تاریخ زایمان منو دکتر 6 جولای تعین کرده بود و قرار بود که من زایمان طبیعی داشته باشم. از این بابت خیلی خوشحال بودم که زایمانم طبیعی هستش چون همیشه فکر می کردم که مادری که سزارین کرده اونقدر خودش درد و ناراحتی داره که اصلا انرژی برای نی نی تازه به دنیا آمده اش نداره و من دلم نمی خواست که این لحظات شیرین اولیه به دنیا آمدن گلم رو با درد و ناراحتی های خودم از دست بدم.
6 جولای از راه رسید و از پسر گل من خبری نبود. دکتر می گفت کاملا طبیعی هست و معمولا تا دو هفته تاخیر مشکلی نداره. روز 11 جولای وقت دکتر داشتم و دکتر فشار خونم رو گرفت و گفت که فشارم بالاست و دیگه بیشتر از این نباید منتظر بود. برام نوشت که بیمارستان برم و ژل بگذارم. ظاهرا این ژل باعث می شد که کیسه آبم پاره بشه و دکتر گفت که حداکثر تا 24 ساعت دیگه بچه به دنیا میاد. یادمه که کاملا بهت زده بودم. تا قبل از اون همش منتظر به دنیا آمدن گلم بودم ولی حالا دیگه زمانش رسیده بود و من مات و مبهوت بودم. اصلا نمی تونستم که فکرم رو متمرکز کنم. بهت زده بودم و همش انگار یه جورایی سعی می کردم که ذهنم رو از موضوع دور کنم.
از همون راه دکتر به بیمارستان رفتیم. حسابی ترسیده بودم و نمی دونستم که چی قراره بشه. به راهنمایی پرستار روی تخت خوابیدم و منتظر دکتر شدم. دستای محمد رو توی دستم گرفته بودم و می خواستم به این راه قوت قلب بگیرم.دکتر آمد و طی یه تجربه ترسناک برام ژل گذاشت. کار به همین سادگی تمام شد و گفتند که باید برم خونه ومنتظر پاره شدم کیسه آب باشم. یادمه که کمی درد داشتم ولی الان که فکرش رو می کنم اون دردها بیشتر از ترس بود تا درد واقعی. به خونه برگشتیم و محمد مشعول آماده کردن و تروتمیز کردن های نهایی خونه شد. حالم کاملا خوب و نرمال بود. طرفای ساعت 11 به رختخواب رفتم و خوابیدم ولی محمد هنوزم بیدار بود. فکر می کنم که استرس داشت و از استرس خوابش نمیبرد. آخه از اونجایی که به مامانم ویزا نداده بودند و دست تنها بودیم، همه مسئولیتهای زایمان با اون بود.
ساعت 3 نیمه شب از حس دستشویی از خواب بیدار شدم و محمد رو صدا کردم که بیاد و بهم کمک کنه تا از جا بلند شم(آخه اونقدر گنده شده بودم که نمی تونستم تنهایی بلند شم). محمد دستم رو گرفت و کمک کرد که بشینم. به محض نشستن احساس کردم که یه تشت آب زیرمو خیش کرد. اولش گیج بودم و نمی فهمیدم که چی شده. کمی که به خودم آمدم فهمیدم که کیسه آبم بوده که پاره شده.
خوب یادم میاد که از اون لحظه به بعد مثل این بودکه ما رو روی دور تند گذاشته بودند. اولین کاری که کردم این بود که آمدم و روی تقویم دیواری داخل آشپزخانه ساعت پاره شدن کیسه آبم رو نوشتم. حسابی ترسیده و هیجان زده بودم. از اونجایی که دکتر بهم گفته بود که دوش آب گرم به تسریع زایمان کمک می کنه همونطوری با لباس به زیر دوش رفتم و سعی کردم که کمرم رو زیر آب گرم نگه دارم. بعد از چند دقیقه بیرون آمدم و شروع به آماده شدن کردم. محمد بیچاره هم که قبل از بیدار شدن من آماده شده بود که به حمام بره ازم پرسید که فکر می کنی وقت باشه که من دوش بگیرم که بهش گفتم آره. دردم شروع شده بود ولی اونقدر ملایم و کم بود که اصلا باورم نیمشد که این شروع درد زایمان باشه. یه درد ملایم مثل کمردرد پرید بود. محمد دوشش رو گرفت و آماده رفتن شدیم. زنگ زد و تاکسی آمد و به طرف بیمارستان حرکت کردیم. از خونه ما تا بیمارستان 7-8 دقیقه بیشتر راه نبود. انگار توی آسمانا بودم تکلیفم رو با احساسم نمی دونستم.
