من از اولین روز حاملگیم فشار خون بالا داشتم و روزی شش عدد قرص آلدومت مصرف می کردم. بخاطر این فشار خونم هم چندین بار بیمارستان بستری شده بودم.

 دو شنبه 27 خرداد خیلی سرم گیج می رفت و حس بدی داشتم. هر چقدر هم فشارم رو می گرفتم همش بالا بود. گفتم شاید دستگاه فشارم خرابه. ساعت 1 بود که با سعید آماده شدیم و رفتیم بیمارستان فشارم رو گرفتن باز هم خیلی بالا بود. پیش دکتر که رفتم گفت باید بستری بشی و امشب رو تو بیمارستان بخوابی اما نمی تونی اتاق خصوصی بگیری و باید تو اتاق زایمان بخوابی! گفتم چرا مگه قراره زایمان کنم؟ گفت چون فشارت خیلی بالاست و اگر پایین نیومد زایمانت می کنن! وای ی چه بی مقدمه داشتم به دیدن نی نی ام نزدیک می شدم.

 حس خیلی بدی داشتم. من رو بردن توی یک اتاق و گفتن که همه ی لباسا و ساعت و طلا و جواهرت رو در بیار و بهم یک لباس دادن که از پشت باز بود و گفتن این رو بپوش. تمام وسایلم رو هم توی کیسه کردن و کیف و حتی تلفنم رو هم گرفتن و دادن به سعید ببره خونه. بعد من رو روی یک تخت خوابوندن و رفتیم بخش زایمان. یک اتاق کوچولو بود که وسطش یه تخت بود و اطرافش کلی دم و دستگاه زایمان ریخته بود. یک آن خیلی وحشت کردم. وقتی صدای جیغ زنها رو شنیدم. گفتم خدایا کاش امشب زایمان نکنم. امشب احساس می کنم تحمل این همه درد رو ندارم. تو اون اتاق پرستارهای سبز پوش می رفتن و می یومدن و هر کدوم همون سوالهای تکراری رو هزار بار می پرسیدن و من مجبور بودم به همشون جواب پس بدم. دیگه خسته شده بودم.

به سینه و شکمم  و دست و پاهام همینجور سیم آویزون کرده بودن و من حتی قدرت تکون خوردن هم نداشتم. سیمهایی که دردم و ضربان قلب بچه و فشار خونم و ضربان قلب خودم رو نشون می دادن و سرمی که از طریق اون دارو بهم تزریق می کردن. بعد گفتن یک آمپول بهت می زنیم که بخوابی و فشارت بیاد پایین. آمپول زدن همانا و گیچ شدن من هم همان. از اون موقع خوابیدم و فقط بعضی وقتها با سر و صدای پرستارها بیدار می شدم و باز چشمامو می بستم. یک بار هم که چشمامو باز کردم دیدم مامانم بالا سرمه.

سه شنبه 28 خرداد صبح ساعت 8 بیدارم کردن که صبحانه بخور! مربا, نون و آب پرتقال. عجب صبحانه ای! از مجبوری خوردم و اونقدر حالم بد شد و غذا تو گلوم گیر کرده بود که نگو. به پرستار گفتم می خوام برم دست به آب. کمکم کرد و سرم و دم و دستگاه رو از شکمم باز کرد و من رو برد دست به آب و خودش هم اومده تو و در رو تا آخر باز گذاشته! بهش می گم در رو ببند و برو بیرون. می گه نمی شه من هم باید باشم. من هم اونقدر باهاش جرو بحث کردم و وقتی دید دارم عصبانی می شم راضی شد تنهام بذاره. یه خورده دست و صورتم رو شستم و حال اومدم و باز اومدم خوابیدم رو تخت و پرستار همه دم و دستگاها و سیماشو دوباره بهم وصل کرد.

