تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد شاینا کوچولو- مرداد 1385- سنت کترینز کانادا- قسمت اول

 

وقتی به تست حاملگیم نگاه کردیم و دو تا خط که نشونه مثبت بودن جواب بود رو دیدیم هیجان عجیبی همه وجودم رو گرفت.حالا من یه مادر باردار بودم با صدها فکر و خیال.سوای بی حالی های سه ماهه اول حاملگیم حاملگی راحتی داشتم.سونوگرافی پنج ماهگی نتونست جنسیت بچه رو تشخیص بده که همین بیشتر بر هیجان ماجرا اضافه کرده بود هرچند اون روزها خیلی دلم می خواست میدونستم بچه م چیه.

یادمه سوم آگوست بود.روزی که از پنج ماهگی که بهم این تاریخ رو گفته بودن فکر میکردم برام روز بزرگیه ولی ظاهرا هیچ خبری نبود.همه سر اینکه من کی زایمان میکنم شرط بسته بودن.خودم اما کلافه.خسته.نگران.سنگین با ورمی بیش از حد.روز سوم رفتم مطب دکترم.معاینه م کرد و بهم گفت خبری نیست.برو خونه.اگه تا دوازده آگوست دردت گرفت خودت رو برسون بیمارستان وگرنه روز دوازدهم تو بیمارستان میبینمت.یعنی نه روز بعد..!

خسته بودم.دلم نمی خواست نه روز دیگه هم منتظر بمونم.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته.بی تجربگی داشت رو اعصابم رژه میرفت.همه دور و برم بودن.مامانم چند وقتی بود که پیشمون بود.خواهرم هم اومده بود خونه ما تا وقت زایمان همراهم باشه.خاله م و بچه هاش هم پیشم بودن هرچند بعد از اینکه زایمانم عقب افتاد مجبور شد برگرده امریکا و هنوزم که هنوزه دخترک ما رو ندیده.این نه روز سخت گذشت.هرچند از رو نمیرفتم و همچنان سر پا بودم.امروز برو این مال خرید فردا همه رو سوار ماشین کن ببر آبشار نیاگارا ولی اون ورم لعنتی که شب به شب بعد از این همه بدو بدو سراغم می اومد قابل وصف نیست.به هر ترتیبی بود اون نه روز انتظار هم گذشت.بدون هیچ دردی و بدون هیچ نشانه از زایمان.هر شب که شب به خیر میگفتم همه بهم میگفتن برو بخواب که ایشالاه نصف شب بیدارمون کنی بگی دردم شروع شده.هر روز صبح که پا میشدم همه میگفتن بازم که تو حامله ای!!

شب قبل از زایمان با محمد رفتیم یه آتلیه عکاسی کلی عکسهای دو نفر و نصفی انداختیم.مرکز اصلی توجه هم همون نصفی که شکمم و موجود ناشناخته داخلش بود. یکی از همون عکسها که یک شکم قلمبه ست با دست  من و محمد روش ، الان به دیوار راه پله ها بالای همه عکسهای شاینا آویزونه.بعدش رفتیم یه رستوران خیلی رمانتیک که همیشه می خواستیم امتحانش کنیم ولی نشده بود.آخرین شام دو نفرمون رو اونجا خوردیم.هرچند من خیلی دلشوره داشتم و مطمئنم محمد هم همینطور بود ولی شب خوبی رو گذروندیم.فردا صبحش طبق قرار باید ساعت نه بیمارستان بودیم.من و محمد مامانم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم.من رو خوابوندن توی اطاق زایمان.کلی سیم هم به خودم و شکمم وصل کردن که از توی مونیتورهای بالای سرم میتونستن وضعیت بچه رو کنترل کنن.یه آمپول فشار هم ریختن توی سرمم که دردم رو یواش یواش زیاد کنه.غافل از اینکه این دخترک ما بد جوری دل ما رو چسبیده بود و واقعا دل نمیکند.همچنان دلشوره همراهم بود.کافی بود چند دقیقه ای به حال خودم باشم تا اشکهام همه صورتم رو بگیره.پرستار مهربون بالا سرم تمام مدت بهم دلداری میداد ولی من آروم بشو نبودم.اعتراف میکنم که میترسیدم.ساعت دوازده با دکترم تماس گرفتن و دکتر اومد تا کیسه آبم رو پاره کنه.به محض اینکه دکتر از اطاق بیرون رفت دلم می خواست برم دستشویی.از توی دستشویی دردم شروع شد.جوری که دولا دولا از دستشویی بیرون اومدم.

