4 اردیبهشت 89 بود که بعد از سه ماه اقدام، متوجه شدم که باردار شده ام. پنج سال از ازدواجمون می گذشت و توی این مدت به خاطر ادامه تحصیل بچه دار نشدیم. اونقدر اطرافم درباره نازایی و خطرات پیشگیری طولانی مدت شنیده بودم که تاخیر بیش از اون رو جایز نمی دونستم. از اینکه داشتم مادر شدن رو تجربه می کردم خیلی خوشحال بودم. خوشبختانه دوران بارداری خوبی رو سپری کردم. غیر از افزایش وزن تصاعدی!! مشکل خاصی نداشتم. بین تصمیم گیری برای زایمان طبیعی یا سزارین مردد بودم. بیشتر دلم می خواست سزارین بشم. اینقدر راجع به درد زایمان طبیعی شنیده بودم که ازش می ترسیدم. مادرم هر چهارتا بچه اش رو طبیعی به دنیا آورده بود و در هر چهار زایمان هم ساعتها درد کشیده بود. دلم نمی خواست این پروسه رو تجربه کنم. ماه آخر بودم که به دلیل تغییر بیمه همسرم مجبور شدم پزشکم رو عوض کنم. بیستم آذر بود که پیش پزشکی که به توصیه دوستانم انتخاب کرده بودم رفتم. بهم گفت حالا حالاها وقت دارم و برای هفت دی نوبت زد که برم برای معاینه. من اما یه چیزی بهم در درونم اطمینان می داد که پسرم همون هفته به دنیا میاد. حس عجیبی داشتم. دکتر بهم معرفی نامه داد که اگه مشکلی پیش اومد به بیمارستان خودش مراجعه کنم.
روز سه شنبه 23 آذر ماه از ابتدای روز احساس می کردم حرکات ایلیا خیلی کم شده. برخلاف روزهای دیگه که مرتب به شکمم ضربه میزد و فشار می آورد. چون قبلا در این زمینه پزشکم خیلی بهم هشدار داده بود نگران بودم. کمی آب قند گرم درست کردم و خوردم. به پهلوی چپ دراز کشیدم تا ببینم وضعیت حرکاتش چه جوریه. تغییری نکرد. سعی کردم مضطرب نشم و فورا با همسرم تماس گرفتم. به مامان هم خبر دادم. ساکم رو از هفته قبل آماده کرده بودم. یه حسی بهم میگفت که وقتش رسیده. آماده شدیم و رفتیم دم خونه مامان اونو سوار کردیم و راه افتادیم به سمت بیمارستان.
شب تاسوعا بود و توی قسمت زایشگاه فقط چند تا ماما بودن. مساله رو به یکی از اونا گفتم. بهم گفت روی تخت دراز بکشم. بعد با دستگاه ضربان قلب بچه رو چک کرد. یه سری سیم هایی به شکمم وصل کرد و یه کلید هم داد دستم و گفت هر موقع احساس کردم بچه تکون می خوره کلید رو فشار بدم: فقط دوبار!
بهم گفت ضربان قلب بچه ضعیفه و باید بستری بشم. مامان بیرون بخش منتظر بود. جریان رو گفتم و لباسهام رو بهش دادم. رضا (همسرم) کارهای پذیرش رو انجام داد. اصلا خوابم نمی برد. همش دعا می کردم و نگران بودم. تا ساعت چهار صبح دوبار دیگه ان اس دی شدم. بار آخر پرستار گفت باید برای عمل آماده بشم. باور نمی کردم دوران بارداریم تا ساعتی دیگه تموم میشه و فرزندم رو خواهم دید!
دوتا پرستار اومدن و بهم سوند وصل کردن که خیلی منزجر کننده بود! بعد نشوندنم روی ویلچر و راه افتادیم به سمت اتاق عمل. دکترم و متخصص بیهوشی اونجا منتظرم بودن. دکتر باهام احوالپرسی کرد و به شوخی گفت می خواستم طبیعی زایمان کنی از دستم قسر دررفتی!
خیلی زود بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم میاد اینه که پرستار یه ماسک روی صورتم گذاشت و من دیگه چیزی نفهمیدم. درد شدیدی رو زیر دلم احساس می کردم. به هوش اومدن من درست زمانی بود که داشتن منو از اتاق عمل به بخش منتقل می کردند. از شدت درد ناله می کردم. اصلا توی اون لحظه متوجه نبودم که کجام و چی شده. اما نکته عجیب اومدن این جمله روی زبونم بود: بچه ام سالمه؟! اونم در لحظه ای که هنوز منگ داروی بیهوشی بودم و درد می کشیدم. اینو تنها از موهبت مادر شدن می دونم و اینکه ناخودآگاه ذهنم کاملا متوجه این موضوع بود که من الان مادرم.
مادرم توی اتاق منتظرم بود. منو روی تختم گذاشتند و بهم سرم همراه با داروی مسکن تزریق کردند و دردم ساکت شد. لحظاتی بعد پسرم رو پرستار آورد. ایلیای من ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 24 آذر 1389( روز تاسوعا) به دنیا اومد. وزن موقع تولدش 3.250 و قدش 43 سانت بود. دکترم می گفت چون هنوز یه دو هفته ای برای به دنیا اومدن فرصت داشت و مجبور به عمل اورژانسی شدیم هنوز جا برای وزن گرفتن داشته. یه پسر سفید با سر کم مو. من عاشق نی نی های کم مو بودم و همیشه آرزو می کردم بچم کم مو و تپل باشه. مادرم پسرم رو گذاشت کنارم تا بهش شیر بدم. لحظه فوق العاده ایی بود. باورم نمیشد این موجود نازنین دوست داشتنی که کنارمه بچه منه! نوازشش کردم و بهش شیر دادم. با اون دهان کوچیکش آروم آروم شیر می خورد و من از مادر بودنم غرق لذت بودم.
خدا رو شکر نه در دوران بارداری و نه برای زایمان مشکل خاصی نداشتم. عصر روزی هم که عمل شدم به توصیه پزشکم راه رفتم که اولش خیلی برام بلند شدن از روی تخت سخت بود و زیر شکمم می سوخت و درد می گرفت ولی کم کم بهش عادت کردم و تونستم خیلی آروم قدم بردارم. موقعی که باردار بودم خیلی از کسانی که سزارین شده بودند از درد جای بخیه ها و سختی راه رفتن می گفتن که به نظر من یه پروسه طبیعی بود و اصلا ترس نداشت.
شاد و پیروز باشید. مامان ایلیا کوچولو
lililife.persianblog.ir
[ خاطرات تولد نی نی- سزارین ]
+ نوشته شده در ساعت8:3 توسط مدیریت وبلاگ
