..

اون قضیه  هم افتادنم بود!. توی هفته ۳۸ دقیقا روزی که مادرم شبش میرسید از صبح خیلی کار داشتم. ظهر حمام کردم و رفتم که محمود رو از مهد بیارم. مهد سابقی که میرفت خیلی دور بود و مسیرش هم همیشه ترافیک داشت. به نزدیکی مهد که رسیدم دیدم خیلی ماشین وایساده به راننده گفتم که بره دور بزنه من از جدول وسط جاده رد میشم میرم پیش محمود تا اون برسه. راننده گفت که میترسه که بلایی سرم بیاد و خواهش کرد که نرم ولی از اونجایی که مغز زن باردار گاهی هم معیوب میشه به لحاظ حساس شدن زیاد گفتم که نه دلم برای محمود شور میزنه و نگران نباش. از ماشین پیاده شدم به وسط خیابون رسیدم و از بلوکهای بزرگ بالا رفتم از اون سمت ماشین ها به سرعت میاومدن ولی فاصله شون زیاد بود. بنابراین من پایین اومدم و با سرعت سعی کردم برسم اون سمت خیابون. ولی پایین اومدن همانا و دویدن و ولو شدن روی زمین اون هم روی شکم بزرگ من! همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. صدای ترمز ماشین رو پشت سرم شنیدم و فقط سریع بلند شدم و به پشتم نگاه کردم که الان ماشین میاد روی سرم ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ماشین خیلی دورتر از من ترمز کرده بود. با تنی لرزان فقط به این حماقت خودم فکر میکردم که چرا این بچه رو دچار یه سانحه ناخواسته کردم و نمیدونستم که چکار کنم. با بدنی لرزان رفتم پیش محمود و از اونجا به دکترم زنگ زدم که باز جوابی نیومد پس براش پیغام فرستادم. به شوشو زنگ زدم که سریع خودش رو به خونه رسوند ولی طبق معمول فقط گفت که خدا رو شکر که سالمی و بعد هم دکترم بهم زنگ زد و گفت که اگه خونریزی ندارم نباید نگران باشم و چون فرداش وقت چک آپ داشتم قرار شد فرداش من رو ببینه. خدا رو شکر که هیچ مشکلی پیش نیومد ولی من هنوز هم به حماقتی که مرتکب شدم فکر میکنم و تنم هنوز هم میلرزه.

بهرصورت مادرم هفته ۳۸ اومد و این هفته آخر رو من کمی آرامش پیدا کردم ولی محمود توی مهد سرماخوردگی گرفته بود که به من هم داد و خیلی من رو یک هفته آخر اذیت کرد. روز دوشنبه۲۹ سپتامبر برای چک آپ هفته ۳۹ پیش دکتر رفتم و گفت که همه چیز خوبه و روز زایمان من هم از قبل ۴ اکتوبر پیش بینی شده بود. بهم گفت که اگه روز شنبه ۴ اکتوبر دردی به سراغم نیومد روز بعدش برم که باز من رو ببینه. بهم گفت که تا هفته ۴۱ صبر میکنیم و من هم دل توی دلم نبود که چه بر سرم خواهد اومد. توی کلاسی که قبلا برای آمادگی زایمان با شوشو رفته بودیم معلمش بهمون گفت که اگه میخواهید به طور طبیعی بدنتون رو آماده زایمان کنید خرما بخورید. انگار خرما خاصیتی داره که کار همون اینداکشن رو میکنه. خوب من هم که حاضر بودم هر چیزی رو امتحان کنم تا قبل از هفته ۴۱ و رسیدن به سزارین زایمان کرده باشم از چند هفته قبلش شروع به خوردن خرما کرده بود. ماه هم ماه رمضان بود و خرما فراوان. به این معجون دارچین رو هم اضافه کرده بودم چون این رو هم شنیده بودم که دارچین هم خیلی موثره. دارچین رو میجوشوندم و یا به هر طریقی میخوردم توی غذام. توی هفته های آخر انقباض هایی که هرگز سر محمود تجربه نکرده بودم به سراغم میومد ولی دوام نداشت. توی اون هفته آخر هم یکهو پاهام و دستهام آنچنان ورمی کرده بود که اصلا نمیتونستم هیچ کفشی بپوشم فقط یه دمپايی پام میرفت!