ساعت 11 خواب بودم که صدای مامانم رو شنیدم و از خواب بیدار شدم. دیدم مامانم و سعید اومدن. از دیدنشون چقدر خوشحال شدم مخصوصا سعید. خیلی لحظات بدیه وقتی هیچ تلفن یا ارتباطی با دنیای بیرون در اختیار آدم نیست! ناهار رو آوردن و با کمک سعید خوردم و دکتر ها گفتن چون فشارم بالاست نباید ملاقات کننده داشته باشم چون باعث می شه نخوابم و فشارم بالا بره. اما در کل فشارم از شب قبل بهتر بود و گفتن عصر از اتاق زایمان به اتاق خصوصی منتقلت می کنیم. سعید و مامانم رو هم بیرون کردن و من باز تنها شدم و کاری نمی تونستم بکنم مگر اینکه بخوابم.

 عصر اومدن گفتن اتاق خصوصی نداریم و همه شون پر هستن فقط یک اتاق هست که مال بیمارهای خاصی هست که التهاب دارند. من هم گفتم عیب نداره همون رو بدین بهتر از هیچیه. من رو با ویلچر بردن بخش 311 اتاق 1. خوابیدم و شام آوردن و خوردم و سعید ساعت 6 و نیم اومده بود با موبایل و لب تاپم و وسایلام. کلی ذوق کردم و اولین کاری که کردم لباس بیمارستان رو در آوردم و لباس خودم رو پوشیدم. بعد هم دوباره خوابم رفت.

 ساعت 9 بیدار شدم دیدم سعید نیست. زنگ زد گفت رفتم برات شام بخرم و یه سری لباس بیارم. ساعت ده و نیم سعید اومد و منتظر شدیم تا 12 که مامانم و دو تا از خواهرام اومدن. مامانم خوابید پیشم و خواهرام رفتن خونه. از شب تا صبح چهار شنبه 29 خرداد اصلا نتونستم خوب بخوابم و نفسم هی می گرفت. ساعت ٨ صبح صبحانه آوردن و کم کم سر و کله ی دکترها پیدا شد. دوباره همون سوال و جواب تکراری. بعد من رو بردن واسه سونوگرافی. توی یک اتاق منتظر نشستم تا نوبتم شد. دکتر که نی نی ام رو چک کرد گفت بچه خیلی خوب و سالم و طبیعیه و وزنش هم ٣.١ کیلو هستش.

از خستگی زیاد بعد از سونوگرافی خوابم برد تا اینکه یک پرستار اومد و صدام زد و من یکبارگی از خواب پریدم. چقدر سر درد گرفتم. گفت می خوان کارگرها بیان. گفتم که اینجا که چیزی خراب نیست. اون هم رفت. من همینجور سر درد داشتم. ناهار آورده بودن و اومدم بخورم که یک پرستار دیگه اومد و گفت یک دکتر و دانشجوهاش امتحان دارن و می خوان بیان امتحانشونو با تو انجام بدن. من هم گفتم مشکلی نیست اما موقع ناهار؟؟؟؟؟ اون هم لج کرد و رفت. من هم ناهارم سرد شده بود و از دهن افتاده بود و دیگه نخوردمش.

 ساعت ١ سعید اومد و مامان رو برد خونه و خواهر بزرگم اومد پیشم. دختر عمه ام هم که توی بیمارستان کار می کنه اومد و بهم سر زد. گفت چیزی نمی خوای؟‌گفتم از این اتاق خیلی بدم می یاد و می خوام برم اتاق خصوصی. اون هم چک کرد و گفت تا عصر صدات می کنن بری اتاق جدید. خلاصه خواهرم اومد و نشستیم کلی غیبت این و اون کردیم و واسه روز مادر نقشه کشیدیم که چی بخریم. ساعت 4 بود که اومدن و گفتن اتاق جدید آماده است. من هم زودی زنگ زدم سعید بیاد اتاقه رو بگیره. تا سعید اومد و کارا رو راست و ریست کرد و به اتاق جدید نقل مکان کردیم ساعت 5 و نیم شد و سعید پیشم موند و خواهرم رفت. این اتاق تو بخش 410 اتاق 3 بود. اما من این اتاق رو دوست نداشتم و اتاق 9 رو می خواستم. همون اتاقی که دفعه ی قبل توش بودم. اسمم رو نوشتم واسه اتاق 9 و گفتن هر وقت خالی شد خبرت می کنیم.

