تولد هوچهر کوچولو- مهر 86- شیراز
شنبه، بیست و هشتم مهر هشتاد و شش، برای آخرین معاینه به پزشکم در شیراز مراجعه کردم. با رضایتمندی به صدای قلب دخترکم گوش فرا داد و از انجام آخرین معاینه برای احتراز از شروع دردهای زایمان سرباز زد. زمان زایمانم را یک یا دوهفته آینده تخمین زده بود. می گفت سر دخترکم کاملاً در لگن قرار دارد و احتمالاً زودتر متولد خواهد شد و شرایطم برای زایمان طبیعی عالیست. ساعات متمادی را برای شنیدن این جمله از دهان پزشکم پیاده روی کرده بودم و شادمانه نتیجه را برای آقای شیر بازگو کردم.
فردای آن روز وقتی آقای شیر به منزل مراجعت کرد، از او خواهش کردم برای خرید آخرین احتیاجاتم برای ساکی که باید با خود به بیمارستان می بردم به بازار برویم. آقای شیر گفت خسته است و فردا برویم. گفتم می ترسم فردا دیر باشد، خندید و گفت: "حرف دکتر جوگیرت کرده هان!" گفتم اما من احساس می کنم که بچه خیلی پایین آمده. به هر حال به بازار رفتیم ساکم را کامل کردم و به لباس های نوزادی که قرار بود محفلمان را سه نفره کند دست کشیدم و آنها را بوییدم، در ساک گذاشتم و زیپ ساک را بستم.
مانند همه شبهایی که در ماه نهم سپری کردم، از ساعت نه به بعد دردهایم شروع شد اما آن شب متفاوت بود و با دیدن لکه های بزرگ خون در ساعت یک و نیم شب دانستم که لحظه موعود فرا رسیده.
آقای شیر را بیدار کردم و با اضطراب به تصمیمی که گرفته بودم اندیشیدم؛ به تنهایی زایمان کردن در شهری غریب، به انتخاب زایمان طبیعی و به نیامدن مادرم و وعده مادرشوهرم که قرار بود بیاید و هنوز نیامده بود و آن شب در راه بود.
آن روزها بی ماشین مانده بودیم و در گیر و دار بد قولی های سایپا روزگار می گذراندیم. آژانس گرفتیم و به سمت بیمارستان روان شدیم و آژانس مورد نظر چیزی نبود جز یک پیکان جوانان مدل سال چهل و هفت که وارد هر دست انداز که میشد، نوزاد به حلقم می آمد و بر می گشت و درد در تمام بدنم زبانه می کشید. به مادرم تلفن کردم و گفتم که بیاید. گفتم که دارم به بیمارستان می روم. تلاش کرد آرامم کند. لرزش صدایم محسوس بود. تلاش می کردم ترسم را بپوشانم اما می دانستم که مادرم تیزبین تر از آن است که بفریبمش. با شکستن صدا در گلویم تلفن را قطع کردم و به سرعت، سیل اشک را که هجوم آوردند به پهنه صورتم پاک کردم تا آقای شیرم را نیازارم.
مادرم بارها خواهش کرده بود که برای زایمان به تهران بروم، چون دبیر بود و نمی توانست مدت نامعلومی به شیراز بیاید و کنارم بماند تا لحظه نامعلوم زایمان فرا برسد گفته بود دست از خیره سری بردارم و با سزارین کنار بیایم تا تاریخ مشخصی داشته باشد و همه خانواده کنارم باشند و به شیراز بیایند. پزشک هم به من گفته بود که از ماه هفتم اجازه جابجایی ندارم و اگر تصمیم به زایمان در تهران می گرفتم تقریباً چهار ماه (دوماه قبل و دوماه پس از زایمان) باید دور از خانه و آقای شیرم می بودم.
به بیمارستان رسیدیم و از همان ابتدا فاصله دردهایم پنج دقیقه ای بود و هر پنج دقیقه به مدت سی ثانیه درد می کشیدم. در آن ساعات نیمه شب، وقتی به سمت اتاقم می رفتم در بیمارستان هیچ کس نبود جز یک پرستار کشیک و یک خانم نظافتچی که چون گفتم می خواهم طبیعی زایمان کنم خندید و من باور نکردم آنچه او با پوزخندش به من رساند؛ همان پوزخندی که می گفت سزارین خواهی شد، اینجا کسی طبیعی زایمان نخواهد کرد! همه را سزارین می کنند!