وارد بخش شدیم و کارهای پذیرش انجام شد. توی بخش آمادگی برای زایمان بودیم اونجا 5-6 تا تخت بود که کارهای ابتدایی اونجا انجام می شد. بهم یه گان دادن که بپوشم محمد هم که تند تند فیلم و عکس می گرفت. روی یه تخت خوابیدم و به شکمم دستگاهی وصل کردند که به یه مانیتور وصل میشد و اندازه درد رو باعدد و منحنی نشون می داد دردم بین 35- 80 متغیر بود. هنوزم کماکان دردها کاملا قابل تحمل و راحت بود. ساعت 5 یه پرستار معاینه ام کرد و بهم گفت که 4 سانت دايليت شدی. پرسیدم که کی میتونم اپیدورال بزنم که گفت در صورتی که بخوام همین الان. خوب منم که از خدا خواسته بودم گفتم که آره می خوام.
تا منو به اتاق زایمان منتقل کردند و دکتر خواب آلودو خوش آخلاق چاینیز برای اپیدورال زدن آمد ساعت 7 شده بود. محمد رو از اتاق بیرون کردند و به من گفتند که که بشینم روی تخت .یه پرستار یه بالش بهم داد و گفت که روی بالش خم شم و گفت که سرم رو بگذارم روی اون و اگه می خوام به راحتی فریاد بکشم. اینو که گفت ترس من ترسو رو بیشتر کرد. فهمیدم که قراره یه بلایی سرم بیاد که باید فریاد بکشم. ازشون خواستم که پیش از شروع بهم بگن. وقتی که آماده شدند دکتر گفت که الان شروع می کنه. یه دفته احساس کردم که کمرم داره از 1/3 بالایی نصف میشه. یه فشار خیلی خیلی شدید به کمرم می آمد. انگار که گذاشته بودنش یه لبه و از دو طرف داشتند تا می کردند. درد نبود فقط یه فشار خیلی شدید بود. کل این ماجرا شاید 10 ثانیه طول کشید و من توی تمام این مدت داشتم با تمام وجودم توی بالش فریاد میزدم. کار که تموم شد خوابوندنم روی تخت. حسابی خجالت کشیده بودم ولی رفتار اونها اونقدر دوستانه بود که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده. ظاهرا به این چیزها عادت داشتند.
محمد آمد داخل اتاق بهش لباس بیمارستان داده بودند که بپوشه به همراه یه کلاه. قیافش حسابی دیدنی شده بود. اتاق زایمانم یه اتاق بزرگ بود که وسطش یه تخت بود به همراه دستگاهی که مانیتورداشت و در کنار تخت قرار داشت. تمامی وسائل و دستگاههای دیگه داخل کابینت قرار داشت و معلوم نبودند که من از اینش خیلی خوشم میامد و باعث آرامشم میشد. دیدن کپسولها و لوله ها همیشه منو وحشت زده می کردند. کنار تختم یه مبل بزرگ بود که واسه استراحت همراه بود. یه حمام که داخلش جکوزی داشت و برای تسریع زایمان بود هم گوشه اتاق بود. یادمه که یه پنجره بزرگ هم به بیرون داشت و یه نمای خیلی زیبا از درختای بارون خرده رو به نمایش می گذاشت.
از لحظه ای که اپیدورال زده بودم دیگه هیچ دردی نداشتم. یادمه که به محض اینکه اپیدورال رو زدم از پرستار پرسیدم که اگر من بخوام از زدن اپیدورال فلج بشم کی معلوم میشه؟ گفت پاهاتو تکون می تونی بدی؟ گفتم آره. گفت پس نگران نباش اگه قرار بود اتقابی بیافته الان معلوم شده بود. خیالم راحت شد که این مرحله هم به خیر گذشت. فقط تمام تنم به خارش وحشتناک افتاده بود که پرستار گفت از عوارض اپیدورال هست. برام یه سرنگ داخل سرمم تزریق کرد که کمی بعد خارش هم متوقف شد. حالا دیگه باید منتظر میموندم...
ادامه دارد
قسمت اول خاطرۀ تولد باربد کوچولو رو خوندید که پیمانه مامان باربد زحمتش رو کشیدند. قسمت دومش همکه مطابق روال معمول فردا منتشر میشود
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت8:35 توسط مدیریت وبلاگ