روز سه شنبه ۳۰ سپتامبر چون دیگه حس خونه نشستن رو نداشتم به همراه مامان و محمود راهی مرکز خرید نزدیک خونه شدیم که یک کم خرید کرده باشیم. همون روز تخت بچه رو هم سرپا کردیم. انگار بهم الهام شده بود که دیگه زیاد راهی نمونده. وقتی به مرکز خرید رسیدیم به راننده گفتم که همون نزدیکیها بمونه چون ممکنه خسته بشم و برگردم خونه. یه کم که خرید کردیم رفتیم که یک کم مواد غذایی هم از سوپرمارکت بخریم. در یک لحظه اینقدر دلم شروع به درد گرفتن کرد که توی دلم ترسیدم که نکنه وقتش شده؟ درد مثل درد پریود بود. گفتم شاید معده ام ناراحت شده ولی این درد یه درد عجیبی بود. به مادرم گفتم که من زیاد حالم خوب نیست بیا برگردیم. متاسفانه اون روز مردم هم که به بهانه چندین روز تعطیلی به سوپرمارکت هجوم آورده بودن صفهای طولانی برای پرداخت پول تشکیل داده بودن. خلاصه عذاب اون خرید یادم نمیره! وقتی رسیدیم خونه حالم خوب بود و انگار نه انگار دردی داشتم.

**

اون روز تا شب گاهی درد میومد و میرفت. وقتی شوشو اومد بهش گفتم که من حس میکنم همین چند روز بچه میاد. شب دچار یه کمر درد خیلی بد شده بودم که از بین نمیرفت. میکنم همین چند روز بچه میاد. شب دچار یه کمر درد خیلی بد شده بودم که ازبین نمیرفت. با همون کمر درد محمود رو حموم کردم ولی دیگه جونم داشت بالامیومد. آخر شب به همسایه مون که ماما هم هست زنگ زدم و ازش در مورد کمر
درد و اینکه اینها درد واقعی هست یا کاذب سوال کردم. بهم گفت که یه لیوان شیر و عسل بخورم اگه درد از بین رفت که کاذب بوده. اگه واقعی باشه ادامه خواهد داشت. بهم گفت که زمان بگیرم دردها رو. فرداش اول اکتوبر روز عید فطر بود و همه یا مسافرت رفته بودن یا در حال رفتم بودن. من هم آخر شب شیر عسل رو خوردم و درد هم کم کم محو شد. خوابیدم تا صبح ساعت ۶. وقتی که رفتم دستشویی حس زمانی که میدونی داری پریود میشی رو داشتم. تا نشستم لکه های خون بود که دیده میشد. بیشتر از اینکه بترسم ذوق زده شده بودم. این یعنی اینکه من دارم به زمان موعود نزدیک میشم. شوشو رو بیدار کردم ولی بهش گفتم که صبر کنیم تا کمی دیرتر بشه. (( متاسفانه مامایی که این همه دنبالش گشته بودم الان مسافرت بود و تا سه روز دیگه نمیومد چاره ای نبود،باید خودم و شوشو این راه رو به پایان میرسوندیم )) وسایل محمود رو توی کیف مهدش گذاشتم که اگه خواست بیاد بیمارستان مشکلی نداشته باشه. خیالم از این راحت بود که کسی هست که حتی بیشتر از من ازش مراقبت میکنه.

 به محمود گفتم که میرم دکتر و اون هم منو بوسید چقدر اون لحظه دلم براش تنگ میشد.....اون روز خیابونها تقریبا خالی بود راستش اولین بار بود روز عید فطر توی شهر میرفتم. بچه ها لباسهای نو پوشیده بودن و توی خیابونها پر بودن. یکجور حس خوبی بود همه جا. شاید اگه موقعیت دیگه ای بود حتما عکس میگرفتم ولی من بین دردهایی که داشتم فقط سعی میکنم که آرامش داشته باشم. مسیر طولانی تا بیمارستان رو در عرض حدود یکساعت طی کردیم و ساعت ۱۰ صبح اونجا بودیم.