 احساس بدی داشتم و رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و یه خورده حال اومدم. منتظر بودیم اتاق جدید آماده بشه و نقل مکان کنیم به اتاق شماره ٩. گفتن ١٢ شب آماده می شه. سعید برام کتاب برنامه نویسی کامپیوتر آورده بود که بخونم واسه امتحان معلمی که فردا بود. خودش رفت خونه و مامانم اومده بود که پیشم بخوابه. ساعت 11 اومدن و فشارم رو چک کردن. 160 رو 110 بود. پرستار گفت فشارت خیلی بالا است و باید به اتاق زایمان بری برای مراقبت ویژه. لباسهام رو عوض کردم و من رو بردن اتاق 308. اتاق زایمان. بهم آمپول خواب آور زدن که بخوابم و فشارم پایین بیاد. اونقدر دم و دستگاه بهم وصل کردن که حتی نمی تونستم تکون بخورم. فقط یک لحظه حس کردم که مامانم و سعید بالا سرم هستن.

 پنج شنبه 30 خرداد صبح دکتر اومد بالا سرم و گفت باید امروز با قرص فشار زایمانت کنیم. ساعت 12 ظهر دکتر اومد و قرص اولی رو گذاشت و گفت رحمت ۱ سانتیمتر بازه. ساعت ۶ شب بود که یه دکتر دیگه اومد و اونقدر وحشیانه چکم کرد که من یک جیغی زدم که همه ی بیمارستان ریختن تو اتاق و فکر کردن زایمان کردم. بعد اونقدر گریه کردم و درد داشتم که پرستارها مامانم رو صدا کردن بیاد پیشم و بهم دلداری بده. سعید هم اومد و من هی جیغ می زدم که سزارین می خوام. دکتر اومد و گفت نمی تونیم برات سزارین کنیم چون هم باید از قبل برنامه ریزی  شده باشه، هم اینکه ممکنه موقع عمل فشارت بالا بره و نتونیم کنترلش کنیم. خلاصه من اونقدر گریه کردم و درد داشتم که وقتی ۱۲ شب دکتر اومد قرص دوم رو بذاره نذاشت و گفت با این دردی که تو داری حتما تا صبح زایمان می کنی. من هم تو دلم می گفتم انشاالله نصف شب زایمان کنم که بشه تاریخ ۲۰ ژوئن و تاریخش راوند بشه. اما از شب تا صبح دردم تموم شد و من راحت خوابیدم.

جمعه ۳۱ خرداد صبح ساعت ۸ و نیم یه دکتر فیلیپینی اومد که قرص دوم رو بذاره. من که از اون دکتر عرب دیروزی خیلی عقده ای شده بودم می ترسیدم دکتر چکم کنه. مامانم هم هی سفارش می کرد و دکتره عصبانی شده بود که شما لازم نیست به من بگین من خودم کارم رو بلدم. خداییش هم خیلی وارد بود و قرص رو یه جوری گذاشت که اصلا حس نکردم. کم کم دردم شروع شد و انقباض هایی که می رفتن و می یومدن اونقدر وحشتناک بود که جیغم بیمارستان رو ورداشته بود.ساعت   ۲ و نیم دکتر اومد و چکم کرد و چون درد داشتم و ۲ سانتی هم رحمم باز  بود دکتر گفت دیگه قرص نمیذاریم. ساعت ۱۱ و نیم دکتر اومد و وقتی دید باز هم ۲ سانتی هستم قرص سوم رو گذاشت. شب تا صبح هیچ دردی نداشتم.

شبها بهم آمپول خواب آور می زدن که بخوابم و فشارم بیاد پایین. سرم هم بهم وصل بود و گاهی توش زینات می زدن بخاطر التهابم. گاهی هم پانادول واسه تبم. دستگاه نشون دادن درد هم بهم وصل بود و ضربان قلب بچه رو هم نشون می داد. بالاخره شد شنبه ۱ تیر. صبح ساعت ۸ دکتر اومد و چون دید از دیشب همچنان درد نداشتم خواست که قرص چهارم رو بذاره که یکبارگی دردم شروع شد و جیغ زدم ولی همچنان دکتر می خواست قرصم رو بذاره که پرستارم مانع شد و گفت این درد داره قرص براش نذار.

