تولد نور کوچولو- مهر 1387- قاهره- (قسمت سوم و پایانی)
داشتن شوشو در کنارم واقعا برای من بهترین همراهی بود. مثل بچه ای کوچیک بودم که نوازشهای شوشو من رو آروم میکرد. کم کم دیگه از راه رفتن خسته شده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم. ساعت ۶ اومدن باز چک کردن و ۶ سانت دایلت شده بودم. این یعنی اینکه بدنم در حال انجام دادن کارش هست و از این نظر خوشحال بودم. برامون نهار و شام آوردن ولی من حتی میل خوردن هم نداشتم و نه اینکه اجازه خوردن داشتم. شوشوی بیچاره که همراه من خسته شده بود چیزی خورد و یک کم دراز کشید ولی با هر انقباض و سر و صدای من میومد و سعی میکرد که من رو آروم کنه.
ساعت ۸ باز هم همون ۶ سانت دایلت مونده بودم و دهانه رحم خیلی نازک شده بود و بدنم در حال انجام کارش بود. بعد از این دردها خیلی قوی و بدون هیچ توقفی در جریان بودن. ازشون خواستم که یک مسکن بهم بزنن. مسکن کمی بهم آرامش جزئی داد ولی دوام زیادی نداشت. ساعت ۹.۳۰ دکتر خودم اومد که من رو چک کنه. بین ۸ تا ۹ سانت دایلت شده بودم ولی هنوز کیسه آب پاره نشده بود. دیگه طاقت نداشتم و درد امانم رو بریده بود. پرستار میگفت که داد نکشم و نفس بگیرم ولی دیگه من هیچ قدرتی برام نمونده بود. دلم میخواست که زود به مرحله فشار دادن برسیم. دکترم گفت که اگه بخوام اپیدورال بزنم هنوز فرصت دارم ولی من باز ممانعت کردم. من که این همه درد رو تحمل کرده بودم دیگه چیزی نمونده بود.
من و شوشو پرسیدیم که چقدر دیگه مونده؟ گفت زیاد نمونده حداکثر یکساعت و نیم دیگه. من که فکر میکردم تا صبح باید همینطور بمونم، با این حرف دکتر بیشتر آروم شدم. باز من رو چک کردن و دکتر گفت که من رو به اتاق زایمان منتقل میکنند که کیسه آبم رو پاره کنند و اگه خدای نکرده مشکلی پیش اومد بتونن سریع من رو برای سزارین اورژانس آماده کنند. لباس آبی پشت باز تنم کردن و روی تخت خوابیدم. شوشو هم پشت سرم داشت میومد. بهش اول گفتم دوربین نیاره. نمیدونم چرا اصلا این حرف رو زدم! شاید دلم نمیخواست از درد کشیدنم فیلم بگیره ولی از بچه چی؟! درد فکرم رو مختل کرده بود. ولی با این همه درد خوشحال بودم!
من رو به اتاق زایمان بردن با تختی که دو تا پایه داشت و من رو خوابوندن. توی این گیرو دار دیدم شوشوم نیست. هی گفتم من شوهرم رو میخوام. گفتن داره میاد. من هم با حالت عصبی هی میگفتم شوهرم کجاست؟ الان اینجا بود. میترسیدم نزارن بیاد تو. دکترم اومد گفتم دکتر شوهرم رو بزارین بیاد تو. الان باز یاد این صحنه میافتم خنده ام میگیره. بیچاره دکتر و دستیاراش گیری کرده بودن با من. دکتر میگفت بابا داره میاد داره لباس میپوشه. دیدم شوشو با لباس اتاق عمل وارد شد و رفته بوده دوربین بیاره! خلاصه دکتر بهم گفت که بدنم رو سعی کنم ریلکس کنم و بعد کیسه آب رو پاره کرد.یهو حس کردم که یه مایع گرمی تمام زیرم رو پر کرده. تموم شدنی هم نبود. ناگهان دردها به اوج خودش رسیده بود و شکمم مثل یه سنگ سخت شده بود. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت که حداقل اجازه بدم که گاز تنفس کنم وقتی که دردها به اوج خودش میرسه. ولی من باز ممانعت کردم!.میدونستم که گاز من رو گیج میکنه!.
