پنجشنبه، يكي از روزهاي سرد ديماه بود. نفس آدم درهوا يخ مي زد: سوز مي آمد ولي برف نمي باريد. از هفته قبل از آن مادرشوهرم از ايران رسيده و مهمان ما بود. همه آن هفته را يا در محل كار بودم و مشغول كار يا در مركز شهر و در حال گشت و گذار و خريد تا حوصله مهمان عزيزمان سر نرود. كريسمس بود و سال نوي ميلادي در راه... آويزهاي رنگارنگ از كاجها آويخته بود و خوشي را مي شد در چهره مردمان ديد. هر روز صبح به جاي ورزش مداوم صبحگاهي كه در همه نه ماه گذشته براي به دست آوردن آمادگي بدني انجام داده بودم ( دويدن و جاگينگ تا ماه ششم، نرمش و ورزش آيروبيك تا ماه نهم ) همگام با مادر شوهرم براي پياده روي و بازديد به خيابانهاي اطراف محل زندگيمان مي رفتم: آرام و قرار نداشتم. هفته چهلم بارداري ام روز شنبه سر مي رسيد و من گوش به زنگ بودم و مضطرب. نه ماه بود كه از خودم مي پرسيدم پس كي مي رسد آن لحظه ديدار؟

 

ساعت يك و نيم صبح بود كه با درد و انقباض شديدي از خواب بيدار شدم. مي خواستم دوباره بخوابم كه درد برگشت. فهميدم كه خبرهايي هست. متوجه كمي خونابه شدم كه قبلا جايي خوانده بودم از نشانه هاي نزديك بودن زايمان است. حالم خيلي خوش بود. آيا باور كنم؟ فرقت يار آخر شد.... قويترين فكري كه آمد و در ذهنم نشست به پايان رسيدن آن دوران عجيب و تلخ و گوارا بود.... آن لحظه واقعا شاد بودم و هنوز هم از اين بابت شادم.  حمام كردم و پيامكي به همسرم زدم كه شيفت شب بود و سركار. نمي خواستم مزاحم خواب مهمانمان شوم. دردها با فاصله هاي ده دقيقه يا يكربع مي آمدند و مي رفتند... همسرم تماس گرفت؛ ولي از آنجايي كه مطمئن بودم هنوز راه زيادي تا آمدن پسرم هست،‌ به اصرار از او خواستم كه محل كارش را ترك نكند. مي دانستم كه در آينده نزديك به همه آن روزهاي مرخصي نياز خواهيم داشت.  ساعت 4 صبح بود كه مادر شوهرم براي نماز صبح بيدار شد و در جريان قرار گرفت.  سفره صبحانه را چيديم و منتظر برگشتن همسرم مانديم.

 

ساعت 7 صبح با بيمارستان تماس گرفتم و به ماماي مسئول پشت خط تلفن شرايطم را توضيح دادم. دقيقا نمي دانستم كه پاره شدن يا نشت كيسه آب چه علائمي دارد و كاملا از اين بابت مشكوك بودم و همين را هم براي آن خانم توضيح دادم. قرارشد خودم را به بيمارستان برسانم.  خانواده همسرم از ايران تماس گرفتند: كسي خواب تولد پسرم را ديده بود.... بنا به قرار قبلي چيزي را با آنها در ميان نگذاشتيم. اصولا نگران كردن كساني كه دوستشان داري و كاري هم برايت از دستشان ساخته نيست چه فايده اي دارد؟

 

در بيمارستان همراه همسرم به اتاقي راهنمايي شديم كه يك تخت، يك صندلي و يك دستگاه اندازه گيري اندازه انقباض و ضربان قلب جنين داشت. پرستار مهرباني هم سر رسيد و حسگر را به من متصل كرد. دردها همچنان مي آمدند و مي رفتند و من و همسرم كه كنارم نشسته بود تغيير ضربان قلب جنين را با هر انقباض مي ديديم  و من ناراحتي پسرم را با همه وجودم درك مي كردم و برايش نگران بودم. پرستار مهربان بعد از نيم ساعت برگشت و با چك كردن نوار گرفته شده گفت كه روند زايمان شروع شده  ولي بستري شدن يا نشدنم بسته به نظر دكتر است. به اتاق پزشك شيفت راهنمايي شديم و او بعد از معاينه گفت با وجوديكه انقباضهاي من با فواصل مرتب اتفاق مي افتند، كاملا حقيقي هستند و مربوط به زايمان؛ ولي از آنجايي كه دهانه رحم باز نشده  و كيسه آب كاملا سالم است، بهتر است به منزل برگردم و استراحت كنم و اگر حجم زيادي آب دفع شد و يا فاصله دردها به 3 بار در ده دقيقه رسيد با بيمارستان تماس بگيرم و اضافه كرد كه ماندنم در بيمارستان فقط من را خسته تر خواهد كرد... 

 

به خانه برگشتيم و من مثل قبل بودم: دستهاي خالي و شكم پر! تمام آن روز و روز جمعه را كه بعد از آن آمد در ميان دردهاي گاهگير با رجعت هاي منظم سپري كردم. اين دردها واقعا آزارنده بودند. با آمدنشان بايد هر كاري را كه در حال انجامش بودم متوقف مي كردم و محكم از جايي مي گرفتم  تا ناله نكنم. چنين چيزي را پيش از اين نه جايي خوانده و نه شنيده بودم. اصلا نمي توانستم بخوابم. هر زمان كه از بي خوابي و خستگي خوابم مي گرفت با صداي ناله خودم از خواب بيدار مي شدم... ميلي به غذا نداشتم و يك بشقاب سوپ را به اصرار همسرم شب جمعه خوردم. بد خلق شده بودم و دلم مي خواست جايي باشم كه دردهايم به رسميت شناخته شود! فاصله دردها به هيچ عنوان كمتر نمي شد... هر از چندگاه ساعت روميزي سه گوشمان را بر مي داشتم و مشتاقانه به عقربه هايش چشم مي دوختم و ثانيه ها را مي شمردم.  از نظر روحي بسيار خسته بودم. فكر مي كردم اين درد هيچ وقت تمام نخواهد شد...