از همون لحظه بین بهشت و جهنم پرسه می زدم. مثل معتادی که مواد بهش نرسیده به خودم می پیچیدم. تمام استخوانهام داشت میشکست. اونقدر جیغ زدم و فریاد زدم که داشت گلوم پاره می شد. کنار تختم میله هایی بود که اونقدر با پاهام بهشون فشار دادم که یکیش کج شده بود. موقع درد دنیا دور سرم می چرخید و وقتی که درد می رفت یک حسی داشتم انگار که هیچ دردی وجود نداشته و هیچ اتفاقی نیفتاده.

نمی دونم ساعت چند بود شاید ساعت ۱۰ بود که اومدن و دیدن ۳ سانتی مترم و قرار شد کیسه آب بچه رو پاره کنن. یک پرستار قد بلند بد اخلاق با یه لوله ی دراز که تو دستش بود اومد و من تا این میله رو دیدم اونقدر ترسیدم که هی میگفتم please not now. Give me 5 minute. ولی اون پرستاره انگار زبون آدم حالیش نمی شد و وقتی دید دارم خیلی بی تابی می کنم دو سه نفر دیگه رو خبر کرد و اومدن دست ها و پاهام رو گرفتن و اون میله رو کردن تو و یک عالمه آب ازم ریخت و اصلا دردی نداشت و با خودم فکر کردم چقدر الکی جیغ زده بودم. بیرون اتاق از تلویزیون اومده بودن که فیلم درست کنن واسه ماه رمضان. مامانم می گه تو فیلمشون فقط صدای جیغای من بوده. هر چند وقت هم میومدن و آمپول هایی که کلی درد داشت تو باسن چپ یا راستم می زدن که درد آمپول بیشتر از درد زایمان بود. می گفتن آمپول واسه فشار و التهابمه. هر چی آمپول زدن دردم کم نمی شد. دکترم اومده بود بالای سرم و می خندید و می گفت جیغ نزن گلوت پاره شد. من فقط می گفتم I am dying. پرستارم همش دلداریم می داد و می گفت نه این حرفو نزن الان یه بچه خوشکل بدنیا میاری و همه چیز با دیدنش یادت می ره. من هم می گفتم پس کی؟ خیلی خستم. واقعا درد خستگیم از درد زایمان بیشتر بود. روحیه ام خیلی خراب بود.

نمی ذاشتن هیچ کس بیاد پیشم. نه مامانم نه سعید. خیلی احساس تنهایی می کردم. می خواستم برم دستشویی نمی ذاشتن و می گفتن نمی تونیم این دستگاها رو از بدنت باز کنیم و برام یک چیزی آوردن که باید همینجا دستشویی کنی و من دوست نداشتم و بیشتر گریه می کردم و همش می گفتم where is my husband .

 دیگه فاصله ی دردها واقعا کم شده بود و من خیلی بیقرار شده بودم و فکر می کردم هرگز زایمان نخواهم کرد و این دردها هرگز تمام نخواهد شد. یک بار هم دیدم یک کپسول بزرگی مثل کپسول آتیش نشانی آوردن و ماسکی رو که بهش وصل بود رو دهنم گذاشتن که نفس بکشم و دردم کم بشه. هی بهم می گفتن take a deep breath. و من هرچقدر نفس عمیق می کشیدم فایده نداشت و دردم کم نمی شد و بر عکس بیشتر هم می شد. البته یک حالت گیچی بهم دست داده بود ولی کاملا هوشیار بودم و بین دردهام قشنگ می فهمیدم که اطرافم داره چی می گذره و حتی به ساعت هم نگاه می کردم. یک بار هم دیدم مامانم با چشمای گریون جلوم وایساده می گه جیغ نزن مامان خسته شدی و من هم بهش گفتم گریه نکن اصلا چرا تو اومدی برو بیرون. ته دلم خوشحال بودم که نمی ذاشتن کسی بیاد و می تونستم با تمام وجودم هرچقدر دوست دارم بدون خجالت از کسی جیغ بزنم و واقعا این جیغها تسکین دردم بود و خیلی احساس بهتری می کردم. درد که شروع می شد پاهام رو فشار می دادم به میله های کنار تخت و از ته حلقم و با تمام وجودم جیغ می زدم و وقتی می دیدم درد هنوز نرفته بیتاب می شدم و سرم رو با سرعت به چپ و راست می چرخوندم و جالب اینجاس که خیلی هم به هم پرستارها گوش می کردم و حتی اگر وسط جیغ زدن بودم و پرستار می گفت جیغ نزن نفس بکش من هم دیگه جیغ نمی زدم و سعی می کردم نفس عمیق بکشم. 

