تبليغاتX
 زایمان، شیرین ترین سختی دنیا

زايمان يادآور سختي شروع يك زندگي تازه است. ما مادران، اينجا خاطره تولد معجزه هاي كوچك زندگي مان را بازگويي مي كنيم و شيرين شدن اين سختي را به كاممان.


برای در میان گذاشتن تجربۀ خود، میتوانید اساسنامۀ وبلاگ را که در قسمت پیوندهای روزانه آمده مطالعه بفرمایید و بر طبق آن، دیگران را با این تجربۀ منحصر به فرد مشترک کنید تا ایده های بیشتری در این زمینه برای سایر مادران کسب شود.

پست الکترونيک | خانه
پيوندهاي روزانه
مادران و فرزندان
<-LinkTitle->

آرشیو
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
تولد نلی کوچولو-خرداد 88- آمریکا-(قسمت اول)

 روز جمعه 29 می بود که وقت دکتر داشتم. دل تو دلم نبود که دکتر بگه دیگه باید با اینداکشن بیاریمش بیرون. آخه دقیق 41 هفته ام تموم میشد. روز قبلش هم با دوستامون رفته بودیم دیزنی. خیلی راه رفته بودیم. وقتی رفته بودم دستشویی یه لکه خیلی کوچولوی صورتی دیدم...یه کم نگران شده بودم..به باباش گفتم..حالا با این دوستامون هم رودربایستی داشتیم چون اولین بار بود که من میدیدمشون..دیزنی هم بهمون دور بود نمیشد به همین راحتی برگردیم. خلاصه شانس آوردیم که بارون شد و مجبور شدیم که برگردیم. بعد گفتیم که شام بیاین پیش ما. خلاصه پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه...دوباره چک کردم اما خبری از لکه نبود. اما ته دلم خوشحال بودم. چون خونده بودم که نمایش خونی نشانه خوبیه و زایمان نزدیکه. خلاصه تا جمعه شد و رفتیم دکتر. بهش گفتم که این اتفاق افتاده. گفت بزار یه معاینه کنیم. دکتر گفت که 1-2 سانت دایلت شدی و گفت که سر بچه رو احساس کرده و بچه حسابی پایینه. خیلی خوشحال بودم اما از طرفی هم چون دلم نمیخواست آخر ماه یعنی 30 و 31 می دنیا بیاد هی میگفتم خدا کنه این دوروز هم بگذره و اول جون یا همون دوم که وقت خودش بود دنیا بیاد. خواهرم هم جمعه شب میومد.

 

روز جمعه بعد از معاینه مرتب لکه خونی داشتم...یه سری ترشحات هم داشتم. کارم شده بود این که هی برم چک کنم. خیلی هم منتظر درد بودم اما انگار خبری نبود. تا شب شد و رفتیم فرودگاه.خواهرم رو آوردیم خونه. کمی با سوغاتی ها مشغول بودم اما همش فکر جای دیگه بود...هر از گاهی یه چیزای عجیب غریبی تو دستشویی میدیدم...اقای پدر رو صدا میکردم و اونم میگفت اگه نگرانی میخوای بریم دکتر..گفتم نه..اگه بریم دوباره پسمون میفرستن چون هنوز دردی نیومده. خلاصه گذشت و شنبه شد.

شنبه صبحش جایی نرفتیم..با مامانم چت کردیم و خبری نبود...اما دیگه احساس میکردم که بهتره از پد استفاده کنم که هی لباسم کثیف نشه. عصرش رفتیم طرف وینتر پارک قدم زنی.. یه قدم مشدی زدیم...احساس خوبی داشتم. خلاصه شنبه هم گذشت. یکشنبه تصمیم گرفتم آبجی رو ببرم یه جایی خرید. بریم یه گشت و گذاری بکنیم. آقای پدر ما رو گذاشت تو مارکت پلیس و خودش برگشت. یه کم راه رفتیم و قدم زدیم و رفتیم تو مغازه ای که وسایل و صندلی ماساژ داشت...از 3 ساعتی که بیرون بودیم 1 ساعتشو رو این صندلی های نمونه مغازه ولو شده بودیم.هم خرید کردیم هم خستگی در کردیم. تا ظهر که شد و آقای پدر اومد دنبالمون و قرار شد بریم پیتزای ایرانی ناهار بخوریم. کلی خوش گذشته بود.

عصر هم دوباره با آبجی رفتیم پیاده روی جلوی خونمون و یه 40 دقیقه ای راه رفتیم. اما وقتی ایندفه رفتم دستشویی یه چیزی شبیه بدن حلزون، خیلی لزج و یه قسمت هاییش روشن و یه جاهاییش یه کم صورتی و قهوه ای ازم دفع شد. خونده بودم که این پلاگی هست که دهانه رحم رو میبنده و وقتی که از دست بدیش نشانه خوبی واسه زایمان هست اما ممکنه زایمان از 1-2 ساعت بعدش تا 1 هفته بعدش اتفاق بیفته. خواهرم رفت حموم و من چون نمیخواستم نگرانش کنم با آقای پدر رفتیم تو اتاق  که به دکترم زنگ بزنم. بهش گفتم که اینجوریه. اما دردی ندارم. گفت اشکال نداره. اگه دردت گرفت بیا بیمارستان که در هر صورت من از ساعت 6 صبح بیمارستانم. خیالم یه کم راحت شد. شب هم من یه کم گشنه ام شده بود که دلم هوس کرد یه ذره از کوکو سبزیی ای که واسه اومدن خواهری درست کرده بودم و مونده بود بخورم. اونو خوردم با یه کم ماست و خیار. یه جورایی خیلی خسته بودم.

 

ساعت 12 شب رفتیم خوابیدیم. اما من تقریبا هر 1 ساعت یک بار بیدار میشدم و میرفتم دستشویی. نمیدونم چه جوری بود که با وجودی که خیلی هم غذا نخورده بودم اما هر وعده که میرفتم دستشویی باید اجابت مزاج میکردم. دیگه جیش که جای خودش بود. کلافه شده بودم. نمیتونستم خوب بخوابم. بدنم ساعت به ساعت بیدارم میکرد. تا اینکه ساعت 6 صبح شد. و احساس میکردم یه انقباضاتی داره میاد. یه کم دراز کشیدم. دیدم نمیشه بخوابم. دردش بیشتر میشه. هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دوش بگیرم یا نه. دیدم دیگه طاقت دوش گرفتن هم ندارم فقط یه کم تیغ رو برداشتم و قسمت بالایی پاهامو که داشت موهاش سیخ سیخ در میومد رو تیغ زدم. تا ساعت 7-7:30 بود که همینطوری باهاش سر کردم. هی تو اتاق قدم میزدم و وقتی که درد میومد لبه میز توالت رو میگرفتم. وقتی احساس کردم خودشه آقای پدر رو بیدار کردم و گفتم پاشو که وقتشه...

پایان قسمت اول

 ممنون از مامان نلی عزیز برای ارسال این خاطرۀ قشنگ. این خاطره در سه قسمت پابلیش میشه که در روزهای بعد ، ادامۀ این خاطره رو خواهید خوند.


[ خاطرات تولد نی نی- طبیعی ]
+

zeinab62
©2008 All rights reserved.