پرستار معاینه ام کرد و فریادم به آسمان رفت و پرستار مرا کولی خواند و گفت:ساااااکتتتتتتتت، زشتههههههههه!
هر از گاهی که پرستار می آمد از او خواهش می کردم که اجازه دهند آقای شیر را به داخل راه دهند و او پاسخ می داد که ورود آقایان به بخش زنان ممنوع است و من می گفتم اینجا که پرنده پر نمی زند!
از لحظه ای که رسیدم هم پرستار و هم آقای شیر بارها و بارها با پزشکم تماس گرفتند و موبایل دکتر محترم خاموش بود و تلفن منزلش روی پیغام گیر.
تنها یک بار گوشی را برداشته و وعده آمدن داده بود و پرستار فاصله دردها و مابقی شرح حال را به او ارائه داده بود.
بارها به پزشکم گفته بودم :"خانم دکتر! من اینجا تنهام. مادرم نیست. اگه نصفه شب دردام شروع بشه شما می یاید؟" او هم پاسخ داده بود که خواهد آمد. گفته بود فرایند زایمان را نمی تواند تسریع کند و مسیری است که باید به تنهایی بپیمایم و من انتظار داشتم که برای دقایقی بیاید و آنگاه ترکم کند. اما او نیامد تا ساعت نه صبح فردا.
پرستار می گفت دهانه سرویکس هیچ پیشرفتی نداشته و همان دو سانتیمتری است که ابتدا به بیمارستان آمدم. ساعت هشت صبح آمپول فشار به من تزریق کردند تا شاید دهانه سرویکس باز شود. هنگام تزریق، به پرستار گفتم اگر فکر می کنید مرا سزارین خواهید کرد، خواهش می کنم این آمپول را تزریق نکنید و اجازه ندهید بیش از این درد بکشم.
ساعت نه، هدنرس* بیمارستان آمد و گفت قیافه ام برایش آشناست. آمدم توضیح بدهم که در دوران بارداری برای انتخاب شیوه زایمان (سزارین یا طبیعی) و بیمارستان به آنان مراجعه کرده ام که درد شروع شد و صدایم خفه شد و ناگاه بهت زده گفت:" آهان! شما همون خانم خوشتیپی هستی که از تهران اومده بودی؟اصلاً نشناختمت!" آنقدر درد کشیده بودم که شکلم تغییر کرده بود! یکی از پرستارها به هدنرس گفت: "مادرشوهرش پشت دره و خیلی اصرار داره که داخل بیاد، چه کنیم؟ پزشکش هم هنوز نیومده." هدنرس پاسخ داد: "اینجا اتاق زایمانه، ورود ممنوعه. حالا اگه مادرش بود یک چیزی اما مادرشوهرش نمی تونه بیاد. پزشکش حتی برای یک نظارت کوتاه هم نیومده؟!" به هدنرس گفتم: "مادرم نیست. می شه اجازه بدید مادرشوهرم بیاد داخل؟ " گفت نمی شود.
هدنرس و دار و دسته اش ترکم کردند و من ماندم و کوهی از دردهای بی انتها. هیچ کس نبود و تنها آقای شیر نمی دانم چگونه موبایلم را با یک نظافتچی یا کس دیگر که امروز به خاطر نمی آورم، داخل فرستاد. خواهرم تلفن کرد و پرسید خیلی درد داری؟ گفتم آره و در همان لحظه، موعد درد کشیدن رسید و گوشی را قطع کردم. هیچ کس آن اطراف نمی پلکید و تنها یک نظافتچی رد شد و فریاد کشیدم کمک! کسی پاسخ نداد. ظاهراً گوششان پر بود از این کمک خواستن ها. به شدت از انتخاب زایمان طبیعی پشیمان شده بودم و به خود لعنت می فرستادم و می گفتم چطور خود را شجاع فرض کردی؟! سایه مرگ را بالای سرم می دیدم. تنها شاد بودم که موبایلم کنارم است و می توانم اگر آخرین لحظات فرا رسید با آقای شیرم وداع کنم. خواستم فریاد بکشم مامان ن ن! اما یادم آمد که بارها مرا منع کرده بود از اینگونه تنها زاییدن و کلمه مامان را خوردم و به جایش گفتم خدایا کمک.
به مادرم اندیشیدم که در دقایقی که مرا به دنیا می آورد در آمریکا بود و همسرش و والدینش تا آخرین دقایق کنارش ایستاده بودند و من اینجا تنها........ .