 یک بارکی گفتم که حس می کنم می خوام برم دستشویی و می دونستم که این حس دستشویی رفتن یعنی زایمان. من موقع زایمان خواهرم باهاش بودم و زایمانش رو دیده بودم و خیلی تجربه ی خوبی داشتم. پرستارها خوشحال شدن و گفتن جدی؟؟؟؟ اونها هم واقعا خسته شده بودن. اومدن چک کردن و گفتن ۸ سانتی متر شدی. الان وقت زایمانته! من تا این رو شنیدم دیگه همه دردهام رفت. نه اینکه بخوام مبالغه کنم. واقعا دیگه هیچ دردی رو حس نمی کردم و فکر اینکه دیگه بعد از 37 هفته دارم راحت می شم بهم خیلی نیرو داده بود. حس اینکه بعد ۳ روز درد و عذاب بالاخره دارم به دیدار نی نی ام نزدیک می شم همه دردام رو از بین برده بود. تو دلم می گفتم:‌ لحظه دیدار نزدیک است. باز من دیوانه ام مستم. باز می لرزد دلم دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. دیدم که همون پرستارم لباس عمل پوشید و اونیکی داشت تخت بچه رو که بالاش یه چراغ بزرگ بود آماده می کرد. اومدن و نصف تخت رو جدا کردن و به جاش میله ای وصل کردن که بتونم کف پام رو بهش فشار بدم. پرستارم گفت که با هر درد فشار بده.     خواهرم گفته بود که باید جوری فشار بدی مثل زمانی که دستشویی می ری. من هم خوب گوش می دادم و عمل می کردم و فشار می دادم و پرستارم هی می گفت آفرین دختر خوب. و بعد از چندین فشار گفت حالا یک فشار خیلی طولانی بده و من با تمام قدرتم فشار دادم و بالاخره روز شنبه ۱ تیر . ۲۱ ژوئن ۲۰۰۸  ساعت ۱۲:۳۸ دقیقه ظهر دخترم آلا با وزن ۳.۲۱۰ و قد ۵۰ سانتی متر بدنیا اومد.

حس کردم جزئی از بدنم ازم جدا شد. دلم هوری ریخت پایین. یه موجود سفید کوچولو رو گذاشتن رو سینه ام که تلاش می کرد چشماشو باز کنه. نمی تونم توصیف کنم اون لحظه چه حسی داشتم. انگار که دنیا رو بهم داده بودن. بهش خیره شده بودم و دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم. دیگه هیچ دردی رو احساس نمی کردم و برعکس حس می کردم حاضرم واسه حس کردن یکبار دیگه ی این لحظه همه ی دردها رو دوباره تحمل کنم. بند نافش رو پاره کردن و شروع کرد به گریه کردن. پرستار گفت دیدی دخترت رو؟ حالا باهاش حرف بزن. و من سر دخترم رو بوسیدم. قسمت پایین بدنم رو بی حس کرده بودن. برای بیرون اومدن جفت،بازم باید فشار می دادم. دیگه جون تو بدن نداشتم. بعد هم بخیه شروع شد که من بی حس بودم. صدای خواهر بزرگه ام رو از پشت در میشنیدم که التماس می کرد بذارن از بچه فیلم بگیره. از پرستارها پرسیدم شوهرم کجاست؟ گفتن پشت دره. گفتم بچه اش رو دید؟‌ گفتن آره.

