زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد آرتین کوچولو- دی 86- تهران- (قسمت اول)
  نوروز هشتادوشش برای من و همسرم آغاز یک تصمیم بزرگ بود:بچه دار شدن!انموقع ما به همراه خانواده من به سفر مشهد رفته بودیم و البته تصمیم گرفتیم که پس از پایان تعطیلات و بازگشت به تهران اقدام کنیم.

بعد از گذشت یکماه از اخرین پ*ری*ودم که از ۲۷اسفند بود متوجه عقب افتادن ان شدم وبعد از یک هفته از عقب افتادن ان به دکترم مراجعه کردم.دکتر احتمال حاملگی داد و ازمایش نوشت(البته خودم قبلا بیبی چک خانگی داده بودم که نتیجه منفی بود)همانروز خود را به نزدیکترین ازمایشگاه رسوندم وازمایش دادم وبا اصرار من قرار شد یک تا دو ساعت بعد برای گرفتن جواب بروم.به همسرم هم زنگ زدم تا موقع گرفتن جواب باهم باشیم.روز پنجم اردیبهشت بود وساعت هفت بعدازظهر جواب را گرفتم:منفی بود!سریعا به همراه همسرم خودم رو رسوندم به مطب و دکتر هم گفت منفیه وگفت شاید هنوز ک یست داری(چون قبلا هم ت*خم/دان پلی کیستیک داشتم)پس سونوگرافی نوشت و سونو گرافی هم همان تشخیص پلی کیستیک را داد.دکتر هم چون من قصد بارداری داشتم به جای قرص جلوگیری قرص متفورمین تجویز کرد.

خلاصه دوهفته از مصرف قرصها نگذشته بود که من پر*ی*ود شدم واینبار دیگه پ*ریودم قطع نمیشد.بعد از گذشت ده روز هنوز لکه بینی داشتم.تو این مدت از خانم دکتر شریفی که خیلی تعریفش را شنیده بودم وقت گرفتم که چون سرشون شلوغ بود برای یک ماه بعد وقت دادند: ششم خرداد.ناگفته نماند که در این مدت من وهمسری بیخبر از همه چیز دوبار رفتیم کوه!یکباررفتیم اطراف کوه دماوند ویکبار هم رفتیم دیزین وبماند که من چه گانگستربازیها که نکردم وبار اول بالای کوه فشارم افتاد و تقریبا غش کردم و بار دوم هم پس از خوردن کمی ریواس حالم بد شد و...از انجا که خودم نسبت به بارداری خیلی مشکوک بودم دوباره بیبی چک گرفتم واینبار دو خط کاملا قرمز  نشان میداد که من باردارم.هم متعجب بودم وهم ترسیده بودم.دیگه به دکتر خودم اطمینان نداشتم و وقت دکتر شریفی هم برای چهار پنج روز دیگه بود.مصرف قرصها را قطع کردم و منتظر یکشنبه ششم خرداد شدم.

یکشنبه برای ساعت سه وقت داشتم.دکتر شریفی گفت که صحت جواب منفی بیبی چک صددرصد نیست ولی اگر مثبت باشد کاملا درست است!پس دوباره ازمایش و سونوگرافی از ر حم نوشت.اینبار تصمیم گرفتم که در گرفتن جواب صبور باشم وتا فردا صبر کنم .فردا صبح اول رفتم سونو گرافی و همانجا معلوم شد که من در هفته ششم بارداری هستم یعنی بار اول که تست داده بودم دو هفته باردار بودم.پس دیگه جواب ازمایش هم معلوم بود.وهمه انروزها یک نقطه تپنده کوچک در من جان گرفته بود ومن از وجودش بی اطلاع بودم.من مادر میشدم وشاید هم شده بودم شش هفته بود که من مادر بودم!با خوشحالی به همسرم تلفن زدم و خبر را دادم  او هم از نتیجه تست خوشحال متعجب ونگران شد.والبته از دست دکتر و ازمایشگاه قبلی هم کلی عصبانی شد(البته حالا که فکر میکنم میبینم که شاید تقصیر خودم بود که بار قبل در گرفتن جواب عجله کردم).

خلاصه جواب ازمایش را هم گرفتم و رفتم پیش دکتر شریفی.دکتر هم به خاطر لکه بینی ها استراحت مطلق تجویز کرد به همراه شیاف هرمونی(که متاسفانه نامش را بخاطر نمیاورم)والبته چند نوع قرص تقویتی شامل اسیدفولیک کلسیم وقرص پریناتال که شامل ۱۸ نوع ویتامین و املاح معدنی مورد نیاز است ومصرفش برای هم مادران باردار حتی تا پایان دوران شیردهی توصیه میشود.درضمن دکتر هم علت لکه بینی را به احتمال زیاد همان کوه رفتن و ورجه وورجه زیاد تشخیص داد!استراحت مطلق برای من از همه چیز دست نیافتنی تر بود چراکه من در تهران بجز خانواده همسرم کسی را نداشتم.به مادرم زنگ زدم و ماجرا را گفتم و البته انها هم کلی خوشحال شدند والبته نگران وضعیت من!فصل امتحانات بود و مادرم مستاصل با این حال گفت که هرجور شده تا اخر هفته خواهد امد.