سراغ دستیار دکترم رو گرفتیم و فهمیدیم که دکترم هم توی بیمارستان هست. به موبایلش زنگ زدم و دستیارش گفت که توی اتاق عمل هست. بشینم تا بیان برای چک آپ. در این مدت همین طور دردها میومدن و میرفتن. قابل تحمل بود این دردها ولی یکجوری اذیت میکرد. خلاصه دکتر مسئول خود بیمارستان اومد و اول شکمم رو چک کرد بعد باید یک چک آپ داخلی هم میکرد که خیلی دردناک بود. بهم گفت که دو سانت دایلت شدم . در همین حین دکتر خودم هم وارد شد و راستش خیلی دلم گرم شد که دیدم توی این روز تعطیلی اونجاست. بهم گفت که با ماشین الان چکم میکنند در هر صورت بخاطر اینکه قبلا سزارین داشتم و برای ریسک نکردن بهتره که توی بیمارستان زیر نظر باشم. گفت که ممکنه این وضع یکروز یا چند روز طول بکشه پس فعلا باید ببینیم بدن من چه میکنه. من روسپرد به دستیارش و رفت.

من رو منتقل کردن به یه اتاق دیگه و ماشین رو بستن به من با یه سری بند و اینها که هم ضربان قلب بچه رو نشون میداد هم انقباضات من رو. برای نیم ساعت این داستان ادامه داشت و بهم گفتن هر موقع بچه کوچکترین حرکتی کرد یه دکمه ای رو فشار بدم. بعد از نیم ساعت اومدن و چک کردن انقباضهام تقریبا هر سه دقیقه یکبار بود. بنابراین ازم خواستن که اتاق بگیرم و بمونم. توی دلم با اینکه درد داشتم خیلی خوشحال و هیجان زده بودم. بالاخره موفق شده بودم خودم رو به زایمان نزدیک کنم بدون اینکه نگران هیچ چیزی باشم. میدونستم که میتونم خودم این بچه رو بدنیا بیارم. چند تا اتاق رو توی بخش چک کردیم و یکی رو که کمی بزرگتر بود انتخاب کردیم. دیگه نمی تونستم زیاد راه برم باید هر چند لحظه می ایستادم تا درد رد شه. اتاق تمیزی بود با پنجره رو به خیابون. به مادرم زنگ زدم و بهشون گفتم که فعلا خبری نیست و باید منتظر بمونیم. محمود هم طبق معمول گوشی رو گرفته بود و برام حرف میزد. لباسهام رو عوض کردم و شروع به راه رفتن کردم. پرستار اومد فشارم رو چک کرد و بعد هم دکتر بیمارستان اومد و گفت که چیزی نخورم فقط میتونم یکچیزی آبکی بخورم. اجازه گرفتم که اگه بخوام دوش بگیرم. گفتم نمیخوام به ماشین بسته باشم و باید راه برم. قبول کرد و گفت ولی برای اطمینان از حال بچه باید هر چند وقت یکبار این کار انجام بشه. همش احساس رفتن به دستشویی رو داشتم وقتی که میشستم حس بهتری داشتم. ساعت یک بود که دستیار دکتر خودش اومد و باید چک آپ داخلی میکرد. ۴ سانت دایلت شده بودم. بهم گفت که اگه اپیدورال بخوام میتونن بهم تزریق کنند. من امتناع کردم و گفتم که میتونم فعلا تحمل کنم. ابروهاش رو بالا انداخت و رفت!

این راه رفتن ادامه داشت چندین بار اومدن من رو به این ماشین کذائی وصل کردن که البته درست کار نمیکرد و هی میومدن میگفتن تو واقعا درد داری؟! گفتم من دارم از درد به خودم می پیچم تازه میگین درد داری؟! خلاصه از خیر ماشین دیگه گذشته بودم ولی هر بار من رو به این ماشین وصل میکردن باید روی تخت نیمه دراز میشدم دردم بدتر هم میشد. بچه هم هنوز بالا بود و پایین نیومده بود. همش میگفتم که اگه یهو بچه پایین نیاد و اون بالا بمونه چه باید بکنم. خلاصه هزار فکر به ذهنم اومد و رفت. با خونه هم در تماس بودم ولی دیگه نای حرف زدن رو نداشتم. تا عصر من و شوشو تنها بودیم. من راه میرفتم و هر موقع درد میومد شوشو بود که پشتم رو ماساژ میداد. یکبار یه دوش خیلی طولانی گرفتم. آب دردم رو کاهش میداد. کم کم ناله هام تبدیل به فریاد شده بود. الان که فکرش رو میکنم خودم خنده ام میگیره! ولی برای من در اون لحظات فریاد بهترین راه بود. اون همه کتاب خوندن و تنفس برای من کاربردی نداشت. گاهی که میتونستم به خودم مسلط بشم البته اون نفسها کارگر بود ولی این درد دردی عجیب بود که آدم رو بیخود میکرد. من در یک دنیای دیگه بودم....

ادامه دارد