ساعت یازده شد و هر یک ربع یک بار می آمدند و معاینات دردناکشان را انجام می دادند و می گفتند بی تغییر است و باز تنها رهایم می کردند. پزشک تنها ساعت نه صبح آمد و گفته بود آمپول فشار به او تزریق کنید و رفته بود.
مامایی آمد و گفت: خانم! شما تنها هستید؟ گفتم بله تنها هستم. گفت: می خوای کمکت کنم؟ اگه کسی کمکت نکنه تا فردا به همین وضعیت می مونی. گفتم ممنون می شم کمکم کنی و به پزشکم اندیشیدم که می توانست به جای این ماما مرا دریابد و تنها ترکم کرده بود بی هیچ حرف امیدوارکننده ای یا کمکی.
ماما کمک کرد و سرویکس باز شد و گفت حالا پنج سانت باز شده و میشه به متخصص بیهوشی تلفن کنیم. می خواستم مثلاً زایمان بدون درد داشته باشم با تزریق آمپول بی حسی در نخاعم و تا آن لحظه ده ساعت درد کشیده و از ده ساعت دوساعت را با دردهای شدید سپری کرده بودم.
ساعت دوازده ظهر بود و گفتند تا نیم ساعت دیگر دخترکم در آغوشم خواهد بود. ماما آمد و کیسه آب را پاره کرد و ناگاه کفت: بچه مدفوع کرده. کاغذی آوردند تا امضایش کنم و من پیش از این آن را مطالعه کرده بودم و حال میان دردهای بی پایان آن را به دستم دادند تا امضایش کنم. کاغذی که می دانستم در آن نوشته است مسوولیت سزارین را خود به عهده گرفته ام و از عواقبش آگاه هستم و... . پیش از این یک دکتر زنان این کاغذ را به من داده بود تا بخوانم و بدانم تفاوت میان سزارین و طبیعی را. امروز این کاغذ را به بیماری که حال خود را نمی دانست و همسر نگرانش که او هم ناخوانده امضا خواهدش کرد می دادند تا امضایش کند.
مرا به آقای شیر تحویل دادند تا با ویلچیر به طبقه دیگر برای سزارین اورژانسی به اتاق عمل برساند. ده دقیقه روی ویلچیر نشسته بودم تا به اصطلاح اتاق عمل را آماده کنند و یک بار به گمانم از درد بی هوش شدم و با فریاد آقای شیر به خود آمدم که فریاد می کشید کسی نمی خواهد همسرش را از او تحویل بگیرد و من بعدها به این می اندیشیدم که چرا نباید با برانکارد مرا می بردند و
چطور جرات کردند یک زن زائو را در دقایق واپسین پیش از تولد کودکش، این گونه روی صندلی بنشانند که اگر از دردهای بیمار بیچاره هم که صرفنظر کنیم، هر آن امکان خفگی نوزاد وجود داشت.
آمدند و از من خواستند تا از روی ویلچیر به روی برانکارد بروم. بماند که چه جیغ ها کشیدم از درد این جابجایی اما آنچه روحم را می آزرد، کارگر مردی بود که آنجا کار می کرد و من با لباسی که یقه بسیار بازی داشت باید از روی ویلچیر به روی تخت می رفتم و اینکه مانند یک گوسفند با من رفتار شده بود. در حالیکه از زیر پایم خونابه روان بود و به خود زحمت قرار دادن پارچه ای زیر پای من آبرومند را نداده بودند به خارج از بخش زنان رانده شده بودم. در همین شرایط با آسانسور عمومی به همراه همسرم به طبقه دیگر رفتیم و حتی ساکم را به من ندادند تا از محتویاتش استفاده کنم و همسرم، مادرش و همان مرد نظافتچی نظاره گر این منظره کریه و توهین آمیز بودند. تنها اشک می ریختم و می گفتم زمین کثیف شد و مادر شوهرم دلداریم می داد.
متخصص بیهوشی بالای سرم آمد و خودش را معرفی کرد و گفت من متخصص بیهوشی شما هستم. شانسش همان بود که نای مشت زدن نداشتم. چون اگر توان مشت زدن داشتم، مشتی حوله صورتش می کردم و می گفتم وقت را بابت معرفی کردن تلف نکن و سریع بیهوشم کن.
به یاد می آورم که تنها فریاد می کشیدم بیهوشم کنید بیهوشم کنید. دکترم بالای سرم آمد و سلام کرد و من تنها با نفرت نگاهش کردم.
