکون ندم و کاملن عادی و با احتیاط رفتار کنم و چای و آبمیوه بخورم.

 به علت ورم و ادمی که کمرم داشت 2-3 بار محل تزریق رو عوض کردن تا بالاخره تونستن تزریق رو انجام بدن.

 قبلش خانم دکتر کامل مراحل عمل رو برام گفته بود و می دونستم که حرکات و فشارها رو متوجه خواهم شد ولی درد رو حس نخواهم کرد. شنیدم که شخصی گفت می خوام موضع رو استریل کنم سرده نترسی و من یاد دوستم ساناز افتادم که چون این نکته رو بهش نگفته بودن قبل از اینکه بیهوش بشه فکر کرده بود این سردی چاقوی جراحیه و اونقدر از این موضوع ترسیده بود که فشارش سریعن افت کرده بود و همین امر باعث کمی تاخیر در عمل شده بود! 

متخصص بیهوشی که دکتر خیلی خوش اخلاقی بود شروع کرد باهام حرف زدن و بعد از گذشت چند دقیقه گفت پاهات رو حرکت بده و من تازه متوجه شدم که بی حسی و انتظار برای دیدن دردانه ام شروع شده.

 اصلا چیزی احساس نکردم. خانم دکتر گفت این دختر خانم چه دم در منتظر بیرون اومدنه و کمی حس کردم بالای شکمم رو فشار داد و بعد... زیباترین صدایی که تا حالا شنیدم به گوشم خورد و در اون لحظه فقط گریه کردم و به خانم پرستار گفتم بی انصاف یواشتر می زدی و خداوند رو شکر کردم.

 دخترم رو در پارچه سبز پیچیدن و آوردن که دوباره ببینمش که یهو احساس درد خیلی وحشتناکی سمت چپ و پایین قفسه ی سینه ام کردم به حدی که فقط می لرزیدم و نمی تونستم هیچ حرفی بزنم. دستیار بیهوشی خودش متوجه شد که رنگم کبود شده از درد و خانم دکتر رو صدا کرد. وقتی با آخرین انرژی که داشتم براش توضیح دادم که درد در کجاست خانم دکتر گفتن که به دلیل اینکه شکم یک باره خالی شده دچار درد در ناحیه دیافراگم و ریه شدی. و البته در اثر تزریق دارو خیلی زود خوابم برد و در ریکاوری که بیدار شدم خبری از درد نبود...

 

راجع به بیمارستان و اتقاقاتش در یادداشت بعدی براتون خواهم گفت به دلیل اینکه به نظرخودم خیلی اهمیت داره. مخصوصا برای مادران باردار.

 

ادامه دارد