تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد سینا کوچولو- آبان 84- تهران- (قسمت دوم و پایانی)
...

وقتی به هوش آمدم نمی توانستم چشمانم را باز کنم. اما صداها را می شنیدم و احساس می کردم که دارند حرکتم می دهند. مادرم را صدا کردم و او گفت که بچه سالم است و موهای سیاهی دارد و قرمز است. بعد صدای همسرم را شنیدم. بعد یادم هست که توانستم چشمهایم را باز کنم و همزمان هم درد آمد و آنقدر درد داشتم که به عمرم حتی نمی دانستم که اینقدر درد وجود دارد. جریان وحشتناکی از درد از وسط بدنم شروع می شد و در همه تنم پخش می شد. پرستار را صدا زدند و چیزی در سرمم تزریق کرد اما درد ادامه داشت. یادم هست که همسرم می خواست بچه را بیاورد و من هیچ تمایلی به دیدن بچه نداشتم و فقط می خواستم که این جریان درد قطع شود. بعد مسکن اثر کرد و دردم کمتر شد. اطرافیان اصرار کردند که بخوابم و من چشم بند گذاشته بودم و سعی می کردم که بخوابم. پدرم آهسته به اتاق آمد و چیزهایی در مورد بچه و دستگاه گفت که من شنیدم و شروع کردم به گریه کردن و بچه را خواستن. همه دستپاچه شدند و من اصرار می کردم که جریان را به من بگویند و هر چه هم که بابا می گفت که همه چیز طبیعی است فایده ای نداشت. بالاخره همسرم مسئول اتاق نوزادان را راضی کرد که بچه را به من نشان بدهند. اولین بار که پسرم را دیدم ، یک بقچه بزرگ سبز رنگ بود. صورت کوچولویش اخمالود بود و انگار از همه عصبانی بود.فقط به من نشانش دادند . چند دقیقه بیشتر کنارم نماند و فوری بردنش. بعدتر فهمیدم که گویی در جریان زایمان یا قبل از آن پسرم مقدار زیادی از مایع آمنیوتیک را بلعیده بود و بعد از زایمان از دهنش آب خارج می شده و به همین خاطر نمی توانسته به راحتی تنفس کند و برای همین در دستگاه گذاشته بودنش.

 

حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که برای اولین بار پسرم را آوردند که شیرش بدهم. پرستاری آمد و کمکم کرد. بچه یک ساعتی به من چسبیده بود و بعد دوباره آمدند و بردنش. آن شب در بیمارستان اصلا نتوانستم بخوابم و با توجه به بیخوابی شب قبلش و دردی که داشتم ، واقعا خسته و بی حال بودم. تمام روز تشنه ام بود و به من آب نمی دادند. فقط هر چند وقت یک بار لبهایم را با پنبه خیس می کردند. صبح روز بعد سوند مرا برداشتند و یک پرستار و مادرم به من کمک کردند که بلند شوم و به دستشویی بروم. واقعا که عجب تجربه ای بود. بلند شدن ترسناک به نظر می رسید. وقتی نشستم اصلا در خودم نیرویی برای ایستادن نمی دیدم ولی گفتند که باید راه بروی. به هر بدبختی که بود بلند شدم و شروع کردیم به راه رفتن. هنوز به دستم سرم وصل بود. کمی در بخش پیاده روی کردیم. دولا دولا راه می رفتم و واقعا درد شدیدی داشتم. بعد از اینکه ناهارم را خوردم از بیمارستان مرخص شدم.

آن موقع آن قدر درد داشتم که حتی تکانهای خفیف آسانسور هم بدنم را به درد می آورد. حالا با چه بدبختی از غرب تهران - با ماشین - آمدیم شمال شهر ، بماند. بعد هم که سه طبقه را بدون آسانسور بالا رفتم و وقتی رسیدم خانه مادرم ، فکر می کردم که همین حالا می میمیرم و این درد هیچ وقت تمام نمی شود. بعد برای تکمیل خوشی های این روز تمام نشدنی پسرم هم شروع کرد به گریه و بلا انقطاع گریه می کرد. هیچ کس به من نگفته بود که چون سزارین می شوم ، شیر به این راحتی ها از سینه ام جاری نخواهد شد. هیچ کس به من نگفته بود که این مشکلات بعد از سزارین و بیهوشی و آنتی بیوتیک طبیعی است و من تمام آن روز فکر می کردم که اشکالی در کار من است که شیر ندارم و بچه این طور بی تابی می کند. من هم شروع کردم به گریه کردن و حسابی همه را ترساندم. بعدتر با ترس و دودلی ده سی سی به بچه شیر خشک دادیم و بچه گرفت خوابید و فشار عصبی من هم کمتر شد. وقتی کمی خوابیدم و استراحت کردم توانستم که بچه را خودم دوباره شیر بدهم. - فقط همان یک بار از شیر خشک استفاده کردم - ولی هنوز هم با فکر کردن به آن روز می دانم که روز وحشتناکی را از سر گذراندم.

  

تا سه هفته بعد از سزارینم کاملا درد داشتم. بلند شدن از تخت و نشستن و خم شدن و بغل کردن بچه برایم سخت و دردناک بود. بعد از سه هفته کم کم دردم کم شد تا از بین رفت.

این بود تجربه دردناک من!

 

سینا کوچولو بعد از تولد

سینا کوچولو بعد از تولد در بیمارستان

 

 قسمت دوم و پایانی خاطرۀ تولد سینا کوچولو رو هم خوندید. با تشکر از خانم شین به خاطر ارسال این خاطره و عکس.

  


[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.