 

ساعت ده شب جمعه تصميم گرفتيم بخوابيم.  دراز كشيده بودم تا اگر فاصله دردها زياد شد كمي بخوابم كه ناگهان و بي هيچ مقدمه اي كيسه آب با همان صداي چوب پنبه اي مشهور پاره شد. همسرم را بيدار كردم. دست و پايم مي لرزيد و عرق به تنم نشسته بود. كجا رفته بود آن روحيه آفتابي ديروز؟ پس ابرهاي خستگي و كم خوابي پنهان بود گمانم... با بيمارستان كه تماس گرفتم به من گفتند كه بهتر است صبر كنم. در همين زمان كوتاه هم اما، شدت دردها زياد شده و فاصله هايشان كاهش يافته بود. درد به اندازه اي رسيده بود كه نمي توانستم با تلفن صحبت كنم و مجبور مي شدم صبر كنم  تا نفسي داشته باشم براي حرف زدن.  ارتباط قطع شد و در مدت چند دقيقه فاصله دردها به همان مقداري رسيد كه پزشك بيمارستان پيش از اين هشدار داده بود. به خودم مي پيچيدم و توان گفتگوي تلفني ديگري را نداشتم؛ پس اين بار همسرم با بيمارستان تماس گرفت. در ميان رنج و ناباوري شنيدم كه در آن ساعت جاي خالي ندارند و بايد منتظر باشيم تا برايمان در بيمارستان ديگري جايي رزرو شود. اين خبر شوك بزرگي براي ما بود چون عملا راه رسيدن به بيمارستانهاي ديگر را نمي شناختيم و زمان و فرصت مناسبي براي گم شدن در خيابانها هم نبود، آنهم با باران تندي كه مي باريد. تنها راه باقيمانده طي مسير با تاكسي بود ولي من اصلا حاضر نمي شدم با آن شرايط جسمي سوار تاكسي شوم. شايد تفكرم منطقي به نظر نرسد، ولي هر زمان كه به آن دم بر مي گردم و سير انديشه هايم را دنبال مي كنم خودم را خوب درك مي كنم. امنيت و اطمينان چيزي بود كه من مي خواستم و دوست داشتم همه چيز همان طور پيش برود كه در تمرينات ذهني ام ديده بودم. من به مردان غريبه در فضاي بسته تاكسي و فريادهاي فروخورده از درد احتياجي نداشتم!  اصرار مي كردم كه بازهم منتظر باشيم تا شايد در همان بيمارستاني كه راهش را مي شناختيم و بارها تمرينش كرده بوديم پذيرفته شوم....  درد امانم را بريده بود و نمي توانستم ناله هايم را ابراز نكنم... حس غربت به تمام وجودم چنگ مي كشيد... از بيمارستان تماس گرفتند كه در سطح شهر هيچ بيمارستان ديگري هم امكان پذيرش من را ندارد و به اين ترتيب همان بيمارستان موظف است كه هر طور شده جا و امكانات مورد نياز را برايم فراهم كند: خدايا شكر! با گذشتن از اين سد، ساك بيمارستان را كه مدتها قبل آماده كرده بودم برداشتيم و حركت كرديم.

 

باران از آسمان فرو مي ريخت و انگار پرده اي از ابر سرخ همه جا را پوشانده بود. در تمام طول راه درد مي كشيدم و دستهاي مادر شوهرم  را كه از صندلي پشتي انگشتانم را گرفته بود مي فشردم. اولين چيزي كه با شروع دردهاي زايمان به ذهنم رسيد اين بود كه گويي با پرده اي نامريي از ديگران جدا شده ام حتي از خودم. انگار بخشي از من كناري ايستاده بود و حاضر و ناظر بود و آن بخشي ديگر درد مي كشيد! هوشياري ام را در تمام طول زايمان حفظ كرده بودم و در همان حين زجر مي كشيدم! مي توانستم تمام گفتگوهاي مادر شوهرم و همسرم را بشنوم ولي به آنها بي اعتنا بودم. با اينكه راه بيمارستان را خوب مي دانستم در فاصله دردها از خودم مي پرسيدم: پس چرا تمام نمي شود اين جاده پيچ در پيچ لغزنده لعنتي؟   باران همچنان مي باريد و راه تمامي نداشت.... جلوي در بيمارستان همسرم كمكم كرد تا همچنانكه خم شده بودم و ازفشار درد ناي حركت نداشتم چند قدم را طي كنم و به در برسم. مسئول پذيرش شيفت كه مارگاريتا نام داشت همانجا جلوي در متوقفم كرد و كمكم كرد كه با چند تكنيك تنفسي ساده راحت تر نفس بكشم و بتوانم بايستم. گمانم قبلا همه را خوانده  و در كلاس آموزشي شنيده بودم ولي درهجوم بي امان درد مگر مي شود فكر كرد! تنها مي خواهي تا پايان انقباض زنده بماني!  

 

پی نوشت۱: نشانگر را برای دیدن توضیح عکسها رویشان حرکت دهید.

پی نوشت۲: این داستان ادامه دارد. 

بين دردها خوابم برده م ماسك اكسيژن رها شده از دستمصبحانه بعد از تولدويترين مغازه ها در آستانه سال نو ميلاديشمعدانبخش نوزادان و مادرانپسرم بعد از تولددستگاه كنترل ضربان قلب نوزاد و انقباض ها