درد تازه شروع شده بود و هر نیم ساعت یک ساعت می اومدن معاینه داخلیم میکردن.خیلی به کندی دهانه رحم باز میشد.

مامانم و خواهرم و صد البته محمد پیشم بودن.بعضی وقتها دلم می خواست تنها بودم ولی جرات تنها بودن رو نداشتم.کلافه بودم، درد داشتم، هنوزم میترسیدم.نمیدونم چرا دکتر بیهوشی نمی اومد تا من رو از این درد لعنتی خلاص کنه.فکر کنم منتظر بودن دردهام شدیدتر بشه که این مستلزم باز شدن بیشتر دهانه رحم هست.محمد چند بار رفت سراغش رو گرفت که اخرین بار بهش گفتن ساعت سه میاد الان توی اطاق عمله.محمد بیچاره پشت در اطاق من مونده بوده بیاد تو و چی بگه.بگه ساعت سه میاد یا یک ربع یه ربع بهم امیدواری بده.

 ساعت سه بعد از ظهر دکتر بیهوشی اومد تا بهم اپیدورال بزنه.ازهمه خواست که از اطاق برن بیرون ولی من قبول نکردم و محمد رو نگه داشتم.نشوندنم روی تخت و محمد هم جلوی من ایستاده بود.پیشونیم رو به سینه محمد تکیه دادم و دستهام رو دور گردنش گرفتم و دکتر و پرستار از پشت کمرم یه کارهایی میکردن.نمیدونم این آمپول چقدر گنده بود یا اونجا چه میکردن ولی چند بار دکتر بیهوشی احوال پرستار کنار دستم رو پرسید و همش بهش میگفت اگه حالت بد شد بهم بگو.یواش یواش پاهام بی حس شد.همون دکتر با وایپ الکلی به بدنم میکشید تا ببینه من سرمای وایپ رو احساس میکنم یا نه که یواش یواش هیچی رو حس نمیکردم. وقتی که دوباره خوابوندنم رو تخت. سه ساعت درد کشیدنم به یه آرامش عجیبی ختم شد.دردم تموم شد و پاهام بی حس...

(ادامه دارد).

 

 

این خاطرۀ قشنگ رو گلدونه مامان شاینا کوچولو برامون بفرستند، قسمت دومش هم فردا صبح می یاد. ممنون از گلدونه به خاطر فرستادن این خاطرۀ زیبا و سهیم کردن  مامانهای دیگه در این تجربه.

 *

با اجازۀ گلدونه، میخواستم از مامان آلا که زحمت تعویض و طراحی قالب رو کشیدند و اون رو به این صورتی که الان  میبینید درآوردند، تشکر کنم. خیلی زحمت کشیدی و خسته نباشی. از اونجا که نظر بقیه رو در این مورد خواستی، خواستم اعلام کنم که  پیشنهادهایی در قسمت نظر دهی پست قبل وجود داره، ببین امکان پذیر هستند یا نه؟  از لیلی هم که اون متن قشنگ و اون تصویر زیبای نی نی رو در قسمت توضیحات وبلاگ آوردند تشکر می کنم. از همۀ مامانهای مهربون دیگه ای هم که زحمت میکشند و اینجا رو با خاطرات و نظرات  خوب و سازنده شون مزین میکنند، ممنونم.

 


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.