دیگه روح تو بدنم نبود. ساعت ۲ شده بود. من رو روی یک تخت دیگه گذاشتن و بردنم توی یک اتاق موقتی تا اتاق زایمانم رو تمیز کنن. گفتم مگه نمی ذارین برم تو اتاق خودم؟ گفتن نه! باید تو اتاق زایمان بمونی تا فشارت بیاد پایین. تو اون اتاق موقتی سعید اومد پیشم. چقدر خوشحال شدم وقتی دیدمش. گفتم بچه ات رو دیدی؟ گفت نه من تازه اومدم. فهمیدم پرستارها الکی گفته بودن. منتظر شدیم تا دخترمون رو آوردن. سعید از خوشحالی نمی دونست چکار کنه. وایساده بود و همینجور نگاش می کرد. مامانم هم اومد و سعید یواش یواش بهم غذا داد. بعد پرستار همه رو بیرون کرد و بهم آمپول خواب آور زدن که بخوابم. به همون اتاق 308 که اتاق زایمانم بود منتقلم کردن و چون داشتم از سرما می لرزیدم یه بخاری بزرگ آوردن و بالا سرم گذاشتن و خوابیدم. چشامو که باز کردم دبدم سعید کنارمه و بچه هم کنارش رو تختشه. بعد خواهرش هم اومد و بچه رو دید و رفت.

ساعت 10 و نیم شب بود که اومدن و گفتن فشارت بهتره و انتقالت می دیم به اتاق خودت. اتاق من اتاق 9 تو بخش 410 سلمانیه. من رو روی تخت خوابوندن و بچه رو هم گذاشتن تو بغلم. دم در اتاق مامانم و خواهرام و برادرم و زن برادرم و خواهر شوهرم وایساده بودن و فیلم برداری می کردن. دو گلدون بزرگ دم در اتاق بود که سعید خریده بود و روی در هم نوشته بودن آلا. خواهرام اتاق رو حسابی تزیین کرده بودن و همه چیز صورتی و قشنگ بود. بعد بابام و برادر و خواهر کوچیکه ام هم اومدن و تا 12 شب نشستن. وقتی رفتن پرستارا هم بچه رو بردن پیش خودشونو من و مامانم که پیشم مونده بود خوابیدیم. دو روز بعدش هم  مرخصم کردن...


این خاطرۀ قشنگ رو هم مامان آلا ی عزیز برامون از طریق ایمیل فرستادند. ممنون مامان آلا جان برای نوشتن این خاطره و سهیم کردن همۀ ما در این تجربه و تجربیات دیگه.

پی نوشت:تجربۀ مامان آلا در مورد ریکاوری بعد از تولد رو هم  که در کامنتدونی در پاسخ به سوال در این مورد بود رو هم دلم نیومد اینجا نگذارم، چون ایدۀ کاملی در شرایط مشابه در مورد زایمان طبیعی میشه بدست آورد:بعد از زایمان خدا رو شکر همون فرداش تونستم تنهایی برم حمام کنم و قشنگ راه می رفتم و نه از فشار خون خبری بود نه از ضربان قلب سریع و نه از تنگی نفس. 3 روز بعد از زایمان فقط 2 کیلو با وزن قبل از حاملگیم فرق داشتم و دقیقا روز بیستم بعد از زایمان همه ی بخیه هام خوب شد و بعد از زایمان هیچ دردی نداشتم. فقط درد مختصری بود که بخاطر التهابی بود که از زمان حاملگی داشتم و ربطی به زایمان نداشت. درسته که 54 ساعت و نیم قبل از زایمان مداوم درد کشیدم اما لحظه ی زایمان اونقدر راحت بود و درد نداشتم که خواهرم می گفت حتی یک جیغ هم نزدم . خیلی خیلی خیلی خوشحالم که طبیعی زایمان کردم و فکر می کنم خدا بدن ما زنها رو جوری آفریده که طبیعی زایمان کنیم و همه ی ترسهای الکی رو باید دور بریزیم و خودمون رو بسپاریم دست قانون طبیعت

 

 پی نوشت دوم: مامانهایی که اینجا رو میخونند، کسی تجربۀ زایمان تو آب رو داشته؟

ساناز عزیز زحمت کشیدند و آدرس سایت زایمان در آب در ایران رو برای ما گذاشتند.  خیلی خوبه اگه کسی تجربۀ این نوع زایمان رو هم داره بیاد و اینجا بنویسه.