پزشک محترم ظلمش را به فنا دادن خون بند ناف کامل کرد. با مرکز رویان برای ذخیره خون بند ناف قرارداد بسته بودیم و چون شیراز مرکز نگهداری نداشت با مشقت بسیار کلمن حاوی خون بندناف را که باید در کمتر از دوساعت بعد از خونگیری به مرکز می رسید، به تهران رساندیم و مرکز رویان اعلام کرد که خون کافی گرفته نشده. از ماه های نخستین درباره بندناف با پزشکم صحبت کرده بودم و سی دی آموزش خون گرفتن را در ماه هفتم به او داده بودم اما در اتاق زایمان کار را به یک پرستار محول کرده بود. از پولی که به هدر رفت که بگذریم یک نعمت تضمین سلامتی بزرگ را از دخترم سلب نمود.
وقتی به هوش آمدم، آقای شیر بالای سرم بود و مرا به اتاقم بردند و باز از من خواستند تا از روی برانکارد به روی تخت بروم و من باز می اندیشیدم که چطور می شد من روی همان تخت می ماندم. باز هم با ناله، روی تخت دیگر رفتم که تنها آنان که تجربه کرده اند می دانند چه دردی دارد این جابجایی. آقای شیر هم فیلم می گرفت از من تا به قول خودش روزی این فیلم ها را به هوچهر نشان بدهد تا بداند قدر مادرش را. آمد بالای سرم و گفت دخترم زیباست اما خیلی سبزه است. هوچهرکم در اثر فشارها کبود بود و هیچ فکر نمی کردم سفیدی پوست امروزش را ببینم. از من پرسید می خواهم دخترکم را ببینم و من پاسخ دادم نه. ناتوان تر از آن بودم که متحمل این لحظه بزرگ در زندگیم باشم. دیگربار که بیدار شدم دخترکم را خواستم و آن لحظه بزرگ اتفاق افتاد و ثمره آن رنجها را در آغوشم نهادند. سزارین حلقه ای گمشده ایجاد می کند که مادر شدنم را به چشم ندیدم، تنها کودکی در آغوشم نهادند و گفتند که مادرش هستم. اما امروز آن حلقه گمشده هم در لابلای برگ های زمان گم شده است و من مادرم. مادر هوچهر.
در بیمارستان مریض های اتاق های مجاور به ملاقاتم آمدند. میانشان زنانی بودند که پیش از زایمان در بیمارستان بستری شده و چند روز دیگر برایشان وقت زایمان تعیین کرده بودند. می گفتند صدای فریادهایم را شنیده اند. با فریاد "بیهوشم کنید" بیهوش شده بودم و ظاهراً به همین دلیل با فریاد به هوش آمده بودم. ترسیده بودند و می خواستند از زایمان بپرسند. مادران دلواپسشان هم کنارشان ایستاده بودند؛ مادرانی که خود چندین بار رنج زایمان طبیعی را به جان خریده بودند اما برای سزارین دخترانشان نگران بودند. نگاهی به آنان انداختم و با لبخند گفتم نگران نباشید. شما مادرانتان کنارتان هستند و رو به مادرانشان گفتم شما چرا می ترسید، شما که تجربه چند زایمان دارید! یکی از مادران گفت: شما طاقت ما را ندارید. شما فرزندان پفک و چیپس و روغن نباتی هستید!
ساعت چهارعصر مادرم رسید با یک دسته گل و اولین نوه اش را دید. نوه سه کیلو و صد گرمی و چهل و نه سانتی اش را. بی آنکه بداند بارها در دلم صدایش کردم و به او محتاج بودم.
پس از گذشت دوسال و اندی امروز توانستم آن خاطره تلخ را که پایان شیرینی داشت ثبت کنم. هربار تلاش کردم آن روزها را ثبت کنم اشک مجال نوشتن نمی داد. امروز پیر زمان سختی های گذشته را با فراموشی نرم کرده است و می دانم زایمان کشنده نخواهد بود، اگر پزشک خوبی در کنارمان داشته باشیم. می دانم هراس آور است اما پایانش بی نظیر است
والسلام.
پی نوشت: برخی دوستان از اینکه صفحه با مشکل باز میشه و پیغام خطر موقع بازکردن وبلاگ می باد گله داشتند. آیا این مشکل رو همه دارند. کسی پیشنهادی برای رفع این مشکل داره؟
*headnurse
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.