دوروز گذشت ومن بجز غذا پختن کاری نمیکردم تا اینکه غروب روز دوم یعنی دوشنبه در حالی که در حال سیب زمینی سرخ کردن بودم احساس کردم که شلوارم خیس شد!فکر کردم که دچار بی اختیاری اد*رارشدم و  دستم را به شلوارم زدم وناگهان دیدم که دستم غرق در خون شد وحشت کردم وهول شدم زیر سیب زمینی را خاموش کردم و به سمت اتاق دویدم همینجور نوار بهداشتی میگذاشتم و با نوار کاملا خیس قبلی عوض میکردم بعداز سه بار تعویض(در عرض کمتر از ۵دقیقه)رفتم دستشویی وهمینجور نشستم اونجا.مثل شیر ابی که باز شود خون ازمن میرفت ومن فقط میلرزیدم وگریه میکردم.کمی که خون بند امد امدم بیرون وبه همسرم زنگ زدم واو هم که درمیان هق هق من چیزی نمیفهمید گفت که خودشو میرسونه ضمن اینکه مادرش روهم خبر میکنه ولی مادر و پدرش رفته بودند فرودگاه استقبال یکی از فامیل که به مکه رفته بود وتا امدن همسرم هم نیمساعت طول کشید.

به دکترم زنگ زدم که کسی برنداشت چون ساعت هشت و نیم شب بود.به این نتیجه رسیدم که در صورت به پهلو خوابیدن وتکون نخوردن خونریزی بند میاد وهمینطور هم شد.همسرم امد وخواست که به بیمارستان برویم ولی من گفتم که فعلا که بند اومده اگه دوباره شروع شد میریم!خون زیادی از من رفته بود ومن حتی نمیتوانستم درست حرف بزنم.همان موقع مامانم هم تلفن زد وازماجرا باخبر شد وگفت که به هر طریق فردا میاید.من هم تافردا صبح بدون تکون خوردن همانجا خوابیدم.

صبح روز بعد به مطب دکترم تلفن کردم  ومنشی با کلی ناز گفت که دکتر الان بیمارستانه وبعداز ظهر میتونید بیایید.خلاصه که بعدازظهر با سلام و صلوات رفتیم دکتر وبماند که چه حالی داشتم وچه قدر منتظر شدم.دکتر سونو نوشت و گفت اکیدا نباید تکون بخوری نتیجه سونو هم بده کسی بیاره ببینم و اگه مشکلی داشتی فقط تلفن بزن ودر ضمن از ان شیافها هم به جای روزی یکی روزی دو تا مصرف کن.

بیشتر از هر زمان احساس غربت و بیکسی میکردم وبی اختیار اشک میریختم.خلاصه اینکه فردایش مادرم هم امد ودوهفته پرستاری کامل مادر مهربانم مرا ونقطه طپنده وجودم را به زندگی برگرداند.خوشبختانه در بقیه مدت بارداری مشکل خاصی نداشتم فقط گاهی موقع نشست و برخواست سرگیجه میگرفتم که ان هم طبق نظر دکترم به خاطر از دست دادن خون زیاد وکمخونی بود.در ماه پنجم بودم که نامزدی خواهرم پیش امد دکتر میگفت که با شرایط من مسافرت بصلاح نیست ولی چون از ماه چهارم گذشته ام اگر اصرار دارم باید جای خوابی در ماشین درست کنم و بدون اینکه زیاد تکان بخورم یا بنشینم و به شرطی که در فواصل زمانی یک تا دو ساعت توقف داشته باشیم میتوانم بروم(در شرایط من سفر با هواپیما قدغن بود).یکماهی را در شهرستان وخانه مادرم گذراندم و بعد از بازگشت به تهران هم دوبار هر بار به مدت دو هفته هم خواهرانم امدند پیشم و من هر روز بیقرار تر از دیروز در انتظار ورود هدیه بزرگ خداوند که اسان امده بود و خیلی سخت ماندنی شده بود،لحظه شماری میکردم...

از ماه ششم کپسول امگا۳ هم به داروها اضافه شد و من هر ماه برای چکاپ میرفتم پیش دکتر ولی هنوز با گذشت هشت ماه در انتخاب نوع زایمان مردد بودم.ازطرفی میخواستم که همه چیز سیر طبیعی خود را داشته باشد واز طرفی هم به شدت از زایمان طبیعی میترسیدم.بیش از نود درصد اطرافیانم از جمله خواهرم سزارین کرده بودند و مابقی هم تقریبا خاطره خوشی از زایمان طبیعی نداشتند.هربار هم که از دکترم در این مورد میپرسیدم میگفت که تفاوت چندانی ندارد وانتخاب با خودم و همسرم است.همه چیز برایم گنگ بود.اکثر مریضان دکترم سزارینی بودند ومن هنوز مردد بودم. با معرفی یکی از دوستانم که پرستار بود از یک دکتر دیگر که اکثر بیمارانش را طبیعی زایمان میکرد وقت گرفتم.بعد از معاینه او گفت که شرایطم برای زایمان طبیعی خوب است ولی من همچنان میترسیدم.اطرافیان هم میگفتند که تو که میترسی برو سزارین کن تا راحت باشی!

....

ادامه دارد

 

ممنون از مامان آرتین عزیز برای نوشتن این خاطرۀ  پر ماجرا و قشنگ. قسمت دوم این خاطر ه هم فردا ارسال میشه.


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.