خلاصه از اونها اصرار و از من انکار! دکترم گفت که به پهلوی راستم بخوابم تا بچه در جای اصلی خودش قرار بگیره. بعد از یه مدتی دوباره به پشت خوابیدم و گفتن که باید صبر کنیم. ولی این مدت دیگه دردها تحمل آور نبود. با این حال دوتا عکس هم از شوشو در اون لباسها گرفتم که الان خنده ام میگیره. ساعت ۱۱.۱۰ بود. دکتر و عوامل اتاق همه بیرون ایستاده بودم. فقط من و شوشو توی اتاق بودیم و من هی جیغ میزدم یکی بیاد به من کمک کنه!!!بعد بخودم میگفتم اینا چرا صدای من رو نمیشنون!!! خلاصه بعد از یه بیست دقیقه ای دکتر اومد و گفت وقتشه که زور بزنم.
خوب بالاخره به لحظه موعود رسیده بودم ولی طاقتی برای زور زدن نمونده بود! با این حال تمام انرژیم رو جمع کردم و زور میزدم. اما این گاز لعنتی من رو گیج میکرد برای همین هی از روی صورتم برش میداشتم یکبار هم اصلا از دستش کندمش! الان یادش میافتم کلی خندم میگیره. دکترم میگفت عجب مریض ایرانی لجبازی هستی ها!!! دیگه خلاصه با چندین زور که یادمه آخریش انگار هر چی توی بدنم بود داشت میومد بیرون و دیگه یهو همه دردها تموم شد....
ساعت ۱۱.۳۰ اول اکتوبر پسرم (نور) بدنیا اومده بود. وزنش ۴.۲۰۰ کیلو و ۵۳ سانت قدش موقع زایمان بود. آوردنش گذاشتنش روی سینه ام و من هم هی به شوشو میگفتم که ببین و خلاصه لحظه ای بود که هرگز فراموش نمیکنم. بعد از اون در اومدن جفت و بخیه زدنها بود که کمی احساس درد میکردم ولی دیگه سبک شده بودم. انگار روی ابرها بودم. پرستارها بهم تبریک میگفتن و دکتر گفت که پسر بزرگی بدنیا آوردم. شوشو رفت بیرون دنبال نور و من رو هم اول تمیز کردن و بعد روی یک تخت دیگه قرار دادن و بردن از اتاق زایمان بیرون تا به اتاقم برگردم. بشدت میلرزیدم. توی خاطرات بعضی مادرها خونده بودم که اینطوری شده بودن و میدونستم عادیه خواستم که بهم یه روکش گرم بدن. دکترم در این بین اومد و از حالم پرسید و خودش هم خیلی خوشحال بود من هم ازش تشکر کردم که بهم در این راه کمک کرده.
اون لحظه اونقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چکار کنم. به یه آرامش بی نظیر رسیده بودم. بعد از یه زمان کوتاه من رو به اتاقم منتقل کردن ولی چیزی برای خوردن برام نیاوردن! البته هیچ اشتهایی هم نداشتم و فقط میخواستم زودتر پسرم رو برام بیارن. شوشو در این بین به خانواده هامون خبر داده بود و من هم با مامانم صحبت کردم و خیلی خوشحال بودن.
نور رو هم اول از همه ختنه کرده بودن و بعد از چک آپ ،آوردند پیش من. از قبل هم گفته بودم که نمیخوام چیزی جز شیر من بهش بدن. اینجا معمولا برای اینکه بچه رو ساکت کنند بهشون گلوکز میدن. سر محمود من اونقدر درد داشتم که حال نگهداری محمود رو توی اون ساعتهای اول نداشتم برای همین خیلی بهش گلوکز داده بودن وقتی به من میرسید خواب بود و میل به سی نه گرفتن نداشت ولی نور رو از همون ساعت اول به سی نه ام گرفتم. اون شب تا صبح اصلا نه من خوابیدم نه شوشو هر دو فقط به نور نگاه میکردیم و هر دو از روزی که گذرونده بودیم هنوز شگفت زده بودیم. ولی نور رو من و شوشو با هم به این دنیا آورده بودیم و اون زمانی که من در درد گذروندم یکجوری ما رو بهم بیش از پیش نزدیک کرده بود. تنها چیزی که خیلی دلم میخواست بخورم یه لیوان شکلات گرم بود که فکر کنم ساعت ۳ صبح بود که خوردم .
