چند تا نرس و دکتر اومدن و زیر اندازم رو گرفتن و از طرف راست که به پهلوی چپ پرتم کردن... خیلی وضعیت بدی بود...گفتن ببخشید اما چاره ای نیس..ضربان بچه باید پیدا بشه. خلاصه با این کار دوباره دیدم گرومپ گرومپ پیدا شد...خیالم راحت شد..همه دکترا اومده بودن..چراغا روشن شد و نفهمیدم کی خواهرم رو بیرون کرده بودن...بهم اکسیژن دادن..اولش احساس خفگی داشتم باهاش..اما بعدش خوب بود. دکتر خیلی ماهری بالا سرم بود...از اینکه هدایتم میکردم لذت میبردم وفقط سرمو به نشانه تایید تکون میدادم. میگفت با هر انقباض نفس رو حبس کن و تا 3 بار زور بزن. اگه اون میگفت تا 10 بشمر و زور بزن من دلم میخواست تا 15 بشمرم که زودتر تموم شه. همه تیم کفشون بریده بود که من نه داد میزنم و نه فریاد و فقط به حرف دکتر گوش میکنم و خوب زور میزنم. نمیدونم شاید از ترس جونم هم بود که دلم میخواست بچه زود بیاد. آقای پدر میگفت من فکر میکردم که یه بلایی داره سرخودت میاد که اصلا صدات در نمیاد...فکر میکردم اگه بخوام داد بزنم انرژی ایمو واسه زور زدن از دست میدم...ضمن اینکه اصلا به نظرم جیغ و داد و قال نداشت. فقط تمرکز میخواست...چون این قسمتش از همه جاش آسونتر بود. وقتی هم که انقباضی نبود حسابی میشد استراحت کرد و نفس گرفت. فقط صدای دکترا رو میشنیدم که به آقای پدر میگفتن این خانومت چقدر محکم و قویه...هی تشویقم میکردن واسه زور زدن. و من فکر میکردم که دارن الکی میگن که دل منو خوش کنن. وسط کار دکتر گفت مثانه ات خیلی پره و داره فشار میاره...باید سوند بزنیم...راضی هستی!؟ یه نگاهی به صورت آقای پدر کردم و دیدم که اون میگه آره بکن...خلاصه تجربه سوند هم چشیدم...هیچ درد یا ناراحتی نداشت. حالا وسط سوند دردم هم گرفته بود...نمیدونستم چیکار باید بکنم...اونا از اون طرف مثانه ام رو تخلیه میکردن..منم از این طرف زور میزدم.
هر از گاهی به صورت پدر نگاه میکردم و میگفت آفرین...من دارم موهاشو میبینم...یه ذره دیگه....یه لحظه عجیبی بود...انگار احساس میکردم که بچه همین لبه...با زور آخر یه دفه آهی کشیدم و یه چیزی با یه عالمه آب ازم خارج شد. فقط صدای گریه اشو میشنیدم و صورت آقای پدر رو میدیدم که داره اشک میریزه و میگه چقدر خوشگله. سریع بند نافشو گرفتن و به پدر گفتن که بیا اینجا رو ببر. بعدش سریع بچه رو بردن واسه چکاپ و خیلی سریع چون ما پکیج وایا کورد (خون بند ناف) رو گرفته بودیم مشغول شدن که خون ناف رو بگیرن. بعد از اون دکتر بهم گفت یه زور کوچولو بزن واسه جفت...خلاصه جفت هم اومد و گفتم که میخوام ببینم...بهم نشون دادن..صورتی بود. بعد هم مشغول بخیه زدن شدن. که برخلاف تصورم اصلا دردی نداشت...فقط میگفت وقتی امپول بیحسی رو میزنم باید یه کم بسوزی که نشونه اینه که داره اثر میکنه..همینطور هم بود اما دردی نداشت.
بعد از زایمان انگار همه دردا رفته بود.احساس سبکی و یه جور غرور میکردم... از اینکه تونسته بودم کاری که دوست دارم رو انجام بدم...از اینکه به همه کسایی که بهم گفته بودن حتما اپیدورال بگیر وگرنه زیرش میزایی...!! از اینکه جلوی کسایی که حتی یکبار هم نزاییده بودن اما میگفتن زایمان دردناکه...جلوی همه و همه سربلند بودم..و از همه مهمتر جلوی همسر و دخترم...قشنگترین لحظه زندگیم بود...لحظه ای یه چیزی از بدنم کنده شد...و از خون و گوشتم بود. همه بهم تبریک میگفتن...به اقای پدر هم همینطور. دکترا همچنان باورشون نمیشد. حتی قبل از زایمان هم بهم گفته بودن که شاید مجبور بشیم آخرش از ساکشن استفاده کنیم و بچه رو بکشیم بیرون. اما خدارو شکر احتیاجی به هیچ کدوم از این کارا نشد.پدر خبر تولد رو به ایران داد...به مامانش...و مامان خودم هم که هر چند وقت یه دفه زنگ میزد و از روند میپیرسید...تا اینکه دختر ما به وقت ایران تقریبا 6:30 صبح بود که دنیا اومد. دیگه تا فرداییش به خاطر تلفن ها و تبریکات استراحت نداشتیم.
بعد از زایمان هم به اتاق ریکاوری رفتیم که برای همراه هم تخت گذاشته بود...همه چیز خوشگل و شیک بود..انگار هتل بود نه بیمارستان. دختر کوچولو با باباش رفت که معاینه آپگار بشه و من رفتم تو اتاق...تنها چیزی که نداشتم خواب بود...اما داشتم از گشنگی میمردم...فقط میخواستم یه چیزی بخورم. از ذوقم 1-2 اول که تو بیمارستان بودیم رو هم نه خوب خوردم نه خوب خوابیدم....تجربه فوق العاده شیرینی بود. از بیمارستانم..ار دکترا از سرویس دهی خلاصه همه و همه راضی بودم...نه بخیه هام اذیت کرد نه دخترم زردی داشت نه مشکل دفع داشتم...نه خونریزی...ایشالله که این خاطره شیرین نصیب همه بشه.
عکس۱
پایان
با تشکر از مامی عزیز، مامان نلی کوچولو که اجازۀ ثبت این خاطرۀ قشنگ تولد رو در این وبلاگ دادند.
براشون آرزوی سلامتی و خوشی و بهروزی میکنیم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:50 توسط مدیریت وبلاگ