اون روز هم خدا رو شکر بیمارستان خالی بود چون بیشتر زایمانهای سزارین قبل از عید یا همون صبح عید انجام شده بود و دیگه هیچ صدایی توی بخش نمی اومد و پرستارها هم خیلی بمن رسیدن اون روز و شب . چند ساعت صبح رو خوابیدیم و بعد هم راننده مامان و محمود رو آورد. محمود که با قیافه ذوق زده به برادرش نگاه میکرد. براش یک کادو گرفته بودیم که از طرف برادرش بهش دادیم که با اون کمی مشغول شد. برای من هم نشستن و بلند شدن اصلا اونطور درد آور نبود. لااقل نه اونطور که سر محمود نمیتونستم هیچ حرکت سریعی بکنم. البته به دلیل بزرگ بودن بچه چندین بخیه خورده بودم از هر دو طرف ولی باز هم قادر به راه رفتن و دستشویی رفتن بودم. پرستارها بهم یاد دادن که چطور خودم رو نظافت کنم و قادر به رفتن به خونه شدم.
ده روز اول زندگی نور خیلی برامون سخت بود چون همش گریه میکرد و ما نمیدونستیم چه دلیلی داره. بعد معلوم شد شیر من براش کافی نیست اون هم به این دلیل که من دچار بی اشتهایی شده بودم و درست هم نمیخوابیدم و همین که دچار افسردگی زایمان شده بودم. البته بیشتر مساله برای من محمود بود. دلم براش تنگ میشد چون دو سال و پنج ماه فقط و فقط من و محمود با هم بودیم حالا باید میرفت مهد و حتی وقت نداشتم یه دل سیر پیشش بشینم. خیلی غصه میخوردم برای همین شیرم کم شده بود. دکتر بچه ها خیلی متعجب بود که تا پنج ماه پیش من در حال شیر دادن به محمود بودم چطور یهو شیرم اینقدر کم شده. خلاصه خدا مادرم رو عمر بده که نور رو میگرفت تا من بخوابم و هی بهم میرسید از نظر خوراک البته دکتر یه قرصی هم بهم داد که همه با هم کمک کرد که بدنم به حالت عادی برگرده. ولی اون ماه اول خیلی خیلی برام سخت بود از نظر روحی و احساسی.
وزنم هم به وزن قبل از زایمان برگشته منتها شکمم هنوز زیاد بالاست بطوری که محمود هنوز میگه بیبی! البته خیلی کمتر شده ولی احتیاج داره که ورزش کنم. برای چک آپ یه هفته بعد از زایمان به دکتر رفتم که همه چی خوب بود البته از دکتر عذرخواهی کردم که زیاد جیغ میزدم دکتر هم گفت خانم شما باید برید اوپرا بخونین!!!!!! و حسابی سر به سرم گذاشت و بهم برای اراده کردن در این راه تبریک گفت.بعد از ۴۳ روز دوباره برای چک آپ رفتم که دیگه بدنم به حالت عادی برگشته و هیچ مشکل خاصی ندارم خدا رو شکر.
ببخشید که طولانی شد ولی زیبایی زایمان طبیعی و حس خوبی که با فکر کردن به اون زمان بهم دست میده باعث میشه زیاد درموردش صحبت کنم. بنظر من مادرهای آینده باید بزارن بدنشون کارش رو بکنه و تا زمانی که این مرحله رو تجربه نکرده باشن نباید ازش ترسی هم داشته باشن. برای من که هر دو طریق رو امتحان کردم میتونم به جرات بگم که زیبایی که توی زایمان طبیعی هست و احساسی که از توانا بودن انسان به خودش بهش دست میده هرگز در سزارین نمیشه یافت. در هر صورت اگه سوالی داشتید در زمینه زایمان طبیعی بعد از سزارین خوشحال میشم جواب بدم
پایان
خاطرۀ تولد نور کوچولو ، داداش محمود کوچولو که با روش طبیعی بعد از سزارین به دنیا اومده بودند رو خوندید. ضمن اینکه تبریک میگم به مامانشون داشتن اینهمه شجاعت و صبر و اراده رو ،ازشون به خاطر نوشتن این خاطرۀ قشنگ و ارسالش به اینجا تشکر میکنم. آرزوی سلامتی و خوشبختی در کنار هم میکنم براتون.
پی نوشت: هلن، دختر ساناز (از مامانهای منتظر نی نی) هم به دنیا اومدند. تبریک میگم به پدر و مادرش و آرزوی خوشی و سعادت و سلامتی در کنار هم براشون میکنم.
زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.